|
«قدردانى» را به شهر بازگردانيم
|
|
|
آرت بوخوالد
روزى در نيويورك با يكى از دوستانم سوار تاكسى شدم. موقعى كه مى خواستيم از تاكسى پياده شويم، دوستم به راننده گفت: « به خاطر رانندگى عاليتان از شما ممنونم. واقعاً عالى بود.» راننده جا خورد و پرسيد: «مطمئنى كه عقل و بار درستى دارى؟» دوستم جواب داد: «نه عزيز من! سر به سرتان نمى گذارم. معلوم مى شود واقعاً راننده خوبى هستيد كه در اين ترافيك سنگين، خونسرديتان را از دست نمى دهيد.» راننده گفت: «خب! آره!» و گاز داد و رفت. از دوستم پرسيدم:«اين كار تو يعنى چى؟» او جواب داد: «من دارم سعى مى كنم قدردانى را به اين شهر برگردانم. به اعتقاد من اين تنها چيزى است كه شهرمان را از اين همه بدبختى نجات مى دهد.» گفتم: «چطور ممكن است يك نفر بتواند به تنهايى نيويورك را نجات دهد؟» گفت: « يك نفر نيست. آن راننده از پولى كه من و تو به او داديم دلخوش خواهد بود، چون يك نفر با او رفتار خوبى كرده است. بعد اين كرايه را با دل خوش خرج فروشنده، پيشخدمت رستوران يا خانواده اش مى كند و حس خوب او به آنها منتقل مى شود و از آنها به ديگران سرايت مى كند و به اين ترتيب، هزاران نفر، دلشان خوش مى شود. بد كه نيست. مگر نه؟» پرسيدم: «از كجا مطمئنى كه راننده تاكسى نيت خير تو را به ديگران منتقل مى كند؟» دوستم گفت: «من فقط به او اميدوار نيستم و مى دانم سيستمى كه در پيش گرفته ام، در مقابل آدم هاى احمق، بى اثر است، ولى من امروز با آدم هاى مختلفى سروكار خواهم داشت و اگر از ميان آنها فقط بتوانم ۳ نفر را خوشحال كنم، به طور غيرمستقيم روى ۳ هزار نفر اثر مى گذارم.» گفتم: «اين محاسبات، روى كاغذ خوب جور درمى آيند، ولى فكر نمى كنم در عمل، جواب بدهند.» گفت: «اگر هم جواب ندهد، من چيزى را از دست نداده ام. اين كه به آن مرد گفتم كارش را عالى انجام مى دهد، نه از من وقتى گرفت، نه كرايه اضافى پرداختم و نه زحمتى داشت. اگر گوش هايى كه با آنها حرف مى زنم كر باشند، اشكالى ندارد. فردا دوباره وقتى سوار تاكسى بشوم، راننده ديگرى را با حرف هاى خوبم خوشحال مى كنم.» گفتم: «راستش را بخواهى به نظرم يك كمى خل و چل هستى.» گفت: «اشكال ندارد. دنيا به آدم هاى خل و چل هم نياز دارد، اما اين حرف تو نشان مى دهد كه سخت بدبين شده اى. مى دانى چه چيزى غير از پول موجب مى شود كه كارمندان ما خوب كار نكنند؟ اين كه كسى قدر زحمات آنها را نمى داند.» گفتم: «ولى آنها واقعاً خوب كار نمى كنند.» گفت: «خوب كار نمى كنند چون كسى به كارشان اهميت نمى دهد و حتى يك كلمه محبت آميز به آنها نمى گويد.» داشتيم از كنار ساختمان نيمه كاره اى مى گذشتيم و ۵ كارگر ساختمانى داشتند ناهارشان را مى خوردند. دوستم ايستاد و گفت: «سلام! عجب كار عظيمى كرده ايد. لابد خيلى سخت و خطرناك است.» كارگرها با سوءظن به دوستم نگاه كردند. او پرسيد: «كى تمام مى شود؟» يكى از آنها غر زد و گفت: «ماه ژوئن!» دوستم گفت: «واقعاً عالى است! حتماً وقتى تمام شود، همه تان از ساختن چنين بنايى احساس سرافرازى خواهيد كرد.» راه افتاديم و به او گفتم: «راستش تا حالا آدمى مثل تو نديده ام.» گفت: «آن كارگرها به روى خودشان هم كه نياوردند، ولى از شنيدن اين حرف ها، حالشان بهتر خواهد شد و اين شهر به شكلى از اين حال خوب بهره خواهد برد.» اعتراض كردم و گفتم: «ولى تو كه همه اين كارها را نمى توانى به تنهايى انجام بدهى. تو فقط يك نفر هستى.» گفت: «مهم ترين نكته اين است كه مأيوس نشوى. دوباره خوشحال كردن مردم شهرى كه مدت هاست افسرده بوده اند، ابداً كار ساده اى نيست، ولى صبر من زياد است و مى توانم براى ارتش خود افراد جديدى را ثبت نام كنم.» بعد او با معلمى كه رنگش پريده بود و بيمار به نظر مى رسيد، احوالپرسى كرد و اين كارش را در تمام طول روز ادامه داد. شب كه شد و مى خواستيم خداحافظى كنيم گفت: «فكرش را بكن. اگر آن خانم معلم، حالش يك كمى بهتر شده باشد، شاگردانش چه روز ماهى را پشت سرگذاشته اند!» ترجمه: لادن خضرى [
|