يكشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۶ - ۲۱ رجب ۱۴۲۸
Sun, Aug 5, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
خانواده
فهيمه صابرى
زندان تنهايى
ايران واشقانى فراهانى
306687.jpg
كليد را در قفل چرخاند و دستگيره را فشرد. به محض بازشدن در آپارتمان صداى خنده هاى مينو را شنيد كه هر لحظه بلندتر مى شد. دختر كوچولو را به پشتش گرفت و دور اتاق چرخيد. خنده هاى مينو را كه روى لب هاى كوچكش گل انداخته بود ، غم هاى او را يكباره به باد فراموشى سپرد.
مرد از اين كه خود را در خانه مى ديد، احساس آرامش مى كرد و در آن لحظه تنها به اين موضوع فكر مى كرد كه چه شادمانى اى را مى تواند نثار دخترش كند. دلش مى خواست براى او بهشتى بسازد. آرزو داشت دخترش شيرينى دنياى كودكى را تجربه كند و با خود مى گفت كاش مى شد صداى خنده بچه ديگرى را هم در خانه مى شنيد. خسرو عاشق بچه بود.
ناگهان جرقه اى در ذهنش او را به دنياى شيرين كودكى خود كه در تنهايى و سكوت گذشته بود برد. خسرو به ياد آورد كه چقدر در حسرت همبازى بود. او تك فرزند خانواده اى مرفه بود. اما از اين كه هم صحبتى نداشت همواره عذاب مى كشيد. از بازى هاى تكرارى با هم بازى هاى بى جان و كوكى به تنگ آمده بود. آرزو مى كرد خانواده اى بزرگ و با نشاط داشته باشد تا از اين همه افسردگى و تكرار نجات پيدا كند. سال هاى سخت تنهايى خسرو سرد بود و مرگبار. هيجان در زندگى كودكى او گم شده بود. به همين خاطر او تصميم گرفت تا همسر آينده اش رااز خانواده اى پرجمعيت وعيال وار انتخاب كند.
خانواده همسرش بچه هاى زيادى داشتند و آن همه هياهو و انرژى ، خسرو را به شوق مى آورد. او از اين كه بچه ها سر هر موضوعى با هم دعوا مى كردند و بلافاصله در دو گروه تقسيم شده و جبهه مى گرفتند، لذت مى برد. وقتى مى ديد كه در مواقع حساس آنها به شدت از يكديگر حمايت مى كنند، دلش از تنهايى خودش مى گرفت. در خانه آنها هركه زودتر از خواب بلند مى شد، لباس هاى بهتر را مى پوشيد و از خانه بيرون مى رفت اغلب مواقع هم آخرين بچه بدون جوراب و پيراهن مى ماند.
خسرو هنوز در فكر بود كه صداى خنده مينو او را از دنياى خيال بيرون آورد. خنده هاى دخترش سكوت خانه را شكست و به او آرامش داد. به خاطر آورد كه با تولد مينو از كابوس تنهايى نجات يافته و تنهايى اش را با كسى از جنس خودش تقسيم كرده است، نگاهى به زنش انداخت. زن با عجله موهاى سياه و پرچين مينو را شانه مى كشيد .
همان موقع خسرو روبه همسرش كرد و بدون مقدمه گفت: بهتر است به فكر فرزند ديگرى باشيم تا مينو هم از تنهايى در بياد.
زن با شنيدن اين حرف در حالى كه به شدت شوكه شده بود براى لحظاتى به شوهرش خيره ماند.
- اما من بچه نمى خواهم .
- درآمد من زياد است و امكانات و فرصت تربيت و نگهدارى چند بچه را هم داريم. مينو هم مدام بهانه هم بازى مى گيرد.
بدين ترتيب نخستين جرقه ها زده شد و بهانه به دست آمد و مشاجرات زن و شوهر بر سر همين موضوع بالا گرفت.
تا اين كه سرانجام با گذشت ۶ سال از زندگى مشترك آنها خسرو در دادگاه خانواده مقابل قاضى روى صندلى نشست.
« نمى خواهم بچه ام سرنوشتى مثل من داشته باشد. من تنها فرزند خانواده بودم و طعم تلخ تنهايى را چشيده ام.»
اين را گفت و در حالى كه مى لرزيد ، اشك از چشمانش جارى شد. با بغض ادامه داد: من مدير فنى يك شركت بزرگ هستم و درآمدخوبى دارم. دخترم به خاطر تنهايى مجبور است با بچه هاى همسايه رفت و آمد كند. تربيت و رفتار آنهاتأثير بدى روى دخترم گذاشته و آموزه هاى دخترم مرا نگران كرده است. دلم مى خواهد او با بچه اى از جنس و فرهنگ خودش همبازى شود. اما زنم بهانه مى آورد كه بعد از تولد دخترمان دچار نازايى شده است. به همين خاطر ۶ سال در برابر خواسته من مقاومت كرد.
زن در حالى كه بافاصله از شوهرش روى صندلى دادگاه نشست با اندوه گفت: بعد از تولد دخترم سلامتى خود را از دست دادم و قادر به بچه دار شدن نيستم. به همين خاطر طلاق مى خواهم. مرد برافروخته شد و به طرف زن برگشت.با عصبانيت جواب داد: تو قبلاً هم اين ادعا را مطرح كردى و با صرف هزينه هاى زياد تو را نزد چند پزشك متخصص بردم اما متوجه شدم اين تنها بهانه است و تو هيچ مشكل جسمى ندارى.
زن سرى تكان داد و با بغض ادامه داد: من در خانواده اى شلوغ و پرسروصدا بزرگ شدم.در طول آن سالها آرزو داشتم زندگى آرام و بى دغدغه اى داشته باشم. اما شوهرم توجهى به خواسته هاى من ندارد و حرف خودش را مى زند، او خودخواه است. به خاطر رسيدن به هدفش مرا تحت فشار قرار داده و با من بدرفتارى مى كند. هزينه ها و مخارج زندگى را نمى پردازد. در اين مدت به شدت در مضيقه بودم و زندگى سختى داشتم. به همين خاطر تصميم به جدايى گرفتم و به خانه پدرى برگشتم.
مرد در حالى كه هنوز بر خواسته اش پافشارى مى كرد روبه همسرش كرد و گفت: اگر دكترها تأييد كردندكه ديگر بچه دار نخواهى شد، من حاضرم به داشتن همين يك فرزند اكتفا كنم و در كمال آرامش با هم زندگى كنيم. اما اگر نازايى بهانه ات باشد، بايد بچه دار شوى. اصرار مرد و مقاومت زن بر خواسته شان باعث شد تا قاضى دادگاه دستور دهد تا دو داور براى برقرارى سازش و حل اختلاف با اين زن و شوهر گفت و گو كنند اما مذاكرات داوران بى ثمر بود و زن اصرار به طلاق داشت.
لحظات تلخ جدايى هر لحظه نزديك تر مى شد. خسرو زندگى اش را ويران شده مى ديد و رنج مى كشيد. خود را در انتهاى مسير سرد و بى روح زندگى اش مى ديد. حالا يك سال است كه صداى قدم هاى زنش را در خانه نمى شنود.
سرانجام قاضى دادگاه خانواده حكم طلاق داد. حكمى كه خسرو آن را حكم مرگ مى داند. مرگ آرزوها، مرگ خنده و مرگ خانواده. قاضى نوشت: «مرد به هر علتى كه علاقه مند به داشتن فرزند دوم باشد نبايد عرصه را به زنش تنگ و او را مجبور به اين كار كند. داشتن فرزند ديگر، توافق مى خواهد و مرد بايد درخواست خود را در محيطى آرام و شاد مطرح كند، نه اين كه زنش را در تنگنا قرار دهد. حال آن كه اصرار مرد باعث رنج و آزردگى همسرش شده و براى دادگاه محرز است كه زن به خاطر سوءرفتار شوهر درخواست جدايى دارد. اصرار مرد بر بچه دار شدن زندگى فعلى را براى زن مخاطره آميز كرده و با وجود رفاه مالى خانواده، زن از نظر روحى در عذاب و سختى است. بى توجهى به عواطف و خواسته زن و در سختى قرار دادن وى به خاطر بچه دار شدن، از مصاديق عسر و حرج است. بنابراين زن مى تواند به يكى از دفترخانه هاى رسمى طلاق مراجعه كرده و با بخشيدن قسمتى از مهريه اش خود را مطلقه كند.

نظريه كارشناسى
306663.jpg
عارفه مدنى ‎/ قاضى مستشار
شعبه ۴۷ دادگاه تجديدنظر
استان تهران
قوانين موجود براين نكته تأكيد دارند كه زن و مرد به عنوان ۲ انسان آزاد و برابر نگريسته شوند و حقوق و تعهدات آنان چنان تنظيم شود كه به يك سمت نرود و بنيان خانواده نيز استوار بماند.
كودك از تركيب دو سلول به وجود مى آيد كه يقيناً اگر هر كدام نباشد تبعاً انسان هم به وجود نخواهد آمد. البته زن اين نقش را هم دارد كه فرزند را درون خود بپروراند.
طبيعتاً موجودى كه بدين ترتيب تكامل يافته و شكوفا مى شود، موجودى است كه از مرد و زن پديد آمده و همين امر تعلق و وابستگى خاصى را بين كودك و دو منشأ پيدايش آن به وجود مى آورد كه علاوه بر آثار طبيعى و ژنتيكى، آثار اجتماعى نيز در پى دارد و به تعبير قرآن كريم «خداوند زن و مرد را براى يكديگر آفريد تا مايه آرامش هم باشند و بين آنها مودت و رحمت قرار داده است.»
بسيار طبيعى است موجودى كه از شيره جسم و جان اين دو به وجود آمده و رشد مى كند بر مودت، صفا و صميميت و سكون و آرامش آنها بيفزايد و در نتيجه زوجين علاقه وافرى به داشتن فرزند داشته باشند.
اما چنانچه زن به جهات جسمانى و روانى قادر به پذيرش چنين امرى نباشد نمى توان با تحكم، جبر و يا زور اعم از فيزيكى يا روانى وى را وادار به بچه دار شدن كرد. چرا كه نوزاد ناخواسته در معرض انواع بى مهرى ها قرار خواهد گرفت و عوارض سوء چنين باردارى بر همگان آشكار است. كودك موجودى است ناتوان و مهجور كه نياز به حمايت و تربيت دارد و همه كوشش ها در اين راه است كه چگونه عواطف طبيعى پدر و مادر اداره و هدايت شود تا شخصيت كودك به شايستگى پرورش يابد و جسم و جان او از گزند بى مبالاتى ها در امان بماند. به همين خاطر حمايت قانون از مادر در وهله نخست به دليل حمايت از كودك است.
حال آن كه همدلى زن و شوهر در تولد و تربيت طفل باعث مى شود يكى از طبيعى ترين و سالم ترين واحدهاى اجتماعى هر جامعه اى شكل گيرد. حال آن كه در اين كانون اخلاقى همه بايد يكديگر را يارى داده و در غم و شادى هم شريك باشند. اما در صورتى كه طفلى در نتيجه اتحاد و همدلى متولد نشود يقيناً آثار سوء زيانبارى به دنبال دارد. اين موجود ناتوان نمى تواند در كانون سالمى پرورش يابد و استعدادهايش شكوفا شود. بنابراين خود را در درياى پرتلاطم اجتماع پرآشوب رها شده و تنها مى بيند.
از سوى ديگر بايد توجه داشت در چنين شرايطى موجود آسيب پذيرى مثل كودك از آلودگى هاى اجتماع در امان نمى ماند و آينده مبهمى پيش رو خواهد داشت. او به محبت سرشار و مأمنى از عشق و فداكارى نياز دارد و اين پناهگاه در آغوش مادر و سايه پدر فراهم مى شود. بنابراين توافق كامل زوجين و بخصوص رضايت زن در اين امر مهم، لازم و ضرورى است.
چاپ آگهى ترحيم همسر سابق، براى انتقامجويى
فهيمه صابرى
306690.jpg
نيمه هاى شب، مرد در حالى با وضعيتى به هم ريخته قدم به خانه گذاشت كه «پيمانه» چادر به سر تصميم داشت براى يافتن او به كلانترى برود. بعد هم سياوش بدون اين كه چيزى بگويد، به اتاقش رفت و خوابيد.
۵ بهار از زندگى مشترك آنها مى گذشت و سياوش در اين مدت همچنان در پى خوشگذرانى هايش بود و توجهى به زندگى مشترك خود و همسرش نداشت.
چند سال ديگر هم به همين صورت گذشت. اما زن ديگر طاقت نداشت. چرا كه شوهرش ضمن اين كه به او جواب درست و حسابى نمى داد زورگويى هم مى كرد. سرانجام زن با مشورت خانواده اش تصميم به جدايى گرفت. او به اتفاق يك وكيل به مجتمع قضايى خانواده رفت و دادخواست طلاق خود را به شعبه ۲۶۳ دادگاه خانواده داد.
قاضى محمدى پس از رسيدگى به اين پرونده با توجه به اين كه زن همه حق و حقوق خود از جمله ۳۲۵ سكه طلا و نفقه را بخشيده بود هر ۲ نفر نيز براى طلاق به توافق رسيده بودند، حكم جدايى آنان را صادر كرد. بدين ترتيب پيمانه و سياوش مدتى بعد با داشتن حكم طلاق توافقى در دفتر ثبت طلاق حاضر شده و به طور رسمى و قانونى از هم جدا شدند.
پيمانه وقتى كه در زير متن دفتر ثبت طلاق را امضا مى كرد، جمله اى به شوهر سابقش گفت: «مهرم حلال، جانم آزاد!»
اما از آن روز به بعد ناگهان ردپاى يك مزاحم تلفنى پيدا شد و فرد ناشناسى هر روز چند بار به تلفن همراه يا تلفن خانه پيمانه زنگ مى زد و مطالبى زشت و ناپسند به او مى گفت.
زن جوان و خانواده اش كه از اين مزاحمت ها به شدت كلافه بودند سرانجام به دادسراى فياض بخش شكايت كردند. بدين ترتيب پرونده اى در اين زمينه تشكيل و به جريان افتاد.
حدود ۳ ماه از اين ماجرا گذشت، تا اين كه يك روز عصر پريسا، خواهر كوچك پيمانه هراسان و مضطرب به خانه آمد و اطلاعيه اى را به خواهرش داد. پيمانه با ديدن آن متوجه عكس خود شد كه يك آگهى ترحيم چاپ شده بود. اين آگهى ترحيم نيز در كوچه و پس كوچه هاى محل زندگى آنها بر روى تير برق ها، خانه ها و فروشگاه ها نصب شده بود. در آگهى ترحيم نوشته شده بود، درگذشت ناگهانى بانو پيمانه ما را سوگوار كرد. مجلس ختم آن مرحومه كه بر اثر يك سانحه تصادف جانسپرده است، روز جمعه در خانه آن مرحومه برگزار مى شود.
پيمانه با ديدن آگهى ترحيم خود در حالى كه به شدت خشمگين و عصبانى شده بود بلافاصله به همراه پدرش به بازپرسى دادسراى فياض بخش مراجعه كرد. بلافاصله مأموران كلانترى با دستور قضايى به تحقيق درباره محل چاپ آگاهى و سفارش دهنده پرداختند. اما در اين ميان مزاحم تلفنى را شناسايى و دستگير كردند.
هوشنگ، مزاحم تلفنى، دربازجويى هاى پليس اعترف كرد با دريافت ۱۵۰ هزارتومان از سياوش ـ همسر سابق پيمانه ـ مأموريت داشته كه براى او به شيوه هاى مختلف مزاحمت ايجاد كند. وى به مأموران گفت: البته طراح همه اين ماجراها سياوش بود و من فقط مجرى نقشه هايش بودم.
وى در ادامه گفت: چندى قبل در ملاقاتى با سياوش، او بسته اى در اختيارم گذاشت و از من خواست اطلاعيه هاى ترحيم را در اطراف خانه همسر سابقش نصب كنم. من هم شبانه اين كار را انجام دادم. مأموران با اعتراف هاى مزاحم تلفنى متهم را شناسايى و دستگير كردند.
او در جلسه محاكمه در دفاع از اتهام هاى خود به قاضى پرونده گفت: با اين كه عاشق پيمانه بودم اما او از من جدا شد. به همين خاطر افسرده و بيمار شدم. بنابراين وقتى در بيمارستان بسترى بودم تصميم گرفتم از پيمانه انتقام بگيرم.
وى در ادامه گفت: چندى قبل شنيدم پيمانه قصد ازدواج با يكى از آشنايانش را دارد، ابتدا تصميم گرفتم او و خودم را بكشم! اما توانايى چنين كارى را نداشتم. در نتيجه با پرداخت ۱۵۰ هزارتومان به يك جوان بيكار از او خواستم براى پيمانه و خانواده اش مزاحمت ايجاد كند. به همين خاطر هر بار همزمان با عصبانى شدن پيمانه و خانواده اش خشنود شده و لذت مى بردم. تا اين كه نقشه چاپ اطلاعيه آگهى ترحيم پيمانه به سرم زد و آن ها را آماده كردم و در اختيار هوشنگ گذاشتم.
قاضى دادگاه پس از شنيدن اظهارات متهمان به استناد دلايل و مستندات پرونده متهم را به ۱۶ ماه حبس تعزيرى و همدستش هوشنگ را به ۱۳ ماه حبس تعزيرى محكوم كرد.
پرونده متهمان با اعتراض آنان براى رسيدگى نهايى به دادگاه تجديدنظر استان تهران ارجاع شد.
آسمان بى ستاره مادر
306705.jpg
الهام آرمان

تو نيستى .
امشب خانه ام آن قدر بزرگ مى شود كه تمام ستاره هاى آسمان در آن جا مى گيرند .
چشم به پنجره مى دوزم . مهتاب پشت لايه هاى شب به تماشاى انتظارم نشسته . براى دوباره ديدنت تمام تار و پودهاى قالى دوران كودكى ات را شمرده ام.
مى گويند پرنده ها ارديبهشت عاشق مى شوند ، مثل نيمه ارديبهشت سال ۱۳۲۰كه خداوند تو را به من و پدرت هديه داد ودوباره عاشقمان كرد .تو بچه دوم ما بودى .
آن روزانگار دنيا را به پدرت داده بودند. وقتى با لبخند به خانه آمد ، گفت : « «قمر» خانم ببين براى محمد كوچولو شناسنامه گرفتم .محمد مهاجر ايروانلو.»
همان روز بود كه پدرت -احمد- يك قالى گل قرمزى را با نقش و نگارى عاشقانه هديه ام داد .
تو دركنار ۴ فرزند ديگرمان قد مى كشيدى .
وقتى مدرك سيكل گرفتى دلت مى خواست دوره هاى آموزشى «كماندويى» ببينى .
چتر بازى يادگرفتى .هر وقت مى پريدى دلم از سينه جدا مى شد.
آن روزها در خيابان«پرواز» تهران زندگى مى كرديم.
مثل هميشه صبح زود از خانه به سمت پادگان رفتى. گروهبان دوم پياده. پياده رفتى اما نمى دانم با چه كسى و به كجا.
همه مداركت را درخانه گذاشتى .دلم آشوب بود .كارت مخصوص ات هم در خانه ماند .از پادگان براى مأموريت به محل ديگرى اعزام شدى .
آن شب منتظرت مانديم اما نيامدى ...
خانه مان بى ستاره شد .
دست باد پنجره ها را به هم مى كوبيد، مثل دلم كه آرام نداشت. مثل چشم هايم كه بايد در طبقات خيلى خيلى سرد، سرد خانه ها به دنبال چشم هاى تو مى گشت . توفان به دلم زده بود. پنجره ها دست بردار نبودند .تو در سردخانه ها نبودى .
با انگشت هاى لرزانم تن مردگان را لمس كردم .
اما خوشبختانه نبودى .
هيچ نشانى هم از تو نبود .نه در ميان مردگان و نه در ميان آدم هايى كه نفس مى كشيدند.
نامه آجودانى كل نيروى زمينى سال ۴۸ و نامه ديگرمديريت كارگزينى نيروى زمينى سال ۵۷ هر دو حكايت از غبيت تو از تاريخ ۲ شهريور ۴۷ داشتند .
فرماندهى ژاندارمرى كل كشور هم تأييد كرد كه گروهبان ايروانلو در تاريخ ۱۶ شهريور۴۷ غيبت داشته است. در روزهاى نبودنت سه بار در روزنامه رسمى و سه بار در روزنامه هاى كثير الانتشار روزهاى بى تو بودن را فرياد زدم .اما هيچ خبرتازه اى برايم نيامد .
روزهاى خفقان آور ، وضعيت هاى فوق العاده و هواى مسموم تنهايى روحم را به نابودى مى كشاند .
اما دادگاه حكم موت فرضى ات را صادر كرد .
حالا روزهاى انتظار به كندى مى گذرند ، بغض در عبور لحظه ها جارى است .پدرت دورى ات را تاب نياورد ، مرگ مغزى شد و براى هميشه تنهايم گذاشت ۲۰ سال پيش.
حالا ۹۲ سال دارم . پشت پنجره هاى بسته مى نشينم . دلم مى خواهد برگردى و زير تابوتم را بگيرى. قلبم مى گويد كه محمد زنده است .
خواهرت «زرين بانو» ۳۵ سال پيش با الهام از پنجره هايى كه روبه رويش انتظارمى كشيدم ، سطر سطر كتاب «پنجره بسته» را با واژه ها نقش زد .
«زرين بانو»، آن روز ها كتابش را با نام مستعار گيتى ايروانلو چاپ كرد ، «حوا» را هم نوشت .زرين بانو درنوجوانى اش با ما در خيابان پرواز زندگى مى كرد و بعد همراهمان به كرج آمد .از كلاس ۹ به بعد در هنرستان زيباى ايران مجسمه سازى خواند .
۳۵ سال پيش زرين بانو ما را تنها گذاشت و به آلمان رفت. ۱۰سال پيش كتابش را به آلمانى ترجمه كرد .در روزهاى بى تو بودن به زرين سر مى زديم .اما خاك غربت بوى تو را نداشت.
خواهرت همان جا ازدواج كرد. شوهرش از دنيا رفت اما دختر۲۱ ساله اش دوست دارد دايى گمشده اش را ببيند.
حالا من و زرين منتظرت هستيم. زرين هم به دنبال دوست ها و همكلاسى هايش مى گردد.
دوست هاى زرين او را از روى كتاب هايش مى شناسند . آدرسى از او ندارند . زرين هم دلش تنگ است .
براى همه همكلاسى هايش .او خاطرات كودكى و نوجوانى اش را جست و جو مى كند.دلش براى دوستانش لك زده، هيچ كدام از آن ها نمى دانند زرين بانو به ايران برگشته اما دلش مى خواهد تايك ماه ديگر كه در ايران است نشانى از آن ها و تو به دست بياورد.
تو نيستى اما جويندگان عاطفه اين سرزمين براى ستاره چيدن يك مادر و دخترى غربت نشين دست به كار مى شوند، اين را درخشش ستاره هاى آسمان خانه وعده ام داده اند نگاه كن امشب آسمان خانه ام چقدر بزرگ شده...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |