|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
تكنولوژى، بوق و ...آرامش
|
|
|
تهمينه مهربانى
درست رأس ساعت يازده و نيم شب كه مى شود، اين ماشينى كه بالاخره نفهميدم مال كيست، شروع مى كند به بوق زدن، آن هم نه يك شكل و يك مدل. آهنگى است بسيار گوشنواز در تمامى دستگاه هاى موسيقى ايرانى و هندى وعربى و بوركينافاسوئى و الى آخر. درست ۶ ماه است كه در و همسايه در كمين نشسته اند تا بالاخره راننده اين ماشين را كشف كنند، ولى معلوم نيست كى مى آيد و كى مى رود كه به چشم كسى نمى آيد. كم كم كشف اين راننده، از مسأله كوچه و محله و منطقه، دارد تبديل به مسأله شهرى مى شود و خدا را چه ديديد به مسأله مملكت و جهان هم تبديل شود. *** اين ماجراى انواع و اقسام صداها و بوق ها هم خودش حكايتى است. مدتى بود يك جور صداى يكنواخت «بيب بيب بيب»، به هر ضرب و زورى بود، خودش را از شكاف پنجره اتاقم به داخل مى كشيد و با اين كه چندان آدم كم صبرى نيستم، به تدريج به يك جور «موزيك متن» تبديل شده بود، هر چقدر هم به حافظه موسيقيايى خودم رجوع مى كردم، اين ملودى بى نظير را نمى شناختم. اوايل مثل همه صداهايى كه وجود دارند (و غالباً هم آدم نمى فهمد خاصيتشان چيست)، اين صدا هم داشت تبديل به «موزيك متن» مى شد كه بالاخره يك شب، صداى يك آدميزاد ضميمه شد به اين صدا و فرياد آقاى طبقه بالايى بلند شد كه «خانم! اگر قرار بود در يخچال مثل ايام ماضى (استفاده از اين لغت برايم جالب بود. معلوم مى شد يكى از سريال هاى تلويزيون را تازه ديده بود!) هميشه خدا باز بمونه، بنده چه مرضى داشتم كلى قسط بدم كه سر كار يخچال بوقدار داشته باشيد.» از آنجا كه من اساساً آدم بى كلاسى هستم، بار اول بود كه اصطلاح «يخچال بوقدار» را مى شنيدم. انواع و اقسام وسايل بوقدار شنيده بودم، اما اين يكى واقعاً برايم تازگى داشت. هنوز صداى بوق ماشين آن «ناشناس اكتشاف نشده» درنيامده بود و بنابراين ذهنم مشغول «يخچال بوقدار» ماند تا رأس ساعت يازده و نيم كه آن سمفونى آشنا آغاز گشت! معمولاً چندان پيگير وسايل «هاى تك» نيستم، ولى فكر «يخچال بوقدار» رهايم نكرد، به همين خاطر فردا صبح، اول وقت (يعنى ساعت ۱۱/۵) تلفن زدم به خانمى كه دو سوم عمرش را در فروشگاه هاى لوازم خانگى سپرى كرده (و هنوز هم) تا هر جور شده با كمك او، عقب ماندگى اجتماعى ام را جبران كنم. هنوز لب از لب باز نكرده بودم كه گفت، «به خدا خيلى بى كلاسى! تو فكر مى كنى همه مثل تو هستند كه بعد از ۶۰ سال دست از يخچال بوش جهيزيه مادرت برنمى دارى؟» با خودم فكر كردم وقتى يخچال همه چيز را سرد نگه مى دارد، سر و صدا هم نمى كند، مصرفش هم كم است و مهم تر از همه، «بوق نمى زند» و آن قدر پيچ و لولاى در آن محكم است كه اگر من هم نخواهم، خودش بسته مى شود، چرا بايد آن را عوض كنم؟ ولى طبيعتاً اين جور استدلال ها فقط به درد من مى خورد و احتمالاً عم قزى من! به هر حال، در بحثى مبسوط و جامع الاطراف كشف كردم كه «not only» «يخچال بوقدار» به بازار آمده كه «but also» «اجاق بوقدار» هم داريم، «جاروبرقى بوقدار» هم داريم و خلاصه از شير مرغ تا جان آدميزاد، انواع بوقدارش در بازار هست. خدا را شكر اگر تكنولوژى اين قدر پيشرفت نكرده بود كه حواس پنجگانه ما را به كلى تعطيل كند و وقتى را كه ناچاريم خرج مراقبت از خود و محيط خود كنيم، ذخيره نمى كرد كه ما پاى سريال هاى ۹۰۰ قسمتى پرمحتواى تلويزيون بنشينيم يا پاى تلفن، مسائل ارضى و سماوى مملكت را حل كنيم و يا پنبه زنده و مرده را بزنيم، آيا واقعاً مى شد زندگى كرد؟ من تصور مى كنم بهتر است هر چه سريع تر، يك دستگاه «غيبت كن حرفه اى و البته بوقدار» هم اختراع شود كه ما اوقات عزيزى را كه صرف غيبت و پرت و پلاگويى و چرخيدن توى فروشگاه ها و حسرت خوردن براى «واى چرا زرى خانم اونو داره من ندارم» و «مگه ما چى مون كمتره؟» و ارسال SMSهاى بسيار بسيار ضرورى مى كنيم، صرف كارهاى مفيدترى چون «روز خوابيدن و شب بيدار ماندن پاى ماهواره و اينترنت» بكنيم. به اميد آن روز!
|
|
|
|
|
پرداخت شد!
م. آدامز / ترجمه: لادن خضرى
پسرك ما يك شب به آشپزخانه رفت و كاغذى را به مادرش كه مشغول آشپزى بود، داد. مادر دست هايش را خشك كرد و كاغذ را گرفت و فهرست بلندبالايى را روى آن ديد. براى زدن چمنها : ۵ دلار براى تميز كردن اتاق: ۱ دلار براى خريد از مغازه: ۵۰ سنت براى نگهدارى از بچه: ۲۵ سنت براى بردن آشغال ها:۱ دلار براى گرفتن كارت صدآفرين: ۵ دلار براى تميزكردن حياط: ۲ دلار جمع: ۱۴/۷۵ دلار جانم به شما بگويد كه اين مادر قلمى را برداشت و پشت كاغذ پسرك نوشت: براى نه ماهى كه تو را در شكمم حمل كردم : بدون هزينه براى تمامى شب هايى كه بالاى سرت بيدار نشستم و از تو پرستارى كردم: بدون هزينه تمامى دورانى كه برايت تقلا كردم و به خاطرت اشك ريختم: بدون هزينه تمامى شب هايى كه به خاطر تو دلهره و اضطراب را تحمل كردم: بدون هزينه خريدن اسباب بازى: بدون هزينه پختن غذا: بدون هزينه پاك كردن بينى تو: بدون هزينه جمع: بدون هزينه و نهايتاً قيمت عشق حقيقى: بدون هزينه پسرك اينها را كه خواند، حسابى اشكش درآمد. قلم را ازدست مادرش گرفت و زير همه آن ها نوشت: «تمامى هزينه ها پرداخت شد!»
|
|
|
|
|
۲ كيلو خوشبختى ۱۵۰۰تومان!
|
|
|
جعفر بخشى بى نياز
پرده اول: مى شود تصور كرد داخل همين كره زمين و روى يكى از كشورهاى همين كره خاكى داخل شهرى و ميان خيابانى شما در خانه اى زندگى كنيد كه دارايى بابا آن قدر زياد باشد كه شما با آرزوهايتان مدام خيال بازى كنيد و به هر چه فقر و ندارى است بخنديد! پرده دوم: حالا به تصور ديگر همين خيال برگرديد؛ عكس آن. يعنى باباى بيچاره آه در بساط نداشته باشد و شما براى حتى ليس زدن به يك بستنى قيفى حسرت درو كنيد! پرده سوم: حالا نه اين روى سكه را ببينيد و نه آن روى سكه را. يك همزيستى مسالمت آميز در كنار خانواده اى كه با حقوق متوسط ماهيانه مى تواند لبخند واقعى به روى زندگى بپاشد. نه تظاهر داشتن را به رخ اين و آن بكشاند و نه فقر را بلايى براى برهم ريختن دودمان و آبرويش بداند. هر چه هست همان سفره بى غل و غشى است كه مادر بى بهانه بر زمين پهن مى كند و اهالى خوشبخت خانه نان گرم به دندان مى گيرند. پسر حرمت پدر را دارد و احترام مادر را مى داند و دختر راه را مى شناسد و براى خودش و آن چه عفافش نام دارد حرمت قائل است. همه در اين خانه راه را مى شناسند. كسى بى راه نمى رود. كسى به آسايش ديگرى دست دراز نمى كند و كسى هم براى ديگران خواب بد نمى بيند. عشق و محبت واژه هايى است كه اهالى خوشبخت اين خانه آن را خوب مى دانند و بلدند چگونه معنايش كنند. مادر به داشته هايش قناعت مى كند. پدر به اندازه وسع و توانش مى دود. پسر به آن چه دارد عاشقانه و آگاهانه عشق مى ورزد و قدر مى شناسد و دختر خوب خانه تلاش دارد تا به آن چه به او داده اند راضى باشد و عصيان نكند. همه در اين خانه مى دانند خوشبختى را چگونه مى نويسند. اگر هم روز و روزگار برگشت و پدر از خوب حادثه سفره اش رنگين شد، تغيير چندانى در قلب هاى اهالى خانه نمى بينيم. آن چه اتفاق مى افتد شايد ظاهرى است كه به مصلحت رنگ گرفته و دارد به داشته هاى جديد عادت مى كند. پرده چهارم: سخت است كسى درست بداند كه خوشبختى كجا و چطور به دست مى آيد. خوشبختى گم شده پيش چه كسى به امانت گذاشته شده و كى و كجا به دست خواهد آمد؟ چقدر بايد براى آن هزينه پرداخت و تا چه مدت با ما همراه خواهد بود. عمق اين خوشبختى ريشه در كدام اعتقاد ما دارد و آيا براى به دست آوردن آن بايد چيزى را گرو بگذاريم. يعنى پول بگيريم و داشته هاى خوبمان را بدهيم و بى خيال شويم از اين كه در مقابل به دست آوردن يك زندگى خوب، خوبترين داشته هايمان را ارزان به فروش گذاشته ايم. حرف هاى ما در اين زمان و اين لحظه خوابى است كه هيچ تعبيرى ندارد. يا همه از جنس اولند؛ پولدار و مرفه يا از جنس دومند؛ فقير و نادار. جنس سوم اما هست. اگر چشم هاى ما به ديدن درست عادت كرده باشد از اين جنس آدم ها را مى توانيم در هر كجاى اين شهر شلوغ بيابيم. آدم هايى كه هر چه روزگار با آنان نامرادى مى كند و آنان را به تاراج فقر مى كشاند اما بزرگى مى كنند و هميشه بزرگ مى مانند. آبرو را قاب مى گيرند و به هر كسى نشان نمى دهند. حرمت را حفظ مى كنند و به هر كسى نمى سپارند. اينان خوشبخت واقعى اند. اگر داشته باشند افاده نمى كنند و فخر به حراج نمى گذارند و اگر به فقر بيفتند گريه سر نمى دهند و پيش هر نگاهى كوچك نمى شوند. اينان به يك نان گرم و سيرى پنير و يك استكان چاى دل خوش اند؛ چون سرمايه اى بزرگ گوشه دل هايشان پنهان كرده اند كه روز مبادا سر از خاك فراموشى بردارد تا ديگران بدانند هنوز هستند كسانى كه با ما در همين همسايگى روزگار مى گذرانند اما چقدر بزرگ مانده اند و تا چه اندازه اين بزرگى را قدر مى دانند. پرده آخر: خوشبختى همين جاست. همين گوشه اى كه مى بينيم و هى پس مى كشيم. حس مى كنيم و خود را به نديدن مى زنيم. خوشبختى به صداقت و يكرنگى مردى است كه جز خانم خانه اش هيچ زنى را به خلوت رؤياهايش راه ندهد و براى هيچ غريبه اى نشنود و انديشه خزانى شدن را از دلش بيرون كند. خوشبختى به وجود فرزندى است كه بداند بزرگ ترهايش براى قد كشيدن او چقدر مو سفيد كرده اند و چقدر به زمين سخت افتاده اند. خوشبختى به مرام و انسانيت همسايگانى است كه سكه هاى كف دستشان يك رو داشته باشد. خوشبختى به آدم هايى است كه در حراج خوبى هاى بازار زندگى خوش سليقه اند و پول هايشان را بيهوده براى بدى ها هزينه نمى كنند. خوشبختى به راننده تاكسى در خيابان شلوغى است كه براى سوار كردن يك پيرزن كرايه ۲۰۰۰ تومانى را نديد بگيرد. خوشبختى به كارمند بانكى است كه وقت و اعصاب ارباب رجوع را مال خودش بداند و براى انجام كار مشترى از جان و دل مايه بگذارد. خوشبختى به آقاى پليسى است كه غرور را فداى وظيفه اش سازد و حق متهم را لگد نكند. خوشبختى به يك قاضى فهيم و با شعورى است كه در هر شرايطى اجازه دهد تا آنان كه آن سوى ميز ايستاده اند عادلانه سخن بگويند. خوشبختى به مديرى است كه كاركنانش را دوستان خود بداند و آنان را با سرمايه هاى واقعى شان بسنجد. خوشبختى به فروشنده اى است كه خريدار را آگاه بداند و از فروش نفرت و بى اعتمادى به خريدار خوددارى كند. خوشبختى به آقاى وزيرى است كه سرمايه خدمت به مردم را قدر بداند و براى حل مشكلات اين مردم خواب را با خودش قهر كند. خوشبختى به رئيس جمهورى است كه بتواند دورترين نقطه كور شهر را هم ببيند و براى پاشيدن يك لبخند بر لبان يك خانواده با پاى پياده عشق را عادلانه تقسيم كند. خوشبختى به پير بزرگى است كه صبح يك آدينه آفتابى در دل كوهستان با عشق راه دختر و پسرى را كه به هوس ساعتى به كوهستان خلوت آمده اند، به سوى معرفت باز كند و آنان را براى يك زندگى جديد به هستى تازه زمين ببرد. خوشبختى واقعى همين جاست. ارزان و قابل خريدن. شايد خريدن ۲ كيلو ميوه به ارزش ۱۵۰۰ تومان، شايد هم كمتر، براى كسى كه دوستش دارى و براى ديدنش ترافيك سرسام آور تهران را نديد مى گيرى. خوشبختى دور نيست. آنهايى كه براى ديدن خوشبختى راه را دور كرده اند و تا آن سوى آب هاى آبى رفته اند تا شايد پيدايش كنند وقتى برگشته اند كه خيلى دير شده. فاصله ما تا خوشبختى تنها يك گام كوچك اما آگاهانه است. همين جا. همين روبه رو و همين حوالى. آن هم بى واسطه.
|
|
|
|
|
۱۰گام براى تربيت كودك صبور
|
|
|
هليا خرم
كودك بايد بداند، كه به مردم تمامى نژادها و رنگ ها و عقايد افراد مختلف احترام بگذارد و به خاطر اتفاق هاى ميان انسان ها، رفتار ناهنجار نداشته باشد. براى داشتن كودكان برد بار و شكيبا والدين بايد حس همدردى و انسان دوستى را كم كم به كودك القا كنند. بايد به كودك بفهمانند كه به همه احترام بگذارد. مسئوليت پذير باشد و اين نكته را بداند كه هر انسانى روى كره خاكى گنج گرانبهايى محسوب مى شود. براى اين كار، روش هايى وجود دارد. ۱) در مورد صبر و شكيبايى با كودك خود صحبت كنيد. اين مسأله اى نيست كه يك شبه بتوان آن را براى كودك توضيح داد. بايد در مورد تفاوت ها و اتفاقات روزهاى مختلف، با آنها صحبت كنيد. موضوع صحبت را از جايى آغاز و به مسائل اجتماعى ختم كنيد. به كودك خود اجازه دهيد كه در خلال صحبت هاى شما به اهميت موضوع پى ببرد. ۲) وقتى كودك شما در معرض حادثه يا موضوعى قرار مى گيرد، درست در همان لحظه سعى كنيد صبر و شكيبايى را به او بشناسانيد. روزانه ممكن است برنامه هاى مختلفى از راديو، تلويزيون و ديگر رسانه هاى پيرامون موضوع هاى مختلف نمايش داده شود، و وقتى چالش در خانواده، افراد فاميل و دوستان ايجاد مى شود. درست در زمان بحث به كودك خود اجازه اظهار نظر، فكر و صبحت بدهيد. ۳) با احساس بى صبرى، عجز و ناتوانى كه براى كودكان به وجود مى آيد، مبارزه كنيد. براى مثال وقتى كودك از مسأله اى ناراحت مى شود و احساس مى كند قادر به تحمل آن نيست، سعى كنيد با پيش كشيدن بحثى حس همدردى كودك را تحريك كنيد. مثلاً به او بگوييد: دوستت به تو توهين كرده، اما او بايد هميشه با صندلى چرخ دار راه برود، چه احساسى نسبت به او دارى با تحريك حس همدردى و احترام سعى كنيد او را به سمت صبر و شكيبايى هدايت كنيد. ۴) وقتى كودكان قربانيان عدم بردبارى و عجز هستند، از آنها به بهترين شكل حمايت كنيد: مشكلاتى را كه براى كودكانتان به وجود آمده جدى بگيريد و سعى نكنيد مشكلات آنها را كوچك جلوه دهيد. حمايت عاطفى خود را از آنها دريغ نكنيد و به آنها عكس العمل هاى مناسب را آموزش دهيد. ۵) درك و فهم درست و سالمى از همسانى و همانندى گروه ها به كودك خود ارائه دهيد. براى نوجوانان همسانى گروهى بسيار حياتى است. به كودك خود ياد دهيد كه به گروه افتخار كند و به گروه هاى ديگر احترام بگذارد. دوست داشتن گروه خود بدين معنانيست كه گروه هاى ديگر فاقد ارزش هاى انسانى هستند و آنان نبايد هيچ وقت براى بالابردن جايگاه خود، گروه هاى ديگر را زير سؤال ببرند. ۶) مواد و وسايل آموزش متنوع در منزل به كارگيرى كتاب هايى شامل فرهنگ هاى مختلف با موضوع هاى مربوط به صبر و شكيبايى براى كودكان خود بخوانيد، اسباب بازى هاى مربوط به فرهنگ ها و گروه هاى مختلف را براى كودكان خود خريدارى كنيد و به كودكان خود يادآور شويد كه چگونه تنوع و گوناگونى فرهنگ ها مى تواند در زندگى هنرى، كارى، فردى، موسيقى و ادبيات افراد تأثيرگذار باشد. ۷) فرصت هايى را براى كودكان خود فراهم كنيد كه با افراد مختلف و متفاوت معاضدت كنند. كودكان خود را به گذراندن اوقاتى با افراد مسن، بخصوص پدربزرگ ها و مادربزرگ ها تشويق كنيد. آنها را به مراكز و پارك هاى عمومى ببريد تا ياد بگيرند با افراد متفاوت رابطه دوستى برقرار كنند. حتى اگر برايتان مقدور است آنها را به مناطقى ببريد كه با كودكان قوم ها و نژادهاى ديگر دوست شوند و معاشرت كنند. ۸) كودكان خود را به همكارى با انجمن هاى مختلف تشويق كنيد. براى مثال اطلاعاتى در مورد فقر و گرسنگى، بيمارى و انجمن هاى حمايت افراد فقير، بيمار و سالخوره بدهيد و كودك خود را به همكارى با اين انجمن ها و افراد تشويق كنيد. ۹) در مورد اختلاف ها و تفاوت ها با كودك خود صادق باشيد. به اين معنى كه هرگز به كودك خود نگوييد همه افراد مثل هم هستند و يكسانند زيرا واقعاً اين طور نيست. هر كسى دنيا را از يك طريق تجربه مى كند و از يك پنجره مى بيند. موضوع اصلى تفاوت ها اين تجربه هاى مختلف است. ۱۰) با كودك خود طورى رفتار كنيد كه انتظار داريد او همان طور رفتار كند. سعى كنيد مانند يك الگوى خوب رفتار كنيد. بايد بدانيد والدين اصلى ترين و نخستين الگوى كودكان هستند و فرزندانتان نحوه رفتار با ديگران را از شما ياد مى گيرند. براى مثال آنان از لحن شما هنگام برخورد با افراد مختلف و در شرايط گوناگون و از نحوه گفتار شما با افراد مختلف تقليد مى كنند. واقعيت اين است كه در جهان امروزى كه تنوع، گوناگونى و اتفاق هاى غيرمنتظره روز به روز در حال افزايش است، صبوربودن تنها يك خصلت خوب نيست، بلكه لازم و ضرورى است.
|
|
|
|