چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۶ - ۱ شعبان ۱۴۲۸
Wed, Aug 15, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
رودررو
خانواده
گفت وگو با يكى از جوان ترين آزاده هاى جنگ تحميلى
متوقف نشويد
308703.jpg
مايكل جوردن ترجمه: تهمينه مهربانى

من همان طورى تمرين مى كنم كه قرار است در روز مسابقه بازى كنم. اين دو را نمى شود از هم تفكيك كرد. نمى شود در تمرين روشى را دنبال كنى و بعد در آن لحظات پر از فشار درون بازى هاى حساس، جور ديگرى عمل كنى. ولى خيلى ها روششان برعكس است و براى همين هم شكست مى خورند. زندگى هم همين طور است. ما خيلى فرصت تمرين نداريم بنابراين بايد هميشه طورى عمل كنيم كه انگار روز مسابقه است، يعنى به بهترين شكلى كه در امكانمان هست عمل كنيم. انسان اگر قرار است به چيز ارزشمندى برسد، حتماً سر راهش موانعى خواهد داشت. هيچ انسانى نيست كه به مشكل برنخورده باشد، مگر اين كه زندگى نكرده باشد.
ولى موانع نمى توانند و نبايد شما را متوقف كنند. اگر به يك ديوار رسيديد، برنگرديد، سعى كنيد از آن بالا برويد، يا سوراخى در آن ايجاد كنيد يا آن را دور بزنيد. هيچ ديوارى آن قدر بلند نيست كه يك انسان با اعتماد و كارآمد نتواند از آن عبور كند.
گفت وگو با يكى از جوان ترين آزاده هاى جنگ تحميلى
جنگ تازه شروع شده
308685.jpg
محسن جندقى

دكتر محمدرضا معيارى آزاده اى كه در فروردين ماه ۱۳۴۴ متولد شد و در فروردين ۱۳۶۲ به اسارت عراقى ها درآمد يكى از جوان ترين اسراى جنگ تحميلى كه دربند اسارت رژيم بعثى گرفتار شدند به شمار مى رود.
البته شرايط دكتر معيارى براى اعزام داوطلبانه به جبهه و جنگ فرق مى كرد چرا كه او بنا به دلايلى از ۱۴سالگى به انگلستان رفته بود و حدود ۳ سال ساكن لندن بود. دوران بلوغ فكرى او در انگلستان شكل گرفت اما او در سال ۱۳۶۱ تصميم گرفت به جبهه اعزام شود. ۲۶ مردادماه سالروز ورود آزادگان به ميهن است . «جوان » با دكتر محمد معيارى آزاده اى كه ۷ سال و نيم در اسارت رژيم بعثى بود، به گفت وگو نشست.

* خيلى ها با خيالات خود گمان مى كنند اگر الآن جنگ اتفاق بيفتد هيچ جوانى مثل زمان وقوع جنگ تحميلى داوطلبانه به جبهه نمى رود. آن موقع چه نيرويى موجب شد جوانى مثل شما به جبهه برود؟
در سال ۱۳۵۹ جنگ آغاز شد و حدود يك سال و نيم طول كشيد كه به خودم بقبولانم كه به جبهه بروم. جوانانى كه داوطلبانه به جبهه مى رفتند بايد از خيلى چيزها مى گذشتند و به همين علت احتياج به فكر و كلنجار رفتن باخود داشتند. يعنى بايد سنگ هاى خود را وا مى كردند چرا كه جبهه و جنگ يك دنياى ديگر بود. شايد بعضى ها هم كه داوطلبانه به جبهه اعزام مى شدند با نخستين تير و تركشى كه مى ديدند انصراف مى دادند و برمى گشتند. اما كسانى كه باقى ماندند - كه تعدادشان كم نبود - واقعاً با طيب خاطر به جبهه مى آمدند. البته كسانى مثل من هم كه ايمان چندان قوى نداشتم خدا كمك كرد و به تدريج با محيط و شرايط آشنا شدم. مثلاً ابتدا تير خوردن كسى را ديدم بعد به ميدان مين واقعى رفتم و قطع شدن دست و پاى ديگرى را ديدم و پس از آن كه محيط برايم جا افتاد تكه تكه شدن فرمانده مان را مشاهده كردم. اين طورى خدا كمك كردو بدون مشكل خاصى پذيرفتم كه بايد در جبهه و جنگ حضور داشته باشم اما با اين موضوع كه بعضى ها خيال مى كنند جوانان امروز به جنگ نمى روند مخالفم. اگر جنگى رخ دهد جوانان ما باز هم به جبهه و جنگ مى روند.
* همه مى گويند جبهه كشش خاصى داشت . اين كشش يعنى چه؟
من هم جوان بودم كه جبهه رفتم و شايد مشغوليات فكرى يك جوان بسيار زياد باشد اما شايد باورتان نشود كه وقتى براى گذراندن مرخصى به خانه برمى گشتيم براى بازگشت به جبهه لحظه شمارى مى كرديم. اين كشش يعنى به دنياى ديگر رفتن. وقتى به مرخصى مى آمدم و به دور از تعلقات نظامى مى ديدم كه شهر چه آرام است و انگار اتفاقى نيفتاده است. اين همان دنيا بود اما جبهه يك دنياى ديگرى بود كه مى خواستيم هر چه سريع تر برگرديم.
* آيا فيلم اخراجى ها را ديده ايد؟ واقعاً از همه قشر در جبهه حضور داشتند؟
بله فيلم جالبى بود. در جبهه از بچه سوسول گرفته تا كسى كه به او لات سركوچه مى گفتند هم حضور داشتند. رزمنده هاى ما انسان بودند و اين ارزش كارشان را بالا مى برد. فرشته به علت عصمتى كه دارد به دنيا تعلق خاطر ندارد اما اين كه انسان باشيد و با وجود اين كه كشش دنيوى نيز تأثيرگذار باشد بتوانيد تصميم بگيريد كه به جبهه برويد، ارزش كار را بالا مى برد. در جبهه همه قشرى حضور داشتند اما تمام آنها يك هدف را دنبال مى كردند و اتحاد واقعى وجود داشت. به نظر من اين زيباست كه از بچه مذهبى تا بچه سوسول به خاطر يك هدف كه مقدس هم است، تلاش كنند. به نظر من جبهه يك مسيرى را نشان مى داد كه همه ناخودآگاه در آن قرار مى گرفتند.
*آيا مى توان نه با جنگ بلكه در صلح به چنين اتحادى دست پيدا كرد؟
چرا نشود؟ اما كار خيلى مشكل شده. آن موقع يك عراقى جلوى ما بود و مى دانستيم كه دشمن است اما الآن با دشمنى روبه رو هستيم كه آن را نمى بينيم. شايد خيلى ها وقتى اسم تهاجم فرهنگى را بشنوند، بگويند باز هم تهاجم فرهنگى؟! اما بايد باور كنيم كه دشمنى وجود دارد. شما اگر با دشمنى كه مى بينيد بجنگيد راحت تر هستيد يا با دشمن نامريى؟ شما كه جوان هستيد نمى توانيد الآن را با ۲۰ سال پيش مقايسه كنيد. واقعاً ما مورد حمله واقع شديم و دشمن وارد خانه هايمان شده است. نمى بينيد؟ اين كه دشمن براى ما برنامه ريزى مى كند كه از طريق فرهنگى با ما بجنگد شوخى نيست. او مدت ها پيش جنگ را آغاز كرده و ما هنوز باور نكرده ايم. مطمئناً ايجاد اتحاد در حال حاضر سخت تر اما شدنى است. يكى از مشكلات درگيرى با ماديات است. خودم را مى گويم. اگر در رفاه هستيم رفاه بيشترى مى خواهيم. مى خواهيم خانه و ماشين مان را عوض كنيم و بيشتر و بيشتر مى خواهيم. معنويت در سايه قرار مى گيرد و بدون اعتقادات اتحاد سخت تر مى شود. نداشتن احساس اجراى عدالت نيز يكى ديگر از مشكلات است. الآن به گونه اى شده كه اگر عدالت درباره كسى هم اجرا شود اما اين احساس را ندارد، فكر مى كند بايد بيش از اين ها به او تعلق مى گرفت.
*چرا جوان آن موقع سطح توقعات بسيار كمى نسبت به الآن داشت؟
طبيعى است كه در دوران سختى كسى توقع چندانى ندارد. ما زمانى كه جبهه رفتيم فكر نمى كرديم كه حقوق هم مى دهند. يعنى تا ۳ ماه اول حتى براى حقوق مراجعه نكردم تا اين كه پيغام دادند چرا فلانى حقوقش را نمى گيرد.
*در كدام عمليات اسير شديد؟
در عمليات والفجر يك، من و چند نفر، زيادى جلو رفته بوديم و زمانى كه دستور عقب نشينى صادر شد ما متوجه نشديم. وقتى كه خورشيد طلوع كرد ديديم كسى اطراف ما نيست و از سوى عراقى ها محاصره شديم. حدود ۸ نفر بوديم كه به اسارت عراقى ها درآمديم. در لحظه اسارت يك عراقى گلنگدن را كشيد و قصد داشت همه ما را بكشد اما ۲ عراقى ديگر جلوى ما ايستادند و نگذاشتند كه شهيد شويم. حدود ۷ سال و نيم در اردوگاه هاى موصل اسير بوديم كه خبر آوردند كه در سال۱۳۶۹ بايد به ايران برگرديم.
*آيا عراقى ها در اسارت با اعتقادات اسرا كار داشتند؟
بله. آنها تلويزيون مى گذاشتند و مجبورمان مى كردند كه برنامه هاى ناجور را ببينيم اما اعتقاد بچه ها به گونه اى بود اگر هم مجبور بودند به سمت تلويزيون نگاه كنند كنار آن را مى ديدند يا چشم هاى خود را تار مى كردند. البته اين را بگويم كه هيچ كس مانع ديدن چنين برنامه هاى تلويزيونى نمى شد و هر كس دلش مى خواست مى توانست ببيند اما آنها مبارزه مى كردند. هم با دشمن و هم با هواى نفس...
* اما الآن خيلى ها به ماهواره دسترسى دارند و...
اين همان جنگى است كه آغاز شده است. نمى گوييم ماهواره بد يا خوب است چرا كه منظور همان برنامه هاى متعارف است. آيا باورتان مى شود كه جنگ آغاز شده است؟ تهاجم فرهنگى دارد به تهاجم اعتقادى تبديل مى شود. دشمن با اعتقادات ما هم كار دارد و قبح بسيارى چيزها ريخته شده. فكر مى كنيد گذشت روزگار موجب ريخته شدن قبح شده است؟ مطمئن باشيد همان جنگى كه گفتم خيلى پيشرفت كرده و بايد به فكرش باشيم.
* حتماً اعتقاد داريد دوران اسارت نيز براى خودش يك دانشگاه بود؟
دوره اسارت يك دانشگاه واقعى بود. اگر از معنويات آنجا بگذريم كه دست نيافتنى است بايد بگويم كه من دوران راهنمايى و دبيرستان خود را در اسارت گذراندم. متأسفانه وقتى به انگلستان رفتم نتوانسته بودم درس بخوانم . تا دوم راهنمايى درس خوانده بودم كه به جبهه اعزام شدم اما در اسارت هر كس چيزى بلد بود به ديگران ياد مى داد. من در اسارت درس هاى فيزيك ـ شيمى ـ عربى و حتى سطح مقدماتى دروس حوزوى را خواندم. چون انگليسى بلد بودم استاد زبان شدم و در آن دوران انگليسى ياد مى دادم. در آنجا همه استاد چيزى بودند. مثلاً يك نفر استاد رياضى داشتيم و ديگرى استاد شيمى بود. آنجا اجبارى در كار نبود و همه با جان و دل درس مى خواندند. پس از آزادى نيز درس هاى دبيرستان را امتحان دادم و يك سال پس از آن نيز ديپلم گرفتم.
* آيا دوست داريد به آن روزها برگرديد؟
آن روزها گذشت اما نمى توان فراموش كرد اما خيلى دوست دارم كه به آن دوران برگردم چون همان كشش هنوز هم اثر خودش را دارد.

نظروپيشنهادهاى خودرادرباره صفحه جوان باشماره ۸۸۷۶۱۱۹۵ ياازطريق نشانى الكترونيكى javan@icpi.irبامادرميان بگذاريد.
اون روى غيرت
308697.jpg
يادم مياد وقتى ۱۵-۱۴ ساله بوديم، از در خونه كه مى رفتيم بيرون، سرمون پائين بود و احترام همه رو داشتيم. تا ۴۰ خونه اون طرف تر از خودمون رو همسايه حساب مى كرديم و اگه كسى به خانم ها يا دخترهاى همسايه نگاه چپ مى كرد، با بر و بچه ها دخلش رو مى آورديم.
البته نه فقط محله ما، اكثر محله ها همين طور بود. خيلى كم پيش مى اومد كه كسى جرأت داشته باشه به ناموس مردم توهين كنه.
نمى دونم مردم اون موقع ها چى مى خوردن (البته بهتر بگم، چى نمى خوردن!) كه بيشتر، حرمت ها رو حفظ مى كردن.
الآن زمونه طورى شده كه اصلاً آدم خجالت مى كشه توصيف كنه!
طرف، ماشين باباش رو مى ندازه زير پاش و همه حرمت ها رو باهاش له مى كنه. همچين جلوى پاى ناموس مردم مى گازه و ويراژ مى ده كه انگار خودش خواهر - مادر نداره.
اصلاً معلوم نيست اين همه بوق براى چى توى خيابون ها به صدا درمياد و چراغ راهنماى ماشين ها واسه چى چشمك مى زنه؟!
حالا هى سرت رو بنداز پائين و بگو استغفرالله! مگه فايده داره؟
هرچى به طرف مى گم آخه آدميزاد! مگه تو كار و زندگى ندارى كه دنبال زن و بچه مردم راه مى افتى؟ اصلاً به خوردش نمى ره كه نمى ره.
حالا اگه به همين آدم بگى كه يه نفر واسه خواهرت چشمك زده، غيرتش به جوش مياد و ميگه: كى بود؟ كجا بود؟ هر كى بوده غط كرده؟ آروم باش داداش! تند نرو! واسه ماشينت ضرر داره. هر طور با ناموس مردم تا كنى، همون طور با ناموست تا مى كنن.
چطور وقتى باباى طرف رو مى بينى، سوسك مى شى و بوق كه سهله، جيك هم نمى زنى؟! فرض كن باباهه هميشه همراه زن و بچه اش باشه اون وقت مى خواهى چى كار كنى؟
يارو با كمال بى شرفى، توى خونه همسايه دوربين مى اندازه و... استغفرالله! آدم دلش مى خواد خرخره اون بى همه چيز رو بجوه!
آخه به تو هم مى گن آدم؟ اگه مخترع دوربين مى دونست كه قراره يه روزى آدم ها با دوربين اين كارها رو بكنن، همون موقع به نشانه اعتراض خودكشى مى كرد و از صحنه خودكشى خودش فيلم مى گرفت! هر چى به طرف ميگى، آقا! چشمات رو درويش كن! ميگه: درويشه چشماش ضعيف شد، رفت دكتر، فايده نداشت. بعدش هم كور شد و الآن توى قبر، هفت كفن پوسونده!
خب، آخه من به اين آدم چى بگم؟ يعنى واقعاً علم توى اين ۷ ، ۸ ، ۱۰ سال اين قدر پيشرفت كرده كه همه چيز رو عوض كرده؟ پرونده غيرت بسته شده. احترام ها ساندويچ شده و حرمت ها پيتزا!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |