چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۶ - ۱۷ رجب ۱۴۲۸
Wed, Aug 1, 2007
گزارش
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
سلامت
خانواده
سرگشتگى درمعمارى امروز ايران
گزارش و عكس : احمد جلالى فراهانى
305874.jpg
خانه عامرى ها. بر من اكنون، از پس پنجره اى سرخ رنگ، پدرانم، راهى گشوده اند به زندگى. راهى گشوده اند به آسمان. به خداوند و رنگ پر سخاوت آبى. اينجا بر زخم زمين، درختانى ايستاده اند كه هر روز آفتابِ از كوير باز آمده را، بى هيچ منتى، كنار رديف سبز گلدان ها مى نشانند. كنار رديف سبز گلدان ها. با آن كه آسمان، اينجا بى ابر و پرنده است، بر تنم انگار نرم نرمك، باران مى بارد. بارانى سبز. بارانى سرخ. بارانى به رنگ تمام تازه شدن ها. اينجا تمام ديوارها بوى خاك مى دهد. بوى خاكِ باران خورده. بوى خشت . بوى كودكى هاى تمام رنگى. بوى عشق. دريغ از عشق! دريغ از عشق كه در آسمان سيمانى شهر مدرن من، زير خروارها آهن مرده است. عشق اما هنوز در اينجا زنده است. نفس مى كشد. راه مى رود و زير سايه روشن اندرونى هاى خانه اى چند صد ساله شعر مى خواند و موسيقى مى شنود. و گاهى اگر حوصله اش سر برود از پشت ارسى هاى سرخ رنگ، به كبوتر خانهِ خشت مال ِ معمارى عاشق مى نگرد كه هنوز ديوارها و ديواره هايش مزه شعر مى دهد و بوى باران و طعم آفتاب. از شهر من تا اينجا، سال ها فاصله است. سده ها و قرن ها. در شهر من درخت، مزه سيمان مى دهد. خورشيد، بوى سيمان مى دهد. شعر، موسيقى، باران، همه و همه سيمانى اند. آسمان شهر من از بتون ساخته شده. از آهن. از دود. معماران شهر من شعرشان سيمانى است. دلشان سيمانى است. روزگارشان، حكمت شان، انديشه ها، تعبيرها، دلپسندى ها و حتى رؤياهايشان سيمانى است. آنها عشق را در چارچوبه هاى بى هويت خلاصه كرده اند. در بتون و آهن و ديوار هاى بلند. ديوارهاى سفيد و سياه و سنگى. ديوارهايى سرد و ساكت و خاموش. اگر اينجا خانه ها عشق را بشارت مى دهند، در شهر من خانه ها سيمان را به مدرن ترين اشكالش در قالب شعرى نو به مردم قالب مى كنند. اگر اينجا خانه ها سرشار از آبگينه ها و حوضخانه ها و مهتابى ها و دهليزها و هشت درى ها و پنج درى ها و ارسى هاى آبى و قرمز و آفتابى رنگ اند، در شهر من خانه ها، حجم هاى مغمومى هستند، سرخورده و دل مرده. كه غم انگيز ترين مرثيه هاى سيمانى را در قامت اشعارى اساطيرى به مردم مى اندازند.

راستى را چطور؟ چگونه؟ آن همه شعر و شعور و عشق را معماران ما به خاكسترى هاى بى رنگ و بوى سيمان فروختند؟ آن همه ترنم و ترانه و داستان را، آن همه معرفت و معنويت و ايمان را، آن همه خاك را، آن همه آسمان و ابر و آفتاب را، آن همه باران را، به مدرن ترين سقف هاى بى روز، به مرتفع ترين ديوارهاى بى پنجره و به تاريك ترين دالان هاى خميده فروختند؟ آن معمارى خالصانه و سرشار از عشق كجاست؟ كجا رفتند آن معماران دل سپرده اى كه اذان را نه از ميان امواج FM و AM كه از گلدسته هاى صنوبر مى شنيدند؟ بر سر آن همه عاشق چه آمد كه اكنون تمام كاشى ها ديگر چون گنبد مسجد شيخ لطف الله و مناره اميرچخماق، فيروزه اى و آسمانى نيستند؟
* معمارى ايرانى مرده؟
وقتى سؤالاتم را با استاد محمود ماهرالنقش، يكى از كهنه «معمار سنتى» هاى ايران كه اولين استاد ساختمان در رشته معمارى ايران است، در ميان مى گذارم مى گويد: «معمارى ايرانى مرده. نه تنها مرده بلكه متأسفانه الان خاكش هم كرده ايم و خرمايش را هم خورده ايم! اين وسط تك و توك كسانى ايستاده اند بر سر اين جنازه و بى خودى زارى مى كنند.» چرا اين اتفاق براى ما افتاده است؟ ما كه سال هاست از در و ديوارمان صداى تعريف و تمجيد از معمارى سنتى و سنت مى بارد. محمود ماهرالنقش جوابم را اين گونه مى دهد: «دليل اصلى اين اتفاق گسستى است كه ميان معماران معاصر و فرهنگ اصيل و با وقار ايرانى رخ داده است. چند نفر از دانشجويان و اساتيد معمارى رموز و فنون معمارى واقعى ايرانى را مى شناسند؟ چند نفرشان با روح اشعار حافظ و سعدى و مولانا آشنايى دارند؟ چند نفرشان اساطير ايرانى را مى شناسند و با بزرگان دينى ما آشنايى كامل دارند؟ امروز كمتر معمارى را شما مى شناسيد كه بيشتر از آنكه تحت تأثير دنياى مدرن غرب باشد تحت تأثير دنياى سنتى پدرانش قرار داشته باشد.» او با انتقاد شديد از نحوه ساخت و سازهاى امروزى مى پرسد: «مگر برج سازى معمارى دارد؟ قوطى كبريت هاى ۳۶ مترى كه ديگر معمارى ندارد. آپارتمانى كه ۱۵ نفر مى خواهند در ۴۰ متر آن زندگى كنند كه ديگر معمارى ندارد. قوطى كبريتى است كه روى هم سقف مى زنند و مى روند بالا. معمارى يعنى كاخ چهلستون. يعنى مسجد شاه اصفهان. يعنى عالى قاپو. يعنى خانه عامرى هاى كاشان. يعنى خانه بروجردى ها. يعنى خانه طباطبايى ها. يعنى مسجد شيخ لطف الله. اينها را در كجاى معمارى امروز ما مى توانيد پيدا كنيد؟»
«مرگ تدريجى معمارى ما از كجا شروع شد؟ » او پاسخ مى دهد: « از وقتى كه يك دانشگاه در اينجا ساختند و گفتند هر كس كه بتواند كنكور بدهد و در كنكور رياضياتش بهتر از ادبياتش باشد مى تواند دانشجوى معمارى شود. معمارى ايرانى از وقتى مرد كه اغلب مهندسان فرنگ رفته به ذوق و شوق برج ايفل و برج پيزا افتادند به جان معمارى ايرانى. معمارى ايرانى از وقتى مرد كه هر دانشجوى معمارى به جاى آموختن فلسفه و حكمت و معرفت ايرانى در كنار رموز و فنون معمارى تنها به خواندن و نوشتن و طراحى معمارى آن هم به سبك و سياق غربى پرداخت. او به جاى سال ها رياضت كشيدن و شاگردى كردن با چند سال تحصيل مى توانست خودش را معمار بنامد. در حالى كه در معمارى سنتى ايرانى معمار قبل از هر چيز يك عالم بود. يك فيلسوف جامع العلوم. او عرفان مى دانست. قرآن مى دانست و فلسفه و حكمت ايرانى را به خوبى درك مى كرد. او دانسته يا ندانسته مى بايست نجوم بداند. رياضيات بداند. هندسه بداند.»
دكتر حميد نديمى از اساتيد معمارى دانشگاه شهيد بهشتى نيز همچون محمود ماهر النقش ريشه اين معضل را متوجه مراكز آموزش معمارى مى داند. او در مقاله اى تحت عنوان« آموزش معمارى، ديروز و امروز» مى نويسد: «واقعيتى كه در مدارس معمارى امروز جريان دارد و سال هاست به صورت دلمشغولى مكرر مجريان، برنامه ريزان و منتقدان امر آموزش معمارى درآمده، همانا عدم انسجام برنامه و نبود تأثير متقابل علوم و فنون و هنرهاى به اصطلاح « پيرا معمارى » و بخش خلاقه و ابداعى كار يعنى طراحى معمارى است. اين دلمشغولى البته تنها خاص كشور ما نيست بلكه به گواهى منابع آموزش معمارى مسأله ديرپاى همه جاست. » از نظر او مشكلات موجود در عرصه آموزش معمارى در ايران حاصل و برآيند دو دسته مؤلفه است. از يك سو چند و چون الگوهاى برگرفته از جوامع عمدتاً اروپايى و از سوى ديگر شرايطى ويژه حاكم بر اركان آموزش عالى در ايران است. او مى نويسد : «دانشكده هاى معمارى ما امروزه دانشجويانى را تربيت مى كنند كه بيشتر » معمارى كاغذى » را فرا مى گيرند. حال آن كه در گذشته راه «معمار» شدن از بنايى مى گذشت و لذا تصميم گيرى هاى طراحانه معمولاً مبتنى بر واقعيت هاى ساخت بود. حال آن كه دانشجويان معمارى، امروز در ايران به دليل ارائه حجم سنگينى از دروس نظرى، توسط نظام آموزشى، فرصت اندكى را براى تمرينات عملى و پرداختن به ساير تخصص هاى مورد نياز براى معمار شدن به دست مى آورند.»
اين در حالى است كه به گفته محمود ماهر النقش حالا و در اثر بى توجهى ما، عرب ها كم كم در حال مالك شدن معمارى ايرانى و اسلامى ما هستند. او با عصبانيت مى گويد: «عرب ها اخيراً آمده اند تمام فوت و فن معمارى سنتى ايرانى را در كتابى به هفت زبان زنده دنيا چاپ كرده اند و هر جا مى نشينند مى گويند اين معمارى مال ماست نه ايرانى ها و اين معمارى، معمارى عربى است. آن وقت ما اينجا نشسته ايم و زار مى زنيم كه معمارى ايرانى مرده. عرب ها كه تا ديروز اصلاً نمى دانستند رياضى چى هست، هندسه يعنى چه. آنها اصلاً معمارى نداشته اند. حالا اما هر جا كه مى روند مى گويند اشكال الهندسيه العربيه!»
* سقف هاى بى روزن
گرچه همه متخصصان علوم و فنون معمارى با حرف هاى محمود ماهر النقش موافق نيستند اما حتى آنها كه برج سازى و گسترش عمودى شهرها را به دليل مشكلات مربوط به افزايش جمعيت و تقاضا براى مسكن به جاى گسترش افقى شهرها پيشنهاد مى كنند و حتى افراطى ترين طرفداران معمارى غربى در كشورمان نيز با اين موضوع موافقند كه اغلب ساخت و سازهاى درون شهرى در ايران از بى هويتى و برداشت هاى كوركورانه و باسمه اى از سبك ها و روش هاى غربى رنج مى برند. اين در حالى است كه بزرگان علم معمارى، معمارى را هنر مى دانند تا علم. آنها معمارى را هنرى مى دانند كه زيرمجموعه اى از زيست جهان است. در اين تعريف معمار بايد قبل از هر چيز به دركى درست از زيست جهان دست يابد. زيست جهان خود گستره اى از پديده و رويدادهاست. پس شناخت زيست جهان ريشه درشناخت پديده ها دارد . اگر در غرب معماران در تلاشند تا معمارى مدرن را با اصلاحاتى دوباره احيا كنند و برخى آن را به مبارزه طلبيده اند. در شرق، صاحبان انديشه خواهان آن هستند كه به جاى تقليد كوركورانه، گزينشى خردمندانه از دستاوردهاى غربيان داشته باشند. بسيارى از ايشان بر اين باورند كه چاره كار از آغاز بايد كرد و بايد با مطالعه تاريخ معمارى و شناخت معمارى بومى به صورتى فعال در كنار آموزش هاى نوين دنبال شود. آنها مى گويند دليل اصلى سرگشتگى معمارى امروز ايران آن است كه دانشجو، معمار و كارفرما هر سه تحت تأثير جاذبه هاى پرزرق و برق ساخت و سازهاى فله اى و بى هويت و تغييرات روز افزون سليقه ها خود را پيوسته در دام تمناى نوآورى آن هم نه به شكل عميق و اساسى آن گرفتار مى بينند. براى معمارى سنتى ايران در اعصار گذشته ساخت و ساز تنها ملاك نبود. بلكه روح، ايمان، خدا و يكتاپرستى و عشق به خالق هستى جهانى بود كه معمار ايرانى را احاطه كرده بود. او رنگ را مى شناخت و مى دانست كدام درجه از نيلى و فيروزه اى به خدا نزديك تر است. به همين خاطر هم هست كه وقتى پا بر صحن مسجد امام نقش جهان مى گذارى روحت سرشار از خدا مى شود. در اين باره مصطفى جليلى خيابانى از مهندسان پر سابقه معمارى مى گويد: «در گذشته معماران را معمار باشى مى ناميدند كه معادل حكيم باشى بود. آنها فيلسوف دوره و محدوده جغرافيايى خود بودند. معمارباشى هندسه دان بوده، هنرمند بوده، مصالح شناس و آگاه به امر ساخت بوده، بر عرف و قوانين جامعه مسلط بوده و خلاصه بر همه آنچه حوزه معمارى داراى تأثير و تأثر بوده اشراف كامل داشته. در صورتى كه شرايط امروز ديگر فرصت شكل گيرى چنين معمارانى را نمى تواند فراهم كند. سرعت و كثرت روندهاى مؤثر در معمارى به صورتى است كه از عهده يك فرد خارج است كه به تمام اين علوم و فنون احاطه داشته باشد.» او خاطر نشان مى كند كه «معمارى در بستر طبيعى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى تحقق مى يابد و بديهى است كه عوامل محيطى فوق به تناسب و در مقياس هاى مختلف در معمارى مؤثر هستند.»
* جوانه هاى اميد
البته اينطور نيست كه تمام معماران امروزى ما تمام و كمال سر سپرده موج هاى اقيانوس فرنگ و صفحات سيال و كريستالهاى مايع غرب باشند. بلكه هستند مهندسانى كه پا در ركاب اسلاف خويش گذاشته و مى گذارند. آنها رهروان راهى هستند كه از زمان ورود معمارى غرب به ايران پدرانشان طى كرده اند. اين دسته از معماران ايرانى تلاش مى كنند تا همچون تعدادى از معماران مطرح گذشته سنت و مدرنيته را با يكديگر پيوند بزنند و با بومى كردن و ايرانى نمودن معمارى مدرن غربى، تلفيقى از هنر ايرانى و ابعاد فرنگى را عرضه كنند. گرچه اين دسته از معماران اكنون در اقليتند اما سعى مى كنند تا همچون يكى از دورانهاى شاخص تلفيق معمارى غرب و ايران كه از آغاز دهه هاى ۳۰ و عمدتاً ۴۰ و ۵۰ خورشيدى، آثارى را خلق كنند كه هم روح و هنر ايرانى را در آن رعايت كرده باشند و هم ساختمان هاى مدرنى را تأسيس نمايند.
در واقع اين جريان دنباله رو معماران برجسته اى است كه در كارنامه كاريشان آثار ارزشمندى همچون سر در دانشگاه تهران، برج آزادى، ساختمان تئاتر شهر، آرامگاه كمال الملك، خيام نيشابورى ، آرامگاه فردوسى مقبره بوعلى سينا و حسينيه ارشاد و ... را دارند. در اين شيوه از معمارى فرم آوانگارد با حال و هواى گذشته ايران متبلور مى شود. بدين ترتيب حتى قبل از آن كه معمارى پست مدرن در غرب و نهايتاً در كشورهاى ديگر گسترش يابد، نوعى معمارى مدرن ايرانى كه توجه به تمدن، فرهنگ و تاريخ ايران دارد نيز در كشور ما رشد كرده و مى كند.
اگرچه در سال هاى اخير كمتر مى توان اين نوع معمارى را در سازه هاى مهندسان ايرانى سراغ گرفت. اما هنوز هستند معمارانى كه دغدغه گذشته ايران را دارند. چنان كه مى توان اين نوع معمارى را در سازه اى چون مسجد نمايشگاه بين المللى تهران يا ساختمان نجوم شناسى نيشابور ديد. در شهرهاى كوچك تر از تهران نيز اين نوع معمارى رفته رفته مورد توجه مهندسان ايرانى قرار گرفته. مثلاً در كرج كه شهرى است كه از نظر معمارى كاملاً در هم گسيخته و بى هويت، ساختمانى را با بهره گيرى از ايده لباس زن قشقايى ساخته اند. يا در تفرش ساختمان هايى را مى توان يافت كه با بهره گيرى از الگوى معمارى تكيه شش ناو ساخته شده اند. گرچه نقدهاى فراوانى متوجه برخى از اين ساختمان ها از سوى منتقدين هنر معمارى شده و مى شود، اما مى توان با تشويق و تأييد ساختمان هايى اين چنينى تلاش مهندسان و كارفرمايان آنها را ارج گذاشت تا در آينده شاهد رجعت دوباره مهندسان خوش فكر ايرانى به معمارى اصيل ايرانى باشيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |