چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۶ - ۱ شعبان ۱۴۲۸
Wed, Aug 15, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
رودررو
خانواده
يك ماجرا
دردادگاه
يك ماجرا
ازدواج پردردسر در ژاپن
308682.jpg
ايران واشقانى فراهانى

«لينا» به صورت معصوم ۲ دخترش نگاه انداخت. لبهايش به لبخند كم رنگى نشست. از روى صندلى برخاست و بى هدف در راهروى دادگاه خانواده شروع به حركت كرد. در چهره اش سايه اى از اندوه و نگرانى موج مى زد. دلش مى خواست گذشته را از خاطر ببرد اما... به ۱۳ سال پيش فكر كرد و تمام وجودش بى اختيار به لرزه افتاد. به صورت ۲ دخترش خيره مانده بود كه با صداى منشى دادگاه به خود آمد. «لينا» در حالى كه دست بچه هايش را گرفته بود وارد دادگاه شد و روى صندلى هاى رديف اول جا گرفت. شوهرش بى آن كه نگاهى به او بيندازد همراه وكيل جوانش، در رديف ديگرى نشست. صداى شوهرش قلب او را فشرد و اين اندوه تأثير عميقى روى او گذاشت.
مرد با صداى آميخته با خشم گفت: سالها پيش به دنبال يافتن شغلى مناسب به ژاپن رفتم و مدتى بعد با يك دختر جوان فيليپينى آشنا شدم. چندماه بعد هم زندگى مشتركمان را آغاز كرديم. در حالى كه صاحب ۲ دختر كوچك بوديم مجبور شدم به خاطر مشكلات مالى و با توافق همسرم او را به كشور خودش بفرستم. با هم قرار گذاشتيم پس از بهتر شدن اوضاع مالى همگى دور هم جمع شويم و زير يك سقف زندگى كنيم. بدين ترتيب روزهاى سخت زندگى من شروع شد. به اميد روزهاى شيرين آينده تمام وقت كار كردم و از اين كه هر ماه تمام درآمد خود را براى همسر و فرزندانم مى فرستادم احساس آرامش مى كردم. سال گذشته تصميم گرفتم به ايران بازگردم و پس از تماس هاى تلفنى مكرر با فيليپين متوجه حقيقت دردآورى شدم. زنم بعد از برگشت به كشورش تعهد خود را فراموش كرده و به صورت غيابى با حكم دادگاه از من طلاق گرفته بود. او ۲ سال بعد هم بدون اطلاع من فرزندانم را به پرورشگاه سپرد و خودش دوباره به ژاپن برگشت و مشغول كار شد . مرد با ناراحتى ادامه داد: با پيگيرى هاى زياد فهميدم زنم در ژاپن با مرد ايرانى ديگرى ازدواج كرده و چندسال بعد هم با شوهر دومش به كشور خودش بازگشته است. سپس با مراجعه به سفارت ايران ادعا كرده اند ۲ دخترم فرزندان مشترك شان هستند. در حالى كه تاريخ ثبت ازدواج شان چندسال بعد از تولد بچه ها بوده و دخترانم در آن زمان ۵ و ۶ ساله بوده اند. به اين ترتيب اين زن و مرد موفق شدند تا شناسنامه هاى ايرانى بچه ها را به نام خود ثبت كنند. وقتى به اين موضوع پى بردم، زنم را وادار به جدايى از آن مرد و ازدواج مجدد با خودم كردم. در حال حاضر هم تقاضا دارم تا در شناسنامه هاى دخترانم نام و فاميل پدر واقعى شان ثبت شود.
بغض «لينا» با شنيدن اظهارات شوهرش يكباره تركيد و در حالى كه بى صدا مى گريست از زن جوانى كه همراهش بود خواست تا حرف هايش را براى قاضى دادگاه ترجمه كند. او گفت: من هم به خاطر فقر مالى خانواده ام از كشور فقير و كارگرنشينى كه در آن زندگى مى كردم، راهى ژاپن شدم. مدتى بعد اين مرد از من خواستگارى كرد و چون من ذهنيت خوبى از مردهاى ايرانى داشتم در انتخاب خود ترديد نكردم. من از او تنها يك زندگى سالم و صادقانه مى خواستم. او را تكيه گاه مطمئنى مى دانستم اما در حالى كه دختر كوچكم تنها يك سال داشت و باز هم باردار بودم، شوهر ايرانى ام مرا از خانه بيرون كرد و گفت: به كشور خودت برگرد، من هم مدتى بعد مى آيم. او مرا به سرابى فريب داد و هرگز سراغ من و بچه هايش نيامد. خانواده فقيرم بى آزار و آبرودار بودند و من براى آن كه بويى ازناجوانمردى شوهرم نبرند، نزد آنها نرفتم. در غريبى و تنهايى دومين دخترم را به دنيا آوردم. تولد فرزند دوم مشكلات مرا ۲ برابر كرد و به خاطر اين كه از صبح زود تا پايان شب درگير نگهدارى و تر و خشك كردن بچه ها بودم، بيمار شدم. كسى را نداشتم از من حمايت كند و بيش از زمانى كه در خانه پدرم بودم، دچار فقر و فلاكت شدم. تمام آن روزها انتظار آمدن شوهرم را مى كشيدم، انتظارى دلتنگ و مرگ آور.
«لينا» در حالى كه آشكارا مى لرزيد، ادامه داد: شوهرم مرا فريب داده بود با اين كه برايش نامه هاى زيادى نوشته بودم اما نه جوابى مى داد و نه پولى مى فرستاد. كاملاً درمانده بودم. زجر مى كشيدم و به خاطر وضعيت بدى كه داشتم به ناچار جگرگوشه هايم را به بهزيستى سپردم. شوهرم مرا رها كرده بود، فرزندان كوچكم در يتيم خانه بودند و روى بازگشت به خانه پدرى را هم نداشتم. روزى هزار بار از خدا مرگ خودم را مى خواستم و از درد به خود مى پيچيدم. مجبور بودم اين واقعيت تلخ را بپذيرم. بالاخره با زحمت بسيار توانستم مغازه كوچكى اجاره كنم. به محض آن كه پس انداز مختصرى جمع كردم، دوباره به ژاپن سفر كردم و سراغ شوهرم را گرفتم. اما متوجه شدم او با زن ديگرى آشنا شده و من و فرزندانم را به فراموشى سپرده است.
«لينا» ادامه داد: به شوهرم گفتم خجالت نمى كشى كه بچه هايت در يتيم خانه اند و تو به دنبال خوشگذرانى هايت هستى؟ اما او با شنيدن اعتراض هايم مرا كتك زد و از خانه اش بيرون انداخت. گريه كنان در ژاپن آواره شدم و به بخت سياه خودم لعنت فرستادم. خودم را در مردابى گرفتار ديدم و تصميم به خودكشى گرفتم اما يك شب كه بالاى پل بزرگى ايستاده بودم و خودم را در انتهاى جاده تنهايى مى ديدم، صدايى آشنا اين سكوت مرگبار را شكست و مرا به زندگى برگرداند. يكى از دوستان قديمى ام بود. چند روز بعد توسط او در كارخانه اى مشغول به كار شدم. مدتى بعد باز مردى ايرانى در مسير زندگى ام قرارگرفت، با رفتار مردانه و غيرتمندش اعتماد مرا جلب كرد. كم كم به زندگى عادى برگشتم و با هم ازدواج كرديم. بعد به كمك شوهر دومم به فيليپين رفتم و بچه ها را از يتيم خانه پس گرفتم و براى آنها شناسنامه صادر شد. شوهر دومم با قلب مهربان و روح بزرگ خود دختران كوچكم را تحت حمايت قرار داد و براى آرامش آنها از هيچ محبت و تلاشى دريغ نكرد اما پس از چند سال سرو كله شوهر اولم پيدا شد و باز زندگى ام را به هم زد.
قاضى دادگاه خانواده تهران با شنيدن اظهارات اين زن و مرد دستور داد شوهر دوم اين زن فيليپينى كه از او جدا شده است، به دادگاه احضار شود. مرد آرام و با وقار در برابر قاضى ايستاد و با لحنى قاطع و مردانه گفت: اين زن در ژاپن تنها بود و به سختى كار مى كرد. من به خاطر نجابت و تلاش هاى وى تصميم به ازدواج گرفتم، درحالى كه از وضعيت مالى نسبتاً خوبى در ايران برخوردار بودم و خانواده ام انتظار داشتند تا هر چه زودتر برگردم و با يكى از دختران خوب فاميل ازدواج كنم. او به من گفت: قبلاً با مردى آمريكايى ازدواج كرده و دو فرزند دارد اما پدر بچه ها در جريان يك سانحه جان باخته است. پس از ثبت ازدواجمان با اين زن براى رضاى خدا و از سر دلسوزى به سراغ دختران كوچك او در يتيم خانه رفتم و با صرف هزينه زياد آنها را در دفاتر شهردارى آن كشور و سفارت ايران به عنوان فرزندان خود معرفى كردم. من اين كار را كردم تا اگر به كشورم برگشتم، خانواده ام اين ۲ دختر معصوم را به چشم فرزندان واقعى من و نوه هاى عزيز خود ببينند. پس از مدتى به ايران برگشتم و خانواده ام با ديدن همسر و فرزندانم شوكه شدند. آنها با تعجب از من سؤال كردند كه چرا هيچ وقت از تولد دخترانم براى آنها ننوشته ام و عكسى برايشان نفرستاده ام. اما من فقط از شيرين كارى هاى دخترانم و خاطرات خيالى تولد و بزرگ شدن آنها به خانواده ام گفتم. سعى زيادى كردم تا دو دختر بى گناه محبت گمشده را در آغوش پرمهر مادرم و قلب با صفاى پدرم بيايند. زندگى آرام و راحتى داشتيم اما يك سال بعد با پيدا شدن همسر اول زنم، زندگى گذشته او فاش شد. اين مرد ادعا كرد پدر بچه هاست و آبروى مرا برد. ادعاهاى اين مرد باعث شد پدرم دق كند. به همين خاطر براثر فشارهاى روحى، روانى اين مرد تصميم به جدايى از زنم گرفتم.
مرد ادامه داد: سال ها خانواده ام با آبرو و اعتبار زندگى كرده بودند اما مرد تازه وارد آبروريزى و رسوايى بزرگى براى من و خانواده ام به بار آورد. حال آن كه من فقط به نداى وجدانم گوش كردم و اعتقاد دارم دعاى اين زن و دختران معصومش زندگى ام را بيمه خواهد كرد. با همان اعتقاد هم مطمئنم اين مرد به خاطر مرگ ناگهانى پدرم و ضربه اى كه به خانواده ام زد، تاوان سنگينى خواهد داد.
قاضى دادگاه با شنيدن اظهارات حاضران در دادگاه و بررسى مدارك پرونده حكم داد:
۲ دختر فرزندان پدر اصلى خود هستند و از جهت ارث و ولايت حكم به انتساب آنان به وى صادر شد. پدر واقعى نيز بايد با طرح دادخواست در دادگاه هاى حقوقى براى گرفتن شناسنامه ديگرى براى فرزندان خود و حذف نام آنان از شناسنامه پدر فرضى شان اقدام كند.
آخر خط
308712.jpg
الهام آرمان

چمدانم را بستم. هيجان زده به مادر گفتم براى خوشبختى دختركوچولويت دعا كن. مادر زير لب زمزمه هايى مى كرد. دلش به اين ازدواج راضى نبود.نگاهش پر از حرف هاى ناگفته بود.سربسته گفت: «تو فقط ۱۴ سال دارى آذر.زندگى هزار و يك بازى داره.هنوز هم دير نشده.تا عقد نكردى يه بار ديگه خوب فكر كن. داداش امين هم يك ساعت پيش زنگ زد.مى گفت اگر آذر لب تر كنه تو آلمان بهترين شرايط تحصيل و زندگى را برايش فراهم مى كنيم. خواهش مى كرد تو رو راضى كنم كه برى...
اون يكى برادرت هم تو آمريكا كار وبارش خوب گرفته ماشاا...
مى گفت اگر آذر راضى بشه بياد من و زنم نغمه مى فرستيمش دانشگاه.آذر بايد درس بخونه.مى تونه بهترين زندگى رو داشته باشه.» در مقابل حرف ها و پيشنهادهاى مادر لبخند خفيفى زدم. نگاهش درخشان و پرجرأت بود. زندگى اما داشت مرا به طرف خود مى كشيد. وقتى رفتم به طرف آينه مادر نوازشم كرد و گفت : «عروسك خوشگل مادر برام بگو ببينم چى شد كه از بين اين همه خواستگار رنگارنگ و پولدارمرتضى را انتخاب كردى ؟» دلم نمى خواست بيشتر از آن درگير صحبت با مادر شوم. روسرى ام را محكم گره زدم.
پى فرصتى مى گشتم تا از عاشقى هايم براى مادر بگويم.اما شرم روى گونه هاى سفيدم نشسته بود. مادر جهيزيه دختر يكى يكدانه اش را زرد و سورمه اى چيد.
بابا سال ۵۹از دنيا رفت. روز قبل از عقدم مراسم سالمرگ گرفتيم. برادرهايم نتوانستند خود را به ايران برسانند. اما از همانجا برايمان پول مى فرستادند. رامين و امين گفتند هر چه در ايران هست مال آذر و مامان باشد.
خودمان در تهران زندگى مى كرديم.بابا خانه اى دركرج داشت كه ارث پدرى من شد. آخرين چمدان لباس هاى اعلا و نوى خانه پدرى را بستم. مرتضى آمد دنبالم. مادر اسپند دود كرد. وقتى مادرش نگاهم مى كرد ياد نگاه هاى خانم ناظم مى افتادم. آنقدر شيفته رفتار مؤدبانه و در عين حال سرد مرتضى شده بودم كه فكر مى كردم وقتى با هم زير يك سقف برويم ديگر هيچ وقت دلم براى درس و مشق تنگ نمى شود.
مرتضى ۱۲ سال از من بزرگتر بود. ۲ سال پيش از ازدواج براى ادامه تحصيل در رشته الكترونيك به آمريكا رفت اما مى گفت تحمل ديدن محيط آنجا را نداشته و بر گشته اما بعدها فهميدم از عهده هزينه تحصيل و زندگى برنيامده است.
وقتى قرار شد براى عقد به دفترخانه برويم پدرش هم بود. طبق قول و قرارها مراسم خاصى برگزار نشد.
خوب يادم هست وقتى براى نخستين بار پدرش را ديدم با شيطنت دخترانه در دل گفتم چه غول سنگينى ! مرتضى براى پدر و مادرش احترام زيادى قائل بود. پدرش رفتارهاى هيتلرى داشت. كسى حق نداشت روى حرفش حرف بزند. وقتى عاقد خطبه را خواند با تعجب گفت : مهريه يك جلد كلام الله مجيد، همين ؟ بعد در گوش دايى ام كه همراه مامان به محضر آمده بود گفت : «دخترتان خوب فكرهايش را كرده ؟زندگى شوخى بردار نيست ها...» دايى با تكان دادن سرگفت : «نمى دانم حاج آقا، چى بگم؟» به مادر چشم غره رفتم.دلم نمى خواست خانواده مرتضى بفهمند دايى و پسر دايى ام نيما براى خواستگارى از من پاشنه در خانه را درآورده اند و من جواب رد داده ام. آن روز در دفتر خاطراتم نوشتم : « و عشق آغاز شد...» بدون حلقه ازدواج، قرار بود همه چيز ساده ساده برگزار شود. مى خواستم تمام لحظه هاى پرشكوه زندگى ام با مردى پاك و صادق را تا آخر عمر در دفترچه خاطراتم به ثبت برسانم تا همه بدانند كه من چقدر خوشبختم. چمدان هايم را باز كردم. جهيزيه زرد و سورمه اى ام در خانه اى كوچك و اجاره اى در جنوبى ترين نقطه تهران چيده شد.
از اول چون مامان مى دانست مرتضى آهى در بساط ندارد به من گفت خانه ات را دركرج اجاره بده و اگر سر كار نرفتى دستت را براى ۲ ريال پول جلوى شوهرت دراز نكن. مرتضى قبل از ازدواج گفته بود وقتى زندگى مشتركمان شروع شد دوباره مى توانم درس بخوانم. اما هنوز يك ماه از زندگى مشترك نگذشته بود كه مادر شوهرم پا در يك كفش كرد كه من نوه مى خواهم. مادر خودم دورا دور هواى زندگى ام را داشت و مى گفت آذر سادگى نكنى به اين زودى ها بچه بياورى ها. اما پاشنه زندگى از همان روز اول بر روى حرف ها و دستورهاى مادر شوهرم ناهيد خانم مى چرخيد. مرتضى كار درست و حسابى نداشت. اما دوسال زندگى در آمريكا باعث شده بود زبان انگليسى اش قوى شود. به اصرار از او خواستم نگذارد زبان از يادش برود.
ماه اول زندگى باردار شدم.بيكارى مرتضى باعث شده بود هم خودم هم بچه ام سوء تغذيه بگيريم. مرتضى آن روزها به طور خصوصى زبان درس مى داد. نه مى پوشيدم، نه مى خوردم، نه مى گشتم. شوهرم مى خواست براى خود خانه اى داشته باشد. خانه اى قسطى خريد و هر ماه دو سوم درآمد مختصرش را براى قسط خانه مى داد. على، پسر اولم با هر سختى كه بود به دنيا آمد. تا ۸ سالگى على، شوهرم برايم يك سوزن هم نخريد. اجاره مختصر خانه پدرى، سوزن زدن به لباس هاى عروس براى سنگ و مونجوق دوزى تنها منبع درآمدمان بود. يك روز وقتى چراغ هاى خانه سوسو مى زدند حالم بد شد. فهميدم دوباره حامله هستم. مى خواستم تا على از آب وگل درنيامده بچه ديگرى نياوريم. اما مرتضى و مادرش اصراركردند كه بچه را نگه دارم. دردها مال من بود و شيرينى ها مال آن ها. مرتضى آدم مغرورى بود. گوشه گير و منزوى. اگر يكى از دور او را مى ديد فكر مى كرد فرشته اى از سياره دور است، اما اخلاق خوبى نداشت. خودخواهى درروحش شعله مى كشيد. اشتباه پشت اشتباه تكرار مى شد. بعد از على و محمد، پسر سومم رضا هم به دنيا آمد. تا ۱۲ سال بچه ها را به دندان مى گرفتم و پشت موتور مرتضى اين طرف و آن طرف مى رفتيم.
خرج بچه ها با من بود. با همان خانه كوچك ارثيه پدرى روزها را به سختى مى گذراندم. مرتضى نسبت به زندگى با من و بچه ها سرد شده بود. دست بزن هم داشت. با به دنيا آمدن پسر سومم حال روحى اش بدتر شد. وقتى رضا به دنيا آمد چند بار وحشيانه كتكم زد، سرم را شكست. يك روز از فرط ضعف در حياط افتاده بودم.فريادم در گلو خفه شده بود. وقتى داشتم از درد ناله مى كردم پدر شوهرم، تنها كسى كه شوهرم از او حساب مى برد در زد و آن شب با مرتضى حسابى دعوا كرد.
اشك هايم را در دفترچه خاطراتم مى نوشتم. شايد زندگى داشت با من شوخى مى كرد. مرد مهربان و فرشته خوى زندگى ام در آن لحظه هاى دردآور خيز برمى داشت و مشت هاى سنگينش را روى سرم مى كوبيد. قدم هاى سنگينش پسرهايم را مى ترساند. ارتباطم با برادرانم از همان موقع ازدواج قطع شد، مادر پيرم هم از دور هوايم را داشت. در آن شرايط جهنمى ناهيد خانم -مادر شوهرم - مدام از شهرستان ميهمان دعوت مى كرد و انتظار داشت سفره هاى رنگينى برايشان بچينم. سفره ها با خون دل من و بچه ها رنگ مى گرفت. سراپايم از درد مى لرزيد. مدتى بعد بيمارى، پدر مرتضى را از پا درآورد. مرگ او زندگى مان را تيره تر كرد. مرتضى در نبود پدرش رفتارهاى توهين آميزش را ادامه مى داد. وقتى با يك روانپزشك مشورت كردم گفت پدرشوهرت درمقابل رفتارهاى شوهرت مثل وزنه اى روى فنر بوده و با وضع پيش آمده نمى توان كنترلش كرد، بهتر است از او جدا شويد. مرگ پدرش هنوز روى زندگى ام تأثير داشت كه مادرش هم آلزايمر گرفت. ناهيد خانم تاج سر مرتضى بود پس نگهدارى از او به عهده من يعنى عروس بزرگ خاندان آن ها سپرده شد. يك روز با بچه ها در خانه نشسته بوديم كه ناگهان در باز شد. ناهيد خانم از خود اختيارى نداشت و كارهاى عجيبى انجام مى داد. هر چه سازگارى مى كردم بازهم نمى شد رفتارهايش را كنترل كنم. زجر مى كشيديم و لب تر نمى كرديم. مرتضى وقتى ناراحتى من و بچه ها را احساس كرد گفت : « ناراحتيد ؟ از خونه من بريد بيرون.»
كارد به استخوانم رسيده بود. على دانشگاه مى رفت، خرج تحصيلش را هم خودم مى دادم. آن روزها شرم داشتم كه به بقيه بگويم از راه كار كردن درخانه هاى مردم روزگار مى گذرانم. براى حفظ نجابت و درآوردن يك لقمه نان حلال ظرف هاى مردم را مى شستم و از آدم هاى پير پرستارى مى كردم. زندگى مثل چنگكى آهنين روح و جانم را در هم مى فشرد.
دردهاى خودم از يك طرف، ناله هاى هذيان آميز مادرشوهرم و شكست هاى پى درپى بچه هاى بزرگى كه از پدرشان كتك مى خوردند از طرف ديگر روزهايم را به بازى تلخى مى رساند. مرتضى چند بار در گوش پسر ها زد و پرده گوش محمد و رضا را پاره كرد. دستم به جايى بند نبود.
ناهيد خانم هم بعد از ۲سال عذاب كشيدن و عذاب دادن به ما براى هميشه چشم از دنيا بست. با مرگ او مرتضى ديوانه تر شد. فكر مى كرد ما مقصر مرگ مادرش هستيم. رفتارهاى ماليخوليايى اش او را به جانورى درنده تبديل كرده بود.
رضا افسردگى گرفت و نتوانست درسش را ادامه دهد اما همه بچه ها با هوش بودند. بنابراين سربازى رفت و با اين كه تا سوم راهنمايى بيشتر درس نخوانده بود به امور كامپيوترى مشغول شد. مرتضى را به حال خودش رها كرده بودم، ديگر وجودش برايم معنايى نداشت. فقط مى خواستم بچه ها را بزرگ كنم. چند بار از او شكايت كردم، اما....
حالا وقتى چمدان بسته ام را نگاه مى كنم دلم مى گيرد. ۲۷ سال از آن روزها گذشته. به آينه نگاه مى كنم. يادم مى افتد كه چقدر از روزهاى اوج و جوانى دور شده ام. در تمام اين مدت دروغ ،
تهمت ،نفرين و ناله شنيده ام. يادم مى آيد كه يك بار به دادگاه خانواده شكايت كردم و قاضى گفت حق با من است اما مرتضى با زيركى در شكايت هاى بعدى مرا متهم كرد. دست هايم را رو به آسمان بى انتها مى برم. چمدانم هنوز بسته است، مثل در دادگاه. كاش اين بار كه در دادگاه را باز مى كنند يكى پيدا شود وحق روزهاى از دست رفته ام را به من برگرداند جوانى از دست رفته ام فداى يك تار موى بچه ها...
دست هايم رو به آسمان است. بعد از ۲۷سال زندگى شوهرم در خانه مشتركى كه داريم براى خودش جوجه كباب درست مى كند و بچه هاى من فقط بو مى كشند. مرتضى اجاره خانه هايى را كه زجر كشيدن ما درست كرده مى گيرد و من براى دوريال پول بيشتر از صبح تا شب در خانه هاى مردم كار مى كنم. زندگى هنوز جاريست. اين را آبى پاك آسمان مى گويد. كاش قاضى غصه هاى بى انتهايم را از لابه لاى نوشته هاى پردردم بخواند و اين بار هم زيركى هاى شوهرم مردان قانون را به بازى نگيرد.
دردادگاه
به خاطر ۱۹ مثقال طلا
زن صيغه اى همسرش را زندانى كرد
308700.jpg
مردى كه زنى را به عقد موقت خود درآورده بود به خاطر ناتوانى در پرداخت مهريه ۱۹ مثقال طلا، روانه زندان شد .
چندى قبل زن ۴۷ ساله اى با مراجعه به شعبه ۲۶۸ دادگاه خانواده با تسليم دادخواستى به قاضى پرونده گفت: تاكنون ۲ بار ازدواج ناموفق داشته ام كه در ازدواج اول حق و حقوق قانونى ام از ميان رفت و من به همراه ۳ فرزندم آواره شديم.
وى در ادامه گفت: حدود ۱۳ سال پيش با همسر اولم كه يك معمار ساختمان بود در كاشان آشنا شدم و پس از مدتى با مهريه ۱۰۰ سكه طلا پاى سفره عقد نشستيم و پيوند زناشويى بستيم.
بعد از گذشت چند سال صاحب ۲ پسر و يك دختر شديم كه با آمدن بچه ها زندگى ما بهتر و شيرين تر شد و ما نيز احساس خوشبختى مى كرديم تا اين كه يك روز عصر جغد شوم روى بام خانه مان نشست.
با ديدن آن دل آشوب و نگران شدم كه همان روز خبر آوردند كه همسرم هنگام كار از طبقه هشتم يك آپارتمان مسكونى سقوط كرده و جان سپرده است.
حدود يك سال از ماجراى تلخ مرگ شوهرم گذشت و خانواده همسرم ديگر مثل سابق نبودند و ۲ برادر شوهرم با پرداخت مبلغ ناچيزى به عنوان سهم الورث، من و فرزندانم را با تمام سختى هاى روزگار تنها گذاشتند.
در حقيقت آنها خانه و مصالح فروشى شوهرم را به بهانه اين كه او بدهكار بوده فروختند و پول آن را هم ميان خودشان تقسيم كردند.
بدون اين كه مهريه من و حقوق فرزندان يتيمم را از ارثيه پدرشان پرداخت كنند. بنابراين ما نيز مجبور شديم براى كار و ادامه زندگى به تهران نقل مكان كنيم. از آن جا كه در تهران نيز جا و مكانى نداشتيم، مدتى را در مسافرخانه به سر برديم. اما با تمام شدن پولمان مجبور شديم در بوستان ها شب را به صبح برسانيم.
حدود يك ماه در تهران سرگردان بوديم تا اين كه يكى از دوستان همسرم را در تهران ديدم و با كمك او در يك شركت توليدى به عنوان بافنده مشغول به كار شدم. حدود ۴ ماه پيش در محل كارم با مرد ۴۸ ساله اى كه با شركت ما قرارداد همكارى داشت آشنا شدم و پس از مدتى دريافتم او حدود يك سال قبل به دليل اختلاف هاى خانوادگى همسرش را طلاق داده است.
اين مرد در يكى از اين ملاقات ها به من پيشنهاد ازدواج موقت داد و من هم به خاطر اين كه سرپرستى داشته باشم و بتوانم زندگى فرزندانم را تأمين كنم پيشنهاد او را پذيرفتم و با حضور در يكى از دفاتر ثبت ازدواج با مهريه ۱۹ مثقال طلا براى يك سال به عقد موقت او درآمدم. اين زن به قاضى دادگاه گفت: با گذشت چند هفته از ازدواج موقت مان به خاطر اين كه سرنوشت تلخ ازدواج اولم تكرار نشود و حق و حقوق قانونى ام از ميان نرود، از همسرم درخواست مهريه ۱۹ مثقال طلا را كردم كه او در ابتدا فكر كرد شوخى مى كنم، اما وقتى فهميد خواسته ام جدى است خانه را ترك كرد و رفت و ديگر بازنگشت. اكنون آقاى قاضى
براساس سند رسمى كه در دفتر خانه به ثبت رسيده است من مهريه ام را مى خواهم. شوهر اين زن صيغه اى در پاسخ به شكايت همسرش به قاضى دادگاه گفت: من وقتى فهميدم او و بچه هايش سرپناه و سرپرستى ندارند از سر دلسوزى و حمايت از آنها به او پيشنهاد ازدواج موقت دادم، اما نمى دانستم كه گرفتار چنين مشكل بزرگى خواهم شد. وى در ادامه گفت: در حال حاضر پولى در بساط ندارم كه بخواهم مهريه ۱۹ مثقال طلاى او را پرداخت كنم.
قاضى دادگاه پس از شنيدن اظهارات زن و مرد، به استناد قانون مدنى به دليل اين كه مهريه عندالمطالبه است، مرد را محكوم به پرداخت مهريه در حق همسر موقتش كرد. بر اساس همين گزارش، پرونده اين مرد براى اجراى حكم به دايره اجراى احكام مجتمع قضايى خانواده ارجاع شد و قاضى اجراى احكام مرد را به خاطر ناتوانى در پرداخت مهريه به زندان فرستاد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |