يكشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۶ - ۲۱ رجب ۱۴۲۸
Sun, Aug 5, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
خانواده
همچنان نگاه جنسيتى به زن
سميرا اصلان پور

زن و نگاه جنسيتى به او موضوعى است كه امروزه در فرهنگ هاى گوناگون سراسر جهان مى توان ردپايى از آن گرفت؛ از آمريكا گرفته تا همين تهران خودمان.
از فرهنگ هايى كه خود را به سلطه غرب فروخته اند، انتظارى جز اين نيست كه از سويى برخى حقوقى مدنى را براى زنان تعريف مى كنند و در جامعه جا مى اندازند كه زن و مرد برابر و يكسانند. اما از سوى ديگر حتى در قالب همان حقوق برابر نيز از زنان انتظار دارند كه نقش يك كالاى جنسى را بازى كنند. براى اثبات اين ادعا كافى است به عرصه هايى كه قرار است زنان و نقشى برابر مردان ايفا كنند، توجه كنيم تا در يابيم كه حتى در چنين مواردى نيز زن نقشى برتر از يك ويترين جنسى ندارد. فى المثل چگونه است كه در عرصه رقابت هاى ورزشى مردان بسيار پوشيده تر از زنان ظاهر مى شوند؟ نگاهى به پوشش زنان و مردان در عرصه هاى مختلف ورزشى در دهكده جهانى، مانند تنيس و دوو ميدانى به وضوح اين ادعا را ثابت مى كند و يا كافى است در برنامه هاى تلويزيونى و اجراى خبر نگاهى به آرايش و پوشش زنان و مردان بيندازيم تا دريابيم كه زنان اين گونه جوامع، حتى زمانى كه در نقش اجتماعى و ظاهراً فرا جنسيتى ظاهر مى شوند، مكلفند كه نقش ويژه و البته در اولويت خود را به بهترين شكل بازى كنند. چه بسا كه اگر تن به اين نگاه تحميلى ندهند، اصولاً به بازى گرفته نشوند.
اما در فرهنگ سنتى و حتى مدرن ما نيز كيفيت برداشت عمومى جامعه از زنان، فراتر از اين نيست، چه آنگاه كه زن قرار است فقط در زواياى خانه تعريف شود، چه آن زمان كه مانند عروسكى در كوچه و خيابان و محل كار به خودنمايى مى پردازد.
آنانى كه در پيروى از نگرش غربى، در پى اثبات تساوى حقوق زن و مرد، مبناى اسلام را به سخره مى گيرند، در عمل زن را در اسباب تفريح و خوش آمد مردان تعريف مى كنند، چرا كه همين كه زنى در پى زيباتر جلوه كردن در چشم مردان به تزئين و آرايش خود مى پردازد، خود را از مراتب انسانى پائين كشيده و نقش كالا را بازى كرده است. از طرف ديگر، وقتى كه در نگاه سنتى، از زن انتظار مى رود در وهله اول، همسر خوبى براى شوهرش باشد- حال اين كه شوهر او چگونه مردى است و آيا نقش شوهرى خود را به خوبى ايفا مى كند يا نه، فرقى نمى كند- در حقيقت دوباره گرفتار همان برداشت جنسيتى شده ايم.
در جامعه ما، مرد چنان تعريف شده كه با شنيدن اين كلمه، نه تنها وظيفه همسرى و پدرى را در نظر نمى گيريم كه ابتدا نقش اجتماعى و مسئوليت هاى فراوان را در ذهن مجسم مى كنيم، حال آن كه كلمه زن، مترادف همسر مى شود و جايگاه اجتماعى پيدا نمى كند.
چنين نگاهى در كنار بى توجهى قانونى و نظارتى به مسئوليت هاى مردان در قبال همسران و خانواده موجب مى شود پديده هاى آزار دهنده اجتماعى نظير فرار دختران از خانه، رشد تصاعدى طلاق و روابط نا بهنجار بروز پيدا كند و هر روز رشد بيشترى داشته باشد. آيا پديده اى كه امروز با عنوان «مانكن هاى خيابانى» به كليشه روز تبديل شده است، يكى از نتايج چنين بى توجهى هايى نيست؟
آيا اگر زنان متناسب با توان و تحصيلات خود امكان رشد در موقعيت هاى اجتماعى مى داشتند و فرصت رقابت با مردان هم تراز شان كه سال ها پس از آنان وارد عرصه هاى اجتماعى شده اند فراهم بود و همچون مردان فرصت آزمون و خطا پيدا مى كردند، بدون آن كه زير ذره بين باشند و پديده اى به نام «سقف شيشه اى» در مسير ارتقاى شغلى آنان وجود نمى داشت، باز هم خيل عظيمى از زنان، احساس مى كردند كه بايد در نقش يك كالاى جنسى خود را در معرض خريداران قرار دهند؟ آيا اگر چنين تقاضايى از سوى مردان جامعه نمى بود و اصولاً زن حتى در بستر خانواده به شكل يك كالاى جنسى تعريف نمى شد، باز هم شاهد چنين فاجعه اى بوديم؟ و آيا مگر هر پديده اى در جامعه از قاعده عرضه و تقاضا پيروى نمى كند؟
آيا اگر عرصه هاى تفويض شده به زنان در اجتماع اين قدر كم و محدود نبود، باز هم شاهد رقابت هاى زنانه و حتى حسادت هاى زنانه كه راهشان را از خانه به سوى اداره و خيابان هم باز كرده اند، بوديم تا شاهد سركوفت مردان جامعه باشيم كه زنان، خود عرصه فعاليت را برخود تنگ مى كنند؟
آيا چنين برداشتى از زن در دين مبين اسلام و در كلام خدا نيز هست؟
نگاهى به زنانى كه قرآن معرفى مى كند و نقشى كه براى آنان قائل است، شايد رهنمود خوبى براى ما باشد تا ببينيم چقدر به آيات الهى پايبند بوده ايم.
داستان آسيه، داستان عجيبى است. او زنى است كه اتفاقاً در جايگاه همسرى تعريف نمى شود، چرا كه قرار است نقش اجتماعى بزرگى بازى كند و از طرفى شوهرش مردى نيست كه لياقت زنى چون او را داشته باشد. آسيه فراتر از فهم و درك بسيارى از مردان عصر خود به پيامبر زمانش، موسى، ايمان مى آورد و در اين مسير، نه تنها از دست دادن تمامى موقعيت هاى اجتماعى خود را به عنوان همسر فرمانروا به هيچ مى گيرد كه شكنجه و مرگ را به زندگى در بارگاه فرعون ترجيح مى دهد و خداوند به اين جهت است كه او را مى ستايد.
مريم زن ديگرى است كه در جايگاهى فراتر از نقش همسرى و حتى مادرى تعريف مى شود. خانه اين دختر جوان قرارگاه ملائكه است و ميوه هاى بهشتى او تعجب و غبطه ذكريا را برمى انگيزاند. مريم در جايگاه مادرى نيز نقشى كاملاً اجتماعى بازى مى كند، او خاستگاه رسالت است.
اما ملكه سبا، بلقيس، زنى مشرك است كه به سوى توحيد مى آيد. كافى است كه اين فرمانروا را با ديگر فرمانروايان كه در قرآن از آنها نام برده شده و همگى مرد هستند مقايسه كنيم، مردانى مثل فرعون و نمرود. سرزمين آباد سبا را ببيند در مقابل سرزمين هاى غرق ظلم و جور اين حاكمان. حكومت دارى عاقلانه و منصفانه بلقيس را كه پس از شنيدن پيام سليمان، به مشورت با درباريانش مى نشيند و مدبرانه به آنها مى گويد كه وقتى سرزمينى تصاحب شد، امراى آن ذليل و خوار مى شوند، مقايسه كنيم با رفتار مستبدانه فرعون و نمرود با اطرافيانش.
ادب و متانت بلقيس را در برابر سليمان در كنار طغيانگرى آن مردان فرمانروا در برابر معجزات پيامبران قرار دهيم. حجب او را مى بينيم در دربار سليمان زمانى كه به اشتباه دامنش را بالا مى گيرد تا از آب بگذرد و بعد پى مى برد كه پا روى شيشه گذاشته است و مقايسه كنيم با تكبر فرعون. نگوييم شكوه دربار سليمان او را خاضع كرده است كه رفتار انسانى او را پيش از آن نيز ديده ايم و مگر نه اين كه شكوه موسى در ماجراى اژدها بر فرعون نيز ظاهر شد و مگر نه اين كه نمرود گلستان شدن آتش بر ابراهيم را ديد؟
بلقيس به پيامبرى سليمان ايمان آورد و سركشى نكرد، اما مردان فرمانروا تا آخرين دم زندگى و با ديدن معجزات پياپى، به جنگ با پيامبران عصر خود ادامه دادند.
راستى هدف قرآن از اين مثال ها چيست؟ آيا قرآن نقش جنسيتى براى زن تعريف مى كند؟ پس چرا در ميان تمامى فرمانروايان نام برده شده در قرآن فقط يك نفر و آن هم يك زن است كه چنين نقش اجتماعى بزرگى بازى مى كند؟
چرا در ميان آن همه مردان متكبر، خودسر، مستبد و ناتوان، فقط يك زن به چنين نمادى از عقل، تدبر و اطاعت فرمان خدا تبديل مى شود؟
خداوند هيچ گاه مردم سرزمين سبا را جز به جهت آن كه مشرك بوده اند، به دليل ديگرى سرزنش نمى كند و مثلاً نمى گويد چه مردم نادانى كه حكومت زنى را پذيرفته اند.
در اين خطوط پايانى به جملاتى از سخنان رهبر معظم انقلاب كه در ديدار گروهى از بانوان عنوان شده و راهنما و سرمشق من بوده است، اشاره مى كنم:
«فاطمه زهرا(س) در قله بشريت قرار دارد و كسى بالاتر از او نيست و مى بينيم كه آن بانوى مسلمان، اين فرصت و قدرت را يافت كه خودش را به اين اوج برساند. پس فرقى بين زن و مرد نيست و بخصوص شايد از همين جهت است كه خداى متعال در قرآن كريم، آن وقتى كه راجع به نمونه انسان هاى خوب و نمونه انسان هاى بد مثال مى زند: و ضرب الله مثلاللذين امنوا امراة و فرعون (تحريم آيه ۱۱) در مقابل هم در مورد انسان بد و نگونسار و كج رفتار و انسانى كه در جهت غلط حركت مى كند به زن نوح و لوط مثال مى زند. اين جا، جاى سؤال است كه مرد هم بود، حالا يكى از مرد و يكى را زن مثال مى زد. نه، در همه قرآن وقتى مى گويد: ضرب الله للذين آمنوا يا ضرب الله للذين كفروا، در هر ۲ مورد از زن مثال مى زند. آيا اين به معناى آن نيست كه ما بايد از ديدگاه اسلام، به برداشت غلط و متأسفانه مستمر در تاريخ بشريت نسبت به جايگاه زن پاسخ بدهيم؟ اسلام مى خواهد بايستد و اين برداشت و روش و فهم غلط از مسأله زن را- كه در طول تاريخ هم وجود داشته است- تصحيح كند.
من تعجب مى كنم- جز استثناها- چرا اين گونه بوده است؟ چرا بشريت همواره درباره مسأله زن و مرد، كج فكر كرده است و مى خواهد در مقابل اين بايستد. شما از تعليمات انبيا كه بگذريد، در همه برداشت ها و تحليل ها و تفكرات بشرى، جايگاه زن و مرد، جايگاه غلطى مى باشد. حتى در تمدن هاى خيلى بلند پايه دنياى باستان- مثل تمدن روم و ايران- برداشت از زن، يك برداشت غلط است كه من ديگر نمى خواهم جزئيات و تفاصيل را بيان كنم و لابد خودتان مى دانيد و مى توانيد هم مراجعه كنيد.
(ديدار با بانوان پزشك ۲۶ دى ۶۸).
«قدردانى» را به شهر بازگردانيم
306693.jpg
آرت بوخوالد

روزى در نيويورك با يكى از دوستانم سوار تاكسى شدم. موقعى كه مى خواستيم از تاكسى پياده شويم، دوستم به راننده گفت: « به خاطر رانندگى عاليتان از شما ممنونم. واقعاً عالى بود.»
راننده جا خورد و پرسيد: «مطمئنى كه عقل و بار درستى دارى؟»
دوستم جواب داد: «نه عزيز من! سر به سرتان نمى گذارم. معلوم مى شود واقعاً راننده خوبى هستيد كه در اين ترافيك سنگين، خونسرديتان را از دست نمى دهيد.»
راننده گفت: «خب! آره!»
و گاز داد و رفت. از دوستم پرسيدم:«اين كار تو يعنى چى؟»
او جواب داد: «من دارم سعى مى كنم قدردانى را به اين شهر برگردانم. به اعتقاد من اين تنها چيزى است كه شهرمان را از اين همه بدبختى نجات مى دهد.»
گفتم: «چطور ممكن است يك نفر بتواند به تنهايى نيويورك را نجات دهد؟»
گفت: « يك نفر نيست. آن راننده از پولى كه من و تو به او داديم دلخوش خواهد بود، چون يك نفر با او رفتار خوبى كرده است. بعد اين كرايه را با دل خوش خرج فروشنده، پيشخدمت رستوران يا خانواده اش مى كند و حس خوب او به آنها منتقل مى شود و از آنها به ديگران سرايت مى كند و به اين ترتيب، هزاران نفر، دلشان خوش مى شود. بد كه نيست. مگر نه؟»
پرسيدم: «از كجا مطمئنى كه راننده تاكسى نيت خير تو را به ديگران منتقل مى كند؟»
دوستم گفت: «من فقط به او اميدوار نيستم و مى دانم سيستمى كه در پيش گرفته ام، در مقابل آدم هاى احمق، بى اثر است، ولى من امروز با آدم هاى مختلفى سروكار خواهم داشت و اگر از ميان آنها فقط بتوانم ۳ نفر را خوشحال كنم، به طور غيرمستقيم روى ۳ هزار نفر اثر مى گذارم.»
گفتم: «اين محاسبات، روى كاغذ خوب جور درمى آيند، ولى فكر نمى كنم در عمل، جواب بدهند.»
گفت: «اگر هم جواب ندهد، من چيزى را از دست نداده ام. اين كه به آن مرد گفتم كارش را عالى انجام مى دهد، نه از من وقتى گرفت، نه كرايه اضافى پرداختم و نه زحمتى داشت. اگر گوش هايى كه با آنها حرف مى زنم كر باشند، اشكالى ندارد. فردا دوباره وقتى سوار تاكسى بشوم، راننده ديگرى را با حرف هاى خوبم خوشحال مى كنم.»
گفتم: «راستش را بخواهى به نظرم يك كمى خل و چل هستى.»
گفت: «اشكال ندارد. دنيا به آدم هاى خل و چل هم نياز دارد، اما اين حرف تو نشان مى دهد كه سخت بدبين شده اى. مى دانى چه چيزى غير از پول موجب مى شود كه كارمندان ما خوب كار نكنند؟ اين كه كسى قدر زحمات آنها را نمى داند.»
گفتم: «ولى آنها واقعاً خوب كار نمى كنند.»
گفت: «خوب كار نمى كنند چون كسى به كارشان اهميت نمى دهد و حتى يك كلمه محبت آميز به آنها نمى گويد.»
داشتيم از كنار ساختمان نيمه كاره اى مى گذشتيم و ۵ كارگر ساختمانى داشتند ناهارشان را مى خوردند. دوستم ايستاد و گفت: «سلام! عجب كار عظيمى كرده ايد. لابد خيلى سخت و خطرناك است.»
كارگرها با سوءظن به دوستم نگاه كردند. او پرسيد: «كى تمام مى شود؟»
يكى از آنها غر زد و گفت: «ماه ژوئن!»
دوستم گفت: «واقعاً عالى است! حتماً وقتى تمام شود، همه تان از ساختن چنين بنايى احساس سرافرازى خواهيد كرد.»
راه افتاديم و به او گفتم: «راستش تا حالا آدمى مثل تو نديده ام.»
گفت: «آن كارگرها به روى خودشان هم كه نياوردند، ولى از شنيدن اين حرف ها، حالشان بهتر خواهد شد و اين شهر به شكلى از اين حال خوب بهره خواهد برد.»
اعتراض كردم و گفتم: «ولى تو كه همه اين كارها را نمى توانى به تنهايى انجام بدهى. تو فقط يك نفر هستى.»
گفت: «مهم ترين نكته اين است كه مأيوس نشوى. دوباره خوشحال كردن مردم شهرى كه مدت هاست افسرده بوده اند، ابداً كار ساده اى نيست، ولى صبر من زياد است و مى توانم براى ارتش خود افراد جديدى را ثبت نام كنم.»
بعد او با معلمى كه رنگش پريده بود و بيمار به نظر مى رسيد، احوالپرسى كرد و اين كارش را در تمام طول روز ادامه داد. شب كه شد و مى خواستيم خداحافظى كنيم گفت: «فكرش را بكن. اگر آن خانم معلم، حالش يك كمى بهتر شده باشد، شاگردانش چه روز ماهى را پشت سرگذاشته اند!» ترجمه: لادن خضرى [


|   شناسنامه   |   آرشيو   |