ايران واشقانى فراهانى
كليد را در قفل چرخاند و دستگيره را فشرد. به محض بازشدن در آپارتمان صداى خنده هاى مينو را شنيد كه هر لحظه بلندتر مى شد. دختر كوچولو را به پشتش گرفت و دور اتاق چرخيد. خنده هاى مينو را كه روى لب هاى كوچكش گل انداخته بود ، غم هاى او را يكباره به باد فراموشى سپرد.
مرد از اين كه خود را در خانه مى ديد، احساس آرامش مى كرد و در آن لحظه تنها به اين موضوع فكر مى كرد كه چه شادمانى اى را مى تواند نثار دخترش كند. دلش مى خواست براى او بهشتى بسازد. آرزو داشت دخترش شيرينى دنياى كودكى را تجربه كند و با خود مى گفت كاش مى شد صداى خنده بچه ديگرى را هم در خانه مى شنيد. خسرو عاشق بچه بود.
ناگهان جرقه اى در ذهنش او را به دنياى شيرين كودكى خود كه در تنهايى و سكوت گذشته بود برد. خسرو به ياد آورد كه چقدر در حسرت همبازى بود. او تك فرزند خانواده اى مرفه بود. اما از اين كه هم صحبتى نداشت همواره عذاب مى كشيد. از بازى هاى تكرارى با هم بازى هاى بى جان و كوكى به تنگ آمده بود. آرزو مى كرد خانواده اى بزرگ و با نشاط داشته باشد تا از اين همه افسردگى و تكرار نجات پيدا كند. سال هاى سخت تنهايى خسرو سرد بود و مرگبار. هيجان در زندگى كودكى او گم شده بود. به همين خاطر او تصميم گرفت تا همسر آينده اش رااز خانواده اى پرجمعيت وعيال وار انتخاب كند.
خانواده همسرش بچه هاى زيادى داشتند و آن همه هياهو و انرژى ، خسرو را به شوق مى آورد. او از اين كه بچه ها سر هر موضوعى با هم دعوا مى كردند و بلافاصله در دو گروه تقسيم شده و جبهه مى گرفتند، لذت مى برد. وقتى مى ديد كه در مواقع حساس آنها به شدت از يكديگر حمايت مى كنند، دلش از تنهايى خودش مى گرفت. در خانه آنها هركه زودتر از خواب بلند مى شد، لباس هاى بهتر را مى پوشيد و از خانه بيرون مى رفت اغلب مواقع هم آخرين بچه بدون جوراب و پيراهن مى ماند.
خسرو هنوز در فكر بود كه صداى خنده مينو او را از دنياى خيال بيرون آورد. خنده هاى دخترش سكوت خانه را شكست و به او آرامش داد. به خاطر آورد كه با تولد مينو از كابوس تنهايى نجات يافته و تنهايى اش را با كسى از جنس خودش تقسيم كرده است، نگاهى به زنش انداخت. زن با عجله موهاى سياه و پرچين مينو را شانه مى كشيد .
همان موقع خسرو روبه همسرش كرد و بدون مقدمه گفت: بهتر است به فكر فرزند ديگرى باشيم تا مينو هم از تنهايى در بياد.
زن با شنيدن اين حرف در حالى كه به شدت شوكه شده بود براى لحظاتى به شوهرش خيره ماند.
- اما من بچه نمى خواهم .
- درآمد من زياد است و امكانات و فرصت تربيت و نگهدارى چند بچه را هم داريم. مينو هم مدام بهانه هم بازى مى گيرد.
بدين ترتيب نخستين جرقه ها زده شد و بهانه به دست آمد و مشاجرات زن و شوهر بر سر همين موضوع بالا گرفت.
تا اين كه سرانجام با گذشت ۶ سال از زندگى مشترك آنها خسرو در دادگاه خانواده مقابل قاضى روى صندلى نشست.
« نمى خواهم بچه ام سرنوشتى مثل من داشته باشد. من تنها فرزند خانواده بودم و طعم تلخ تنهايى را چشيده ام.»
اين را گفت و در حالى كه مى لرزيد ، اشك از چشمانش جارى شد. با بغض ادامه داد: من مدير فنى يك شركت بزرگ هستم و درآمدخوبى دارم. دخترم به خاطر تنهايى مجبور است با بچه هاى همسايه رفت و آمد كند. تربيت و رفتار آنهاتأثير بدى روى دخترم گذاشته و آموزه هاى دخترم مرا نگران كرده است. دلم مى خواهد او با بچه اى از جنس و فرهنگ خودش همبازى شود. اما زنم بهانه مى آورد كه بعد از تولد دخترمان دچار نازايى شده است. به همين خاطر ۶ سال در برابر خواسته من مقاومت كرد.
زن در حالى كه بافاصله از شوهرش روى صندلى دادگاه نشست با اندوه گفت: بعد از تولد دخترم سلامتى خود را از دست دادم و قادر به بچه دار شدن نيستم. به همين خاطر طلاق مى خواهم. مرد برافروخته شد و به طرف زن برگشت.با عصبانيت جواب داد: تو قبلاً هم اين ادعا را مطرح كردى و با صرف هزينه هاى زياد تو را نزد چند پزشك متخصص بردم اما متوجه شدم اين تنها بهانه است و تو هيچ مشكل جسمى ندارى.
زن سرى تكان داد و با بغض ادامه داد: من در خانواده اى شلوغ و پرسروصدا بزرگ شدم.در طول آن سالها آرزو داشتم زندگى آرام و بى دغدغه اى داشته باشم. اما شوهرم توجهى به خواسته هاى من ندارد و حرف خودش را مى زند، او خودخواه است. به خاطر رسيدن به هدفش مرا تحت فشار قرار داده و با من بدرفتارى مى كند. هزينه ها و مخارج زندگى را نمى پردازد. در اين مدت به شدت در مضيقه بودم و زندگى سختى داشتم. به همين خاطر تصميم به جدايى گرفتم و به خانه پدرى برگشتم.
مرد در حالى كه هنوز بر خواسته اش پافشارى مى كرد روبه همسرش كرد و گفت: اگر دكترها تأييد كردندكه ديگر بچه دار نخواهى شد، من حاضرم به داشتن همين يك فرزند اكتفا كنم و در كمال آرامش با هم زندگى كنيم. اما اگر نازايى بهانه ات باشد، بايد بچه دار شوى. اصرار مرد و مقاومت زن بر خواسته شان باعث شد تا قاضى دادگاه دستور دهد تا دو داور براى برقرارى سازش و حل اختلاف با اين زن و شوهر گفت و گو كنند اما مذاكرات داوران بى ثمر بود و زن اصرار به طلاق داشت.
لحظات تلخ جدايى هر لحظه نزديك تر مى شد. خسرو زندگى اش را ويران شده مى ديد و رنج مى كشيد. خود را در انتهاى مسير سرد و بى روح زندگى اش مى ديد. حالا يك سال است كه صداى قدم هاى زنش را در خانه نمى شنود.
سرانجام قاضى دادگاه خانواده حكم طلاق داد. حكمى كه خسرو آن را حكم مرگ مى داند. مرگ آرزوها، مرگ خنده و مرگ خانواده. قاضى نوشت: «مرد به هر علتى كه علاقه مند به داشتن فرزند دوم باشد نبايد عرصه را به زنش تنگ و او را مجبور به اين كار كند. داشتن فرزند ديگر، توافق مى خواهد و مرد بايد درخواست خود را در محيطى آرام و شاد مطرح كند، نه اين كه زنش را در تنگنا قرار دهد. حال آن كه اصرار مرد باعث رنج و آزردگى همسرش شده و براى دادگاه محرز است كه زن به خاطر سوءرفتار شوهر درخواست جدايى دارد. اصرار مرد بر بچه دار شدن زندگى فعلى را براى زن مخاطره آميز كرده و با وجود رفاه مالى خانواده، زن از نظر روحى در عذاب و سختى است. بى توجهى به عواطف و خواسته زن و در سختى قرار دادن وى به خاطر بچه دار شدن، از مصاديق عسر و حرج است. بنابراين زن مى تواند به يكى از دفترخانه هاى رسمى طلاق مراجعه كرده و با بخشيدن قسمتى از مهريه اش خود را مطلقه كند.
نظريه كارشناسى
|
|
عارفه مدنى / قاضى مستشار شعبه ۴۷ دادگاه تجديدنظر استان تهران
|
قوانين موجود براين نكته تأكيد دارند كه زن و مرد به عنوان ۲ انسان آزاد و برابر نگريسته شوند و حقوق و تعهدات آنان چنان تنظيم شود كه به يك سمت نرود و بنيان خانواده نيز استوار بماند.
كودك از تركيب دو سلول به وجود مى آيد كه يقيناً اگر هر كدام نباشد تبعاً انسان هم به وجود نخواهد آمد. البته زن اين نقش را هم دارد كه فرزند را درون خود بپروراند.
طبيعتاً موجودى كه بدين ترتيب تكامل يافته و شكوفا مى شود، موجودى است كه از مرد و زن پديد آمده و همين امر تعلق و وابستگى خاصى را بين كودك و دو منشأ پيدايش آن به وجود مى آورد كه علاوه بر آثار طبيعى و ژنتيكى، آثار اجتماعى نيز در پى دارد و به تعبير قرآن كريم «خداوند زن و مرد را براى يكديگر آفريد تا مايه آرامش هم باشند و بين آنها مودت و رحمت قرار داده است.»
بسيار طبيعى است موجودى كه از شيره جسم و جان اين دو به وجود آمده و رشد مى كند بر مودت، صفا و صميميت و سكون و آرامش آنها بيفزايد و در نتيجه زوجين علاقه وافرى به داشتن فرزند داشته باشند.
اما چنانچه زن به جهات جسمانى و روانى قادر به پذيرش چنين امرى نباشد نمى توان با تحكم، جبر و يا زور اعم از فيزيكى يا روانى وى را وادار به بچه دار شدن كرد. چرا كه نوزاد ناخواسته در معرض انواع بى مهرى ها قرار خواهد گرفت و عوارض سوء چنين باردارى بر همگان آشكار است. كودك موجودى است ناتوان و مهجور كه نياز به حمايت و تربيت دارد و همه كوشش ها در اين راه است كه چگونه عواطف طبيعى پدر و مادر اداره و هدايت شود تا شخصيت كودك به شايستگى پرورش يابد و جسم و جان او از گزند بى مبالاتى ها در امان بماند. به همين خاطر حمايت قانون از مادر در وهله نخست به دليل حمايت از كودك است.
حال آن كه همدلى زن و شوهر در تولد و تربيت طفل باعث مى شود يكى از طبيعى ترين و سالم ترين واحدهاى اجتماعى هر جامعه اى شكل گيرد. حال آن كه در اين كانون اخلاقى همه بايد يكديگر را يارى داده و در غم و شادى هم شريك باشند. اما در صورتى كه طفلى در نتيجه اتحاد و همدلى متولد نشود يقيناً آثار سوء زيانبارى به دنبال دارد. اين موجود ناتوان نمى تواند در كانون سالمى پرورش يابد و استعدادهايش شكوفا شود. بنابراين خود را در درياى پرتلاطم اجتماع پرآشوب رها شده و تنها مى بيند.
از سوى ديگر بايد توجه داشت در چنين شرايطى موجود آسيب پذيرى مثل كودك از آلودگى هاى اجتماع در امان نمى ماند و آينده مبهمى پيش رو خواهد داشت. او به محبت سرشار و مأمنى از عشق و فداكارى نياز دارد و اين پناهگاه در آغوش مادر و سايه پدر فراهم مى شود. بنابراين توافق كامل زوجين و بخصوص رضايت زن در اين امر مهم، لازم و ضرورى است.