|
بررسى موانع موجود در راه فراملى شدن ادبيات داستانى دفاع مقدس قسمت سوم
|
|
|
|
داستان شهدا
|
|
|
|
وعده
|
|
|
|
|
جغرافى تنگ زبان
بررسى موانع موجود در راه فراملى شدن ادبيات داستانى دفاع مقدس قسمت سوم
|
|
|
كاوه بهمن
در هفته هاى گذشته دو بخش از مقاله ى «فراملى شدن ادبيات داستانى دفاع مقدس و ويژگى هاى جهانى شدن» از منظر گرامى تان گذشت. آن چه خواهيد خواند بخش سوم از همين مقاله است.
۳) موانع موجود در راه فراملى شدن ادبيات داستانى دفاع مقدس چنين به نظر مى رسد كه موانع موجود در راه فراملى شدن داستان نويسى كشورمان (و اساساً ادبيات داستانى بومى هر كشور ديگرى) را در سه بخش جداگانه و كاملاً متفاوت مورد طرح و بررسى مى توان قرارداد. ۱) موانع مربوط به انزواى زبان بومى ۲) موانع مربوط به كاستى هاى صورتى و صناعتى آثار ۳) موانع اجرايى موانع مربوط به انزواى زبان بومى يكى ازمهم ترين و بزرگترين موانعى كه در راه جهانى شدن آثار ادبى ايران وجودداشته و دارد، اساساً به ماهيت و ساختار زبان فارسى و جايگاه اين زبان در مجموعه زبان هاى عالم بازمى گردد. به بيان ساده تر، انزواى داستان نويسى ايران تداوم همان انزواى ديرينه اى است كه زبان فارسى - همان زبانى كه داستان هاى ايرانى بدان نگاشته مى شوند - با آن دست به گريبان بوده است. يعنى به همان حدت و اندازه اى كه زبان فارسى در سطح جهان مورداستقبال قرار مى گيرد، آثارى كه به اين زبان نوشته مى شوند نيز از اين ميزان از اقبال برخوردار خواهدبود و البته، همين حكم، درخصوص زبان هاى ديگر جهان نيز بيش و كم صادق است. اگرچه به گمان صاحب اين قلم، حتى با وجود همين شرايط نيز باز، سازوكارهايى وجوددارد تا با استفاده از آن ها و حتى به رغم انزواى زبانى يادشده، بتوانيم كماكان درجهت راهيابى آثار ادبى نويسندگان و شاعران ايرانى به خارج از مرزهاى كشورمان تلاش كنيم. سازوكارهايى كه به هرحال، با هر مختصاتى، طرح شان از حيطه بحث كنونى خارج است و پرداختن به آن ها به فرجه و فرصتى ديگر نيازمند خواهدبود. اما الگوى كلى اين ساز و كار اجرايى اين است كه به عوض ايجاد هرگونه تغييرى در ساختمان زبان بكوشيم تا آن را با وجود همه كاستى ها و نقص هاى ساختارى اش، در نقاط مختلف جهان و درميان ساير ملت ها رواج دهيم و از انزواى كنونى خارج كنيم. بدين معنى كه با انجام اقداماتى سنجيده و برنامه ريزى شده، ترتيبى دهيم كه زبان ما در سطوح مختلف، از اجتماعات عام مردمى گرفته تا سطح دانشگاههاى سراسر جهان، خواهان پيداكند و مورداستقبال قرار بگيرد. اقدامى كه در بسيارى از كشورهاى جهان - كشورهايى كه مردم شان به زبان هايى به مراتب مهجورتر و كم مخاطب تر از زبان ما سخن مى گويند و مى نويسند - صورت گرفته و در بسيارى ازموارد، اين اقدامات، نتايج قابل توجهى را نيز دربرداشته است. اما با توجه به پيشينه بسيارغنى زبان و ادبيات فارسى و نيز با وجود منابع سرشارى از قصه ها و حكايات جذاب و مخاطب پسند - كه خود مى تواند در جذب مخاطبان علاقه مند امتياز بزرگى به حساب آيد - به نظر مى رسد كه يكى از راه هاى مؤثر براى ترويج زبان فارسى در ساير كشورها، پرداختن به دانشگاههاى ادبيات در سراسر جهان است.(۱)ازجمله اين كه ما مى توانيم در اين دانشگاهها، در رشته هاى مختلف زبان و ادبيات فارسى، دانشجو بپذيريم و براى تشويق جوانان كشورهاى ديگر به فراگيرى اين زبان در دانشگاه هاى خودشان، امتيازاتى را نيز در نظر بگيريم؛ اين همان كارى است كه براى مثال، چينى ها نيز جهت ترويج زبان بسيار دشوارشان در دانشگاههاى مختلف جهان انجام داده و نتايج بسيار ارزنده اى هم از اين گونه اقدامات به دست آورده اند. چنين اقداماتى درخصوص زبان و ادبيات فارسى - با توجه به پشتوانه هاى غنى و بسيارجذابى كه اين زبان به نسبت زبان و ادبيات چينى دارد - كاملاً ساده تر مى تواند به مرحله اجرا گذاشته شود. درهرحال، شكى نيست كه دانشكده هاى ادبيات جهان، عرصه هاى بسيارمناسبى براى آغاز اين گونه فعاليت ها هستند. همچنين راه مناسب ديگرى كه مى توان براى بيرون آوردن زبان فارسى از انزوا درپيش گرفت، توجه به كار مترجمان است. بدين معنا كه اعطاى امتيازاتى ويژه و ارزنده به مترجمانى كه مى توانند آثارى را از زبان فارسى به زبان هاى ديگر ترجمه كنند و نيز تشويق آنان به ادامه اين گونه فعاليت هاى ادبى و فرهنگى، مى تواند در ترويج هرچه بيشتر زبان فارسى و افزايش مخاطبان علاقه مند به زبان ما كمك بسيارمؤثرى باشد. زيرا همان گونه كه احمد دهقان نيز اشاره كرده است: براى رسيدن آثار ايرانى به خارج مرزها «اتفاقات خيلى بزرگترى بايد بيفتد. در كشورى مثل ايتاليا كه صاحب زبان مهجورى در اروپاست(۲)، دولت هرسال مراسمى مى گيرد و كسانى را كه در كشورهاى ديگر، آثارى از نويسندگان ايتاليايى را به زبان كشورشان ترجمه مى كنند، به عنوان خادم فرهنگ ايتاليايى موردتشويق قرارمى دهد. از آن ها دعوت مى كند؛ به آن ها بورسيه تحصيلى مى دهد و جوايزى به آنان اهدا مى كند. به همه آثار ترجمه شده هم مى گويند: «اثر برتر». اين تلاش دولت براى گسترش فرهنگ آن كشور است. ما اين ساز و كار را نداريم. نه يك شوراى صنفى داريم كه اين تفكرات را گسترش بدهد و نه در نهادهاى دولتى اين اتفاق افتاده است. براى همين مترجمى را كه يك اثر ايرانى را ترجمه كرده، نمى شناسيم و از او به دليل ترويج فرهنگ ايرانى تقدير نمى كنيم... اما دولت تركيه، آثار نويسندگانش را به مترجمان چيره دست ساير كشورها مى داد تا فرهنگ اين كشور در دنيا گسترش يابد... اين در حالى است كه ما بايد به تك حادثه ها دل خوش كنيم... (۳) * موانع مربوط به كاستى هاى صورتى و صناعتى آثار بى ترديد، داستان نويسان بومى هر كشورى براى راه يافتن به سطوح بالاى ادبيات جهان و نيز جذب مخاطبان فراوان در ميان سطوح گسترده اى از علاقه مندان آثار داستانى در كشورهاى ديگر، پيش از هر كارى نخست بايد سطح كيفى آثارشان را به لحاظ شاخصه هاى صورتى و صناعتى ارتقا بخشند. در واقع، حقيقت اين است كه نشر آثار ادبى در سطوح جهانى، ديگر به راحتى انتشار اين آثار در داخل كشور امكانپذير نخواهد بود. چه، در كشورهايى كه از فرهنگ، ادبيات وهنر پيشرفته اى برخوردارند، نشر آثار ادبى، غالباً با معايير بسيار دشوارى صورت مى گيرد و ملاك و محك مديران نشر براى پذيرش و انتشار آثار، ملاك ها و محك هايى كاملاً تخصصى و فنى است. در نتيجه مى توان پذيرفت كه يكى از دشوارترين موانع موجود بر سر راه جهانى شدن ادبيات بومى هر كشورى و از جمله كشور ما، فاصله سطح كيفى آثار ما با آثار برجسته جهانى است. مانعى كه بيش از هر چيز از پيشينه نسبتاً اندك داستان نويسى مدرن در زبان فارسى ناشى مى شود و با گذشت زمان و افزايش اين پيشينه و نيز ازهمه مهمتر با انباشت تجارب فردى و اجتماعى در خودآگاه جمعى داستان نويسان امروز ايران، به تدريج از ميان برداشته خواهد شد. كما اين كه هم اكنون نيز چنين به نظر مى رسد كه موانعى از اين دست، در برخى از شاخه هاى ادبيات داستانى ايران، كاملاً از سر راه برداشته شده و در شاخه هاى ديگر نيز در حال برداشته شدن است. ادبيات داستانى ايران، امروزه در نوع داستانى خاصى همچون داستان كوتاه، فاصله چندان زيادى با آثار مطرح و برجسته جهان ندارد و اين يعنى كه موانع موجود در راه جهانى شدن ادبيات داستانى كشورمان، در نوع داستان هاى كوتاه، از ميان برداشته شده است. حال آن كه در نوع داستانى ديگرى همچون رمان، به دليل ريشه نه چندان عميق و برومند اين نوع داستانى در ادبيات فارسى، هنوز فاصله نسبتاً زيادى ميان برترين رمان هاى ما و رمان هاى برجسته جهان به چشم مى خورد.در نتيجه رمان نويسان ايرانى، براى اين كه بتوانند آثارى در سطح آثار برجسته جهانى خلق كنند، همچنان ناگزيرند تا تجربه ها بيندوزند و براى فراگيرى صورت ها و صناعت هاى متعدد و متنوع داستان نويسى سعى ساعى به خرج دهند. ضمن اين كه به گمان نگارنده اين سطور، در شاخه ادبيات داستان دفاع مقدس، آثارى كه نويسندگان ايرانى به رشته تحرير درآورده اند، فاصله كيفى چندانى با نمونه هاى جهانى اين نوع آثار ندارند و بويژه در نوع داستان هاى كوتاه جنگ، چنانچه موانع اجرايى و غيرصناعتى ياد شده در ميان نباشند، اين آثار مى توانند در بازارهاى جهانى نيز از اقبال قابل توجهى برخوردار شوند.شايان ذكر است كه در بخش هاى بعدى نوشتار حاضر، در خصوص اين بحث توضيحات بيشتر و كامل ترى ارائه خواهد شد. * موانع اجرايى اما در بخش موانع اجرايى نيز، بحث تا حدودى به درازا خواهد كشيد و شاخ و برگ بسيار انبوهى خواهد يافت. در ضمن، گذشته از حجم مقوله ياد شده، بايد دانست كه اجراى هرگونه اقدامى در جهت مبحث حاضر، نه بر عهده نويسندگان و منتقدان اين عرصه كه وظيفه نيروهاى اجرايى و مديران فرهنگى كشور است، كه البته، نويسندگان و پديدآورندگان آثار نيز دست كم مى توانند راه هاى مناسب مورد نظر خويش را براى رسيدن به مقصود، به مجريان فرهنگى پيشنهاد دهند. ۴) پيشنهاد عملى ترديدى نيست كه تاكنون افراد، گروه هاى ادبى و نهادهاى فرهنگى مختلفى براى مقابله با انزواى ادبيات داستانى ايران اقدام كرده اند. از جمله، انديشه ترجمه و نشر داستان هاى دفاع مقدس در خارج از كشور، نخستين بار در حدود ۱۵ سال قبل در واحد ادبيات حوزه هنرى نيز مطرح شد. آن روزها، تعدادى از دوستان شاغل در واحد ادبيات حوزه هنرى، براى يافتن راه هاى عملى و قابل اجرا در اين زمينه، نشست هايى را با تنى چند از نويسندگان و مترجمان مطرح كشورمان برگزار كردند، كه به گمانم، نتايج آن نشست ها را مى توان به عنوان يكى از راهكارهاى عملى براى خارج كردن ادبيات داستانى دفاع مقدس از انزواى كنونى، مورد توجه قرار داد.طى نشست هاى ياد شده، تحقيق و مطالعه در خصوص ارتباطات فرهنگى و انتشاراتى تركيه و كشورهاى اروپايى و نيز روند راهيابى آثار نويسندگان ترك زبان به غرب، نشان داد كه براى حل مشكل مورد بحث ما، مترجمان و مديران نشر ترك مى توانند همچون كاتاليزور مناسبى به كار آيند. (۴) در واقع ميان بنگاه هاى نشر تركيه و انتشاراتى هاى معتبر اروپايى رابطه فرهنگى- تجارى عميق و مستحكمى برقرار است به شكلى كه براى مثال، آثار برجسته نويسندگان تركيه، به محض انتشار در اين كشور، در زمان بسيار كوتاهى توسط بنگاه هاى نشر فرانسه نيز ترجمه و در شمارگان قابل توجهى در اين كشور اروپايى منتشر مى شوند. در نتيجه با اطمينان مى توان گفت كه بازار نشر كشورهاى اروپايى به شدت از محصولات مرغوب ادبى نويسندگان ترك استقبال مى كند و هر اثرى كه در تركيه منتشر شود، در صورت برخوردارى از حد معمولى از كيفيت، بى درنگ مورد استقبال مديران نشر اروپايى قرار خواهد گرفت. پس، براى ورود آثار داستانى ما به اروپا، گام نخست، اين است كه اين آثار را به مديران نشر ترك عرضه كنيم. اين مديران كه در شناخت آثار مورد پسند مخاطبان، دست كمى از همكاران اروپايى خود ندارند، بدون شك از داستان هاى جذاب و زيباى ايرانى نيز- خاصه اگر با درون مايه جذاب و پركششى همچون وقايع جنگ تحميلى به رشته تحرير درآمده باشند- استقبال خواهند كرد و در گام بعدى نيز، اين آثار را در معرض گزينش و پسند همكاران اروپايى خود قرار خواهند داد.
۱. تعدد شاهكارهاى شامخ ادبى در هر زبانى، به ميزان جذابيت آن زبان مى افزايد. در واقع، وقتى شاهنامه، مثنوى معنوى، ديوان شمس، گلستان و بوستان، ديوان غزليات حافظ و تذكرة الاوليايى در كار باشد، آن گاه خيلى ها براى فراگيرى زبانى كه زمينه آفرينش چنين آثار برجسته و جذابى بوده است، تلاش خواهند كرد؛ و همين مسأله، كار ترويج زبان ما را به مبالغ هنگفتى ساده تر مى كند. ۲. روشن است كه دهقان در باب زبان ايتاليايى تا حدودى به راه خطا رفته است؛ زيرا چندان كه همگان مى دانند، ايتاليايى زبانى است كه دانته، يكى از پرآوازه ترين آثار ادبى جهان - يعنى كمدى الهى - را بدان زبان آفريده است و طبيعى است كه چنين زبانى - دست كم دراروپا - نمى تواند مهجور مانده باشد. البته از يك منظر، ادعاى دهقان مى تواند قرين به واقعيت شمرده شود، اين كه زبان ايتاليايى مدت هاى طولانى درميان ساير زبان هاى اروپايى جزو زبان هاى مهجور شناخته مى شد، تا اين كه دانته با آفريدن اثر برجسته اى همچون كمدى الهى، ملت ايتاليايى زبان را بدين شاهكار زنده كرد. درست همان كار ارزنده اى كه فردوسى با خلق شاهنامه در باب زبان فارسى انجام داد، منتها تفاوت اين جا است كه دانته شناسان ايتاليايى و حتى غيرايتاليايى، كار بزرگ دانته را پى گرفتند و از طريق فعاليت هاى مكرر بر روى كمدى الهى و طرح آرا و نوشته هاى شان در خصوص اين اثر درميان ملل اروپايى، زبان ايتاليايى را به تمامى از انزوا خارج كردند؛ و اين همان كارى است كه استادان فارسى شناس ما در خصوص شاهنامه بزرگ و بسيارى ديگر از آثار برجسته زبان فارسى نكردند، و چنان شد كه مى دانيم! ۳. رجوع كنيد به: ضميمه روزنامه همشهرى، ويژه نامه همشهرى، ويژه نامه نوروز ۱۳۸۶. گفت وگو با احمد دهقان. ۴. شايان ذكر است تماس ها و ارتباطات مكتوب صاحب اين قلم با يكى - دو تن از مديران نشر كشور تركيه نشان مى دهد كه هنوز هم مى توان از امكانات و ظرفيت يادشده استفاده كرد. ضمن اين كه بايد يادآورى كنم كه در نشست هاى يادشده، شادروان جلال خسروشاهى، نويسنده و مترجم فقيد كشورمان، راهكارهاى مناسبى را دراين خصوص پيشنهاد كرده بود.
|
|
|
|
|
داستان شهدا
ميعاد براساس خاطره اى از شهيد محمد نادر منصورى
|
|
|
فاطمه جهانگشته
گفت: «بيست روز ديگر بيا مشهد!» آينه و قرآن دستم بود. توى چشم هايش نگاه كردم. چشمان نخودى و ريزش توى ابروان پرپشتش گم شده بود. گفتم: «بابا، بيست روز ديگر؟ باورم نمى شود به اين زودى برگردى!» بچه ام را محكم در بغل فشرد و گفت: «چرا نيايم بابا؟ زود مى آيم!»صداى گريه بچه بلند شد. گفتم: بابا، شما و زود مرخصى آمدن؟» خنده اى توى صورتش دويد. گفتم: «هر كس نيايد!» بابا خنديد. ديگر جرأت نكردم حرفى بزنم. صداى گريه بچه ام ديگر نيامد. آمد طرفم، او را در آغوش گرفتم و بوسيدم. گفتم: «با داداش مى روى بابا؟» گفت: «جان بابا، آره!» داداش كه سرگرم بستن بند پوتين هايش بود، سربلند كرد. ابروانش بالا آمده و مشكى بود، مثل ابروان بابا، گفت: «حسوديت مى شود كه من با بابا مى روم جبهه؟» اشك توى چشم هايم دويد. واقعاً حسوديم مى شد. من هم خيلى دوست داشتم هميشه كنار بابا باشم. من و بابا و برادرم هميشه با هم بوديم، اما حالا آن ها مى رفتند. داداش گفت: «بيست روز ديگر!» گفتم: «چه خبر است؟» بابا گفت: «من و داداش با هم مى آييم!» * چادرم را روى سرم انداختم. امشب نوزده روز از رفتن بابا و داداش مى گذشت. بچه ام نق مى زد. مردى كه در كوپه ما نشسته بود، پنجره قطار را باز كرد. باد توى صورتم شلاق زد. بچه ام بيشتر ونگ زد. پسرم نگاه مضطربش را به من انداخت. گفت: «مامان، بچه سرما نخورد! گفتم: «نه.» مردى كه روبه رويم بود، سيگارى روشن كرد. بوى سيگار بينى ام را سوزن سوزن مى كرد. قلبم تند مى تپيد. امروز من به مشهد مى رفتم، بدون هيچ برنامه اى. فقط عجله داشتم تا قبل از ۲۰ روز برسم و ببينم بابا سرقولش هست يا نه. * رسيدم. حياط خانه مامان شلوغ بود. بچه ام انگار سرما خورده بود. پسرم آب بينى اش را بالا مى كشيد. وقتى رسيدم، صبح روز بيستم بود. بابا و داداش به قول شان عمل كرده بودند. عكس بابا كنار عكس داداش توى پارچه سياه مى خنديد. مى گفتند داداش كه زخمى شده، بابا رفته نجاتش بدهد، خودش هم شهيد شده. سر داداش با آن چشمان و ابروان پرپشت توى آسمان گم شده بود و بابا، از او هيچ چيز نياوردند. پسرم ديگر آب بينى اش را بالا نمى كشيد. اشك توى چشمانش دويد. ياد آخرين بارى افتادم كه وقتى داداش با بابا مى رفت جبهه، زير زيركى زير گوشش گفتم: «داداش جان، بابا را با خودت نبرى!» گفت: «من هر جا بروم، بابا هم با من مى آيد!» چادر از سرم افتاد بچه ام را كه ونگ مى زد يكى از همسايه ها از بغلم گرفت. روز بيستم، به غروب نزديك بود. همان ماهى كه پدر گفته بود.
|
|
|
|
|
وعده
براساس خاطره اى از شهيد امير ناظرمنش
بتول خيبرى
هوا تفتيده بود. بوى باروت فضا را پر كرده بود. در دشت وسيع و بى انتها، كيسه هايى روى هم قرار داشت و لوازم و مهمات. عده اى با لباس هاى خاكى رنگ كنارى نشسته بودند. شور و التهابى كه در چهره اش موج مى زد، در برجستگى رگ هاى گردنش مشهود بود. بچه هايى كه در سنگرها، زير سايه بان نشسته بودند، همه و همه را جمع كرد. هاله اى از اشك جلو ديدگانش را گرفته بود. پرسيد: «بچه ها، مى دانيد امروز چه روزى است؟» همه در حالى است كه پاسخ سؤالش را به خوبى مى دانستند، مات و مبهوت به هم نگاه مى كردند كه صداى رضا را از گوشه اى شنيدند. او در حالى كه خيزى به سمت جلو برمى داشت، گفت: «تاسوعا... امروز تاسوعاست و حضرت ابوالفضل از ما انتظار دارد. چرا نشسته ايد؟» بچه ها همچنان مات و مبهوت نگاهش مى كردند. او بغضش را فرو داد و گفت: «مى دانم كه خيلى هم خوب مى دانيد، اما حضرت ابوالفضل از ما انتظار دارد. چطور نشسته ايد؟» او هم سرش را به علامت تأييد تكان داد. بعضى بهانه آوردند و عده اى از حرف هايش استقبال كردند. امير سطلى را كه در گوشه اى بود، برداشت و براى لحظه اى از بين بچه ها ناپديد شد. مدتى نگذشته بود كه با سطلى پر از گل آمد و گفت: «هر كس آماده است بسم الله». اول از همه خودش مشتى گل برداشت و مثل سال هاى گذشته به سر و صورتش ماليد، بچه هاى ديگر هم پشت سرش. هنوز تعداد زيادى مانده بودند كه چندين سطل و تشت ديگر آماده شد. نگاهش را به صحراى بى انتهاى اطرافش دوخت، گويى آن دور دست ها سوار سبزپوشى را مى ديد كه تا به حال نديده بود. ناگاه صدايى از عمق قلبش برخاست: «يا ابوالفضل!» در كنار سوار سبزپوش چهره هاى آشنايى را ديد كه دور تا دور او را احاطه كرده بودند. بچه ها به سر و سينه مى زدند و «ياحسين، ياحسين» مى گفتند و او با صدايى گرفته، در حالى كه نگاهش در تپه هاى اطراف گم مى شد «ابوالفضل» را صدا مى زد. همه از خود بى خود شده بودند. شور و حال خاصى بر فضا حاكم بود. عرق از سر و صورت بچه ها مى ريخت و او فرياد مى زد و نوحه سرايى مى كرد. ساعتى نگذشته بود كه سوار سبزپوش در حالى كه مشكى آب را به دندان گرفته بود، به آن ها نزديك و نزديكتر شد. او مى ديد و شايد ديگران هم. يكى يكى بچه ها از حال مى رفتند و روى خاك هاى گرم و تفتيده مى افتادند و هنوز لحظه اى نگذشته بود كه با صداى «يا ابوالفضل» جانى دوباره مى گرفتند. ديدگانش را تيزتر كرد، شايد شهيد كاوه بود كه كنار آن اسب سوار شمشير مى زد. در صحراى سوزان كنار تپه ها، به وضوح چادرهاى آتش گرفته را مى ديد و دود سياهى كه تمام آسمان را پر كرده بود. كودكانى كه با پاى برهنه به دنبال پناهى بودند و حتى آن كودك سه ساله، همه و همه را مى ديد. ديگر هيچ كدام از بچه ها به دنبال سايه بان و سنگرى نبودند. همه با پاى برهنه، روى خاك هاى سوزان، همنوا با كودكان و زنان پا برهنه شدند. يكى گاه بلند مى شد و گاه مى دويد و گاه مى نشست. ديگرى به قمقمه اى كه مقدارى آب داخلش بود، خيره شده بود و گريه امانش نمى داد. هر كدام خود را در كنار كودكى و يا طفلى بى پدر احساس مى كردند و «يا ابوالفضل» مى گفتند و صدايشان در ميان تپه هاى كوتاه و بلند طنين انداز مى شد و چه خوب، آن تپه ها صداى ياران ابوالفضل را براى ابد در سينه تاريخ حفظ كردند.
|
|
|
|