چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۶ - ۱۷ رجب ۱۴۲۸
Wed, Aug 1, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
سلامت
خانواده
درباره اينگمار برگمان كه در ۸۹ سالگى درگذشت
نوه كمدين معروف سينما از زندگى
با يك اسطوره هاليوودى مى گويد
درباره اينگمار برگمان كه در ۸۹ سالگى درگذشت
پيرمرد هميشه زنده است
305844.jpg
نوشته: جفرى مك ناب‎/ ترجمه: شيلا ساسانى نيا

اينگمار برگمان، فيلمساز پيشكسوت سينما سى ام ژوئيه در خانه خود در جزيره فارو چشم از جهان فروبست. او به هنگام مرگ ۸۹ سال داشت و فرتوت تر و كم حوصله تر از آن بود كه حتى در چهارمين دوره هفته فيلم برگمان كه هر ساله در اين جزيره و در تجليل از آثار سينمايى اش برگزار مى شود شركت كند. دوستداران او در سر تاسر جهان مرگ سينماگرى را به سوگ نشسته اند كه سينما را نه صرفاً به عنوان يك سرگرمى ، بلكه به عنوان نماد تفكر به دنيا معرفى كرد و از خود شاهكارهايى همچون «مهر هفتم»، «نور زمستانى» و «توت فرنگى هاى وحشى» به جا گذاشت. مطلبى كه در پى خواهيد خواند به مناسبت هشتادو نهمين سالگرد تولدش در سايت اينديپندنت قرار گرفته بود كه ياد و خاطره او را براى هزاران تن از دوستدارانش زنده خواهد كرد و براستى كه پير مرد براى هميشه زنده خواهد ماند!

انتظار نداشته باشيد در يك چشم به هم زدن به فارو برسيد. براى رسيدن به اين جزيره كوچك بادگير در درياى بالتيك بايد در ابتدا با هواپيما از استكهلم به فرودگاه ويسبى در گوتلند پرواز كنيد و سپس مسافتى در حدود ۳۰ مايل را با عبور از ميان خانه هاى كاه گلى و كليساهاى قديمى برانيد تا به لنج هاى مسافر بر در فاراسوند برسيد. اينجا مكانى دورافتاده و باد گير با چشم اندازى از زمين هاى پست و بى گياه است. انبوهى از درختان كاج همه جا قد برافراشته اند و كشتزار هايى با ديوارهاى سنگى باستانى، سواحل مفروش به ريگ و ماسه و گوسفندانى كه تعدادشان از ساكنان اين جزيره مسكونى بيشتر است همه جا به چشم مى خورند و در اينجا البته به سوئد نزديك تريد تا به روسيه.
جزيره فاروساند جايى است كه اينگمار برگمان ۸۸ ساله، اسطوره فيلمسازى دنيا اين روزها ايام كهنسالى خود را در آنجا سپرى مى كند. او براى نخستين بار چهل سال پيش در جست وجوى لوكيشن هايى براى فيلم به اين جزيره آمد و بلافاصله عاشق فضاى آرام و شاعرانه فارو شد. او از همان لحظه اى كه پا به اين جزيره گذاشت دريافت كه اينجا دقيقاً همانجايى است كه همواره دوست داشت زندگى كند. برگمان تصميم گرفت فارو را به لوكيشن چندين فيلم معروف خود همچون پرسونا، صحنه هايى از يك ازدواج و شرم تبديل كند و در ايام كهولت خود بدانجا پناه برد.
برگمان سه سال پيش و پس از ساختن آخرين فيلمش ساراباند در سال ۲۰۰۳ اعلام كرد كه تصميم دارد براى هميشه در اين جزيره ماندگار شود و آرامش دنياى فارغ از فيلمسازى خود را در آنجا بيابد. فارو يك جاى رؤيايى است و سرشار از تاريخ و اسطوره كه روشنايى و فضاى آن دائماً در حال تغيير است. گاه مى تواند همچون مأواى زهد پيشگان و انزواجويان جلوه كند و گاه با تابش انوار درخشان آفتاب برآن رؤيايى و بى غل و غش به نظر رسد. ساكنان اين جزيره داستانهاى مهيجى را درباره پرنسس هاى مدفون وايكينگ، دزدان دريايى، كشتى شكستگانى كه به اين جزيره مى رسند و سفرهاى ماجراجويانه ماهيگيران روايت مى كنند اما على رغم هزاران جهانگردى كه در اواسط تابستان از اين جزيره ديدن مى كنند بيشتر ۶۰۰ سكنه آن براى بقا در اين جزيره به سختى معيشت مى كنند. صنعت ماهيگيرى آن تقريباً مرده است و شرايط سخت كشت و زراعت و مشاغل انگشت شمارى كه در ارتباط با توريسم نباشند عرصه را بر مردم اين جزيره تنگ كرده است. شايد به همين دليل است كه آنها برگمان را همچون يك گنجينه ملى در قيموميت خود گرفته اند و حاضر نيستند تحت هيچ شرايطى او را از دست بدهند. او سرمايه گذارى هاى خارجى را در اين جزيره دور افتاده رونق بخشيده است. برگمان از صنعتكاران محلى اينجا در فيلم هايش استفاده كرده است و مستنداتى در سال هاى ۱۹۶۹ و ۱۹۷۹ در باب اهمال كارى دولت سوئد در قبال اين جزيره دور افتاده ساخته است. در مقابل ساكنان فارو محبت اين فيلمساز را بى پاسخ نگذاشته اند و با رعايت حريم خصوصى او محافظت از آن در برابر دوربين هاى كنجكاو خبرنگاران قدرشناسى خود را به او نشان داده اند. وقتى جهانگردان در مورد محل زندگى برگمان از او مى پرسند يا اظهار بى اطلاعى مى كنند و يا آدرس اشتباهى مى دهند.
ما براى شركت در چهارمين دوره هفته فيلم برگمان كه شامل نمايش مجموعه اى از فيلم هاى او، بحث و تبادل نظر و رويدادهاى ويژه و نيز آشنايى با افرادى است كه از نزديك با اين فيلمساز كار كرده اند در حيات پشتى خانه اش به اينجا آمده ايم. در ابتدا برگمان به هيچ وجه اجازه برپايى يك جشنواره كوچك محلى به افتخار نام و فعاليت هاى سينمايى اش را نمى داد اما بتدريج زير بار رفت ولى قسم خورد كه هرگز خودش در هيچ كدام از آنها شركت نكند. او سال گذشته همه شركت كنندگان را با حضور غير مترقبه اش در چندين سمينار و جلسه بحث و تبادل نظر غافلگير كرد اما امسال متأسفانه بخاطر وضعيت جسمانى، دوستدارانش را بى نصيب گذاشته است.
برگمان بيش از ۵۰ فيلم در كارنامه حرفه اى دارد و يكى از آخرين بازماندگان نسل سينماگران صاحب سبك اروپايى است. همانطور كه كنت برانا، يكى از ميهمانان هفته فيلم برگمان در اين جزيره يادآور مى شود امروزه كه ساختن يك فيلم خوب دشوارتر از هر زمان ديگرى شده كمتر كارگردانى به پركارى و ماجراجويى برگمان پيدا مى شود و جالب تر آن كه فيلمسازى او به موازات با يك فعاليت درخشان هنرى ديگر يعنى كارگردانى تئاتر نيز پيش مى رفت.
در يك يكشنبه شب دلگير كه آسمان ابرى و خاكسترى است (همانگونه كه برگمان و فيلمبردارش سيون نيكوست هميشه مى پسنديدند) ما سوار بر اتوبوسى قديمى مى شويم و به دور جزيره سفر مى كنيم. ميزبان ما آرنه كارلسون، يكى از ساكنان اين جزيره كه سابقاً راننده واگن و عكاس برگمان بود و كاتينكا فاراگو پرجذبه كه دستيار و مدير توليد بسيارى از فيلم هاى اين فيلمساز سوئدى بوده هستند. آنها به ما يكى از لوكيشن هاى معروف فيلم پرسونا و شرم را نشان مى دهند و از جلوى خانه هاى بسيارى كه اين فيلمساز آنها را براى خانواده و همكارانش ساخته است عبور مى كنيم و در نهايت نيز براى خوردن يك برگمان برگر لذيذ در شمال اين جزيره كوچك توقف كوتاهى داريم. در مسير خاطرات پراكنده اى از رانندگى بى محاباى برگمان، رقابت او با تاركوفسكى، تصميمش براى ساختن فيلمى درباره حضرت مسيح (ع) در همين جزيره و پروژه بى سر انجام او با فدريكو فلينى و آكيراكوروساوا (اين پروژه وقتى به هم خورد كه برگمان تنها كسى بود كه از اين جمع سه نفره فيلمنامه اش را تمام كرد) نقل مى شود.
بيشتر فيلم هاى برگمان هنوز هم تازگى و جذابيت خود را حفظ كرده اند. در اواخر هفته فيلم برگمان تماشاى فيلم پرسونا در سينماى سادرساند تجربه اى بس لذت بخش است. اين سالن سينما كه يك ساختمان كوچك چوبى شبيه عكس هاى كارت پستالى دارد جايى بوده كه او راش هاى خود را در آنجا مى ديد. پرسونا يك اثر كلاسيك شناخته شده است كه همچنان حسى از دل آشفتگى و پريشانى را انتقال مى دهد آنچنان كه گاه فراموش مى كنيد كه اين فيلم تا چه حد تجربى است.
سوئدى ها دقيقاً نمى دانند چه رويه اى را در مقابل برگمان در پيش بگيرند. شهرت جهانى او مايه غرور و افتخار ملى است اما از سوى ديگر مايه دردسر هم شده است بدين ترتيب كه هيبت او چنان سايه سنگينى را بر صنعت فيلمسازى سوئد افكنده كه نسل امروزى فيلمسازان اين كشور بايد تلاش مضاعفى براى يافتن هويت خود كنند. در همين حال او تصوير ديگرى از مردم سوئد را در آن سوى آبها ارائه داده است. فيلم هايى همچون مهر هفتم، فانى و الكساندر و توت فرنگى هاى وحشى به نمادهاى مرجعى براى سينماى خارج از سوئد تبديل شده اند. فرقى نمى كند كه آنها شواليه هاى دلمرده اى باشند كه با مرگ به بازى شطرنج مى پردازند يا زنان سركش (همچون هريت اندرسون در تابستان با مونيكا) چون برگمان دست به آفرينش مجموعه اى از شخصيت ها زده كه بيگانگان آنها را كهن الگوهاى ملى سوئد تلقى مى كنند. همانطور كه كارگردانى به نام مارى نيررود كه اخيراً مستندى بر پايه ۳۰ ساعت مصاحبه با اين اسطوره سينمايى ساخته است تأكيد مى كند: ما سوئدى ها از نگاه اينگمار برگمان به جهان شناسانده شده ايم كه بايد بگوييم: نه، ما اين چنين نيستيم. او همچنين خاطرنشان مى سازد كه برگمان اين روز ها در مقطع خاصى از فعاليت حرفه اى و زندگى شخصى خود به سر مى برد كه او را به سوى انفعال سوق داده چون نه فيلمى مى سازد و نه مرده است.
همچون ديگر شخصيت هاى معروف دنياى سينما و هنر كه همواره تأثير گذار بوده اند برگمان نيز همواره در كانون انتقاد بوده و حتى در مواردى خود نيز با منتقدان زمانه اش همراه و همسو شده است. در دهه ۱۹۶۰ وقتى نشريه كايه دوسينما مجموعه مقالاتى را در انتقاد از او به چاپ رساند، او با ارسال مطلبى با نام مستعار ارنست ريفه- كه ظاهراً نام آرايشگر آن زمان همسرش بوده- ازآنان دلجويى كرد. برگمان شناسى به نام استيك بيوركمن با به ياد آوردن انتقادى كه برخودش روا داشته بود مى گويد: او آن مطلب ارسالى را با لحنى بسيار جدى و كوبنده نوشته بود.
در يك بعد از ظهر يكشنبه براى مصاحبه اى كوتاه به منزل همسر سابق برگمان كابى لارتى كه زمانى اين فيلمساز بسيارى از سكانس هاى صحنه اى از يك ازدواج را در آنجا فيلمبردارى كرده بود مى روم. زمانى كه برگمان با لارتى در سال ۱۹۵۹ ازدواج كرد او يك نوازنده پيانو در حال شكوفايى بود و برگمان هنوز هم بسيارى از آموخته هاى موسيقايى خود را مديون او مى داند. لارتى مى گويد: او واقعاً به موسيقى تكيه مى كند و در حال حاضر هم بار او حياتى ترين هنر است.
برگمان در فيلم هايش بخصوص فيلم توت فرنگى هاى وحشى توجه خاصى به موضوع كهولت و افزايش سن داشته بطورى كه در پوچى رؤياهاى كهنسالان غرق مى شود و به حال قهرمانانى افسوس مى خورد كه مى داند عمرشان بسى كوتاه است. او خود نيز اين روزها پير مردى است كه به تنهايى در جزيره اى دور افتاده زندگى مى كند و به مرور گذشته درخشان خود مى پردازد. برگمان همواره برنامه روزانه مشخصى براى خود داشت و آنگونه كه به مارى نيررود در مستندش گفته بود هر روز صبح ۴۵ دقيقه پياده روى مى كرد و در ساعت مشخصى از روز سه ساعت از وقتش را به نوشتن اختصاص مى داد. او پس از صرف ناهار و كمى مطالعه به سالن سينماى خانگى اش مى رفت. برگمان اين روزها خود را ضعيف تر و بى بنيه تر از چند سال پيش يافته است و همين حفظ نظم برنامه روزانه اش را كمى مختل كرده است.
از لارتى مى پرسم كه برگمان خود كهنسالى را چگونه يافته است و او در جواب مى گويد: حسابى غافلگير شده و اغلب مى گويد كه چرا ۱۰ سال پيش كسى به او نگفته بود كه پير شدن چقدر سخت است.
با اين حال به اعتقاد لارتى او كمى دركنار گذاشتن هميشگى كارگردانى فيلم و تئاتر عجله به خرج داده چون شايد هيچ وقت پيش بينى نمى كرد كه آنقدر دلش براى اين دو دلمشغولى محبوبش تنگ شود. لارتى مى گويد: مردم به او پيشنهاد كارهاى جديد مى دهند ولى او قبول نمى كند. وقتى از او علتش را پرسيدم او گفت كه نمى خواهد سر پيرى از اوج سقوط كند.
نوه كمدين معروف سينما از زندگى
با يك اسطوره هاليوودى مى گويد
زندگى تازه
هارولدلويد
305838.jpg
مترجم: شيلا ساسانى نيا

به دنياى شاد هارولد لويد خوش آمديد! اگر در دهه ۷۰ يكى از آن بچه هاى اهل تلويزيون بوده باشيد، آن مرد عينكى با كلاه حصيرى مسخره كه از لبه آسمانخراش ها و يا عقربه هاى برج هاى ساعتى آويزان مى شد و با شيرين كارى هاى متهورانه و نمايش هاى پرخطرش مردم را سرگرم مى كرد به ياد مى آوريد. كودكان سرتاسر دنيا با دنياى كمدى هارولد لويد آشنا هستند اما از اين كمدين و شيرين كارى هايش امروزه ديگر اثر چندانى نيست. در حالى كه فيلم هاى هم عصران او همچون چارلى چاپلين و باستر كيتون به طور مرتب حفظ و مرمت شده و براى بهره مندى نسل هاى بعد به صورت دى وى دى عرضه و يا دائم از تلويزيون پخش مى شوند، دسترسى به آثار سينمايى لويد تقريباً در اين روزها دشوار شده.
با اين حال سوزان لويد، نوه دخترى اين كمدين و تنها حافظ حقوق و منافع سينمايى آثار لويد درصدد زنده كردن نام پدربزرگش و تداعى خاطرات مردم از او است. جشنواره فيلم كمبريج بتازگى يك برنامه فشرده مرور آثار سينمايى لويد شامل برپايى نمايشگاهى از عكس هاى او را برگزار كرده بود. اوايل اين ماه يك پكيج سينمايى مشتمل بر ۹ دى وى دى از يك هزار و ۷۴۶ دقيقه بازى كمدى لويد به بازار عرضه شد و يكى از هواداران پر و پا قرص بريتانيايى اين كمدين به نام «پل مرتون» تور سينمايى خود را آغاز خواهد كرد كه در جريان آن آثار سينمايى لويد را به نمايش عموم خواهد گذاشت.
سوزان لويد سال ها از جانب پدربزرگش براى او تبليغ كرده است. او بيشتر از هر كس ديگرى پدربزرگش را مى شناخت. والدينش در اوايل دهه ۵۰ و چندى پس از تولدش از يكديگر جدا شدند و در نتيجه او نزد پدربزرگش در لس آنجلس بزرگ شد. اگرچه فعاليت سينمايى لويد با فرارسيدن جنگ جهانى دوم به پايان خود رسيده بود اما اين كمدين تا زمان مرگش در سال ۱۹۷۱ همچنان يكى از چهره هاى پرنفوذ و مشهور هاليوود بود. اگر اندازه خانه ستارگان را ملاك ثروتشان قرار دهيم لويد جزو طبقه مرفه جامعه خودش در آن زمان بود. خانه اعيانى او در بورلى هيلز ۴۴ اتاق، ۲۶ سرويس بهداشتى، ۱۲ آبشار، ۱۲ باغچه، يك استخر بزرگ، چندين اصطبل، چندين زمين تنيس، چندين زمين گلف و خانه هاى اسباب بازى كوچك براى بچه ها داشت. اينجا، همان جايى بود كه سوزان ۲۰ سال اول زندگيش را در آنجا زندگى كرد. او با حسرت از كودكى نازپرورده اش حرف مى زند. خانه عروسكى او برق، شيرآب، يك خط تلفن و يك سقف كاهگلى زيبا داشت و هم قد و اندازه يك آلاچيق كوچك بود. تصاوير ويدئويى اى كه در قالب يك فيلم كوتاه ضميمه دى وى دى هاى هارولد لويد شده است، سوزان خردسال را نشان مى دهند كه در اين بهشت كودكانه همچون يك پرنسس سعادتمند در رفاه و آسايش زندگى مى كند. او به ياد مى آورد: «مى توانستى تا جايى كه دلت مى خواست سر و صدا كنى. دوستانم به خانه مان مى آمدند و موسيقى تمرين مى كردند و هيچ كس به صداى بلند و گوشخراش گيتارها و طبل ها اهميتى نمى داد.
براى سوزان مدتى طول كشيد تا بفهمد پدر پدربزرگش چه آدم مهمى است. او مى دانست كه دست راست پدربزرگش ۲ انگشت شصت و اشاره را ندارد اما دوست نداشت از او دليلش را بپرسد. سوزان بعدها فهميد كه در سال ۱۹۱۹ هارولد لويد حاضر شده بود در عكسى با يك بمبى كه فكر مى كرد مصنوعى است ظاهر شود و اين بمب ظاهراً واقعى از آب درآمده بود. با انفجار بمب او ۲ انگشت و بينايى خود را به طور موقت از دست داد. اين حادثه مى توانست براى هميشه حرفه او را پايان بخشد اما ۳ ماه بعد با بازگشت مجدد بينايى اش«لويد» بهترين آثار كمدى خود را ارائه كرد.
«هارولد لويد» در سال ۱۸۹۳ به دنيا آمد و در فقر و محروميت در نبراسكا بزرگ شد. خانواده او بعدها به كاليفرنيا نقل مكان كرد، جايى كه پدرش تصميم داشت يك باشگاه بيليارد راه اندازى كند اما همچون بسيارى ديگر از كارهايى كه قبلاً آزموده بود اين پروژه نيز به شكست انجاميد. با اين حال با پايان گرفتن جنگ جهانى اول هارولد لويد به يكى از موفق ترين بازيگران كمدى هاليوود تبديل شده بود. سپس آن اتفاق ياد شده افتاد و البته مدتى پيش از اين اتفاق بود كه نامزدش بب دانيلز كه يك هنرپيشه بود نيز از او جدا شد چون ظاهراً «لويد» هيچ وقت حاضر نبود كار خود را به عنوان يك كمدين كنار بگذارد.
بيشتر مردم عادى هنوز هم نمى دانند كه دست راست لويد در اثر آن حادثه آسيب جدى ديده بود و يا او براى چند ماه نابينا شده بود و يا از دست مصنوعى استفاده مى كرد سوزان مى گويد: «اين واقعه ايده او نسبت به بازيگرى و آينده اش در ارتباط با اين حرفه را تغيير داد. او به خودش قول داد كه اگر روزى دوباره شهرت خود را به دست آورد براى هميشه در كارش يعنى بازيگرى بهترين و سرآمدترين خواهد بود».
پدربزرگى كه سوزان نزد او بزرگ شد يك عكاس پروپا قرص نيز بود و به گفته سوزان در دهه ۵۰ براى عكاسان باشگاه هاى بسيارى وجود داشت. لويد به گرفتن عكس ها و شات هاى معمولى قانع نمى شد و با دوربين اش به هر جايى سرك مى كشيد. او براى گرفتن زواياى بهتر از سوژه هاى خود دست به هر كارى مى زد و حتى گاه جان خود را به خطر مى انداخت. سوزان به خاطر مى آورد كه او بالاى پل «گلدن گيت » يا خيلى جاهاى پرخطر ديگر رفته بود و يا آن كه در ترافيك شلوغ خيابان ها پرسه مى زد تا بهترين عكس هاى ممكن را شكار كند. به جز عكاسى ديگر علايق لويد فيلم هاى «Carry on» بريتانيايى، رمان هاى جيمز باند و در سال هاى پايانى عمرش مجموعه «جنگ ستارگان» بودند. سوزان در يك كلام چنين خيره سرى هايى را زاييده بينش سينمايى او مى داند چرا كه در سال هاى پايانى عمرش اگرچه ديگر در هيچ فيلمى بازى نمى كرد اما عشق و علاقه به گرفتن نامتعارف ترين و مهيج ترين عكس ها هرگز او را رها نكرد.
هرچند وقت يك بار پدربزرگ براى نوه اش يكى از فيلم هاى كمدى خود را نشان مى داد. براى سوزان كوچك آن كمدينى كه در فيلم از ساختمان هاى مرتفع آويزان مى شد يا از دست يك جمعيت عصبانى و برآشفته فرار مى كرد به هيچ وجه شبيه پدربزرگش نبود. در زندگى واقعى لويد عينك نمى زد مگر براى تماشاى تلويزيون يا رانندگى. سوزان مى دانست كه پدربزرگش در كارهاى خيريه و بنيادهايى از اين دست هميشه پيشقدم بود. او به ياد مى آورد: «هميشه فكر مى كردم پدربزرگم يك مدير بيمارستان بود» و بعد در اوايل دهه ۶۰ وقتى لويد دست به تدوين مجموعه اى از فيلم هاى كوتاه خود براى نمايش در كن زد، سوزان را هم با خود برد تا از نزديك آنها را ببيند. او باز به ياد مى آورد: «فكر مى كنم ۸ يا ۹ ساله بودم. رديف جلوى او نشسته بودم. فيلم شروع شد و اين مرد را ديدم كه در كليپى داشت از يك ساختمان بالا مى رفت. همه مى گفتند كه او پدربزرگ من است ولى به نظر من شباهتى ميان آن دو وجود نداشت. واقعاً عجيب بود. بعضى از لبخندها و اداها متعلق به پدربزرگم بود و در مواردى بين آن دو، يك دنيا اختلاف وجود داشت. او درست پشت سرم نشسته بود و من دائم به عقب برمى گشتم و نگاهش مى كردم. سپس خبرنگارى پرسيد: «از اين كه پدربزرگت از يك ساختمان بلند آويزان شده بود نترسيدى؟ و من گفتم: نه و در همان حال دائم به پشت سرم نگاه مى كردم تا ببينم حالش خوب است يا نه».
در كودكى سوزان بسيارى از دوستان معروف پدربزرگش را ديده بود بى آن كه كاملاً آنها را بشناسد، حتى برخى از همكلاسى هايش بچه هاى جيمز استيوارت و لوسيل بال بودند. او به رفت وآمد به خانه يك دوست خانوادگى كه به نام خاله مرى مى شناخت در كودكيش اشاره مى كند و مى گويد، تنها سال ها بعد بود كه فهميد اين دوست خانوادگى مرى پيكفورد، موفق ترين هنرپيشه زن عصر سينماى صامت بود. براى سوزان كم سن و سال چهره محبوب و معروف ميليون ها آمريكايى يك خاله بسيار مهربان بود كه هميشه كلوچه هاى خوشمزه اى در آشپزخانه اش داشت.
سوزان زمانى متوجه شد كه پدر بزرگش تا چه حد در كانون توجه هاليوود است كه كرى گرانت به ديدن آنها در خانه ويلايى شان آمد. سوزان به ياد مى آورد: «واقعاً باورم نمى شد كه كرى گرانت ـ كه در آن مقطع در اوج شهرتش بود ـ به ديدن ما آمده است. دائم در گوش پدربزرگم زمزمه مى كردم، شما چطور او را مى شناسيد؟ و او به من مى گفت كه بهتر است ساكت باشم و حرفى نزنم اما من كه طاقت نمى آوردم با هيجان مى گفتم، ولى او كرى گرانت است».
سوزان داستان ديگرى نيز درباره شهرت پدربزرگش دارد و آن مربوط به زمانى مى شود كه بيتل ها به شهرشان در آمريكا آمده بودند. هارولد لويد از قبل براى سوزان و دوستانش در كنسرت بيتل ها جا رزرو كرده بود و وقتى در پايان كنسرت لويد نوه اش را به ديدن بيتل ها از نزديك مى برد او آنچنان هيجان زده شده بود كه زبانش بند آمده بود و حتى نتوانست كلمه اى در تحسين آنها بگويد.
براى سوزان اگرچه مدتى طول كشيد تا متوجه ابهت پدربزرگش به عنوان يك كمدين مشهور در هاليوود شود اما وقتى به آن پى برد خودش را در آثار او غرق كرد و بازوى كمكى او شد. او نحوه بازسازى و مرمت فيلم هاى قديمى را آموزش ديد و وقتى نوجوانى بيش نبود، مى دانست چطور بايد از نسخه هاى قديمى و در حال تخريب فيلم هاى پدربزرگش محافظت كند. پس از مرگ همسر لويد كه يك بازيگر ديگر از عصر سينماى صامت بود اين كمدين بيش از پيش به نوه اش وابسته شد و از سوزان مى خواست تا او را در سفرهايش به خارج از كشور يا در برنامه هاى نمايش فيلم هايش همراهى كند. به تدريج مشخص شد كه لويد به نوه اش ياد مى داد تا چطور حافظ منافع و اموال او پس از مرگ باشد.
در اين مقطع «هارولد لويد» يك مرد بسيار متمول بود. او در بيش از ۲۰۰ فيلم بازى كرده بود كه بسيارى از آنها به لحاظ فروش حتى از فيلم هاى چارلى چاپلين نيز در گيشه ها جلو زدند.
با مرگ اين كمدين در سال ۱۹۷۱ وظيفه دشوار سر و كله زدن با وكلايى كه مى خواستند به نحوى از دارايى هاى او به نفع خود بهره بردارى كنند به سوزان محول شد. او حتى ۲۰ سالش نشده بود و مسئوليت سنگين حفظ و نگهدارى از حقوق مادى فيلم هاى لويد بر شانه هاى او افتاد. وكلا درصدد بودند تا با فروش هرچه سريع تر حقوق اين فيلم ها به كمپانى هاى بزرگ پول بيشترى را نصيب خود و سوزان كنند اما هدف سوزان حفظ اين گنجينه باارزش سينمايى و تلاش براى احياى شهرت و اعتبار پدربزرگش به عنوان يكى از ۳ كمدين نابغه عصر سينماى صامت در كنار چاپلين و كيتون بود.
سوزان راز ماندگارى لودگى هاى پدربزرگش در تاريخ سينما و محبوبيت جاودانه اش را آن كميت و جوهره وجودى «خودمانى بودنش» برمى شمارد كه گاه حتى چاپلين و كيتون فاقد آن بودند. شخصيت لويد يك شخصيت دوست داشتنى، مردم پسند و خيلى خودمانى بود به طورى كه سوزان در مورد او مى گويد: «او شبيه برادر بزرگ هرى پاتر است، مگر نه؟»
هيچ چيزى در مورد هارولد لويد كهنه نشده است. سوزان مى گويد: «اگر قرار بود او امروز با همان عينك، كت و شلوار و كفش هاى بندى ظاهر شود مى توانيد به راحتى او را به خيابان ببريد تا ببينيد چطور خيلى راحت همرنگ جماعت خواهد شد».
جذابيت و محبوبيت هارولد لويد تقريباً جهانى بود. بچه ها ديوانه او بودند. سوزان او را يكى از پدران بنيانگذار كمدى رمانتيك توصيف مى كند (در حقيقت رگه اى از آن جذابيت پسرانه و متواضع هيوگرانت را مى توان در او ديد) و به لطف تلاش هاى او «هارولد لويد» اين روزها بخشى از آن شهرت نامتعارفى را كه در روزهاى اوج خود در دهه ۱۹۲۰ تجربه كرده بود، مجدداً از نو به دست آورده است. سوزان اعتراف مى كند: «از فيلم هاى پدربزرگ من وقتى كه فيلم هاى كيتون و چاپلين در تلويزيون بودند، اثرى نبود. من بايد آنها را به نسل بعد نشان دهم. درست مثل اين است كه كمدى هاى تام هنكس را براى ۵۰ سال در يك گنجه نگه داريد. بعد از اين همه سال مردم طبيعتاً خواهند پرسيد تام چى؟» البته اين روزها مردم ديگر با نام «هارولد لويد» بيگانه نيستند و حتى سوزان خود از شهرت جديد پدربزرگش در عصر ماهواره و اينترنت در تعجب است. او مى گويد: «فيلم هاى پدربزرگم را در خطوط هواپيمايى دوبى نشان مى دهند. فكرش را بكنيد!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |