|
گفت وگو با يكى از جوان ترين آزاده هاى جنگ تحميلى
جنگ تازه شروع شده
|
|
|
محسن جندقى
دكتر محمدرضا معيارى آزاده اى كه در فروردين ماه ۱۳۴۴ متولد شد و در فروردين ۱۳۶۲ به اسارت عراقى ها درآمد يكى از جوان ترين اسراى جنگ تحميلى كه دربند اسارت رژيم بعثى گرفتار شدند به شمار مى رود. البته شرايط دكتر معيارى براى اعزام داوطلبانه به جبهه و جنگ فرق مى كرد چرا كه او بنا به دلايلى از ۱۴سالگى به انگلستان رفته بود و حدود ۳ سال ساكن لندن بود. دوران بلوغ فكرى او در انگلستان شكل گرفت اما او در سال ۱۳۶۱ تصميم گرفت به جبهه اعزام شود. ۲۶ مردادماه سالروز ورود آزادگان به ميهن است . «جوان » با دكتر محمد معيارى آزاده اى كه ۷ سال و نيم در اسارت رژيم بعثى بود، به گفت وگو نشست.
* خيلى ها با خيالات خود گمان مى كنند اگر الآن جنگ اتفاق بيفتد هيچ جوانى مثل زمان وقوع جنگ تحميلى داوطلبانه به جبهه نمى رود. آن موقع چه نيرويى موجب شد جوانى مثل شما به جبهه برود؟ در سال ۱۳۵۹ جنگ آغاز شد و حدود يك سال و نيم طول كشيد كه به خودم بقبولانم كه به جبهه بروم. جوانانى كه داوطلبانه به جبهه مى رفتند بايد از خيلى چيزها مى گذشتند و به همين علت احتياج به فكر و كلنجار رفتن باخود داشتند. يعنى بايد سنگ هاى خود را وا مى كردند چرا كه جبهه و جنگ يك دنياى ديگر بود. شايد بعضى ها هم كه داوطلبانه به جبهه اعزام مى شدند با نخستين تير و تركشى كه مى ديدند انصراف مى دادند و برمى گشتند. اما كسانى كه باقى ماندند - كه تعدادشان كم نبود - واقعاً با طيب خاطر به جبهه مى آمدند. البته كسانى مثل من هم كه ايمان چندان قوى نداشتم خدا كمك كرد و به تدريج با محيط و شرايط آشنا شدم. مثلاً ابتدا تير خوردن كسى را ديدم بعد به ميدان مين واقعى رفتم و قطع شدن دست و پاى ديگرى را ديدم و پس از آن كه محيط برايم جا افتاد تكه تكه شدن فرمانده مان را مشاهده كردم. اين طورى خدا كمك كردو بدون مشكل خاصى پذيرفتم كه بايد در جبهه و جنگ حضور داشته باشم اما با اين موضوع كه بعضى ها خيال مى كنند جوانان امروز به جنگ نمى روند مخالفم. اگر جنگى رخ دهد جوانان ما باز هم به جبهه و جنگ مى روند. * همه مى گويند جبهه كشش خاصى داشت . اين كشش يعنى چه؟ من هم جوان بودم كه جبهه رفتم و شايد مشغوليات فكرى يك جوان بسيار زياد باشد اما شايد باورتان نشود كه وقتى براى گذراندن مرخصى به خانه برمى گشتيم براى بازگشت به جبهه لحظه شمارى مى كرديم. اين كشش يعنى به دنياى ديگر رفتن. وقتى به مرخصى مى آمدم و به دور از تعلقات نظامى مى ديدم كه شهر چه آرام است و انگار اتفاقى نيفتاده است. اين همان دنيا بود اما جبهه يك دنياى ديگرى بود كه مى خواستيم هر چه سريع تر برگرديم. * آيا فيلم اخراجى ها را ديده ايد؟ واقعاً از همه قشر در جبهه حضور داشتند؟ بله فيلم جالبى بود. در جبهه از بچه سوسول گرفته تا كسى كه به او لات سركوچه مى گفتند هم حضور داشتند. رزمنده هاى ما انسان بودند و اين ارزش كارشان را بالا مى برد. فرشته به علت عصمتى كه دارد به دنيا تعلق خاطر ندارد اما اين كه انسان باشيد و با وجود اين كه كشش دنيوى نيز تأثيرگذار باشد بتوانيد تصميم بگيريد كه به جبهه برويد، ارزش كار را بالا مى برد. در جبهه همه قشرى حضور داشتند اما تمام آنها يك هدف را دنبال مى كردند و اتحاد واقعى وجود داشت. به نظر من اين زيباست كه از بچه مذهبى تا بچه سوسول به خاطر يك هدف كه مقدس هم است، تلاش كنند. به نظر من جبهه يك مسيرى را نشان مى داد كه همه ناخودآگاه در آن قرار مى گرفتند. *آيا مى توان نه با جنگ بلكه در صلح به چنين اتحادى دست پيدا كرد؟ چرا نشود؟ اما كار خيلى مشكل شده. آن موقع يك عراقى جلوى ما بود و مى دانستيم كه دشمن است اما الآن با دشمنى روبه رو هستيم كه آن را نمى بينيم. شايد خيلى ها وقتى اسم تهاجم فرهنگى را بشنوند، بگويند باز هم تهاجم فرهنگى؟! اما بايد باور كنيم كه دشمنى وجود دارد. شما اگر با دشمنى كه مى بينيد بجنگيد راحت تر هستيد يا با دشمن نامريى؟ شما كه جوان هستيد نمى توانيد الآن را با ۲۰ سال پيش مقايسه كنيد. واقعاً ما مورد حمله واقع شديم و دشمن وارد خانه هايمان شده است. نمى بينيد؟ اين كه دشمن براى ما برنامه ريزى مى كند كه از طريق فرهنگى با ما بجنگد شوخى نيست. او مدت ها پيش جنگ را آغاز كرده و ما هنوز باور نكرده ايم. مطمئناً ايجاد اتحاد در حال حاضر سخت تر اما شدنى است. يكى از مشكلات درگيرى با ماديات است. خودم را مى گويم. اگر در رفاه هستيم رفاه بيشترى مى خواهيم. مى خواهيم خانه و ماشين مان را عوض كنيم و بيشتر و بيشتر مى خواهيم. معنويت در سايه قرار مى گيرد و بدون اعتقادات اتحاد سخت تر مى شود. نداشتن احساس اجراى عدالت نيز يكى ديگر از مشكلات است. الآن به گونه اى شده كه اگر عدالت درباره كسى هم اجرا شود اما اين احساس را ندارد، فكر مى كند بايد بيش از اين ها به او تعلق مى گرفت. *چرا جوان آن موقع سطح توقعات بسيار كمى نسبت به الآن داشت؟ طبيعى است كه در دوران سختى كسى توقع چندانى ندارد. ما زمانى كه جبهه رفتيم فكر نمى كرديم كه حقوق هم مى دهند. يعنى تا ۳ ماه اول حتى براى حقوق مراجعه نكردم تا اين كه پيغام دادند چرا فلانى حقوقش را نمى گيرد. *در كدام عمليات اسير شديد؟ در عمليات والفجر يك، من و چند نفر، زيادى جلو رفته بوديم و زمانى كه دستور عقب نشينى صادر شد ما متوجه نشديم. وقتى كه خورشيد طلوع كرد ديديم كسى اطراف ما نيست و از سوى عراقى ها محاصره شديم. حدود ۸ نفر بوديم كه به اسارت عراقى ها درآمديم. در لحظه اسارت يك عراقى گلنگدن را كشيد و قصد داشت همه ما را بكشد اما ۲ عراقى ديگر جلوى ما ايستادند و نگذاشتند كه شهيد شويم. حدود ۷ سال و نيم در اردوگاه هاى موصل اسير بوديم كه خبر آوردند كه در سال۱۳۶۹ بايد به ايران برگرديم. *آيا عراقى ها در اسارت با اعتقادات اسرا كار داشتند؟ بله. آنها تلويزيون مى گذاشتند و مجبورمان مى كردند كه برنامه هاى ناجور را ببينيم اما اعتقاد بچه ها به گونه اى بود اگر هم مجبور بودند به سمت تلويزيون نگاه كنند كنار آن را مى ديدند يا چشم هاى خود را تار مى كردند. البته اين را بگويم كه هيچ كس مانع ديدن چنين برنامه هاى تلويزيونى نمى شد و هر كس دلش مى خواست مى توانست ببيند اما آنها مبارزه مى كردند. هم با دشمن و هم با هواى نفس... * اما الآن خيلى ها به ماهواره دسترسى دارند و... اين همان جنگى است كه آغاز شده است. نمى گوييم ماهواره بد يا خوب است چرا كه منظور همان برنامه هاى متعارف است. آيا باورتان مى شود كه جنگ آغاز شده است؟ تهاجم فرهنگى دارد به تهاجم اعتقادى تبديل مى شود. دشمن با اعتقادات ما هم كار دارد و قبح بسيارى چيزها ريخته شده. فكر مى كنيد گذشت روزگار موجب ريخته شدن قبح شده است؟ مطمئن باشيد همان جنگى كه گفتم خيلى پيشرفت كرده و بايد به فكرش باشيم. * حتماً اعتقاد داريد دوران اسارت نيز براى خودش يك دانشگاه بود؟ دوره اسارت يك دانشگاه واقعى بود. اگر از معنويات آنجا بگذريم كه دست نيافتنى است بايد بگويم كه من دوران راهنمايى و دبيرستان خود را در اسارت گذراندم. متأسفانه وقتى به انگلستان رفتم نتوانسته بودم درس بخوانم . تا دوم راهنمايى درس خوانده بودم كه به جبهه اعزام شدم اما در اسارت هر كس چيزى بلد بود به ديگران ياد مى داد. من در اسارت درس هاى فيزيك ـ شيمى ـ عربى و حتى سطح مقدماتى دروس حوزوى را خواندم. چون انگليسى بلد بودم استاد زبان شدم و در آن دوران انگليسى ياد مى دادم. در آنجا همه استاد چيزى بودند. مثلاً يك نفر استاد رياضى داشتيم و ديگرى استاد شيمى بود. آنجا اجبارى در كار نبود و همه با جان و دل درس مى خواندند. پس از آزادى نيز درس هاى دبيرستان را امتحان دادم و يك سال پس از آن نيز ديپلم گرفتم. * آيا دوست داريد به آن روزها برگرديد؟ آن روزها گذشت اما نمى توان فراموش كرد اما خيلى دوست دارم كه به آن دوران برگردم چون همان كشش هنوز هم اثر خودش را دارد.
نظروپيشنهادهاى خودرادرباره صفحه جوان باشماره ۸۸۷۶۱۱۹۵ ياازطريق نشانى الكترونيكى javan@icpi.irبامادرميان بگذاريد.
|