يكشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۶ - ۲۸ رجب ۱۴۲۸
Sun, Aug 12, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
خانواده
بر اساس پرونده اى از محمدرضا صادقى وكيل دادگسترى
عشق نافرجام اينترنتى
308019.jpg
الهام آرمان

آسمان لاجوردى ازشكاف پنجره اتاق به خانه كوچكم سرك مى كشيد. پرده هاى صورتى پنجره را كنار زدم و كتابهايم را برداشتم. اين كار هميشگى ام بود. گاهى آنقدر درس هايم سنگين مى شد كه در دل به خود مى گفتم «آرمين» اين شهر و ديار غربت را بگذار براى صاحبانش و برگرد به كشور خودت. اما وقتى يادم مى آمد با چه مشقتى بورسيه تحصيلى دكترايم در كانادا درست شده بود مى گفتم عيبى ندارد مى مانم.
مى خواستم همه سختيها را به جان بخرم تا وقتى برگشتم آدم به درد بخورى شده باشم. وقتى درخانه چشم باز مى كردم خودم را مى ديدم و اسباب مختصرى كه حاصل زندگى تك نفره ام بود.
جاده هاى كبود به كوره راه هاى خاموشى مى رسيدند. درشبهاى امتحان نفسم بند مى آمد. دلم مى خواست براى يك لحظه هم كه شده به روزهاى قبل برگردم. گاهى چشم هايم را مى بستم و مثل روزهاى تعطيلات تابستان خود را در«جواهر ده» شمال ايران مى ديدم. دوست داشتم روحم پر مى كشيد و به جنگلها سر مى زدم، اما نمى شد. صداى زنگ ساعت هشدار مى داد كه ۵ صبح شده وبايد بلند شوم تا به كار نيمه وقتم برسم. كامپيوتر گوشه اتاق ۱۳ مترى طبقه ۲۸ برجى كه در آن ساكن بودم تنها دل خوشى ام بود. عكسهاى يادگارى تمام بچه هاى دوران دانشگاه و دبيرستان. يادم مى آيد شب آخرى كه آمدنم به كانادا قطعى شده بود بچه ها برايم مهمانى گرفتند. آن شب تا صبح با ماشين شروين در خيابانهاى تهران چرخ زديم .دوستم مى گفت: « نگاه كن آرمين جان، خوب نگاه كن و عكس بگير. فردا هر چى « ايميل بدى » و التماس كنى نمى تونيم برگردونيمت اينجاها...»
در فرودگاه باباى پيرم به جاى مادرم هم گريست.
نمى دانم اشك هاى مردانه اش به خاطر من بود يا مادرم كه ۱۰ سال پيش براى هميشه خانه مان را بدون مادر گذاشت. «آرمين پسرم حالا ديگه دارم يه مرد مى فرستم يه جاى دور كه بره تخصص بگيره و مردونه برگرده به كشورش. اينها را بابا گفت. قامت بلند پدر در امتداد نگاهم ماندگارمى شد. چهره كبودش به رنگ جاده هاى دورى بود. دسته كم پشت موهاى سپيد و رگهاى متورم شقيقه اش راه رفتنم را مى بست اما بايد مى رفتم...
وقتى راهى شدم به آسمان شفاف سر صبح نگاه كردم. پدر دست هايش را دور گردنم انداخت ومرا سخت در آغوش گرفت و همان موقع دو دستى رو به آسمان كرد و گفت : خدايا به خودت مى سپارمش.
در هواپيما با اين كه مسير بسيار طولانى بود اما خوابم نمى برد. تارسيدن به كانادا بايد چند بار هواپيما عوض مى كردم. وقتى رسيدم كوله پشتى ام را بر دوش گرفتم و با هر سختى كه بود به آپارتمان كوچكم آمدم.
براى تأمين مخارج زندگى به يك رستوران رفتم و به طور نيمه وقت درآن جا مشغول كار شدم.
يادم مى آيد قبل از آمدن به پدر ياد داده بودم كه چطور با اينترنت با هم حرف بزنيم. به برادرم شروين هم سفارش كرده بودم گاهى به بابا سر بزند اگرمشكلى در «چت كردن» با من داشت كمكش كند. بچه ها كلى به چت كردن من و بابا مى خنديدند. «آى دى»-اسم اينترنتى - بابا «بهترين باباى دنيا» بود. بهترين باباى دنيا هميشه با چراغ روشن مى آمد.در ساعتها و روزهاى مشخص. برايش دوربين خريده بودم تا مرا ببيند و خيالش راحت باشد كه حال و احوال پسر خوب است.
يك روز هر چه منتظر ماندم ديدم بابا «آن لاين نشد» - چراغ نامش خاموش بود.-
نگران شدم. امكان نداشت بابا دير كند، اما بابا چند شب پياپى نيامد. هر چه به خانه زنگ زدم كسى جواب نداد. اما در يك صبح بى تاب تلفن خانه ام زنگ خورد.
شروين بود. گريه مى كرد...
صداى بريده اش نمى گذاشت حرف بزند.
«شروين تو را به روح مادر قسم، بگو اتفاقى افتاده؟»
... و او بريده بريده گفت: «آرمين بهترين باباى دنيا...رفت پيش ما...ما...نت.دم رفتن همه ما بچه هابه جاى تو هم پيش او بوديم.» باورم نمى شد.
حالم از همان روز خراب شد. نمى توانستم برگردم.
اگر مى رفتم نمى توانستم درس بخوانم اما به بابا قول داده بودم كه مردانه بايستم. حتى سردى هوا هم نمى توانست داغ روزهاى كهربايى دورى را خنكتر كند. ديگر دلم نمى خواست نزديك كامپيوتر بروم. آن روز تازه از سركار برگشته بودم. با بى انگيزگى كامپيوتر را روشن كردم. ساعت ۳ بعد از ظهر بود. عكسهاى بابا را هزار بار ديده و اشك ريخته بودم. در حال جست وجوى چند مقاله بودم كه يك مرتبه پنجره اى روى صفحه ام باز شد و گفت : «سلام شب گرد عاشق!»
چشم هايم داشت از تعجب گرد مى شد. شايد يكى داشت اذيتم مى كرد. آخر نام شخص پيغام دهنده اين بود : بهترين بيتاى دنيا ! نامى شبيه نام اينترنتى بابا. اشك هايم جارى شد. وقتى گفت شب به خير فهميدم در ايران است. معمولاً آن قدر سرم شلوغ بود كه به پيغامى جواب نمى دادم. اما اين بار فرق داشت. بهترين بيتاى دنيا : «اسم واقعى ات چيه آقاى ...
آرمين : من آرمين هستم، شما ؟
بهترين بيتاى دنيا : بيتا.خوبى ؟چرا بيدارى ، بيكارى زده به سرت يا بى خوابى.
ـ نه بى كارم، نه بى خوابى زده به سرم آخه اين جا روزه خانم.
ـ آ...واقعاً ؟دروغ نگو ديگه.يعنى مى خواهى بگى خارج هستى ؟
ـ آره.اما يه سؤال.شما واقعاً بيتا خانم هستين، آخه آى دى پدر... يعنى پدر خدا بيامرز من خيلى شبيه اين اسم بود. يك دفعه قلبم فرو ريخت. آخه من از اين جا با پدرم چت مى كردم اما اون مدتى پيش به رحمت خدا رفت...
صداى تايپ واژه ها لحظه به لحظه شدت مى گرفتند. سكوت اتاق كوچكم با لرزش دست هايم روى صفحه كليد مى شكست.
آن روز بيتا تا دم صبح به وقت ايران با من حرف زد.
آنقدر حرف زدنش به دلم مى نشست كه دلم نمى خواست از جلوى صفحه كامپيوتر دورشوم.
روزها براى ديدنش زودتر از آزمايشگاه دانشگاه بيرون مى آمدم.هرجا به اينترنت دسترسى داشتم برايش ايميل مى دادم و - آف لاين - مى گذاشتم.
اگر يك دقيقه ديرتر سرقرار اينترنتى مى آمد صد بار مى مردم. با ورود بيتا تمام تنهايى هايم پر مى شد.
وقتى براى نخستين بار قرار بود برايش دوربينم را روشن كنم دلم شور مى زد. فاصله برايم معنايى نداشت. من عشقم را پيدا كرده بودم. آن روز حسابى به خودم رسيدم و كت و شلوار تنم كردم.حس مى كردم واقعاً دارم به ديدن بيتا مى روم. دوربين را كه روشن كردم ساعت به وقت كانادا نيمه شب و به وقت بيتا ميانه روز بود. از نوع حرف زدنش فهميدم كه از چهره ام خوشش آمده. نفس عميقى كشيدم و خيالم راحت شد. شماره تلفن همراه بيتا را گرفتم. درطول روز بارها به او زنگ مى زدم. دلم نمى خواست دورى را حس كند.
گاهى روزها نان ساده اى مى خوردم و پول آن را براى خريد كارت تلفن و زنگ زدن به بيتا خرج مى كردم. براى نخستين بار در زندگى ام عاشق شده بودم. آسمان لاجوردى دم صبح تورنتو ديگر برايم غريبه نبود، وقتى فكر مى كردم بيتا قرار است همسرم شود و تنهايى هايم را پر كند قند در دلم آب مى شد.
بيتا دختر زيباى ۲۳ ساله اى بود كه داشتم عشق را با نامش مى شناختم. طاقت غصه خوردنش را نداشتم.آن موقع داشت براى كنكور درس مى خواند. آنقدر دوستش داشتم كه تلفنى اشكال هاى زبان انگليسى و خيلى ديگر از درس هايش را برطرف مى كردم. فقط كافى بود بيتا اراده كند، حرفى بزند و خواسته اى داشته باشد، هرچه مى خواست برايش مى خريدم و پست مى كردم. رنگين كمان روزهاى آينده ام با بيتا رنگ مى گرفت. وقتى با او حرف مى زدم ناخودآگاه واژه ها شكلى عاشقانه به خود مى گرفت.
«دل من بى تابه واسه بودنى دوباره
واسه چت كردن با تو ديدن حرفهاى نابت
توى يك اتاق خسته آرمين تنها نشسته
بيتا خبر نداره برام ستاره داره
شعر مى گم براش شب و روز
توى يك اتاق بسته آرمين تنها نشسته
قاصدك كنار ديوار شوق ديدارو مى ياره
مى دونم هوار هوار دوستم داره....»
بيتا با شنيدن واژه هاى كنارهم چيده شده ام قربان صدقه ام مى رفت وشيرينى لحظه هايم چند برابر بيشتر مى شد. عشق من به بيتا براى شروين، رضا و شايد تمام آدمهاى روى زمين عجيب بود اما من عاشقانه از پشت صفحه كامپيوترو امواج دور و نزديك و چند سيم به بيتا دل بستم. ديگر پيچ و تاب درختها زير خروارها برف و سرما برايم عذاب آور نبود. با بيتا بهشت كوچك خانه مان را ساختيم. با تمام توان كارمى كردم. گاهى از شبها آنقدر بيدار مى ماندم كه فردايش دست هايم مى لرزيدند. وقتى تصميم گرفتم با بيتا ازدواج كنم به خانه بزرگترى رفتم. خانواده بيتا درجريان ارتباط ما قرار گرفتند. تلفنى بيتا را از پدرش خواستگارى كردم.
تمام وسايل خانه نو شد. به بيتا گفتم تو فقط خودت بيا.اين جا همه امكانات زندگى را آماده كرده ام.
وقتى از بيتا خواستگارى كردم تدريسم در يكى از دانشگاه هاى كانادا شروع شد.
لحظه هاى آمدن بيتا را هزاران بار در خواب و بيدارى مى ديدم. دلم مى خواست لحظه هايمان را با هم تقسيم كنيم، من درس بخوانم و بعد از چند سال به ايران برگرديم. درسند رسمى ازدواج قيد شد كه محل زندگى مان كانادا باشد. ۷۰۰ سكه بهار آزادى مهريه بيتا شد. رؤياها داشتند به حقيقت مى رسيدند. روز موعود رسيد.وقتى به فرودگاه رسيدم چشم هايم را بستم.فكرمى كردم با ديدن بيتا ازحال بروم. بيتا از نظر ظاهرى همانى بود كه در ذهنم مجسم كرده بودم. سردى نگاهش را در همان لحظه اول حس كردم اما شهامت باورش را نداشتم. اولش كمى احساس غريبگى داشتيم.
مدام من حرف مى زدم از روزهاى سخت دورى و انتظار. فكر مى كردم وقتى بيتا بيايد برايم حرف هاى زيادى دارد.
اما بيتا با آمدنش به كانادا خانه كوچكم را به جهنمى بزرگ تبديل كرد.بهانه هاى بچگانه مى آورد.
بالاخره يك روز لب به اعتراف باز كرد و گفت : اصلاً چهره تو با آنچه در ذهن ساخته بودم شباهتى ندارد.
بيتا مرا دوست نداشت و اين تلخى واقعيت روزهاى غمناك زندگى ام بود. بيتا براى بازگشت به ايران پافشارى مى كرد. برعكس تمام دختران هم سن و سال خود كه آرزوى بودن در اين شهر رنگارنگ را داشتند.
در كانادا چند دوست ايرانى پيدا كرد. سعى مى كرد به هر بهانه اى كه شده در خانه نماند.تحمل ديدنم را نداشت. بارها به او گفتم دوستان مناسبى براى خود پيدا نكرده و در اين كشور بايد خيلى مراقب خودش باشد اما لجبازى هايش تمامى نداشت. بهانه دورى مى آورد. دلش مى خواست برگردد.
هنوز عاشقانه دوستش داشتم اما عشق يك طرفه ام داشت هر دويمان را مى آزرد.
بيتا مى خواست براى ديدن خانواده اش كه وابستگى شديدى به آنها داشت به ايران بر گردد.طى چند ماه سه بار زنم به ايران رفت.
اما دفعه آخر به دليل اقامت بيش از ويزايش مجوز اقامت او باطل شد. حالا بيتا در خانه خواهرش زندگى مى كند. تنها عشق زندگى ام از من طلاق مى خواهد و ۷۰۰ سكه مهريه اش را. آسمان لاجوردى را نگاه مى كنم. بيتا را هنوز دوست دارم، مى دانم اشتباه است اما براى برگرداندن بيتا به استناد مواد قانونى از دادگاه خواسته ام زنم را به محل زندگى اش برگردانند. گل هاى پرده هاى صورتى اتاقم غم دارند. بيتا، كاش روزهايى كه دل به تو بستم مى دانستم روزى بى بهانه تركم مى كنى و براى گرفتن سكه هاى طلا از تمام لحظه هايى كه برايت بيدار مانده ام و كار كرده ام به سادگى مى گذرى...
كاش مى شد ابرها را برداشت و روى آسمان قلم زد، روى سقف صد هزاران صفحه هاى بى ريايى. مادر و بهترين باباى دنيا دلم برايتان تنگ شده. كاش بوديد و براى فرزند تنهايتان دعا مى كرديد. كاش بودنتان بر سر بى پناهى هايم سايه اى مى كشيد.پريشانم بيتا، برگرد...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |