شاه شوريده سران خوان من بى سامان را
زانكه در كم خردى از همه عالم بيشم
«حافظ»
از آن مرد شوريده سر سخنى نشنيده ايد؟ كه در پيشين روز روشن، چراغى افروخته بود و به سوى آشفته بازارى دويده و دمادم فرياد مى زد: خداى را جويم! خداى را جويم! اين گفته مرد شوريده سر، كسانى را كه در آنجا به گرد هم فراز آمده بودند، چون به خدا باور نداشتند، به خنده هاى بلندى واداشت. در اين ميان، يكى مى گفت: پس مگر خدا گم شده است؟ و ديگرى مى گفت: پس مگر او كودكانه به گريزپايى پرداخته است؟ و سومى مى گفت: پس مگر او به كشتى نشسته و به جايى ديگر «فرنافته» است.
بدين سان بود كه مردم اين آشفته بازار درهم و برهم جيغ و داد مى كشيدند و خنده هاى بلند سر مى دادند. آنگاه مرد شوريده سر، به ميان آنها برجست و خيره بدانها نگريستن گرفته، چنين گفت: خدا كجاست؟ هان! بايد كه به شما بگويم ما او را كشته ايم. شما و من. ما همه كشتار اوييم. از اين كشتار دريا را چه سان پاك توانيم شست؟ آن كيست كه به ما ابرى تواند داد تا همه كناره را بدان پاك شوييم؟ كنون به كجا مى گرديم؟ اين چه بود كه كرديم؟ آنگه كه زمين را از خورشيد آن بازستانديم، كنون زمين به چه سو مى جنبد؟ و كنون ما به چه سوست كه مى پلكيم؟ اين خود دور از همه خورشيدها نيست كه همى پرتاب مى شويم؟ اين خود فراپس، فراپيش، فراچپ، فراراست، فراهرسو. آيا ديگر بالا و پائينى هم هست؟ آيا ديگر به يك نيستى بى پايان نيست كه سرگشته و سراسيمه درافتاده ايم؟
اين خود يك تهى گاه نيست كه ما را در مى كشد؟ آيا هوا سردتر نشده؟ و شب بيشتر و بيشتر فرا نمى رسد؟ آيا در پيشين روز روشن چراغى افروخته نبايد آيد؟ آيا از جيغ و داد گوركنانى كه خداى را به گور مى سپارند، بانگى نمى شنوى؟ از بوى پوسيدگى خدايى هيچ نمى شنوى؟ خدايان هم مى پوسند (مى فتالند، فساد مى پذيرند) خدا مرده است! و خدا مرده باز مى ماند و اين ماييم كه او را ميرانده ايم و ما چه سان خود را از اين كشتار دلجويى توانيم داد؟ ما مرگى ميدار همه مرگى ميداران هرچه «اهراى تر» و هرچه «اشوتر» و هرچه تواناتر از آنچه تاكنون در جهان دارا بوده ايم، اين كه زير تيغ بى دريغ ماست كه خون آلود است و اين خون را آن كيست كه از ما پاك تواند شست و آنچه جشن هاى گناه شويى و اهراى بازى هايى كه در آينده آشكار بايد گردد؟ سترگى اين كار براى ما آيا بيش از اندازه سترگ نيست؟ آيا نه چنان است كه ما خود ميرانده ايم و مى بايد خدايانى گرديم تا شايستگى خدايان پيدا توانيم كرد. از اين كار سترگ تر هيچ كار نبوده است و آن كه به پاداش اين كار بزرگ پس از ما زاده خواهد شد، بستگى او به روز و روزگارى خواهد بود و والاتر از همه روز و روزگاران گذشته.در اينجا مرد شوريده سر، لب از گفتار فروبست و به شنوندگان چشم بازدوخت. آنها نيز به خموشى گراييده و هراس زده، بدو بازنگريستند. آنگاه چراغى كه آن را به دست داشت، بر زمين چنان فروكوبيد كه درهم شكست و خاموش شد، سپس گفت: «من زود آمده ام و زمان من هنوز فرا نرسيده است.»
رويداد ناگمى در راه است و پى سپر راه كه آوازه اش هنوز به گوش مردم اين زمان نرسيده است.
آذرخش تند را زمان بايد، فروغ ستارگان را زمان بايد، كارهاى سترگ را زمان بايد تا شنيده به ديده آيد و اين كار سترگ از دورترين ستارگان باز هم از ما دورتر است، ولى شما خودتانيد كه اين كار سترگ را به جاى آورده ايد. گويند مرد شوريده سر، در همان روز به «خانه خداهايى» جور و واجور اندر شد و بدين سخن به «باژ گرفتن» پرداخت: خوش بياساى جاودان خداى، چون او را از آن «خانه خداها» بدر كشيدند و با او به چون و چرا پرداختند، پاسخ او همواره بدان ها اين بود: مگر اين «خانه خداها» ديگر به جز او گورستان خدايان چه مى توانند؟