|
كمتراز ۱۸ ساله ها نخوانند
اوقات فراغتى كه خوب به سرشد
تهمينه مهربانى
يعنى كه چه عذاب اليمى بود مدرسه رفتن، مخصوصاً روزهايى كه درس حساب داشتم. درست ساعت ۷ صبح كه قرار بود راه بيفتم و از يك كوچه پيچ در پيچ، خودم را به دبستان برسانم، دل پيچه و حالت تهوع و افت فشار و هر جور دردى به سراغم مى آمد. هميشه اعداد و ارقام برايم حكم ملك الموت را داشته اند و هنوز هم بعد از چهل سال و اندى كه از سال هاى دبستان مى گذرد، وقتى چشمم به چهار تا رقم مى افتد، «قطعاً» اشتباه مى كنم! همه شوق من اين بود كه زودتر سال تحصيلى تمام شود و من كنار مادرم با حداقل امكانات، بپلكم و او برايم از ادبيات و شعر و هنر و دين بگويد كه آن قدر دوست داشتم و آن قدر با تشنگى كويرى در انتظار باران، تك تك واژه هايش را با تمام وجودم مى مكيدم. تحصيل من و آموختن حقيقى من دقيقاً در لحظاتى صورت مى گرفت كه ديگران به آن «وقت فراغت» مى گفتند و سرنوشت آينده من، درست در جايى رقم مى خورد كه «هيچ» اجبارى مرا وادار به آموختن نمى كرد. من ادبيات فارسى را در كنج آشپزخانه امن و در كنار مادرى آموختم كه خانواده پرجمعيتى را اداره مى كرد، اما كلامش و لحنش، سرشار از عطوفت بود. او فهم و درك بالايى از ادبيات داشت. بعدها ديدم كه اتفاقاً بسيارى از افراد، در حرفه هايى كارآمد و موفق هستند كه آنها را در اوقات فراغت آموخته اند، زيرا مهم ترين عامل در فرآيند يادگيرى، شوق ياد گرفتن است و اين موتور محركه بسيار قوى، معمولاً در چارچوب دروس خشك و يكنواخت و همراه با اضطراب نمره و رقابت ناسالم و مدرك و كنكور، به كلى از كار مى افتد و جاى خود را به مانع عظيمى به نام «ترس از عقب ماندن» (معلوم نيست عقب ماندن از كى و از چى كه بالاخره هر جا كه باشى و هر كس كه باشى از يك عده اى عقب هستى و مگر اين مهم است؟) مى دهد. اوقات فراغت مثل هر اصطلاح ديگرى، آن قدر مطرح و گفته شده كه دارد كم كم به غولى شبيه بيكارى، اعتياد و امثالهم تبديل مى شود، در حالى كه «يادگيرى آنچه دوست داريم» و «آنچه ديگران دوست دارند ما ياد بگيريم» به قدرى با هم متناقض هستند كه هدايت نوجوانان و جوانان در مسير «يادگيرى اوقات فراغت» نه تنها وقتى نمى برد و كارى ندارد كه آنها خودشان پيشاپيش آماده اند. اين سنين دوره اى است كه انسان بيش از هر زمان ديگرى دوست دارد «خودى نشان بدهد» و «لياقت هاى خود را اثبات كند». كافى است باور كنيم كه بخش اعظم كارها را خود آنها مى توانند انجام دهند. شايد ايجاد يك زمين فوتبال، در فرآيند بوروكراسى و دالان هاى صعب العبور ادارى ـ دولتى، نه به عمر اين نسل كه به سه، چهار نسل بعدى هم وصال ندهد. آيا در اين فاصله بايد دست روى دست گذاشت تا فرجى شود؟ مسطح كردن يك زمين خاكى و راه انداختن بازى در آن، با كمى همت مردمى ميسر است. طرح «نبود امكانات» فقط كار را دشوارتر مى كند. اين امكانات (كه بالاخره ما نفهميديم جن است يا پرى) به دليلى (يا دلايلى) يك جاهايى گير مى كنند و پشت ترافيك مى مانند يا تابلوى سر چهارراه را اشتباه مى فهمند و سر از ينگه دنيا درمى آورند. آيا بايد بنشينيم تا جوان ترها در حسرت امكانات بمانند و بدتر از آن افسرده و ناتوان شوند؟ در زمان هاى نه چندان دور كه اصلاً كسى امكانات را حق مردم نمى دانست در آن روزها بچه ها با بستن يك طناب يا تور و چهار تا توپ پلاستيكى، واليبال بازى مى كردند و طرفه اين كه از همان ها كسانى به تيم ملى واليبال رفتند و تيم واليبال ايران براى خودش سرى هم توى سرها درآورد. بدبختى اينجاست كه ما اصل ورزش را كه تخليه صحيح هيجانات و شامانى و همدلى است، فراموش كرده ايم و دائم به «ليگ برتر!» فكر مى كنيم. جوانان و نوجوانان ما، بخصوص دخترها، در اثر بى تحركى گرفتار درد جسمى و روحى شده اند و ما نشسته ايم تا كى سالن و زمين مناسب ايجاد شود. مردم خودشان مى دانند چه بايد بكنند. بچه ها خودشان مى دانند چه كارهايى را دوست دارند و چه درس هايى را فقط براى نمره و معدل مى خوانند. تا نظام آموزشى ما مبتنى بر «زوركى انتخاب درس كردن» و «زوركى درس خواندن» است، چاره اى نداريم جز اين كه براى آموزش عميق و كارآمد همراه با شادى فرزندانمان، بر اوقات فراغت تكيه كنيم. فقط كافى است بپذيريم كه مردم، خودشان كارشان را بلدند، به شرط آن كه به يادشان بياوريم كه اين، آنها هستند كه بايد دست دولت را بگيرند و به او بگويند «چه كارى از دستمان برمى آيد»، وگرنه دولت كه با اين هيكل حجيم، خودش را هم نمى تواند تكان بدهد، چه رسد به ديگران را! بپذيريم كه اوقات فراغت، بهترين فرصت براى شادى، يادگيرى و تعمق است. به سلايق و استعدادهاى بچه ها احترام بگذاريم و «زور گفتن» را دست كم براى ايام تابستان تعطيل كنيم و مهم تر از همه، ظرف آجيل و تلويزيون را با هم از پنجره بيندازيم بيرون تا بچه ها از جا بلند شوند و بدوند! تماشاى زياد تلويزيون كه به صورت يك بيمارى مزمن، يقه جامعه را گرفته، موضوعى بسيار جدى است كه كشورهاى درست و درمانى كه همه كارشان حساب و كتاب دارد، حسابى در مورد آن مطالعه و اقدام كرده اند. نشود كه در اين مورد هم سى سال بگذرد و فقط «اى داد بيداد» و «حالا چه كار كنيم» برايمان بماند!
|