ياسر پوراسماعيل
* درباره لين رادر بيكر
لين بيكر در سال ۱۹۴۴ در جرجيا متولد شد؛ سال ۱۹۶۶ ليسانس رياضى را كامل كرد و سال ۱۹۷۲ دكتراى فلسفه گرفت. او در حال حاضر در دانشگاه ماساچوست تدريس مى كند؛ بيكر علاوه بر مقالات بسيارى كه نوشته است، چند كتاب هم منتشر كرده است: «نجات باور: نقدى بر فيزيكاليسم»، «تبيين گرايش ها: رهيافتى عملى به ذهن» و «اشخاص و ابدان: ديدگاه قوام». كتابى از او به نام «متافيزيك زندگى روزمره» به زودى (اكتبر ۲۰۰۷) منتشر خواهد شد. لين بيكر منتقد فيزيكاليسم است؛ او از ديدگاه ديگرى دفاع مى كند كه حالات ذهنى را ويژگى هاى شخص مى داند؛ اين ويژگى ها در گفته ها، افكار و اعمال شخص جلوه گر مى شوند. اين ديدگاه در حقيقت بخشى از ديدگاه متافيزيكى او به نام «واقع گرايى عملى» است. انتونى ميجرز كتابى را منتشر كرده است و در آن مجموعه مقالاتى را در نقد و بررسى ديدگاه بيكر گرد آورده است: «تبيين باور: لين بيكر و منتقدانش. »
* براى مطالعه بيشتر
كتاب «معرفت به خود و اين همانى خود» از شوميكر منبع خوبى براى اين همانى شخصى است:
مقالات و كتب فراوان ديگرى هم در اين مورد وجود دارد؛ كتاب نامه كاملى از آنها را مى توانيد در اين نشانى ببينيد:
http:// consc.net/biblio/3.html#3.7
در زندگى روزمره، موجوداتى را كه فكر، باور، ميل، عاطفه، قصد، حافظه و احساس دارند و بر اساس اين امور ذهنى «عمل» مى كنند، «شخص» مى ناميم و آنها را در برابر اين اعمال «مسئول» مى دانيم. اين تعريف بسيار كلى است؛ فيلسوفان در مورد جزئيات تعريف «شخص» اختلاف دارند. دانلد ديويدسن حداقل «عقلانيت» را معيار «شخص بودن» مى داند. عقلانيت به معناى سازگارى مجموعه باورها، ميل ها و اعمال شخص است (بنابراين، ديوانه اى كه افكار و اعمال منسجم ندارد، شخص نيست)؛ فقدان عقلانيت به معناى فقدان ذهن است و فقدان ذهن، به نوبه خود، به معناى فقدان «عمل» است؛ توجه داشته باشيد كه «عمل» (action) با رفتار (behavior) فرق دارد.عمل كارى است كه بر اساس قصد و التفات و باور انجام مى شود اما رفتار كارهايى را كه بدون قصد انجام مى شوند را هم در بر مى گيرد. براى مثال، اگر شما با قصد و اراده پايتان را بالا بياوريد، بالا رفتن پا را در اين مورد مى توان «عمل» دانست اما اگر ضربه اى به زانوى شما بخورد و پايتان به صورت انعكاسى (بدون اراده) بالا بيايد، اين يك عمل نيست بلكه صرفاً رفتار است. ديدگاه ديويدسن به كل گرايى در مورد شبكه باورها، ميل ها و اعمال منتهى مى شود؛ همه اين امور التفاتى بايد با يكديگر منسجم باشند تا «شخص» وجود داشته باشد.
با قطع نظر از تعريفى كه از شخص داريم، يكى از مسائل مهم در مورد «شخص» يا «خود» مسأله «اين همانى شخصى» است: چه معيارى وجود دارد كه شخص در زمان اول همان شخص در زمان دوم باشد؟ بگذاريد اين پرسش را به اين صورت مطرح كنيم: ما از لحاظ عرفى شخص را از زمان كودكى تا جوانى و پيرى شخص «واحدى» مى دانيم؛ در اين مسأله از نظر عرف عام ترديدى وجود ندارد ولى آنچه از نظر فلسفى مورد بحث است ملاك وحدت يا اين همانى شخص در زمان هاى مختلف است. آيا ملاك «اين همانى» ذهن است يا بدن فيزيكى؟
آيا حامد كه الآن در كلاس موسيقى نشسته است همان حامدى است كه پارسال در كلاس نقاشى شركت مى كرد؟ از كجا معلوم كه حامد كنونى بدلِ حامد واقعى نباشد؟ يا از كجا معلوم حامدِ پارسال حامد واقعى نباشد و در واقع من توهم ديدن او را در كلاس نقاشى داشته ام؟ دو نظريه كلى در مورد اين مسأله وجود دارد. اول: نظريه استمرار فيزيكى: حامد كنونى همان حامد پارسال است زيرا استمرار فيزيكى او است يعنى اگر بدن فيزيكى حامد را در گذشته ردگيرى كنيم به همان حامد پارسال مى رسيم. به عبارت ديگر، حامد كنونى و حامد پارسال در صورتى يكى هستند كه بدن هايشان از لحاظ زمانى و مكانى يكى باشند. دوم: استمرار روان شناختى: حامد كنونى همان حامد پارسال است زيرا حافظه، ويژگى هاى شخصيتى و توانايى هاى ذهنى واحدى دارند.
* اين همانى بدنى و اين همانى شخصى
حتى اگر شخص يا خود ضرورتاً بدن داشته باشد (يعنى رابطه بدن داشتن با شخص رابطه ضرورى باشد نه امكانى)، همچنان مى توان استدلال كرد كه اين همانى بدنى شرط لازمِ اين همانى شخصى نيست. اين كه ما بدن مرده را شخص نمى دانيم به روشنى نشان مى دهد كه اين همانى بدنى شرط كافى اين همانى شخصى نيست زيرا بدن مرده با بدن زنده از نظر جسمى اين همانى دارد اما شخصى كه در بدن زنده وجود داشت ديگر وجود ندارد. آزمون هاى فكرى مختلفى هم طراحى شده اند كه نشان مى دهند اين همانى بدنى شرط لازمِ اين همانى شخصى هم نيست. برخى آزمون هاى فكرى هم تباين مفهوم «خود» و «شخص» را نشان مى دهند.
آزمون هاى فكرى اى كه نشان مى دهند اين همانى بدن شرط لازم نيست بر ديدگاه جان لاك استوارند: از نظر لاك، آنچه در اين همانى شخصى مهم است استمرار روان شناختى است. سيدنى شوميكر آزمون فكرى زير را مطرح كرده است: فرض كنيد مغز براون با موفقيت به مغز رابينسن پيوند زده شده است. از نظر شهود، شخصى كه پس از اين پيوند باقى مى ماند شخص جديدى به نام «براونسن» است. اين شخص جديد خاطرات، توانايى ها و ويژگى هاى شخصيتى براون را حفظ مى كند. اين آزمون فكرى اين همانى بدنى را ملاك اين همانى شخصى مى داند زيرا بر اساس اين آزمون، مغز از اجزاء مهم بدن براى اين همانى است. اما آزمون هاى فكرى ديگر نشان مى دهند كه نقش مغز در حفظ اين همانى شخصى به اين خاطر است كه مجموعه خاصى از حالات روان شناختى را تحقق مى بخشد نه صرفاً به اين خاطر كه جزئى از بدن است. اين آزمون ها مشتمل بر ابزارهاى انتقال حالات مغزى هستند: معروف ترين نمونه اين قبيل آزمون هاى فكرى آزمونى است كه پارفيت طرح كرده است. فرض كنيد كه مغز شخصى به نام سعيد تقسيم مى شود و هر يك از نيمه هاى آن كه مشتمل بر خاطرات و ويژگى هاى شخصيتى سعيد و ساير حالات ذهنى او است، به بدن جديدى پيوند زده مى شود. دو شخصى كه در اثر اين پيوند به وجود مى آيند يعنى سعيد ۱ و سعيد ،۲ با سعيد از نظر روان شناختى استمرار دارند. با اين حال، روشن است كه سعيد ۱ و سعيد ۲ با هم اين همانى ندارند زيرا از لحاظ مكانى كاملاً متفاوت اند و زندگى هاى كاملاً جداگانه اى دارند. در اين كه سعيد به هر حال به نوعى در سعيد ۱ و سعيد ۲ همچنان باقى است ترديدى نيست زيرا اگر فرض كنيم كه يك نيمه از مغز سعيد به كلى نابود شود و نيمه ديگر به بدن جديدى پيوند زده شود قطعاً از لحاظ شهودى حكم به بقاى سعيد مى كنيم. پس در مورد فوق هم سعيد به يك معنا هنوز باقى است و هر دو شخص، سعيد ۱ و سعيد ،۲ استمرار شخص سعيد هستند.
نتيجه اى كه خود پارفيت از اين آزمون فكرى گرفت اين بود كه آنچه براى بقا مهم است اين همانى نيست بلكه استمرار روان شناختى است؛ و استمرار روان شناختى صرفاً به طور امكانى با اين همانى مطابق است. دو تفاوت ميان استمرار روان شناختى و اين همانى وجود دارد. اولاً اين همانى قابل تعدى است يعنى دو چيزِ اين همانى با يك چيز با هم اين همانى دارند در حالى كه استمرار روان شناختى قابل تعدى نيست؛ براى مثال، در آزمون فكرى فوق، سعيد ۱ و سعيد ۲ هر دو با سعيد استمرار روان شناختى دارند اما با يكديگر استمرار روان شناختى ندارند. ثانياً اين همانى تشكيك بردار نيست يعنى درجات قوى و ضعيف مختلفى ندارد در حالى كه استمرار روان شناختى مى تواند درجات قوى و ضعيف مختلفى داشته باشد؛ فرض كنيد سعيد ۱ و سعيد ۲ هر كدام به نوبه خود دوباره تقسيم مى شوند و همين طور اشخاص جديدترى پديد آيند مانند سعيد ۱-۲ و سعيد ۲-۲ يا سعيد ۳-۲-۲؛ در اين صورت، استمرار روان شناختى سعيد
۱ با سعيد بيشتر و قوى تر از استمرار روان شناختى سعيد
۱-۲ با سعيد است و استمرار روان شناختى سعيد ۲-۲ با سعيد بيشتر و قوى تر از استمرار روان شناختى سعيد
۳-۲-۲ با سعيد است.
در فلسفه ذهن، بحث هاى زيادى در مورد اين مثال پارفيت شده است. مهم ترين مشكلى كه از اين مثال ناشى مى شود اين است كه شخص چگونه بايد «خود»ش را تصور كند. اگر قرار باشد كه من فردا به همين صورت تقسيم شوم و بدانم كه شخصى كه از نيمه راست مغز من باقى مى ماند يك ميليارد تومان جايزه مى گيرد و شخصى كه از نيمه چپ من باقى مى ماند در زندان شكنجه مى شود، نمى توانم اميد نداشته باشم كه من همان نيمه راست از كار درآيم نه نيمه چپ. اما اين اميد مبتنى بر تصور دكارتى از شخص است: «من» بر آگاهى محضى دلالت مى كند كه من «مى دانم» در آينده با چيزى كه در حال حاضر اميدش را دارم اين همانى دارد. من اميدوارم كه نيمه راست مقرّ اين آگاهى باشد و نيمه چپ صرفاً شبيه آن باشد نه خود آن.
* ديدگاه قوام درباره شخص
لين بيكر در برابر دو ديدگاه غالب در مورد شخص (مادى انگارى كه شخص را اساساً مادى مى داند و مجردانگارى كه شخص را اساساً يك نفس غيرمادى و مجرد مى داند) به ديدگاه سومى قائل است: او اين ديدگاه را ديدگاه «قوام» (constitution) مى نامد. اين ديدگاه شبيه ديدگاه ماده و صورت ارسطو درباره نفس است؛ بر اساس ديدگاه قوام، رابطه شخص و بدن همانند رابطه مجسمه با سنگى است كه از آن ساخته شده است. مجسمه با سنگ وجوداً يكى است يعنى در واقع در اينجا دو چيز وجود ندارد: يكى مجسمه و ديگرى سنگ بلكه هر دو به وجود واحدى موجودند ولى با اين حال، اين دو ويژگى هاى متفاوتى دارند؛ ويژگى هايى وجود دارد كه سنگ آنها را ذاتاً دارد و مجسمه به تبع سنگ از آن ويژگى ها برخوردار است مانند سفتى خاص سنگ؛ همين مجسمه مى توانست از چوب يا پلاستيك ساخته شود و از اين مقاومت برخوردار نباشد (رابطه سنگ و مجسمه امكانى است نه ضرورى؛ به همين خاطر ميان آنها اين همانى وجود ندارد بلكه وحدت وجود دارد). همچنين ويژگى هايى وجود دارد كه مجسمه به طور ذاتى آنها را دارد و سنگ به طور ثانوى (يا اشتقاقى) از آنها برخوردار است مانند شكل خاص؛ اگر از اين سنگ مجسمه ساخته نشده بود، اين شكل خاص را نداشت. رابطه شخص و بدن هم به اين صورت است؛ بدن و ذهن (شخص) يكى هستند اما وحدت آنها امكانى است نه ضرورى. ويژگى هايى هستند كه ذهن ذاتاً آنها را دارد و بدن به تبع ذهن از آنها برخوردار است همان طور كه ويژگى هايى هستند كه بدن ذاتاً آنها را دارد و ذهن به تبع بدن از آنها برخوردار است.