|
|
|
|
|
|
|
سفيد ، سياه ، خاكسترى
|
|
|
|
شعر
|
|
|
|
|
بارنى كجاست؟
مريلين تامسون ترجمه: زهرا رضايى
دختر چهارساله اى را براى چك - آپ به درمانگاه كودكان آوردند. دكتر سعى كرد در مدتى كه او را معاينه مى كند، با دخترك حرف بزند كه او نترسد. ابتدا اتوسكوپ را در گوش كودك فروبرد و گفت: «فكر مى كنى بتونم پرنده بزرگ رو اينجا پيدا كنم؟» دخترك جواب نداد. سپس گلوى او را معاينه كرد و گفت: «فكر مى كنى بتونم دراكولا رو اينجا پيدا كنم؟» دخترك باز هم جواب نداد. بالاخره دكتر گوشى خود را روى قفسه سينه و قلب دخترك گذاشت و به صداى قلب او گوش داد و گفت: «فكر مى كنى بتونم صداى بارنى رو از اينجا بشنوم؟» اين بار دخترك به حرف آمد و گفت: «نه! بارنى توى لباسهاشه. اينجا فقط صداى خدا مياد!»
|
|
|
|
|
لبخند تابستان به بچه هاى كوچه ما
|
|
|
در ميان همسايه ها، اعظم خانم از همه بداخلاق تر بود. همه اين مسأله را مى دانستند و كسى سر به سرش نمى گذاشت. همه به او حق مى دادند كه اينقدر عصبى و بدخلق باشد. بعد از آن حادثه شوم كه او شوهر و ۲ فرزندش را در تصادف از دست داد ديگر حال و حوصله درست و حسابى برايش باقى نمانده بود. همسايه ها هم حسابى مراعات حالش را مى كردند و با اخلاق بدش مدارا مى كردند. اما تابستان كه شروع مى شد بچه هاى محل يادشان مى رفت كه اعظم خانم حال و حوصله سر و صدا ندارد و بعد از پايان آخرين امتحان، كوچه پر از سر و صدا و داد و فرياد بچه ها مى شد. اما جريان به همين جا ختم نمى شد. سر و صداى بچه ها يك مشكل بود و بازى گل كوچك يك مشكل ديگر! از آنجايى كه حياط خانه اعظم خانم در تيررس توپ بچه ها قرار داشت، تأكيد ويژه پدر و مادرها اين بود كه بازى گل كوچك را به كلى فراموش كنند و به جاى آن به بازى هاى ديگر از جمله منچ و مار و پله و از اين جور بازى هاى بى سر و صدا بپردازند. اما بچه ها به اين اصرار پدر و مادرها اصلاً توجه نمى كردند و هر روز غروب بساط گل كوچك را بپا مى كردند اما با احتياط بازى مى كردند كه خداى نكرده گذر توپشان به طرف خانه اعظم خانم نيفتد. با تمام احتياط بچه ها سرانجام يك روز كه بازى حسابى داغ شده بود، اين اتفاق افتاد و توپ با شوت محكم على به هوا پرتاب شد و بعد از چند چرخ، صاف افتاد توى حياط اعظم خانم. همه نفس ها در سينه حبس شده بود چون بچه ها پيش بينى مى كردند كه عاقبت كارشان به كجا ختم خواهد شد و آن روز آخرين روز گل كوچك خواهد بود. طبق انتظار بچه ها، اعظم خانم در حالى كه توپ را در دست گرفته بود با عصبانيت از خانه بيرون آمد و فرياد كشيد: «همينو مى خواستيد؟ شمعدونى نازنينم رو شكستيد». بعد توپ را با چاقويى كه در دست داشت پاره كرد و آن را به سمت بچه ها انداخت و ادامه داد: «اگه يك بار ديگر اين طرف ها بازى كنيد قلم پاتونو خرد مى كنم» بعد در را محكم بست و وارد خانه شد. بچه ها با ناراحتى توپ پاره خود را كه بى صدا روى زمين افتاده بود نگاه مى كردند و همه سكوت كرده بودند. هيچ كدام حرفى براى گفتن نداشتند. از فردا بازى تعطيل بود و آنها هيچ راهى براى پر كردن اوقات فراغت خود نداشتند. ناگهان على آن سكوت دردناك را شكست و گفت: «بچه ها ناراحت نباشيد مى تونيم بريم كلاس فوتبال، اونوقت ديگه نگران نيستيم كه اعظم خانم از سر و صداى بازى ما عصبانى بشه». فكر على براى بچه ها جالب بود و همگى با خوشحالى از پيشنهادش استقبال كردند و دوان دوان به خانه هاى خود رفتند تا مژده اين فتح بزرگ را به پدر و مادرهايشان بدهند. چه فتحى! نخستين كسى كه خبر خوش اين تصميم ارزنده را به پدرش داد على بود! وقتى على وارد خانه شد، پدر تازه از سر كار آمده بود و مشغول عوض كردن لباس هايش بود. خستگى از چهره پدر مى باريد و عرق سر و صورتش حاكى از اين بود كه گرما حسابى كلافه اش كرده است. على كه فكر مى كرد با گفتن اين تصميم خستگى را از تن پدر بيرون خواهد كرد با خوشحالى گفت: «اگه گفتى قراره چكار كنيم؟» پدر كه خسته بود، با بى تفاوتى گفت «چكار؟» وقتى على در مورد ثبت نام در كلاس فوتبال با پدر حرف زد، ناگهان پدر از كوره در رفت كه «تو انگار اصلاً متوجه نيستى! نفست از جاى گرم بيرون مى آد. ۲ ماهه اجاره خونه عقب افتاده اونوقت تو براى توپ بازى هم پول مى خواى؟» على تازه يادش افتاده بود كه توان مالى پدر آنقدر كم است كه خيلى وقت ها در مخارج روزمره و اوليه زندگى هم دچار مشكل مى شود چه برسد به اينجور جينگيلك بازى ها! حسابى از مطرح كردن اين پيشنهاد با پدر شرمنده بود. حرفش را پس گرفت و اتاق را ترك كرد اما تمام ناراحتى اش از اين بود كه اين پيشنهاد را خودش به بچه ها داده بود و حالا بايد با سرى افكنده به آنها اعلام مى كرد كه نمى تواند همراه آنها به كلاس فوتبال برود. اين فكر ها على را در خود غرق كرده بود كه ناگهان صداى زنگ خانه او را به خودش آورد. مادر كه آيفون را برداشته بود. على را صدا كرد كه دوستش دم در با او كار دارد. على دلش نمى خواست از خانه بيرون برود و خبر مخالفت پدرش را به بچه ها بدهد اما چاره اى نبود. حامد بيرون در منتظر او بود. به ناچار پله هاى سنگى آپارتمان را پائين آمد و دم در رفت. اما چهره حامد هم درهم و ناراحت بود معلوم بود او هم خبر خوبى براى على ندارد. حامد بعد از من و من كردن گفت: «على جون، مى دونى چيه! راستشو بخواى من نمى تونم با شماها بيام كلاس فوتبال، آخه... آخه». حرف حامد تمام نشده بود كه على متوجه شد حامد هم با او همدرد است. پس حرف حامد را قطع كرد و گفت: «آره مى دونم. باباى من هم جيبش خاليه. من هم نمى تونم بيام». حرف على كه تمام شد، حامد نفس راحتى كشيد و گفت: «پدرام و سياوش هم همين مشكل رو دارن اما روشون نشد به تو بگن». على لبخند تلخى زد و گفت: «پس همگى همدرديم! بازى هم كه از فردا تعطيل است چون اعظم خانم حسابى از دست ما عصبانى است. پس ما بايد تابستان را چكار كنيم؟» على و حامد در حال صحبت كردن بودند كه ناگهان فرهاد با خوشحالى به سمت آنها آمد و گفت: بچه ها مژده بديد. اعظم خانم به مادرم گفته مسجد محل براى اوقات فراغت برنامه هاى تابستانى گذاشته اگه دوست داريد مى تونيم بريم ثبت نام كنيم.
|
|
|
|
|
من خوبم!
|
|
|
آنچه هستم به حد كفايت خوب است، به شرط آن كه بتوانم همانى باشم كه هستم كارل راجرز
اين مطلب را دختر بچه ا ى در پاسخ به اين پرسش نوشته است: «چگونه مى توانم خود را براى يك زندگى پربار آماده كنم؟»
من ، من هستم. در دنيا هيچ كسى مثل من نيست. خيلى ها هستند كه وجوه مشتركى با من دارند، ولى هيچ كس دقيقاً مثل من نيست، بنابراين من مسئول هر حرفى هستم كه مى زنم، هر كارى كه انجام مى دهم و هر انديشه اى كه در ذهن دارم. اينها همه به من تعلق دارند، زيرا اين منم كه شخصاً آنها را انتخاب كرده ام. من مسئول آنچه دارم، هستم. جسم من همان كارى را مى كند كه من به او مى گويم. ذهن من همان چيزى را مى انديشد كه من مى خواهم. چشم هاى من همان تصاويرى را مى بيند كه من مى خواهم. احساسات من هر چه كه هستند اعم از خشم، شادى، دلتنگى، عشق، نااميدى و هيجان و كلماتى كه به كار مى گيرم چه مؤدبانه و دلنشين باشند، چه سخت و نامطبوع ، چه درست باشند چه نادرست، صدايم خواه خشن باشد و خواه ملايم و اعمالم چه نسبت به خود چه نسبت به ديگران، مسئول همه آنها «من» هستم. اين منم كه مالك تخيلات، رؤياها، آرزوها و ترس هايم هستم. اين منم كه مالك پيروزى ها، موفقيت ها، شكست ها و اشتباهاتم هستم. و چون مالك همه چيز خود هستم، مى توانم با من آشنا و رفيق بشوم. مى توانم من را دوست داشته باشم و فقط اين گونه است كه مى توانم به بهترين نحو به خواسته هاى خود برسم. مى دانم كه در من جنبه هايى وجود دارند كه گيجم مى كنند، جنبه هايى كه من آنها را نمى شناسم، ولى تا هنگامى كه با من رفيق هستم و او را دوست دارم، شجاعانه و با دلى پراميد، راه حل هايى را براى مشكلات خود پيدا مى كنم و مى توانم درباره من چيزهاى بيشترى ياد بگيرم. آن گونه كه ديده مى شوم و يا به نظر مى رسم. آنچه مى گويم يا انجام مى دهم و آنچه فكر و احساس مى كنم، در آن لحظه خاص، همان من است و نشان مى دهد كه من در كجا قرار دارم. بعدها كه اعمال، گفتار، احساسات و انديشه هاى خود را مرور مى كنم، شايد بعضى از جنبه ها، نامطلوب به نظر برسند. آن زمان مى توانم عناصر نامطلوب را حذف و چيزهاى جديدى را به جاى آنها ابداع كنم. من قادرم ببينم، بشنوم، لمس كنم، بينديشم، حرف بزنم و كارهايى را انجام بدهم. ابزار بقاى من، نزديك شدن به ديگران، مفيد بودن، درك كردن انسان ها و دنياى بيرونى هستند كه همگى در اختيارم قرار دارند. من مالك خود هستم، از اين رو اين منم كه خود را مى سازم. من خودم هستم. و من... خوبم!
|
|
|
|
|
سفيد ، سياه ، خاكسترى
پرنده خشكى ، دريا و هوا
|
|
|
كاكايى دريايى ، پرنده سه دنياى متفاوت است ؛ روى زمين راه مى رود، در دريا شنا مى كند و در هوا پرواز. كاكايى ها پرندگان دريايى بزرگ و به رنگ سياه و سفيد و خاكسترى هستند كه اغلب نزديك خط ساحلى زندگى مى كنند. غذاى آنها طعمه هاى زنده و مرده در درياست. نوك كاكايى مثل قلاب است و شكار را در منقارش نگه مى دارد. شكار كاكايى عموماً ماهيان، كرم ها، حلزون ها و نرمتنان صدفدار هستند. پرها، استخوان ها و بال هاى كاكايى به شكل خاصى طراحى شده است. پرها و استخوان ها سبك هستند و هنگامى كه كاكايى بال هايش را به هم مى زند، مى تواند به آسانى و راحتى از زمين بلندشود و پرواز كند. پرها ضدآبند و كاكايى به راحتى روى آب شناور مى ماند. پاهايش هم كه چنگال مانند است، به زمين مى چسبد و به او كمك مى كند در آب به جلو شنا كند و پيش برود. پرده هاى بين چنگال هاى پا مانند كفش هاى غواصى است. پرندگان دستگاه تنفس ويژه اى دارند كه به آنها امكان مى دهد تا نسبت به پستانداران، اكسيژن بيشترى از هوا دريافت كنند. هوا از لوله يا ناى وارد شش ها مى شود سپس از شش ها خارج شده و به كيسه هاى هوا مى رود. كيسه هاى هوا مانند شش عمل مى كنند و به طور متناوب هوا را به داخل كشيده و دوباره به شش برمى گردانند تا با اين روش اكسيژن بيشترى كسب كنند. اين فرايند نيروى موردنياز براى پرواز پرنده را فراهم مى كند. بال هاى كاكايى هم شكل بخصوصى دارند، لبه هاى هريك از بال ها چنان تعبيه شده كه مى تواند نيروى بالابر لازم را در هنگام پرواز تأمين كند. كاكايى مى تواند براى سرخوردن در هوا يا اوج گرفتن بالهايش را كاملاً بگستراند. بال ها همچنين با كمك پيستون پرواز (ماهيچه هاى پرواز) بالا و پايين برده مى شود. فاصله بين نوك و بال آنها ۶۰ تا ۱۶۰ سانتيمتر و حداكثر وزن آنها ۲ كيلوگرم است. كاكايى ها در تمام سواحل دنيا پراكنده اند.
|
|
|
|
|
شعر
باغ
سيمون پير يك دانه الماس كاشت باغى براى خودش درست كرد كه شبيه هيچ باغ ديگرى نبود جوانه ها رشد كردند و تابناك قد كشيدند ميوه هايى از جنس جواهرات زير نور خورشيد درخشيدند رنگ هايى مثل رنگين كمان زير آفتاب و در باران مى درخشيد لعل ها و ياقوت ها بر ساقه هايى از عاج و انگورهايى از سنگ يشم ذرت هايى از زر ناب در هواى گرم مى شكفتند كلاغى پيردانه هاى پنهان را مى جويد سيمون پير در ميان الماس ها مى گشت و علف هاى هرز ميان پلاتينيوم ها را مى چيد ميوه هاى مرواريد صورتى را در سبدى بريز و به بازار ببر بالاى درخت بادامى از عقيق و گلابى طلايى است به چالاكى، شاخه اى بردار شاخه ها را تكان بده تا ميوه ها بريزند سيبى نقره اى گوجه فرنگى زمردى خربزه درختى تازه از جنس مرجان همه، آويخته دردسترس سيمون پير الماس ها را مى كاود لحظه اى درنگ مى كند ، مى آسايد و در رؤياهايش دنبال چيزى مى گردد يك هلوى واقعى
|
|
|
|