شهرى را مجسم كنيد كه در آن همه مردم كورند، فروشگاه ها را نمى بينند و يكديگر را با لمس كردن مى شناسند. شهرى بى نام در كشورى و با مردمى بى نام؛ به جهان تمثيلى ساراماگو خوش آمده ايد!
لودويگ ويتگنشتاين - فيلسوف آلمانى - در كتابش «درباره رنگ ها» به تبيين ارتباط رنگ ها و حس ديدارى ما با شناخت جهان مى پردازد. او جزيره اى را به تصوير مى كشد كه در آن همه مردم كوررنگند (فرضى كه كاملاً محتمل است) و در نتيجه كوررنگى ، شناختشان از جهان به گونه اى ديگر است.
|
|
|
براى مثال وقتى ما مى گوييم «آبى» نخستين تصاويرى كه به ذهنمان متبادر مى شود دريا يا آسمان است ، يعنى رنگ ها براى ما تداعى كننده معانى نيز هستند. اما در آن جزيره و در غياب اين جهان تداعى گر، معانى نيز استحاله يافته و مفهومى ديگرگونه مى يابند. نويسنده پرتغالى ما در رمان شگرفش حتى از اين فيلسوف آلمانى قدمى فراتر مى نهد. او شهرى را توصيف مى كند كه در آن كورى سفيد - يا شيرى رنگ - همانند مه اى غليظ و فرارونده به سرعت شهر و مردمانش را در مى نوردد. همه چيز از يك روز عادى شروع مى شود، از پشت يك چراغ قرمز. چراغ قرمزى كه سبز مى شود، اما راننده حركت نمى كند؛ چراكه كور شده است. عابرى نيكوكار او را به خانه اش مى رساند و البته ماشين اش را هم مى دزدد اما چند خيابان آن طرفتر كور مى شود. كم كم شهر به سرعت در خاموشى سفيدرنگ فرو مى رود. دولت هراسان و شتابزده بيماران را به تيمارستان متروك شهر منتقل يابهتر بگوييم آنها را قرنطينه مى كند - قرنطينه اى اجبارى با قوانينى سخت و آهنين - چرا كه به زودى نفير گلوله هايى كه به سمت بيماران معترض و وحشتزده شليك مى شود را خواهيم شنيد. سقوط چون پرتگاهى كه پايانى بر آن متصور نيست دهان باز كرده است. به همراه تنزل سريع سطح بهداشت در آسايشگاه (فاصله توالت تا اتاق هاى بيمارستان زياد است و بعضى بيماران زحمت طى كردن اين راه دراز را به خود نمى دهند) ناظر افول ارزش هاى اخلاقى و همچنين از دست دادن شرافت انسانى آنها نيز خواهيم بود. در ميان قهرمانان بى نام كتاب دسته اى از اراذل و اوباش كه مسلح هم هستند نخست جيره بندى مواد غذايى را رهبرى و در پى آن تقاضاهايى بى شرمانه در قبال توزيع همان جيره بندى را خواهند كرد. دراين ميان و بدون هيچ توضيحى از طرف نويسنده تنها كسى كه به طور معجزه آسا از اين بيمارى همه گير جان سالم به در مى برد زن دكتر است. نمى دانيم، شايد نويسنده تنها به همين دليل ساده كه به هرحال به يك راوى يا شاهد براى ماجراهاى كابوس گونه اى كه بر سر قهرمانان كتاب مى آيد نياز است، او را از كورى معاف مى دارد. شايد بتوان او را به منزله وجدان در نهايت بيدار بشريت تصور كرد. زن دكتر تنها به فكر نجات خودش نيست بلكه گروهى از افراد را كه هنوز عقلانيت و انسانيت بر آنان حاكم است زير بال و پر مى گيرد، آنها را رهبرى مى كند و در واقع از مرگى قطعى مى رهاند، همانند يك منجى . به زودى آشوب و هرج و مرج آسايشگاه را كه در واقع به منزله نمادى از خود شهر و در ديدى كلان تر و جهانشمول تر جامعه بشرى است، در بر مى گيرد. باكورشدن نگهبانان، قهرمانان داستان از آن زندان نكبت و مخوف مى گريزند،
|
|
|
اما در واقع با ورود به شهر به زندانى با ابعاد بزرگتر وارد مى شوند.گويى زندگى مردم را در اينجا قرنطينه كرده است؛ در شهرى كه كوربودن در آن (به دليل منظره هاى چشم نوازش!) يك امتياز محسوب مى شود. زن دكتر كه تنها فرد بيناى گروه است از ديدن اين شهر و گويى اين تمدن اين تمدن فاخر كه نه در سراشيبى ، بلكه دقيقاً در قعر آن قرار دارد، مدام قى مى كند. و از اين پس تلاش و تكاپو براى يافتن سرپناهى و زنده ماندن با خشكه نانى و البته درميان منجلابى از جنازه هاى متعفن آغاز مى شود. در پايان داستان بينايى دوباره به مردم شهر باز مى گردد، ولى آيا اين بينايى مجدد براى آنها بصيرتى نيز به همراه خواهد داشت؟ براى ما چطور؟
ژوزه ساراماگو در ۱۶ نوامبر ۱۹۲۲ در خانواده اى فقير چشم به جهان گشود. رمان كورى را در سال ۱۹۹۵ به زبان پرتغالى منتشر كرد و بالاخره در سال ۱۹۹۸ به دريافت جايزه نوبل نائل شد. در مورد سبك نامتعارفش مى توان به جمله هايى طولانى كه گاهى تا نيم صفحه و حتى بيشتر ادامه مى يابند اشاره كرد.