سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۸۶ - ۱۶ رجب ۱۴۲۸
Tue, Jul 31, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
سرنوشت هدايا پس از جدايى
305598.jpg
خسرو مبشر

بنفشه روبه روى آينه نشست به خود نگاهى انداخت. كمتر دخترى پيدا مى شد كه زيبايى او راداشته باشد. ميهمانان داماد را تا سفره عقد همراهى كردند. بنفشه از ميان تور سفيدى كه روى صورتش كشيده بود، به چهره همسر آينده اش نگاهى انداخت. او به رغم ميل باطنى خود، با اصرار پدر و مادرش پاى سفره عقد نشسته بود.
وقتى به ياد حرف هاى مادرش افتاد كه با نصيحت به او مى گفت: «زيبايى مرد به چه دردى مى خورد، داماد بايد جيبش پر پول باشد. چرا كه در زندگى مشكلى نيست كه با پول حل نشود. هر چند دامادم خوش تيپ نيست، اما در عوض پولدار است و با پول آن يك عمر در رفاه و آسايش خواهى بود. دخترجان يك جوان خوش تيپ و يك لاقبا كه نمى تواند تو را خوشبخت كند و هزينه هاى سنگين زندگى روزمره را تأمين كند. خودت مى دانى كه همه چيز گران شده و زندگى نيز مشكل تر از قبل.
زن اگر از شوهرش سرتر باشد، آن وقت است كه مرد هميشه مثل يك غلام دست به سينه اوست. خدا را شكر تو هم زيبايى دارى و هم مهارت در زندگى، از هر پنجه ات هم هنر مى بارد.
دختر اين قدر فكر نكن، تو مى توانى كمبودهاى ظاهرى شوهرت را با مسائل مالى او جبران كنى!
بنفشه با همهمه ميهمانان رشته افكارش پاره شد و بار ديگر از زير تور سفيد عروس نگاهى به عباس كه كنارش نشسته بود انداخت. عباس هم در آينه به او مى خنديد.
حدود يك سال از زندگى بنفشه در خانه ويلايى شوهرش مى گذشت. همه چيز براى او آماده است، او بهترين جواهرات، خودروى آخرين مدل، تابلوهاى نفيس، فرش هاى گران قيمت و هزار چيز با ارزش در اختيار دارد كه خيلى از دختران حسرت داشتن يكى از آنها را داشتند.
عباس نيز هر چيزى كه بنفشه مى خواست، دريك چشم به هم زدن برايش فراهم مى كرد. اومديرعامل يك شركت تجارى در تهران بود كه با شركت هاى خارجى در دوبى و فرانسه، آلمان قرارداد كارى داشت.
بنفشه هر صبح كه همسرش بيرون مى رفت، همراه با دوستانش به سالن هاى بدنسازى، زيبايى و يا ميهمانى هاى خصوصى خانوادگى مى رفت. ساعت ۱۱ شب كه عباس به خانه آمد، بنفشه را نديد، با تلفن همراه او تماس گرفت. اما موفق به گفت وگو نشد. با تلفن همراه خود چند پيام كوتاه فرستاد. سرانجام پاسخ گرفت. در ميهمانى پرى، يكى از همكلاسى هاى دوران دبيرستانم هستم، شام بخور، بخواب!
عقربه هاى ساعت از يك بامداد گذشت. عباس كلافه و عصبانى در محوطه خانه ويلايى اش، به قدم زدن پرداخت. تا اين كه در پاركينگ با كنترل باز شد و بنفشه سوار بر خودرو وارد خانه شد. عباس با خشم و عصبانيت به بنفشه گفت: تو كى مى خواهى دست از اين كارها بردارى؟ تو مى دانى كه دوستت دارم به همين خاطر از اين مسأله سوءاستفاده مى كنى. بنفشه خونسرد از خودرو پياده شد.نگاهى به عباس انداخت. بدون اين كه چيزى به او بگويد راهش را ادامه داد و به داخل خانه رفت.
عباس پس از يك مكث كوتاه، وارد خانه شد و بدون مقدمه به همسرش گفت: تو كه مى دانى فردا شب كلى ميهمان داريم. چرا هيچ كارى نكردى. اصلاً بنفشه، تو اخلاقت عوض شده و آن بنفشه سابق نيستى. زن هم در پاسخ گفت: من كه كلفت آنها نيستم كه پخت و پز كنم. اصلاً تو اهل معاشرت، پارتى و تفريح نيستى. من كه نمى تونم جوانى ام را به خاطر خواسته هاى غيرمنطقى ات هدر دهم. ميهمان دعوت كردى، اين كه ناراحتى نداره، شام را از بيرون مى گيريم. پس مردهاى ديگر چه كارهايى براى همسرانشون مى كنند.
عباس: بنفشه خواهش مى كنم فردا شب رو حفظ آبرو كن.
عباس از حرف ها، كنايه ها و تحقيرهاى زنش به شدت خسته شده بود. هيچ وقت كسى نتوانسته بود او را تا اين حد سرزنش كند. چطور مى شد كه بنفشه به خودش اجازه دهد با او اينطور حرف بزند و رفتار كند. عباس تمام اين رفتارها را به حساب كم تجربگى زنش مى گذاشت.
در شب ميهمانى رفتارهاى متكبرانه بنفشه باعث شد ميهمانان به شدت احساس بيگانگى كنند. عباس رفتارى سرزنده و مهربانانه داشت. اما بنفشه طورى رفتار كرد كه همه ميهمانان دلزده شدند.
عباس بعد از رفتن ميهمانان به شدت به رفتار بنفشه اعتراض كرد.
- اين چه رفتارى بود كه كردى؟ چرا براى ۳ ساعت ميهمانى، چند دست لباس و جواهرات عوض كردى. همه درباره تو فكر ديگرى مى كردند. بنفشه تو دنبال چه چيزى هستى؟
بنفشه با غرور گفت: من از همه بالاتر و زيباترم. تو خودت مى دانى كه با همه فرق دارم. حتى با تو!
اصلاً خودت را در آينه ديده اى كه چقدر زشت و بدقيافه اى. از روز اول هم راضى به ازدواج با تو نبودم. اما التماس ها و اصرارهاى بيش از حد تو و خانواده ام مرا مجبور كرد كه سر سفره عقد بنشينم.
عباس با حيرت و ناراحتى به بنفشه نگاهى كرد و گفت: واقعاً متأسفم. غرور بيجا و خودباورى دروغين تو به كجا رسيده است.
مرد سپس با خشم گفت: ديگر نبايد در كلاس هاى پرهزينه بدنسازى شركت كنى و يا يك روز در ميان به سالن زيبايى بروى، از ميهمانى هاى آنچنانى ديگر هم خبرى نيست و تو هم نبايد در ميهمانى دوستانتان شركت كنى.
سپس با عصبانيت ادامه داد: حساب كرده ام كه ماهيانه بيش از يك ميليون تومان خرج و هزينه دارى. از اين به بعد بايد به آشپزخانه برى مثل بقيه پخت و پز كنى. بدين ترتيب از آن شب به بعد، قهر و لجبازى بنفشه هم شروع شد، او به بهانه هاى مختلف خانه را ترك مى كرد و به خانه پدرش مى رفت، عباس نيز با بى اعتنايى سعى داشت رفتارهاى زشت او را گوشزد كند.
حدود ۲ سال به همين شكل گذشت. زندگى آنها روز به روز با لجبازى هاى بنفشه تلخ تر مى شد.
عباس از اين زندگى به شدت خسته و دلسرد شده بود، سرانجام تصميم نهايى خود را براى جدايى از بنفشه گرفت. او به مجتمع قضايى رفت و دادخواست طلاق را به قاضى شعبه ۲۶۳ دادگاه خانواده تسليم كرد.
عباس براى انتقام گرفتن از بنفشه، دادخواست ديگرى هم به دادگاه داد و خواستار بازگشت هدايايى شد كه هنگام عقد يا دوران زندگى مشترك به همسرش بخشيده بود. اما نمى دانست كه از نظر قانونى، مى تواند هدايا و چيزهايى نظير خودرو، خانه ويلايى، طلا و جواهر را كه در دوران نامزدى و يا پس از ازدواج بخشيده است را پس بگيرد يا نه؟
* سرنوشت هدايا
جواد صادقى، رئيس مجتمع قضايى خانواده در اين باره مى گويد: قانون مدنى صرفاً وضعيت حقوقى هداياى قبل از عقد نكاح را روشن نموده و اشاره اى به هداياى پس از ازدواج نكرده است. بنابراين بايستى ماهيت حقوقى آنها را تحت ساير عناوين قانونى بررسى كرد.
مواد ۱۰۳۷ و ۱۰۳۸ قانون مدنى به ترتيب مى گويد: هر يك از نامزدها مى توانند در صورت به هم خوردن وصلت، هدايايى را كه به طرف ديگر يا به والدين او براى وصلت داده است، مطالبه كند. همانگونه كه صراحتاً از ماده ۱۰۳۷ استنباط مى شود، قانونگذار، هدايايى كه نامزدها به آرزوى تحقق ازدواج به يكديگر داده اند را در صورت برهم خوردن نامزدى قابل استرداد دانسته است. البته قانونگذار بين اموالى كه نگهدارى مى شود و اموال و اشياى مصرف شدنى تفاوت قائل شده است.
وضعيت هدايايى كه نگهدارى مى شود
اين هدايا، هدايايى است، از قبيل حلقه نامزدى، ساعت و دستبند كه به انگيزه ازدواج در آينده به طرف ديگر داده مى شود و از نگاه عرف، نامزد موظف به نگهدارى و مواظبت از آن است. در واقع منظور اين نيست كه اين هدايا بدون قيد و شرط به تملك طرف ديگر درآيد.
بنابراين در صورت برهم خوردن نامزدى، گيرنده هديه ملزم است كه آن را برگرداند. اما در صورتى كه هديه از بين برود، قانونگذار بين دو مورد قائل به تفصيل شده است: فرض اول در جايى است كه هديه بدون تقصير (عذر موجهى) از بين رفته باشد. مثلاً بر اثر سيل، سرقت يا موارد مشابه كه در اين صورت گيرنده هديه، مسئوليتى در مورد استرداد آن نخواهد داشت. اما در خصوص فرض دوم كه هديه با تقصير (عمداً) گيرنده از بين رفته باشد، فرضيه، گيرنده ملزم است كه پول هديه يا مشابه آن را به طرف پرداخت كند.
وضعيت هداياى مصرفى
در خصوص هداياى مصرف شدنى و اشيايى كه نگهدارى نمى شوند مانند خوراكى ها، لباس، صابون، عطر، ادكلن و... نيز وضعيت متفاوت است.در اينجا چون اين هدايا براى مصرف به ديگرى داده شده و در واقع هديه كننده، اجازه استفاده و مصرف آن را به طرف ديگر مى دهد و قيمت مادى اين هدايا نيز چندان مدنظر نيست و ارزش معنوى آن بيشتر ملاك است، قانونگذار در خصوص بر هم خوردن نامزدى در اين رابطه امرى را ملزم نكرده است و كسى نمى تواند، گيرنده هدايا را مجبور به پرداخت اين گونه هدايا كند. صادقى در ادامه مى گويد: البته اين شرايط شامل زوج هاى جوان، پس از ازدواج نمى شود و قانون در اين رابطه چيزى را مشخص نكرده است كه مرد يا زن پس از ازدواج و تشكيل زندگى مشترك اگر هدايايى به يكديگر داده باشند، بتوان پس گرفت.
راز ۲۵ ساله
305601.jpg
هليا خرم

۵ ماه بودكنار هم كار مى كردند و ساعت ها با هم صحبت مى كردند. گاهى اوقات با هم مشاجره مى كردند و گاهى نيز راجع به زندگى شخصى خود حرف مى زدند اما يك روز رازى ۲۵ساله فاش شد.
«مليسا على» روبه روى رئيس خود «لائورا» نشسته و با ناراحتى مى گويد: چطور بعضى از مردم با كودك خود اين گونه رفتار مى كنند و حاضرند از فرزند خود دل بكنند.
«لائورا» هميشه احساس خاصى نسبت به او داشت و بين ۶ كارمند ديگرش او را بيش از بقيه دوست داشت. دفتر كار آنها در «پنسيلوانيا» ى آمريكا بود. گاهى اوقات كار به حدى زياد بود كه ساعت ها در دفتر مشغول بودند، بدون اين كه متوجه گذشت زمان شوند و هر وقت خيلى خسته مى شدند، كنار هم مى نشستند و با خوردن قهوه و صحبت راجع به زندگى شخصى خود، خستگى را برطرف مى كردند.
لائورا براى مليسا گفته بود فرزندى ندارد و تمام زندگى خود را وقف كار و همسرش كرده است.
يكى از همين روزها، مليسا به رئيس خود گفت، مى خواهم رازى را فاش كنم. پدر و مادر من هم فرزندى نداشته و هميشه در آرزوى فرزند بودند تا اين كه تصميم گرفتند كودكى را به فرزندى قبول كنند.
«دوگ و سندى» در اكتبر سال ۱۹۷۲ با هم ازدواج كردند و وقتى متوجه شدند صاحب فرزند نمى شوند، به اداره سرپرستى اطفال رفته و تقاضاى سرپرستى كودكى را ارائه كردند.
۵ سال در فهرست انتظار باقى ماندند تا اين كه بالاخره يك دختر كوچولوى ۵ هفته اى به آنها تحويل داده شد. اين دختر زيبا در ۴ آوريل سال ۱۹۸۱ متولد شده و مادرش يك دختر جوان ۱۶ ساله و پدرش هم مرد ۱۸ ساله اى با موها و چشمان قهوه اى رنگ بود كه گاهى اوقات دچار آلرژى شديد فصلى مى شد و اين بيمارى را به دختر كوچولو نيز منتقل كرده بود.
«دوگ و سندى» اسم اين دختر را «مليسا جين» گذاشته و وقتى كه مليسا بزرگتر شد، ماجرا را براى او تعريف كردند. مليسا پس از فارغ التحصيلى از دانشگاه، سراغ كاغذهاى قديمى رفت و جزئيات مربوط به پدر و مادرش را مطالعه و بررسى كرد.
هميشه با خود فكر مى كرد چطور ممكن است پدر و مادرى فرزند خود را رها كنند و هرگز سراغش را نگيرند.
آن روز تمام اين ماجرا را با اندوه فراوان براى لائورا رئيسش تعريف كرد. سپس لائورا از او پرسيد: آيا هيچ وقت تمايلى به ديدن پدر و مادر واقعى خود داشته اى، اما مليسا پاسخ داد نه، واقعاً نه. هيچ وقت احساسى نسبت به آنها نداشته ام و تمايلى هم به ديدن آنها ندارم، در ضمن پدرخوانده و مادرخوانده مهربانى دارم كه تمام جوانى خود را صرف نگهدارى و تأمين نيازهاى من كرده اند. بعد هم با خنده ادامه مى دهد: در اوراق قديمى خواندم كه پدرم علاقه شديدى به جمع آورى قوطى هاى كنسرو و نوشيدنى ها داشته است، بنابراين تصور مى كنم مرد فقيرى بوده است. ساعت ها از وقت ادارى گذشته بود. بلند شد تا دفتر كار را ترك كند كه لائورا پرسيد راستى كى به دنيا آمدى؟
مليسا گفت: ۴ آوريل سال ۱۹۸۱.
لائورا كمى به فكر فرو رفت، هميشه از نگاه دختر جوان مى ترسيد، چشمانش گيرايى و حالت چشمان شوهرش «چاك» را داشت. حدس مى زد مليسا دختر گمشده آنها باشد، رو به مليسا كرد و گفت: ممكن است فردا با هم ناهار بخوريم، مليسا بله بلندى گفت و از دفتر خارج شد.
روز بعد هر دوى آنها ساكت در گوشه اى دنج نشسته بودند و منتظر سالاد ميگو سفارشى خود بودند كه لائورا گفت: مليسا مى خواهم موضوعى را با تو مطرح كنم. مليسا در صندلى كمى جابه جا شد و با صداى بلند گفت: رئيس، قرار است اخراج شوم؟ لائورا پاسخ داد: نه عزيزم، موضوع مربوط به گفت و گوى ديروز ماست. اگر من اطلاعاتى راجع به پدر و مادر واقعى تو داشته باشم، مى خواهى بشنوى، اصلاً برايت اهميت دارد. مليسا با تعجب نگاهى به او كرد و گفت: البته، چرا كه نه.
لائورا با كمى ترديد و مكث گفت: مليسا من به تو گفتم فرزندى ندارم، اما دروغ گفتم، چرا كه من در ۱۷ سالگى باردار شدم، اما هيچ وقت نوزاد خود را نديدم، ولى احساس مى كنم تو دختر گمشده من هستى و من و شوهرم پدر و مادر واقعى تو هستيم.
من وقتى ۱۶ ساله بودم، با «چاك» آشنا شدم. او دانش آموز سال آخر بود و من دانش آموز سال اول. ما با رد و بدل كردن حلقه اى نامزد شديم و در پايان همان سال با هم ازدواج كرديم. اوايل پائيز متوجه شدم باردار هستم و وقتى موضوع را با مادرم در ميان گذاشتم، به اين نتيجه رسيديم كه هنوز شرايط لازم براى نگهدارى از فرزند را نداريم، زيرا من هنوز محصل بودم و چاك نيز شغل مناسبى نداشت. چاك نيز با نظر مادرم موافق بود. دوران سختى را پشت سر گذاشتيم، ولى بالاخره روز زايمان فرا رسيد و با عمل سزارين تو به دنيا آمدى، ولى نه من و نه پدرت هيچ وقت تو را نديديم و مادربزرگ تو را به پرورشگاه برد. هميشه آرزو مى كردم كاش مى توانستم براى لحظه اى نوزادم را در آغوش بگيرم. چند سال گذشت، من از دانشگاه فارغ التحصيل شدم، اوضاع مالى ما كمى بهتر شد و من اين شركت را تأسيس كردم. وقتى براى نخستين بار براى درخواست كار نزد من آمدى، از ديدن چشمان قهوه اى رنگ تو وحشت كردم، حس عجيبى داشتم، چشمان تو كاملاً شبيه چاك بود، بعد متوجه آلرژى فعلى تو شدم، علاقه تو به اسب سوارى و دوندگى درست مثل خودم بود. تا اين كه تو ديروز درباره پدر و مادرت برايم صحبت كردى و تاريخ تولدت را گفتى. بعد هم درباره جمع آورى قوطى هاى كنسرو از سوى پدرت حرف زدى. با رد و بدل شدن اين حرف ها، هر دو به هم خيره شده بودند. مليسا نمى دانست چه بايد بگويد، بلافاصله به خانه بازگشت و مجدداً اوراق قديمى را بررسى كرد، همه چيز درست بود، عمل سزارين، سن پدر و مادرش، محل زندگى شان و... به اداره سرپرستى اطفال رفت و متوجه شد كه بقيه جزئيات نيز حكايت از اين موضوع دارد كه لائورا مادر واقعى اش است.
در طول راه دائماً به سندى و دوگ فكر مى كرد، تكليف آنها چه مى شد، پدر و مادرى كه اين همه سال براى او زحمت كشيده بودند، اما حالا ديگر نمى توانست روى گذشته اش خط بكشد، هويتش برايش مهم شده بود. تمام هفته بعد به تحقيق و بررسى ادامه داد و آخر هفته اشك ريزان به دفتر لائورا رفت. درحالى كه او را در آغوش مى گرفت، گفت: مادر شما درست مى گفتيد، من دختر گمشده شما هستم. صحنه عجيبى بود. مادر و دخترى پس از ۲۵ سال يكديگر را در آغوش گرفته بودند و مى گريستند. مليسا هيچ وقت فكر نمى كرد از ديدن مادر واقعى اش اينقدر هيجان زده شود و لذت ببرد. گذشت زمان را احساس نكرد و پس از ۳۰ دقيقه به ياد آورد كه بايد ماجرا را براى دوگ و سندى تعريف كند. به خانه بازگشت. همه چيز را براى آنها تعريف كرد. نمى توانست جلوى اشك هاى خود را بگيرد، آنها را در آغوش گرفت و گفت: تنها چيزى كه مى خواهم بدانيد، اين است كه عاشقانه شما را دوست دارم و هميشه برايم محترم هستيد.
بعد از ظهر همان روز چاك و لائورا با دسته گلى براى ديدن دختر خود به منزل سندى و دوگ آمدند و از زحماتى كه تمام اين سالها براى دخترشان كشيده بودند، قدردانى كردند.
حالا ديگر مليسا كنار مادر خود مى نشست و راجع به آينده خود برنامه ريزى مى كرد، كم كم به فكر ازدواج و بچه دار شدن افتاد. او مى دانست كه مراسم ازدواج شلوغ و باشكوهى خواهد داشت و هر دو پدر و مادرش در جشن ازدواج حضور خواهند داشت و او با همراهى دو پدرش «چاك و دوگ» با لباس سفيد عروسى براى برگزارى مراسم به خانه بخت خواهد رفت.
۳ بار زندگى
305577.jpg
عصمت الله جابرى، قاضى اجراى احكام دادسراى جنايى تهران

دزد مسلح به بهانه خريد و فروش دلار وارد صرافى شده بود ۲ برادر صراف از ساعت ها قبل انتظارش را مى كشيدند. صراف ها نمى دانستند كه داخل كيف مشكى به جاى دلار، يك تپانچه نقره اى رنگ جاسازى شده است. پسر جوان با ديدن بسته هاى سبزرنگ اسكناس هاى هزار تومانى ناگهان اسلحه اش را بيرون آورد. او قبل از آن كه ۲ برادر صراف فرصت عكس العمل پيدا كنند، ماشه را چكاند. گلوله پس از اصابت به بازوى راست برادر بزرگتر به طرف محلى كه برادر كوچكتر ايستاده بود كمانه كرد. لحظه اى بعد برادر كوچكتر غرق در خون كف مغازه افتاد. همسايه ها و ساير مغازه داران كه با شنيدن صداى شليك گلوله بيرون دويده بودند، در چشم برهم زدنى پليس را در جريان قرار دادند و جوان مسلح قبل از آن كه بتواند فرار كند خود را در محاصره مأموران ديده و بازداشت شد.
با اعتراف هاى متهم به قتل قضات دادگاه او را به قصاص محكوم كردند. رأى صادره پس از تأييد از سوى قضات ديوان عالى كشور مورد تنفيذ و استيذان رياست قوه قضائيه قرار گرفت و پرونده متهم براى اجرا به اجراى احكام دادسراى جنايى تهران فرستاده شد. صبح بود كه جوان اعدامى را به محل اجراى حكم آوردند. پسر جوان مضطرب و نگران رنگ به چهره نداشت. طناب دار را به گردن متهم انداختند. وقتى براى شنيدن آخرين دفاعياتش به كنارش رفتم او با صدايى لرزان و بريده بريده درخواست كرد ۳ ماه به او فرصت داده شود شايد بتواند براى زنده ماندن رضايت اولياى دم را جلب كند.
به خاطر جوانى اش و اين كه بتوان در آينده از او آدم مثبتى براى جامعه ساخت پذيرفتيم.
۳ ماه گذشت بار ديگر موعد اجراى حكم فرارسيد. پدر قربانى حادثه تقاضا كرده بود در ازاى دريافت ۳۰ ميليون تومان رضايت بدهد.
اما براى دومين بار طناب دار دور گردنش آويزان شد؛ چرا كه حاضر به پرداخت پول درخواستى نشد. او ادعا مى كرد توان پرداخت اين مبلغ را ندارد و حاضر است اعدام شود.
تمامى حاضران در محل اجراى حكم با ديدن اين صحنه دلشان به حال جوان اعدامى سوخت. با توصيه هاى آنها و درخواست مجدد متهم اعدامى بار ديگر فرصت ۳ ماهه به پسر جوان داده شد و يك بار ديگر او از چند قدمى مرگ به زندان بازگشت.
با خود تصور مى كردم پسر جوان به اندازه كافى تنبيه شده و امكان ندارد مرتكب خلافى شود.
فرصت ۳ ماهه سوم او هم به آخر رسيد. اين بار كه او مى دانست ديگر اميدى به نجات ندارد وصيتنامه اش را هم نوشت و به همراه وصيتنامه يكى از هم سلولى هايش به پاى چوبه دار منتقل شد. هم اتاقى او نيز به اتهام قتل محكوم به اعدام شده بود. او ۳ فرزند صغير داشت به همين خاطر اولياى دم حاضر به گذشت شدند. وصيتنامه او هم اخذ شده و در كنار وصيتنامه جوان مسلح گذاشته شد.
پس از اين كه حكم اعدام متهم اول اجرا شد نوبت به جوان اعدامى رسيد. اولياى دم خواستار ۳۰ ميليون تومان شدند اما پسر جوان باز هم پولى نداشت. اين بار ديگر فرصتى براى بخشش نبود. طناب دار به دور گردن جوان مسلح انداخته شد. مرگ هر لحظه به او نزديك تر مى شد. مثل اين كه او هم ديگر اميدى به فرار از چنگال مرگ نداشت. خود را تسليم مرگ كرده بود. قاضى اجراى حكم رأى را قرائت كرد. پسر جوان با چشمانى اشكبار بار ديگر خواستار بخشش شد. در حالى كه دستور اجرا صادر شده بود، ناگهان مادر پسر جوان اعدامى فريادزنان خود را به محوطه اجراى حكم رساند. او در حالى كه يك فقره چك در دست داشت خواستار توقف اجراى حكم شد. همان موقع چك به اولياى دم داده شد. همه چيز در آخرين لحظه تغيير يافت. زندگى يك بار ديگر به جوان اعدامى لبخند زد. او را از پاى چوبه دار پائين آورديم. ساعتى درباره كرامت اين بخشش با جوان نجات يافته صحبت كرده و از او خواستم در آينده انسان خوبى شود.
پسر جوان به پاى مادرش افتاده بود. اشك و لبخند مادر و پسر درهم گره خورده بود. پسر اعدامى دست هايش را رو به آسمان گرفت و گفت: خدايا مى دانم كه امتحان سختى را بايد پس بدهم. خودت كمكم كن تا از اين آزمون سربلند بيرون بيايم و به قولى كه به مادرم دادم عمل كنم.
ديگر هوا روشن شده و خورشيد اشعه هاى طلايى رنگش را بر گستره زمين نشانده بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |