چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۶ - ۲۴ رجب ۱۴۲۸
Wed, Aug 8, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
سلامت
خانواده
يك ماجرا، يك پرونده
ديوار آجرى
307479.jpg
عليقلى ابراهيمى

ديوارهاى آجرى، پشت پرده هاى شب نفس مى كشيدند.
نفسم اما پشت ديوارحياط خانه به شماره افتاده بود. ترس بر جانم چنگ مى انداخت . چنگ هايم را بستم، دندان هايم را به هم فشردم. ديگر نمى خواستم براى داشتن « بابك » به زمين و زمان چنگ بيندازم .
سگ هاى ولگرد زوزه مى كشيدند .
گربه ها يواشكى قدم مى زدند .
بوى مشمئز كننده كيسه هاى زباله سر كوچه دلم را به هم مى زد .
موش هاى بازيگوش با زيركى ازجوى هاى كثيف پياده رو خود را به نقطه اى نامعلوم مى رساندند .
بادى خفيف در گرم ترين شب مردادى، برگ هاى درختان را در انتهايى ترين نقطه به حركت وا مى داشت.
جيرجيرك ها پى در پى مى خواندند.
قلبم اما آن قدر تند مى زد كه جزآن صدايى در گوشم ماندگار نبود .
شب نيمه هاى خود را سپرى مى كرد .
يادم بود كه يك زن تنها نبايد در آن موقع خطر را به جان بخرد و در كوچه بماند اما ديگر برايم مهم نبود . . .
دست هايم را دور زانوهايم حلقه كردم. روى زمين پشت در پاركينگ ساختمان بلند خانه نشستم . خاكى شدن لباس هايم روى زمين ارزشى نداشت، دلم را غبار گرفته بود لباس چه ارزشى داشت.
«ريما » بلند شو، الهى مادرت بميرد، چرا زير چشم هايت كبود شده ؟»
دلم مى خواست مامان روح انگيز بود و با نوازش در ميان خوف كوچه اين ها را به من مى گفت .
بغضم آن قدر سنگين شده بود كه گلويم مى سوخت.
با خودم درد دل مى كردم .
مادرم نبودى ببينى كه چطورمرد زندگى ام مرا از خانه بيرون كرد .
اى كاش در كوچه هاى شهرستان كوچكمان مانده بودم و هيچ وقت پا به اين شهر شلوغ و پردود نمى گذاشتم. صداى زوزه سگهاى ولگرد نزديك تر مى شد.
در دل گفتم شايد سگ ها را هم مثل من از خانه بيرون كرده اند كه اين طورآواره خيابان ها شده اند .
تصويرگذشته رهايم نمى كرد .
همه ماجرا به ۲ سال قبل برمى گشت .
با قبول شدن در دانشگاه از شهرستان به تهران آمدم.
درسم كه تمام شد براى كار به شركتى رفتم و به عنوان منشى كارم را شروع كردم .
يك روز تلفن زنگ خورد .
پسرجوانى خوش صدا پشت خط بود .
صدايش به دلم نشست .
روزهاى بعد فهميدم نامش بابك و مديرعامل شركتى بود كه با محل كارم همكارى داشت .
بابك تحصيلات بالايى داشت و خيلى هم پولدار بود.
دخترهاى شركت براى ديدن او سر و دست مى شكستند .
وقتى فهميدند با بابك آشنا شده ام داشتند از شدت حسادت دق مى كردند .
همه آشنايى مان ۲ماه طول كشيد .
بعد خانواده ام ازشهرستان به تهران آمدند .
خواستگارى در خانه بابك انجام شد . براى همه عجيب بود اما بابك مى گفت اين طورى بهتر است .
بعد از آشنايى ديگر سركار نرفتم .
با مهريه ۵۰۰ سكه طلا پاى سفره عقد نشستم .
درهمان روز عقد قرار گذاشتيم يك سال نامزد بمانيم تا بابك بتواند خانه مورد علاقه اش را بخرد .
در آن روز ها بابك هيچ وقت به خانه ما سرى نزد .
يادم آمد آن روز ها همه در و همسايه ها مى گفتند: « بيچاره ريما» نامزدش بهش سر نمى زنه . »
يك سال گذشت، اما به سختى، انگارصد ساله شده بودم. به آينه كه نگاه مى كردم باورم نمى شد يك دختر ۲۸ ساله آن قدر پير شده باشد .
دلم مى خواست با هم به گردش و تفريح برويم و مثل همه زن و شوهرهاى جوان روزهاى شيرين را درذهنمان ماندگار كنيم .
نمى شد، خنده بر لب هايم خشكيده بود .
بابك با بهانه هاى مختلف از ديدنم سر باز مى زد.
مى گفت ما رسم نداريم قبل از ازدواج با خانواده عروس رفت و آمد داشته باشيم .
به اجبار قبول كرده بودم . به خود وعده مى دادم و فكر مى كردم بعد از هر سربالايى سر پائينى اى هم هست .
دلم اما بهانه مى گرفت . . .
يك سال گذشت ، ۴ماه ديگر هم رويش آمد .
انتظار تمام شد .
بابك خانه مورد علاقه اش را خريده بود . به تهران آمدم . عروسى نگرفتيم . گفتم حرف همسايه ها مهم نيست فقط بابك را مى خواهم، تا آخر عمر. . . چنگ هايم را باز كرده بودم . دلم مى خواست با دندان هم كه شده زندگى آشفته ام را جمع و جور كنم...
بالاخره زندگى مشترك مان شروع شد .
بابك فرداى عروسى گفت : ريما نمى خواهى سر كار بروى؟
تعجب كردم گفتم خب چرا اگر تو بخواهى سر كار مى روم.
گفتم شايد دلش نمى خواهد مدركم بى استفاده بماند .
سرماى خانه جانم را مى گرفت، اين را از روزهاى اول حس مى كردم .
وقتى از سر كار بر مى گشتم خسته و كوفته كارهاى خانه را انجام مى دادم .
همه چيز به هم ريخته بود، صبح ها كه از خانه بيرون مى زدم خانه مرتب بود اما وقتى بر مى گشتم همه لباس ها به هم ريخته بود .
بابك اتاق جدايى داشت .
وسايل شخصى، كارى و دوران دانشجويى اش را در آن اتاق مى گذاشت .
بابك با خانواده اش سازش نداشت و از ۱۶ سالگى تنها زندگى مى كرد.
وقتى با هم زير يك سقف رفتيم آب پاكى را روى دستم ريخت و گفت : ببين ريما تو حق ندارى به وسايل شخصى ام دست بزنى، اصلاً پا به آن اتاق نگذار .
راز برهم ريختگى بيش از حد خانه هم اين بود كه آقا بابك به من شك داشت .
هيچ وقت راضى نمى شد هزينه هاى زندگى را پرداخت كند .
مى گفت پول آب، برق، گاز و تلفن و . . . را بايد تقسيم كنيم .
ديگر باورم شده بود كه مرا همسر و شريك زندگى اش نمى داند و فكر مى كند همخانه اش هستم، فقط همين .
بابك مى گفت خودت كار مى كنى و بايد خرجت را بدهى .
هر وقت از خانه بيرون مى زدم وسايلم را به هم مى ريخت، گاهى مى گفت ريما اگر وسيله هايم را دزديده اى بگو وگرنه حسابت را مى رسم .
آه . . . !
موشى بزرگ و موذى نزديك مى آمد، انگار هراسى از وجود زنى مثل من نداشت .
ترسيدم، اما جيغ را در گلو خفه كردم، مثل آن روزهايى كه كتك مى خوردم و صدايم در نمى آمد .
كاش لحظه هايى كه تنم زير تازيانه هاى زهر آلود بابك مى سوخت دخترهايى كه آرزوى زندگى با او را داشتند بودند و اين صحنه ها را مى ديدند . . .
سكوت و گرما به جانم طعنه مى زد .
مغزم داغ كرده بود .
سه ماه ازروزهاى سرد زندگى نوپايم در قهر گذشت. . .
هر وقت مى گفتم بابك، بيا يك سرى به روانپزشك بزنيم به او بر مى خورد .
مى رفت اتاقش و در را روى خودش قفل مى كرد و مى گفت تا وقتى باهم قهريم حرف نزن .
افسوس !
وقتى دوست هايم مى پرسيدند«ريما »چه خبر با خنده تلخ غم انگيز تر از گريه ام مى گفتم خوب است، خدا را شكر . من و بابك زندگى عاشقانه اى داريم . . .
شقايق هاى رنگ شده را پشت در اتاق هم خانه اى ام مى چسباندم و روى آنها مى نوشتم دوستت دارم عشق من .
اما او با سردى مى گفت اين مسخره بازى ها را جمع كن .
رفته رفته احساس كردم بابك روحم را به نابودى مى كشاند و من بى تفاوت فقط به زندگى چنگ انداخته بودم .
مى گفت دلم نمى خواهد هيچ كدام از دوستانت به خانه بيايند .
تو هم سعى كن فقط پول درآورى تا آخر ماه براى پرداخت سهم خودت مشكلى نداشته باشى .
زندگى تنهايى دوران مجردى، او را به اين حال انداخته بود .
بيمار بود اما نمى خواست بپذيرد .
بابك هر جا احساس كمبود مى كرد و نمى خواست موضوعى را بپذيرد، مى گفت: « اين در خانه ما رسم نيست.»
در مورد رفتن نزد روانپزشك هم اين اعتقاد را داشت .
مثل بچه ها لجبازى مى كرد .
شب با تمام سكوتش داشت جانم را مى گرفت .
دلم در وسعتى به اندازه ابعاد تنهايى ديوارهاى آجرى آرامش را مى جست .
صبح نمى رسيد، نمى دانم چرا...
آن شب وقتى به رفتارهاى بيمار گونه اش اعتراض كردم گفت : بدون اين كه به وسايل هاى من و خانه ام دست بزنى برو بيرون وهيچ وقت هم پشت سرت را نگاه نكن .
او مرا از خانه بيرون انداخته بود و من تنهاى تنها بودم.
خانه به دوش شده بودم . از خيابان به طبقه آخر ساختمان نگاه كردم .
چراغ هاى خاموش اتاق بابك نشان از خواب عميق او داشت .
برايش اصلاً مهم نبود كه سر زنش و شريك زندگى اش چه بلايى مى آيد .
سعى كردم براى نخستين بار در زندگى حقيقتى را قبول كنم :« بابك بيمار روحى بود »؛ بيمارى خسيس، خودخواه، بدون مسئوليت و عصبى .
صداى زوزه سگ دور شد . دونفرنزديكم آمدند روى موتور، يك زن و يك مرد . ترسيدم . خودم را كنار كشيدم.
چراغ اتاق بابك روشن شد.
مرد موتورسواربا تعجب نگاهم كرد . گفت : اتفاقى افتاده خانم ؟
قرمزى و پف چشم هايم زير نور چراغ تير برق تو ذوق مى زد .
مرد موتور سوار دسته كليد بزرگى همراه داشت .
پرسيد شما همسر آقاى . . . هستيد .
آب بينى ام را بالا كشيدم و گفتم بله .
مرد گفت : « شوهرتان از من خواسته بيايم و تمام كليدهاى خانه را شبانه عوض كنم. مى گفت شما كليد ها را داريد و نمى خواهد از فردا پا به اين خانه بگذاريد .
راستش خانم شما هم جاى خواهر من، وقتى اين حرف ها را شنيدم به زنم گفتم بيا با هم برويم شايد زنى كه گرفتار اين مرد ديوانه شده به كمك ما احتياج داشته باشد.»
زن با نگاه معصومش گفت : پاشو دختر جان اين جا خوبيت ندارد. بيا با ما برويم . بابك پرده هاى اتاق را كنار كشيد و با اشاره دست گفت : بيا بالا .
صداى اذان مى آمد .
در ميان همه ناآرامى ها دلم آرام گرفت .
خدا صداى گريه هاى يك زن تنها را شنيده بود و برايش مأمورانى فرستاده بود، آن هم آن وقت شب .
زن روى ترك موتوسيكلت پشت شوهرش نشست و گفت پشت من بنشين و بيا تا به كلبه كوچك دور ما برويم .
مرد كليد ساز وقتى بابك را پشت پنجره ديد ازهمان فاصله دور گفت : خيلى نامردى، حيف اسم مرد كه روى تو گذاشته اند . . .
در تمام طول راه گيج مى زدم.
بغض صدايم را بريده بريده مى كرد .
درست و غلط را ازهم تشخيص نمى دادم . مرد كليد ساز زيلويى از خانه بيرون آورد و در حياط پهن كرد .
گفت خواهر شما با زنم در اتاق باشيد، در را هم قفل كنيد، خيالتان در كلبه كوچك و فقيرانه ما راحت باشد. فكر نكنيد تنهاييد، ما هستيم همين فردا مى رويم دادگاه خانواده، آن جا حق شما را از اين نامرد مى گيرند.
شب با تمام وحشتش گذشت.
حالا صبح شده و من اين جا هستم، روبه روى مجتمع قضايى خانواده.
ريما . . . !
صدايم مى كنند ، بايد بروم .
طلاق مى خواهم آقاى قاضى...
زن و مرد شاهد حرف هايم هستند .
قاضى پرونده اى تشكيل مى دهد ، بيمارى روانى شوهرم به اثبات رسيده و من براى هميشه چشم هايم را از مقابل تمام آن چه به من و روحم تعلق ندارد مى بندم .
طلاق آخرين مهر شناسنامه ام مى شود مثل آجرهاى محكوم روى ديوار ها . . .
يك ماجرا، يك پرونده
عشق
به ياد ماندنى
307497.jpg
فهيمه صابرى

سياه بختى بر پيشانى او حك شده است. انگار دنيا با او سر جنگ دارد. حرف هايش بوى درماندگى مى دهد. براى زهره هيچ كس جاى شوهر اولش را نگرفت و ديگران فقط آزارش دادند. بغض سنگين گلويش را مى فشارد. زمانى كه در برابر قاضى دادگاه خانواده نشسته، تا از بدبختى ها و دلايل تقاضاى طلاقش بگويد. زهره زمانى توانست حرف بزند كه اشك از چشمانش جارى شد، چادر سياهش را كنار زد تا از بدبختى هايش و داستان تلخ زندگى خود و فرزند ۷ ساله اش بگويد.
ـ با سعيد در اوج عشق و علاقه ازدواج كردم. او مردى ايده آل و تمام عيار بود ما خوشبخت بوديم، آنقدر كه هيچ كس باور نمى كرد. هيچ چيزى در زندگى كم نداشتيم. با به دنيا آمدن ارسطو هم زندگى مان شيرين تر شده بود. تا اين كه آن تصادف لعنتى همه چيز را از ما گرفت. با هم براى مسافرت به شمال مى رفتيم كه با يك كاميون تصادف كرديم. من و ارسطو زخمى شديم اما سعيد در جا جان باخت. ديگر نتوانستم فراموشش كنم، زندگى مشترك من و سعيد بسيار كوتاه بود. هر چه پدرم اصرار كرد كه دوباره به خانه بازگردم و تنها نمانم قبول نكردم. در آن خانه هر كجا كه قدم مى گذاشتم ياد سعيد بود و خاطره اى داشتم به همين خاطر هم نمى خواستم به خانه پدرم بروم. اما به خاطر اصرار آنها مجبور شدم كه خانه را اجاره دهم و به خانه پدرم بروم. ۲ سال از مرگ سعيد گذشته بود كه فرامرز پسر عمويم از من خواستگارى كرد. او مجرد بود و تا قبل از من همسرى نداشت، مى دانستم در كارهاى خلاف است. اما عمويم اطمينان داد كه پسرش اصلاح شده و ديگر در كار خلاف نيست. با اين حال قبول نكردم اما آنقدر پدرم اصرار كرد كه ديگر نتوانستم در برابرش مقاومت كنم. مى گفت، تو يك زن بيوه هستى و بايد مراقب رفتارت باشى. زن احتياج به يك مرد دارد. با اين كه كار مى كردم و خودم هزينه زندگى ام را تأمين مى كردم پدرم فكر مى كرد بايد حتماً مردى بالاى سرم باشد. برخلاف دفعه قبل نتوانستم مطابق نظر خودم ازدواج كنم. ارسطو بزرگ تر شده بود و به خوبى مى فهميد چه اتفاقاتى در اطرافش مى افتد. پدرم مى گفت اگر حالا ازدواج كنى، حتماً براى ارسطو قابل پذيرش تر از زمانى است كه از آب و گل بيرون آمد باشد. سرانجام به خاطر اصرار خانواده با فرامرز ازدواج كردم. اوايل فكر مى كردم مى توانم كم كم به او علاقه مند شوم و زندگى باز هم برايم زيبا مى شود اما متأسفانه رفتارهاى فرامرز تفاوت زيادى با سعيد داشت.
ناخودآگاه او را با ديگران مقايسه مى كردم. هر كارى مى كرد سعيد مقابل چشمم مى آمد. بداخلاق بود و عصبى. با كوچك ترين مشكلى عصبى مى شد و ناسزا مى گفت. درست و حسابى سركار نمى رفت و ما پولى براى خرج كردن نداشتيم. درواقع فرامرز انتظار داشت پولى را كه بابت اجاره خانه سعيد مى گرفتم در خانه او خرج كنم اما من آن پول را براى آينده ارسطو پس انداز مى كردم. وضعيت مالى ما به حدى بد بود كه مجبور شدم سركار بروم. چندماه كه گذشت فرامرز ديگر اجازه نداد كار كنم. بعد هم از من خواست ارسطو را به خانواده پدرش بسپارم. اما من قبول نكردم. بنابراين قرار شد خودم هزينه هاى ارسطو را تأمين كنم و سر كار هم نروم. نمى خواستم به پولى كه از اجاره خانه به دست مى آوردم دست بزنم. به همين خاطر يك چرخ خياطى خريدم و در خانه مشغول كار شدم. مدتى بعد وقتى فرامرز ديد كه حاضر نيستم ذره اى از محبتم را نسبت به ارسطو كم كنم و تمام سختى ها را به خاطرش تحمل مى كنم عرصه را بر من تنگ تر كرد. او ديگر سر كار نمى رفت و با پولى كه من از خياطى به دست مى آوردم زندگى را تأمين مى كرديم تا اين كه متوجه شدم فرامرز معتاد شده است. البته زمانى متوجه اين قضيه شدم كه از فرامرز باردار بودم. حالا ديگر فرامرز برايم اهميت خاصى پيدا كرده بود و به خاطر فرزندم مى خواستم او را نجات دهم. موضوع باردارى را با فرامرز در ميان گذاشته و به او اطمينان دادم هر كارى كه بخواهد برايش انجام مى دهم فقط بايد اعتيادش را ترك كند. هر چند فرامرز هم به من قول داد اما به قولش عمل نكرد و هر روز بيشتر از قبل در اعتيادش غرق مى شد. نمى توانستم از منجلابى كه در آن گرفتار شده بود او را بيرون بكشم. بنابراين سعى كردم خودم و فرزندم را از او دور كنم. اما متأسفانه فرزند دومم از بدو تولد به خاطر نارسايى قلبى بيمار بود. چند ماه بعد هم فرامرز به خاطر تزريق بيش از حد موادمخدر دچار ايست قلبى شد و جان سپرد. تصميم داشتم ديگر ازدواج نكنم و فقط به ۲ فرزند و آينده آنها فكر كنم. خصوصاً به پسر كوچكم آرش كه نياز زيادى به توجه و نگهدارى داشت. پس از مرگ فرامرز اين بار فريدون ـ برادر شوهرم ـ دست از سرم برنداشت. اصرار زياد او به ازدواج با من كلافه ام كرده بود. او ازدواج كرده بود و ۲ فرزند داشت.
او هم بداخلاق و خلافكار بود. اصرارهاى فراوانش براى ازدواج با من هم به جايى نرسيد، تا اين كه تهديد كرد اگر به خواسته اش جواب مثبت ندهم زندگى ام را به هم مى ريزد.
به حرف هايش اهميتى ندادم، يك هفته بعد از اين ماجرا بود كه عمويم به سراغم آمد و گفت: حرف هايى در مورد من شنيده است. او گفت، اگه مى خواهى با مرد غريبه ازدواج كنى بايد آرش را به من بدهى. او گفت مخالفتى با ازدواج من ندارد مگر اين كه با يكى از پسرانش ازدواج كنم. هر چه سعى كردم به عمويم توضيح بدهم كه اشتباه مى كند نتوانستم چرا كه فريدون آنقدر خوب ذهن او را آماده كرده بود كه عمويم هيچ حرفى را قبول نمى كرد.
با خودم گفتم كه چند ماه بعد عمويم مى فهمد كه قصد ازدواج ندارم و تنها زندگى مى كنم و اين مسائل از بين مى رود. اما اين طور نشد، فريدون حتى مرا به داشتن رابطه نامشروع متهم كرده بود. من هم خانواده متعصبى داشتم و پخش حرف هاى دروغ فريدون، ضربه سنگينى به من زد. ديگر حتى پدرومادرم هم حاضر نبودند حرف هايم را بپذيرند. تا اين كه يك شب عمويم به خانه آمد و گفت براى بردن آرش آمده است. با شنيدن اين حرف لرزه بر تمام جانم افتاد. پسرم هنوز يك ساله نشده بود و بيمارى خطرناكى داشت كه جانش را تهديد مى كرد. هر چه به او التماس كردم قبول نكرد و آرش را با خودش برد. چاره كار دست فريدون بود و من مى دانستم كه رفتارهاى انتقام جويانه او كار را به اينجا رسانده است.
به سراغش رفتم و التماس كردم كه آرش را به من بازگرداند اما قبول نكرد. يك هفته از فرزندم اطلاع نداشتم. آنقدر پريشان بودم كه نمى توانستم اين وضعيت را تحمل كنم. بنابراين با فريدون صحبت كرده و گفتم حاضرم با او ازدواج كنم به شرطى كه آرش را به من بازگرداند. فريدون هم بلافاصله با پدرش صحبت كرد و يك هفته اى به عقدش درآمدم و آرش را پس گرفتم. حال آرش بشدت وخيم بود و اگر داروهايش را بموقع مصرف نمى كرد وضعيت قلبى اش حادتر مى شد. او را در بيمارستان بسترى كردم. گفتند بايد عمل شود وگرنه خواهد مرد. مدتى طول كشيد تا توانستم پول فراهم كنم، اما به هر حال او عمل شد. ۳ ماهى در بيمارستان بسترى شد اما متأسفانه ديگر نتوانست تحمل كند و فوت كرد.
مرگ آرش چون تيرى بر وجودم خورده بود، نفرت تمام قلبم را پر كرده بود. فريدون را باعث مرگ پسرم مى دانستم. او بود كه باعث آوارگى ما شد وكارهايش ضربه سختى به ارسطو زده بود. باعث مرگ آرش هم شده بود. به همين خاطر تصميم گرفتم موضوع ازدواج مان را به همسرش بگويم. يك روز زمانى كه مى دانستم او در خانه نيست به آنجا رفتم و تمام مدارك ازدواجم را هم با خود بردم. همسر فريدون كه زنى مهربان بود از ما پذيرايى گرمى كرد، اما نمى دانست چطور زندگى اش را به هم ريخته ام.
دلم برايش مى سوخت او هم قربانى فريدون بود. مداركم را نشانش دادم و گفتم كه به عقد فريدون درآمده ام. همه چيز را به او گفتم، انگار فهميده بود مى خواهم از فريدون انتقام بگيرم. بدون اين كه حرفى بزند از من خواست تا خانه اش را ترك كنم. بيرون آمدم و به خانه رفتم. خيلى آرام و راحت مى دانستم آتشى كه فريدون به جان من انداخت گوشه اى از زندگى خودش را هم خواهد گرفت.
فرداى آن روز فريدون به سراغم آمد. بسيار عصبانى و ناراحت بود. در را باز نكردم، آنقدر از او متنفر بودم كه حتى مى توانستم او را بكشم. مى خواستم آزارش دهم، من چيزى را براى از دست دادن نداشتم.
وقتى فريدون دريافت در را باز نمى كنم در را شكست و به زور وارد خانه شد. او مرا بشدت كتك زد. من هم او را زدم. وقتى خسته شديم همديگر را رها كرديم. بعدها فهميدم همسرش تقاضاى طلاق كرده است. وقتى ديدم موفق شدم از او انتقام بگيرم تصميم گرفتم من هم تقاضاى طلاق بدهم. حالا هم نمى خواهم با او زندگى كنم. مى خواهم از ارسطو مراقبت كنم تا سرنوشتى سياه مثل مادرش نداشته باشد.
* اظهار نظر كارشناسى
جواد صادقى سرپرست مجتمع قضايى خانواده مى گويد: حمايت از زنان آسيب ديده اجتماعى فقط مخصوص زنان ويژه نيست. بلكه اهميت ندادن به زنانى كه شوهر ندارند و بنا به دلايل خاص مجبور به ازدواج مى شوند هم از جمله افرادى هستند كه بايد حمايت شوند. ايجاد اشتغال و درآمد براى اين زنان باعث مى شود تا حداقل به خاطر فقر مالى و يا فشار خانواده دست به ازدواج مجدد و غيرمنطقى نزنند و فقط به آينده اى درخشان فكر كنند.
در بسيارى از مواقع ديده شده، فقر مالى، تعصبات خانوادگى و نگاه متهم گونه به زنان بيوه آنها را وادار به ازدواج كرده است. ازدواجى كه سرانجامى جز شكست ندارد. اگر به اين زنان رسيدگى شود و فرصت هاى مناسب شغلى و اجتماعى داشته باشند قطعاً شاهد معضلى به نام زنان ويژه يا بدسرپرست نخواهيم بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |