چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۶ - ۲۴ رجب ۱۴۲۸
Wed, Aug 8, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
سلامت
خانواده
دشت هاى گمشده
چشم انداز
گفت وگو با جوانترين فوق تخصص سرطان
به بهانه روز خبرنگار
دشت هاى گمشده
محاط در پرده اى شيرى رنگ
شهرى را مجسم كنيد كه در آن همه مردم كورند، فروشگاه ها را نمى بينند و يكديگر را با لمس كردن مى شناسند. شهرى بى نام در كشورى و با مردمى بى نام؛ به جهان تمثيلى ساراماگو خوش آمده ايد!
لودويگ ويتگنشتاين - فيلسوف آلمانى - در كتابش «درباره رنگ ها» به تبيين ارتباط رنگ ها و حس ديدارى ما با شناخت جهان مى پردازد. او جزيره اى را به تصوير مى كشد كه در آن همه مردم كوررنگند (فرضى كه كاملاً محتمل است) و در نتيجه كوررنگى ، شناختشان از جهان به گونه اى ديگر است.
307452.jpg
براى مثال وقتى ما مى گوييم «آبى» نخستين تصاويرى كه به ذهنمان متبادر مى شود دريا يا آسمان است ، يعنى رنگ ها براى ما تداعى كننده معانى نيز هستند. اما در آن جزيره و در غياب اين جهان تداعى گر، معانى نيز استحاله يافته و مفهومى ديگرگونه مى يابند. نويسنده پرتغالى ما در رمان شگرفش حتى از اين فيلسوف آلمانى قدمى فراتر مى نهد. او شهرى را توصيف مى كند كه در آن كورى سفيد - يا شيرى رنگ - همانند مه اى غليظ و فرارونده به سرعت شهر و مردمانش را در مى نوردد. همه چيز از يك روز عادى شروع مى شود، از پشت يك چراغ قرمز. چراغ قرمزى كه سبز مى شود، اما راننده حركت نمى كند؛ چراكه كور شده است. عابرى نيكوكار او را به خانه اش مى رساند و البته ماشين اش را هم مى دزدد اما چند خيابان آن طرفتر كور مى شود. كم كم شهر به سرعت در خاموشى سفيدرنگ فرو مى رود. دولت هراسان و شتابزده بيماران را به تيمارستان متروك شهر منتقل يابهتر بگوييم آنها را قرنطينه مى كند - قرنطينه اى اجبارى با قوانينى سخت و آهنين - چرا كه به زودى نفير گلوله هايى كه به سمت بيماران معترض و وحشتزده شليك مى شود را خواهيم شنيد. سقوط چون پرتگاهى كه پايانى بر آن متصور نيست دهان باز كرده است. به همراه تنزل سريع سطح بهداشت در آسايشگاه (فاصله توالت تا اتاق هاى بيمارستان زياد است و بعضى بيماران زحمت طى كردن اين راه دراز را به خود نمى دهند) ناظر افول ارزش هاى اخلاقى و همچنين از دست دادن شرافت انسانى آنها نيز خواهيم بود. در ميان قهرمانان بى نام كتاب دسته اى از اراذل و اوباش كه مسلح هم هستند نخست جيره بندى مواد غذايى را رهبرى و در پى آن تقاضاهايى بى شرمانه در قبال توزيع همان جيره بندى را خواهند كرد. دراين ميان و بدون هيچ توضيحى از طرف نويسنده تنها كسى كه به طور معجزه آسا از اين بيمارى همه گير جان سالم به در مى برد زن دكتر است. نمى دانيم، شايد نويسنده تنها به همين دليل ساده كه به هرحال به يك راوى يا شاهد براى ماجراهاى كابوس گونه اى كه بر سر قهرمانان كتاب مى آيد نياز است، او را از كورى معاف مى دارد. شايد بتوان او را به منزله وجدان در نهايت بيدار بشريت تصور كرد. زن دكتر تنها به فكر نجات خودش نيست بلكه گروهى از افراد را كه هنوز عقلانيت و انسانيت بر آنان حاكم است زير بال و پر مى گيرد، آنها را رهبرى مى كند و در واقع از مرگى قطعى مى رهاند، همانند يك منجى . به زودى آشوب و هرج و مرج آسايشگاه را كه در واقع به منزله نمادى از خود شهر و در ديدى كلان تر و جهانشمول تر جامعه بشرى است، در بر مى گيرد. باكورشدن نگهبانان، قهرمانان داستان از آن زندان نكبت و مخوف مى گريزند،
307437.jpg
اما در واقع با ورود به شهر به زندانى با ابعاد بزرگتر وارد مى شوند.گويى زندگى مردم را در اينجا قرنطينه كرده است؛ در شهرى كه كوربودن در آن (به دليل منظره هاى چشم نوازش!) يك امتياز محسوب مى شود. زن دكتر كه تنها فرد بيناى گروه است از ديدن اين شهر و گويى اين تمدن اين تمدن فاخر كه نه در سراشيبى ، بلكه دقيقاً در قعر آن قرار دارد، مدام قى مى كند. و از اين پس تلاش و تكاپو براى يافتن سرپناهى و زنده ماندن با خشكه نانى و البته درميان منجلابى از جنازه هاى متعفن آغاز مى شود. در پايان داستان بينايى دوباره به مردم شهر باز مى گردد، ولى آيا اين بينايى مجدد براى آنها بصيرتى نيز به همراه خواهد داشت؟ براى ما چطور؟
ژوزه ساراماگو در ۱۶ نوامبر ۱۹۲۲ در خانواده اى فقير چشم به جهان گشود. رمان كورى را در سال ۱۹۹۵ به زبان پرتغالى منتشر كرد و بالاخره در سال ۱۹۹۸ به دريافت جايزه نوبل نائل شد. در مورد سبك نامتعارفش مى توان به جمله هايى طولانى كه گاهى تا نيم صفحه و حتى بيشتر ادامه مى يابند اشاره كرد.
چشم انداز
يكى پيدايت مى كند
307440.jpg
شل سيلور استاين
ترجمه: لادن خضرى

هر قدر خود را از چشم آفتاب بپوشانى
هر قدر پنجره ها را ببندى
هر قدر پشت ديوار پنهان شوى
هر قدر چشمهايت را ببندى
بالاخره يكى پيدايت مى كند
هر قدر اسم آدم ها را
از دفتر تلفنت خط بزنى
هر قدر سيم تلفن را بكشى
هر قدر عكس هاى قديمى را پاره كنى
بالاخره يكى پيدايت مى كند
پشت يك پنجره
يا ته يك كوچه
يا مچاله شده در يك عكس كهنه
بالاخره يكى
پيدايت مى كند
گفت وگو با جوانترين فوق تخصص سرطان
مغزها وارد مى شوند
307464.jpg
دكتر «آرش جنابيان» با ۳۹ سال سن جوان ترين متخصص ايرانى محسوب مى شود كه در رشته سرطان شناسى فوق تخصص خود را دريافت كرده است. او در پاريس تحصيل كرده و در آنجا از رفاه كامل برخوردار است. بسيارى از دانشمندان و پزشكان اين متخصص جوان ايرانى را مى شناسند و احترام زيادى براى او قائل اند. با وجود اين او مى خواهد به ايران بازگردد؟ او براى رفع مشكل سربازى قصد ندارد به ايران بيايد چرا كه سربازى رفته و كارت پايان خدمت دارد. همچنين او براى دريافت تسهيلات چنين مصاحبه اى انجام نداده چون سرمايه عظيمى دارد. سرمايه او چنان كه مى گويد، دانش اوست.
دكتر جنابيان مى خواهد فعل خواستن و توانستن را صرف كند و به كشور خود بازگردد. خروج مغزها مسأله اى بودكه بسيار به آن پرداخته شده اما كسى از ورود مغزها سخنى به ميان نياورده است.
جنابيان مدرك پزشك عمومى خود را از دانشگاه شهيد بهشتى دريافت كرد و براى تحصيل در رشته هاى تخصصى و فوق تخصصى به فرانسه رفت. اما او حالا عزم بازگشت دارد.
آقاى دكتر جنابيان خوش آمديد!


* واقعاً مى خواهيد به ايران برگرديد؟
- بله چرا بايد تعجب كنيد؟ من كشورم را دوست دارم وهمان كارى را كه مى خواهم در فرانسه انجام دهم در كشور خودم انجام مى دهم. چرا در كشور خودم سرطان را شناسايى و درمان نكنم؟
* اما مى گويند جاذبه هاى فرانسه بسيار زياد است و نكته ديگر فرار مغزهاست. پس گويا ورود مغزها دارد شروع مى شود.
جاذبه يك مسأله است و عشق و علاقه به وطن مسأله ديگرى است. عشق و علاقه به وطن بيشتر مرا جذب مى كند تا جاذبه هاى سطحى. در ايران اگر حداقل امكانات كارم فراهم شود چرا برنگردم. خيلى ها را در اروپا مى شناسم كه نخبه هستند و تحصيلات عاليه دارند اما اگر حداقل امكانات فراهم شود به ايران برمى گردند.
* يعنى قرار است اين امكانات براى شما فراهم شود؟
اگر خدا بخواهد تا چندماه ديگر و به زودى زمينه فراهم مى شود تا در ايران ماندنى شوم. ببينيد من متظاهر نيستم كه بخواهم شعار بدهم. واقعاً به كشورم احساس دين مى كنم مانند كسى كه به خانواده اش احساس دين مى كند. مى خواهم مانند يك سرمايه گذار در كشور خودم سرمايه گذارى كنم و اين سرمايه دانش من است.از سال۱۳۷۷ براى تحصيل از كشور خارج شدم و قصد دارم پس از ۹سال با عشق و علاقه به كشورم خدمت كنم. البته قصد دارم بدون اين كه وقتم تلف شود اين كار را انجام دهم.
* مى خواهيم بدانيم تخصص فردى كه مى خواهد با عشق و علاقه براى كشورش كار كند چيست؟
من تخصص در بيمارى هاى داخلى خون (هماتولوژى) و فوق تخصص سرطان شناسى از دانشگاه نكر پاريس دارم كه دانشگاه ما در فرانسه، به عنوان دانشگاه علوم پزشكى مادر محسوب مى شود. هم اكنون عضو هيأت علمى اين دانشگاه هستم و مسئوليت كلينيك سرطان بيمارستان «ژرژ پمپيدو»ى پاريس را بر عهده دارم. همچنين در يك مركز تحقيقات سرطانى مشغول به كارم.
* گويا از دانشگاه نكر به عنوان شاگرد اول فارغ التحصيل شديد؟
اين چيز مهمى نيست. با اين كه قيف دانشگاه در ايران برعكس اروپاست و وارد شدن به دانشگاه ها در اروپا راحت و بيرون آمدن سخت است،در بسيارى از رشته ها كه جوانان ايرانى روى آن دست گذاشته اند نفر اول شده اند. در بسيارى از رشته ها جوانان ايرانى شاگرد اول هستند چون خواسته اند.
* چگونه با بيمارى كه فكر مى كند به علت بيمارى اش (سرطان) رو به موت است برخورد مى كنيد؟
متأسفانه اين ذهنيت در جامعه رشد كرده كه سرطان يعنى مرگ. اولاً عوامل بسيارى در به وجود آمدن اين بيمارى تأثير دارد. يكى اين كه خيلى ها زمانى كه سنشان از ۵۰ سال رد مى شود سرطان مى گيرند. همچنين به علت تغيير و تحولات و شرايط كنونى ميزان اين بيمارى در سطح دنيا افزايش يافته است. يعنى در گذشته به اين نسبت سرطان نداشتيم. اما در حال حاضر اين بيمارى پس از بيمارى هاى قلبى و عروقى بيشترين قربانى را مى گيرد. اما الآن كه دارم با شما صحبت مى كنم در دنيا بيش از ۲۵ ميليون نفر با سرطانى زندگى مى كنند كه تشخيص داده شده است. همچنين برخى از انواع سرطان گسترش فراوانى دارند مثل سرطان سينه كه از هر ۹ خانم يك نفر به آن دچار است پس بايد چه كار كرد؟ خوشبختانه نسبت به ۱۵-۱۰ سال گذشته علم سرطان شناسى پيشرفت قابل ملاحظه اى داشته است. در ۱۵ سال گذشته كسى كه سرطان داشت انسانى رنجور و رو به مرگ بود اما هم اكنون با درمان هاى صحيح و پيشرفته فردى كه به سرطان دچار است مى تواند سال هاى سال مانند انسان هاى عادى زندگى كند و به آينده اميدوار باشد. من وقتى فردى را مى بينم كه از سرطان نگران و رنجور است به او اميد مى دهم چون واقعاًً مى توان سرطان را درمان كرد. شايد سرطان از بين نرود، اما مى توان با درمان هاى نوين آن قسمت سرطانى را در بدن محدود نگه داشت و به زندگى عادى ادامه داد.
* چگونه چنين چيزى امكان دارد؟
با سيستم درمان نسل جديد و درمان هاى هوشمند (tansted therapy) اميد به درمان بيماران سرطانى بسيار است. هم اكنون بسيارى از سرطان ها قابل درمان است و به راحتى مى توان آن را مهار كرد.
* شنيده ايد كه دانشمندان ايرانى به پيشرفت هاى قابل ملاحظه اى دست پيدا كرده اند مثل تهيه داروى سرطان گوارشى؟
بله شنيدم كه اين دارو منشأ گياهى دارد اما از جزئيات آن بى خبر هستم. يك تحقيق زمانى كه به نتيجه مى رسد تا به مجامع بين المللى ارائه گردد، مورد آزمايش و تأييد قرار گيرد و به توليد انبوه برسد به طور متوسط حدود ۱۲ سال طول مى كشد. بايد چنين تحقيقاتى در مجلات معتبر پزشكى دنيا منتشر شود متأسفانه ما با وجود پيشرفت علم پزشكى و دارويى، نتوانستيم آن را تبليغ و منتشر كنيم. البته چنين پيشرفت هايى قابل تحسين است و شنيدم دولت حمايت بسيارى در اين زمينه انجام مى دهد.
* ما در المپيادهاى مختلف مقام مى آوريم. آيا اين موضوع انعكاس مناسبى در مجامع غربى دارد؟
المپيادها يك مسابقه علمى دبيرستانى است. با اين كه موفقيت در آن افتخار محسوب مى شود اما بايد به المپيادهاى پژوهشى توجه ويژه اى شود. ما در كشور استعدادهاى فراوانى داريم اما چرا بايد در يك كنگره علمى در آمريكا تنها يك نماينده از ايران حضور داشته باشد؟ بايد در كنگره هاى علمى حضور چشمگير داشت و در مجلات معتبر پزشكى تحقيقات و مقالات علمى را ارائه داد. براى چاپ مقالات علمى در اين مجلات نمره ارزشيابى در نظر گرفته مى شود كه مى توان با استفاده از آن سطح علمى خود را متوجه شد.مسابقه اصلى المپيادهاى دبيرستانى نيست بلكه مثلاً در پزشكى المپياد اصلى در مجامع و كنگره هاى بين المللى است.
*ذهنيت مردم اروپا از ايران منفى است؟
خوشبختانه در فرانسه زمانى كه يك نفر با مليت ديگرى كار منفى را انجام مى دهد، تنها درمورد او قضاوت مى كنند نه درباره ملت و كشورى كه زادگاه اوست.با اين وجود به نظر من هر ايرانى بايد سفير شايسته اى براى كشورش باشد. من همه جا با افتخار گفتم و مى گويم كه ايرانى هستم.همه آفاق را گرديده ام، بسيارچيزها ديده ام، اما شما چيز ديگرى هستيد! واقعاً كشورمان چيز ديگرى است.
البته افرادى كه با رسانه هاى بين المللى سروكار دارند وظيفه شان سنگين تر است.
* حتماً اگر از شما بپرسيم تعريفتان از جوان چيست، خواهيد گفت يعنى انرژى؟
خب اين يك واقعيت است. جوان يعنى انرژى. ۷۰درصد جمعيت كشورمان جوان هستند اما در خيابان هاى اروپا جوانان كمى را مى بينيد چرا كه اغلب آنان مسن هستند. يعنى دو سوم جوامع اروپايى پيرند و اين يعنى ازكارافتادن سرمايه.واقعاً جوان سرمايه اى است كه مى توان به خوبى از آن بهره برد. ۷۰ درصد جمعيت جوان سرمايه هنگفتى است.
* مى خواهيم بدانيم جوامع اروپايى نظرشان درباره سياست ايران چيست؟
منفى نيست. شخصاً از شجاعت و شهامت آقاى احمدى نژاد خوشم آمد. او فاصله بين مسئولان و مردم را كم كرد. درتاريخ ۳ هزارساله ايران هم سابقه نداشته كه يك مسئول بلندپايه به تمام ايران سفركرده باشد و ارتباط نزديكى با مردم برقرار كند.
* حرف آخر؟
سرطان ديگر قاتل نيست مى توان با آن مدارا كرد. سرطان قابل درمان است.
به بهانه روز خبرنگار
ما خبر را گم كرده بوديم
307434.jpg
و حروفچين ها با شتاب خطاهاى آدمى را تايپ مى كردند. ويراستارها و نمونه خوان ها خطاها را مى خواندند، خطاها را مى گرفتند و صفحه آرا به اجبار جايى براى خطاهاى آدمى بازمى كرد.
از خبرهايى كه حالا پيش چشمانم ايستاده اند از انبوه سطرهايش فاصله مى گيرم، خبرهاى روز پيش را مى خوانم. فاصله مى گيرم، خبرهاى ماه پيش، خبرهايى پيش از آنها كه به دنيا آمده باشم، فاصله مى گيرم. خبرهايى پيش از آنها كه ما به دنيا آمده باشيم، پيش از پدرانمان. از سلسله هاى انبوه عبور مى كنم، از گرد و خاك تاريخ، از زبان هاى محلى، لهجه هاى غريب، از خط ميخى، الواح. آنقدر پيش مى روم كه تنها گياه روى زمين بماند. از نباتات نيز رد مى شوم. حالا زمين گوى گداخته سرخ رنگى است. از آن نيز عبور مى كنم و مى رسم به انفجار بزرگ.
از خودت مى پرسى همين بود خبر اول؟! انفجار بزرگ؟! طولى نمى كشد كه از انفجار بزرگ نيز رد مى شوى و مى رسى به «يكى بود، يكى نبود» و او خواست و به اذن او آدمى آفريده شد. او خواست و انسان خلق شد تا با هر طلوع آفتاب، نخستين و واپسين خبر عالم را زير لبانش زمزمه كند.
آدمى آفريده شد و ملائك به اعتراض لب گشودند كه: «اتجعل فيها من يفسد فيها و يفسك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك»
و آدمى زياده خواه و طماع با چكاچك شمشيرها با غبار باروت، خون برادرش را كه قرار بود در آبى رگ هايش جارى باشد به روى زمين ريخت. راست گفته بودند ملائك و البته خداوند انكار نكرده بود. او چيزى مى دانست كه ملائك نمى دانستند و شايد اين تكلمه نخستين خبر عالم بود.آدمى آفريده شد و خود فراموشى را آفريد و ما نمى دانستيم آفتاب خبر نيست، نمى دانستيم شب خبر نيست، روز خبر نيست، خواهش هايمان، خنده هايمان، گريستن هايمان، غصه هايمان، فريادهايمان حتى. ما خبر را گم كرده بوديم وقتى يكى بود يكى نبود.
خبر...! دار!
307431.jpg
* برداشت اول
- آقاى خبرنگار! من امروز وقت ندارم. فردا تماس بگير با معاونم صحبت كن.
- اينها چى بود كه از قول من چاپ كرديد؟ درسته كه اينها رو من گفته بودم، ولى الآن تكذيب مى كنم... تعطيلتان مى كنم!
* برداشت دوم
- من با شما صحبت نمى كنم. با مقامات بالاتر هماهنگ كنيد. (بالا...! بالاتر! برو بالاتر! خوبه! حالا همون جا صبر كن تا من بيام بالا!)
- من در جريان نيستم. از پايين دستى ها و زيرمجموعه ها بپرسيد.
* برداشت سوم
- ما در اعتراض به كوتاه بودن عمرمان ، مقابل انجمن پيران باتجربه تجمع كرديم. بياييد به طور وسيع، گسترده و كش دار انعكاس دهيد تا ما متفرق شويم.
- بياييد از من عكس بگيريد!
- شما چرا همه چيز رو عكس مى نويسيد؟
* برداشت آخر
- شماها به جز دروغ هيچ چيز نمى نويسيد!
***
گوش ما خبرنگارها از اين حرف ها پرشده. درد همه رو مى گيم، ولى «درد» خودمون توى هيچ دواخونه اى چاپ نمى شه. وجودمون پر از حرف هاى چاپ نشده است. البته ما خبرنگارها تنها آدم هايى هستيم كه به هيچ كس التماس نمى كنيم كه حرف هاى ما را چاپ كند. چون خودمون دست داريم، قلم داريم، مجوز هم داريم.
امروز مى خوام به مناسبت روز خبرنگار، با هيچ مسئول و دست (گوش، پا، انگشت) اندركارى مصاحبه نكنم (البته فقط توى همين يه ذره مطلب!).
هرسال بيشتر از ۷ هزار صفحه روزنامه (ايران) درمياد كه توى ۶۹۹۹ صفحه اون، حرف هاى «تو، او، شما، ايشان» چاپ مى شه. ولى حداقل امروز توى اين ستون خبرى از اين حرف ها نيست. آره، آقاى مسئول! آقاى دست اندركار! آقايى كه مى خواهى نامت فاش نشه! من امروز از شما مصاحبه نمى گيرم.
تصور كنيد اگر ما خبرنگارها، فقط يه روز حرف هاى مردم، مسئولان، در راه ماندگان و راه يافتگان رو چاپ نكنيم، چى ميشه؟! اون وقته كه همه بايد حرف هاشون رو توى حافظه تلفن همراهشون ضبط كنند تا هميشه به او گوش كنند تا شايد گوششون از حرف خودشون پربشه! البته به شرطى كه بعدش حرف هاشون رو تكذيب نكنند تا موبايلشون مجبور بشه كه براشون تكذيبيه بخونه!
طرف ميره بالاى پشت بوم خونه شون. به ما زنگ مى زنه كه: آقاى خبرنگار! من با نامزدم دعوا كردم. مى خوام خودم رو پرت كنم پائين. بياييد عكس بگيريد. وقتى هم چاپ شد، يك نسخه روزنامه براى من بفرستيد!
خب، مرد حسابى! چطور وقتى با نامزدت توى پارك قرار مى ذارى، هيچ كس رو خبر نمى كنى؟ اما حالا... برو آقا! اصلاً به ما چه! اگر جرأت دارى خودت رو پرت كن. اگر ندارى، برو بذار يكى ديگه بياد بپره!
ميخچه
307455.jpg


|   شناسنامه   |   آرشيو   |