سحر عصرآزاد
از آنجا كه طبق يك رويكرد كليشه اى و در دسترس همواره مشكل سينماى ايران، فيلمنامه و گسست ميان ادبيات و سينما عنوان مى شود، امتيازات بالقوه فيلم «پاداش سكوت» را در قوت بخشيدن به اين كاستى نبايد ناديده گرفت. فيلمى كه اقتباس از مجموعه داستان «من قاتل پسرتان هستم» و قصه اى به همين نام نوشته احمد دهقان است. دهقان از نويسندگان نام آشناى حيطه ادبيات دفاع مقدس است كه ويژگى عمده او را بايد انتخاب ساختارهاى ساده با نثرى روان براى روايت قصه هايى قلمداد كرد كه هم چنان تكان دهنده، بكر و تأثيرگذار هستند. دهقان معمولاً سويه نگاه خود را متوجه زواياى پنهانى از جنگ مى كند كه تا به حال كمتر به آن پرداخته شده است. موقعيت خطيرى كه فرد دچار آن است و بحران پيش رو نه با بسط و توضيح موقعيت بلكه با ترسيم شرايط و كنش هاى تأثيرگذار قهرمان برجسته مى شود.
«من قاتل پسرتان هستم» قصه اى ۸ صفحه اى است كه در قالب يك نامه اعترافات رزمنده اى (فرامرز) را به پدر همرزم سابقش (محسن) روايت مى كند. يك نامه ۸ صفحه اى كه كل موقعيت قصه را در روندى تدريجى مى سازد و موقعيت ساخته شده براى فرامرز چيزى وراى بحران هاى آشنا و شناخته شده است. همه چيز در جهت ترسيم موقعيت رزمنده اى است كه در شرايطى بنا بر ملاحظات امنيتى ناگزير به قتل عمد همرزم و مربى خود شده و پس از گذشت ۴۰ روز اعترافات خود را با پدر او در ميان مى گذارد كه فكر مى كند فرزندش شهيد شده است. تمام قصه شرح موقعيت ناگزيرى فرامرز و درنهايت حلاليت طلبيدن او است و بس.
مازيار ميرى كارگردانى است كه اصرارى به سالى يك فيلم ساختن ندارد و درواقع هروقت قصه اى او را درگير كند وارد گود مى شود. طبيعتاً قصه دهقان پتانسيل آن را داشته كه نه تنها ميرى بلكه هر خواننده اى را تحت تأثير قرار دهد. قصه اى كه يكسرى از باورها و اعتقادات تازه يافته ملت را نشانه مى رود و آنها را به چالش مى كشد.
در نخستين گام انتخاب يك فيلمنامه نويس حرفه اى و مستقل مانند فرهاد توحيدى براى اقتباس از قصه دهقان، انتخابى هوشمندانه به نظر مى آيد. توحيدى با تكيه بر همان ۲ ويژگى حرفه اى و مستقل بودن به اضافه سابقه اقتباس از رمان عظيم «مرشد و مارگريتا» ميخائيل بولگاكف در فيلم «گاهى به آسمان نگاه كن» كمال تبريزى به نوعى بهترين گزينه براى اين اقتباس بوده است.
توحيدى در اين فيلم از معدود اقتباس هاى ممكن از روى رمان را كه روايت هاى تودرتو و نامتعارفى دارد، انجام مى دهد و رويكرد هوشمندانه اى هم به ايرانيزه كردن رمان با فضا و حال و هواى جامعه معاصر ايران دارد.
وقتى به روند اقتباس از قصه و به نگارش درآمدن فيلمنامه «پاداش سكوت» مى پردازيم، به نظرمى آيد مهمترين و مشكل سازترين كار اتفاقاً در بسط تك موقعيت خطير قصه در فيلمنامه اى حداقل ۹۰دقيقه اى نهفته است. نكته اى كه شايد در لحظه انتخاب قصه چندان جلب نظر فيلمساز را نكرده و بدل به مهم ترين عامل در نقصان فيلمنامه و فيلم «پاداش سكوت» شده است.
همان طور كه اشاره شد در قصه فرامرز پس از گذشت ۴۰ روز از مرگ محسن درحالى كه در همه مراسم او شركت كرده و با جزئيات به شرح ماوقع مى پردازد، درواقع تحت تأثير جو موجود، ازپاافتادن پدر و مادر محسن زير بار غم و... و حتى نفرين هاى مادر به عامل مرگ و قاتل پسرش قرارگرفته است. مجموعه چنين شرايطى است كه او را با بار وجدانى دوچندان وادار به نگارش آن اعتراف نامه ۸ صفحه اى مى كند.
ولى در فيلمنامه طبيعتاً اين دوره زمانى مقطع تاريخى دهه ۶۰ را پيش روى فيلمنامه نويس و كارگردان قرارمى داده كه هم فضاسازى آن در تهران معاصر امروز مشكل ساز است و هم اين كه نوعى كهنگى و تاريخ گذشتگى به فيلم مى دهد. با انتقال زمان فيلمنامه به حال علاوه بر رفع نقيصه هاى اشاره شده يك نكته كليدى و كارشناسى در كار نگارش برجسته مى شود كه آن هم يافتن تمهيدى براى ۲۰ سال وقفه فرامرز براى اعتراف است.
فيلمنامه نويس براى اين سوراخ فيلمنامه اى، موجى بودن و بسترى بودن اكبر در آسايشگاه جانبازان را طراحى مى كند تا به نوعى وقفه ۲۰ساله او منطقى جلوه كند. درواقع در فيلم او با خروج از آسايشگاه و شدت گرفتن كابوس هايش از واقعه هور (عملياتى كه مرگ يحيى را درپى داشته) و مرگ يحيى، وادار به اعتراف به پدر او مى شود.
هرچند به نظر مى آيد اين كاستى با تمهيدى فيلمنامه اى پاسخ گرفته ولى در بطن قصه و فيلم اين نقصان همچنان باقى است و پاسخى درخور و محكم نمى گيرد. فيلمنامه نويس با تكيه بر زبان سينما كه زبان تصوير و رويارويى است، اين اعتراف نوشتارى را هم به يك تقابل و رويداد تكان دهنده بدل مى كند. تقابلى كه از معدود ارتقاهايى است كه در فيلمنامه نسبت به قصه صورت گرفته است. اكبر در حالى كه پلاك ثبتى كوچه را كه به نام شهيد يحيى ابراهيمى مزين شده، روى ميز مقابل پدر يحيى قرار مى دهد و او را وامى دارد كه باور كند پسرش شهيد نشده بلكه به دست او به قتل رسيده است.
اين موقعيت با توجه به كنش تأثيرگذار اكبر با تكيه بر زبان تصوير و تقابل، اهميتى دوچندان پيدا مى كند و به نوعى باور و اعتقاد مخاطب را به چالش مى كشد تا وادار به بازنگرى عميق در اصول تثبيت شده اى شود كه محصول جنگ و دوران پس از آن است.
با چنين رويارويى قهرمان فيلم يعنى اكبر مردى كم حافظه معرفى مى شود كه اعتبارى به اعتراف و حرف هاى او نيست. همان طور كه پدر يحيى هم بنابراين ملاحظات و نوعى عناد درونى كه نمى خواهد شهيد نشدن پسرش را بپذيرد (اين وجه به گونه اى در فيلمنامه پرداخت شده كه به نظر مى آيد پدر يحيى هيچ انگيزه اى براى فهميدن حقيقت ندارد و با بى ميلى و بى انگيزگى اكبر را همراهى مى كند)، حرف هاى او را جدى نمى گيرد.
حالا قهرمانى داريم كه با حافظه مخدوش دربه در دنبال پيدا كردن همرزمان سابق خود است تا تأييد كنند او يحيى را بنابر مصالحى به قتل رسانده است. از آنجا كه هدفمندى اكبر تنها خلاصه مى شود در تأييد گرفتن از ديگران، اين وجه تا حد زيادى در او خدشه دار مى شود. در واقع اين قهرمان نيازمند نياز دراماتيكى وراى اثبات عملكرد خود است تا با انگيزه هاى قوى و پررنگ تر به عنوان يك كاراكتر نمايشى سمپات مخاطب را به خود جذب كند كه اكبر فاقد آن است.
اين ويژگى خاص قهرمان را مى توان با كاراكتر اصلى فيلم «ممنتو» مقايسه كرد. هرچند «ممنتو» ساختار روايى چندلايه و چندگانه اى دارد كه خود جاى تحليل و موشكافى دارد، ولى قهرمان فيلم جوانى است كه حافظه كوتاه مدت خود را از دست داده و با علم به اين كاستى يك هدف خطير به جز يادآورى خاطراتش دارد كه البته در همان راستا قرار مى گيرد و به نوعى لازم و ملزوم يكديگر هستند. پيدا كردن قاتل همسرش نيازى است كه مستلزم به ياد آوردن گذشته است و نهايتاً اين پيكان دوسويه او را به كنش و واكنش هاى بكر وامى دارد. خالكوبى روى بدن و... چيزى است كه از دل موقعيت وارد فيلم مى شود و به جاى احمق جلوه دادن فردى كه حافظه ندارد و همه مى توانند با خاطراتش بازى كنند، او را ارتقا مى دهد و سمپاتى مخاطب را در عين ناتوانى جلب مى كند. نوعى كنش بيرونى كه تضاد اساسى با ناتوانى قهرمان قصه دارد و رسيدن به قاتل همسر چيزى جز غلبه بر بى حافظگى نيست. قهرمان قصه با روش شكسته بسته خود به اين نتيجه خطير دست پيدا مى كند و در عين حال وبال گردن كسى هم نيست.
وقتى همين وجه را به قهرمان «پاداش سكوت» تعميم مى دهيم، اين نكته برجسته مى شود كه او وراى تأييد قاتل بودن كه نياز دراماتيكى درونى و كم كنش است، احتياج به مسأله اى دارد كه مكمل يافتن خاطرات و حافظه اش شود و او را به فعاليت وادارد نه اين كه محدود به تأييد گرفتن از ديگران شود.
نقد ظريفى هم كه از سال هاى پس از پايان جنگ در فيلم ها باب شده و برخى رزمندگان سابق و فرصت طلبان امروز را نشانه مى رود، حرف تكرارى و نخ نمايى است كه طراحى خاص فيلمنامه نويس در خلق خطوط و شخصيت هاى فرعى وجه امتيازى به آن نمى بخشد. هرچند اين راهكار از معدود تمهيداتى بوده كه فيلمنامه نويس براى بسط قصه ۸ صفحه اى به فيلمنامه اى حداقل ۹۰ صفحه اى، انتخاب كرده و نهايتاً منجر به خلق كاراكترهايى معروف به تك سكانسى شده كه بنابه دلايل مختلف همان تك سكانشان هم تأثيرگذار نيست.
همان طور كه اشاره شد شايد نكته اصلى در موفق نبودن فيلم «پاداش سكوت» رويكرد به قصه اى محسوب شود كه ظرفيت چنين بسط و بزرگنمايى را ندارد. تك موقعيت خطير هور وقتى در فيلم به اندازه ۹۰ دقيقه بسط پيدا كرده و به آن بها داده مى شود به طورى كه همه شخصيت هاى اصلى و فرعى از كيفيت آن حرف مى زنند، انتظارى وراى ماوقع در قصه ايجاد مى كند اما واقعاً در هور چه اتفاقى افتاده؟ چيزى كه وراى اعتراف اوليه فرامرز نيست و ناگزيرى موقعيت جنگ و بى رحمى آن را برجسته مى كند بدون آن كه شبهه اى در بى گناهى فرامز ايجاد كند.
در واقع اگر دهقان نام قصه را «من قاتل پسرتان هستم» گذاشته به اين دليل است كه اكبر در اعترافى تكان دهنده، يكباره ماوقع را شرح مى دهد و بار وجدانى ۴۰ روزه را زمين مى گذارد. ولى در فيلمنامه و فيلم اين بار سنگين، اعتراف يكباره، موقعيت خطير و... به جهت بسط، پرداخت، تكرار و حركت بر مسيرى كه مسأله قهرمان را لوث مى كند، اهميت خود را از دست داده و نسبت دورى حتى با نام قصه احمد دهقان پيدا مى كند.