شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶ - ۴ شعبان ۱۴۲۸
Sat, Aug 18, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
سلامت
خانواده
يادمان سيزدهمين سالمرگ«فرديد»
اصالت نزاع ماهيت و وجود
]دكتر حميد طالب زاده‎/ استادفلسفه دانشگاه هاى تهران [

فلسفه با واقعيت سر و كار دارد و اگر شرايطى پيش آمد كه فلسفه به امر غيرواقعى مشغول شود، در اين صورت دچار عوارض و گرفتارى هايى مى شود كه اصطلاحاً با روح فلسفه متعارض است. فلسفه در ابتدا حب دانايى تعريف شد. فيلسوف كسى بود كه در جست وجوى حكمت و دانايى بود. دانايى نيز در بواطن اشيا است. فيلسوف در حاق ظواهر به دنبال واقعيتى است كه امر ظاهرى، جلوه ها و پديدارهاى او است. اگر واقعيتى براى اشيا قائل شويم آن گاه فلسفه نيز معنا پيدا مى كند. اگر بگوييد واقعيتى در پس پرده نيست، هيچ باطنى در پس پرده ظواهر وجود ندارد، فلسفه نيز محلى از اعراب نخواهد داشت.
فلسفه در وهله اول دقت مى كند تا بداند چيزى كه به آن مى رسد واقعيت اشيا است، يا چيز ديگرى را به جاى واقعيت نشانده و از آن بحث مى كند.
در اينجا نزاع اصالت وجود و اصالت ماهيت مطرح مى شود. فيلسوفان از اين بابت دو دسته اند. فيلسوفانى كه واقعيت اشيا را با يك تعبير ماهوى بيان مى كنند و فيلسوفانى كه آن واقعيت را به تعبير وجودى بيان مى نمايند. بنابراين اساس نزاع به كشف حاق واقعيت مربوط مى شود و از اين رو، اين مطلب در فلسفه به عنوان يك مطلب اساسى شناخته مى شود.
ممكن است سؤال شود اگر يك فيلسوف اصالت ماهوى شود و حاق واقعيت اشيا را با تعينات ماهوى توضيح دهد، ديدگاه او با فيلسوفى وجودى كه همان حاق واقعيت را با وجود توضيح مى دهد، چه تفاوتى دارد. اگر تفاوتى واقعى در كار باشد، اين نزاع واقعى است و اگر نه يك درگيرى لفظى محسوب مى شود. در حالى كه همان طور كه ذكر شد، تعهد فلسفه جست وجوى واقعيت است و فلسفه مجاز نيست كه چيزى را به جاى واقعيت بگيرد.
اما ديدگاه ماهوى، هر چه كه باشد، جهان را به وصف كثرت توصيف مى كند؛ چون ماهيات محل كثرت هستند. ماهيت سيب، هلو، ميز و زرافه متفاوت از يكديگرند. پس وقتى حاق واقعيت را با تعينات ماهوى توصيف كنيم، در حقيقت قائل هستيم به اين كه حاق واقعيت بالذات يك امر كثير است. در مقابل ديدگاه وجودى وحدت بين بوده و معتقد است حاق واقعيت امرى واحد است. پس در واقع بحث اصالت وجود و اصالت ماهيت به مسأله ريشه دارترى منتهى مى شود كه آن، بحث وحدت و كثرت در جهان است.
وحدت و كثرت همواره از ابتداى تاريخ تاكنون مورد مجادله فيلسوفان بوده است. از پارميندس و هراكليتوس و دموكريتوس تا دوره معاصر همچنان بحث وحدت و كثرت در عداد مباحث فلسفى قرار دارد و ادامه يافته است. مسأله وحدت و كثرت يك مسأله واقعى است و از واقعيت عالم سرچشمه مى گيرد. از اين رو مى توان نتيجه گرفت نزاع اصالت وجود و اصالت ماهيت نزاعى واقعى است.
يادمان سيزدهمين سالمرگ«فرديد»
نيچه؛مرد شــــــــــــوريده سر
شاه شوريده سران خوان من بى سامان را
زانكه در كم خردى از همه عالم بيشم
«حافظ»
309324.jpg
از آن مرد شوريده سر سخنى نشنيده ايد؟ كه در پيشين روز روشن، چراغى افروخته بود و به سوى آشفته بازارى دويده و دمادم فرياد مى زد: خداى را جويم! خداى را جويم! اين گفته مرد شوريده سر، كسانى را كه در آنجا به گرد هم فراز آمده بودند، چون به خدا باور نداشتند، به خنده هاى بلندى واداشت. در اين ميان، يكى مى گفت: پس مگر خدا گم شده است؟ و ديگرى مى گفت: پس مگر او كودكانه به گريزپايى پرداخته است؟ و سومى مى گفت: پس مگر او به كشتى نشسته و به جايى ديگر «فرنافته» است.
بدين سان بود كه مردم اين آشفته بازار درهم و برهم جيغ و داد مى كشيدند و خنده هاى بلند سر مى دادند. آنگاه مرد شوريده سر، به ميان آنها برجست و خيره بدانها نگريستن گرفته، چنين گفت: خدا كجاست؟ هان! بايد كه به شما بگويم ما او را كشته ايم. شما و من. ما همه كشتار اوييم. از اين كشتار دريا را چه سان پاك توانيم شست؟ آن كيست كه به ما ابرى تواند داد تا همه كناره را بدان پاك شوييم؟ كنون به كجا مى گرديم؟ اين چه بود كه كرديم؟ آنگه كه زمين را از خورشيد آن بازستانديم، كنون زمين به چه سو مى جنبد؟ و كنون ما به چه سوست كه مى پلكيم؟ اين خود دور از همه خورشيدها نيست كه همى پرتاب مى شويم؟ اين خود فراپس، فراپيش، فراچپ، فراراست، فراهرسو. آيا ديگر بالا و پائينى هم هست؟ آيا ديگر به يك نيستى بى پايان نيست كه سرگشته و سراسيمه درافتاده ايم؟
اين خود يك تهى گاه نيست كه ما را در مى كشد؟ آيا هوا سردتر نشده؟ و شب بيشتر و بيشتر فرا نمى رسد؟ آيا در پيشين روز روشن چراغى افروخته نبايد آيد؟ آيا از جيغ و داد گوركنانى كه خداى را به گور مى سپارند، بانگى نمى شنوى؟ از بوى پوسيدگى خدايى هيچ نمى شنوى؟ خدايان هم مى پوسند (مى فتالند، فساد مى پذيرند) خدا مرده است! و خدا مرده باز مى ماند و اين ماييم كه او را ميرانده ايم و ما چه سان خود را از اين كشتار دلجويى توانيم داد؟ ما مرگى ميدار همه مرگى ميداران هرچه «اهراى تر» و هرچه «اشوتر» و هرچه تواناتر از آنچه تاكنون در جهان دارا بوده ايم، اين كه زير تيغ بى دريغ ماست كه خون آلود است و اين خون را آن كيست كه از ما پاك تواند شست و آنچه جشن هاى گناه شويى و اهراى بازى هايى كه در آينده آشكار بايد گردد؟ سترگى اين كار براى ما آيا بيش از اندازه سترگ نيست؟ آيا نه چنان است كه ما خود ميرانده ايم و مى بايد خدايانى گرديم تا شايستگى خدايان پيدا توانيم كرد. از اين كار سترگ تر هيچ كار نبوده است و آن كه به پاداش اين كار بزرگ پس از ما زاده خواهد شد، بستگى او به روز و روزگارى خواهد بود و والاتر از همه روز و روزگاران گذشته.در اينجا مرد شوريده سر، لب از گفتار فروبست و به شنوندگان چشم بازدوخت. آنها نيز به خموشى گراييده و هراس زده، بدو بازنگريستند. آنگاه چراغى كه آن را به دست داشت، بر زمين چنان فروكوبيد كه درهم شكست و خاموش شد، سپس گفت: «من زود آمده ام و زمان من هنوز فرا نرسيده است.»
رويداد ناگمى در راه است و پى سپر راه كه آوازه اش هنوز به گوش مردم اين زمان نرسيده است.
309327.jpg
آذرخش تند را زمان بايد، فروغ ستارگان را زمان بايد، كارهاى سترگ را زمان بايد تا شنيده به ديده آيد و اين كار سترگ از دورترين ستارگان باز هم از ما دورتر است، ولى شما خودتانيد كه اين كار سترگ را به جاى آورده ايد. گويند مرد شوريده سر، در همان روز به «خانه خداهايى» جور و واجور اندر شد و بدين سخن به «باژ گرفتن» پرداخت: خوش بياساى جاودان خداى، چون او را از آن «خانه خداها» بدر كشيدند و با او به چون و چرا پرداختند، پاسخ او همواره بدان ها اين بود: مگر اين «خانه خداها» ديگر به جز او گورستان خدايان چه مى توانند؟
خاطرات ظلمت
309234.jpg
* بابك احمدى
* نشر مركز

كتاب «خاطرات ظلمت» درباره ۳ فيلسوف نامدار، والتر بنيامين، ماك هوركهايمر و تئودور آدورنو است كه نام آنها با «نظريه انتقادى»، «مكتب فرانكفورت» و با موقعيت هاى تاريخى اى چون جمهورى وايمار، رايش سوم، آلمان سال صفر و با شمارى از سرفصل هاى جدل فكرى آن روزگاران چون مدرنيته، خرد ابزارى، فلسفه منفى، صنعت فرهنگ، نقادى علم و تكنولوژى، راهگشايى هنرمدرن و موقعيت پسا مدرن پيوند خورده است. اين روزها، آثار اين ۳ متفكر، به گفته ژان فرانسوا ليوتار همچون اسنادى از «پيشاتاريخ پسا مدرنيته» خوانده مى شوند و كتاب حاضر در واقع با توجه به ضرورت خوانش تازه آثار آنان نوشته شده است. اين اثر شامل ۳ مقاله است: «بنيامين و انديشه رهايى»، «هوركهايمر و نظريه انتقادى» و «آدورنو و ديالكتيك منفى».
مقاله «بنيامين و انديشه رهايى» براساس متنى فراهم آمده است كه نويسنده سال ها پيش نوشته بود واكنون در اين كتاب، در جريان بازنويسى آن را دگرگون كرده است و تأكيد خود را بر سخن فلسفى گذاشته است، تا شايد راز تأثير بنيامين بر آئين هاى فكرى تازه گشوده شود.
هدف دومين مقاله كتاب با عنوان «هوركهايمر و نظريه انتقادى» فراهم آوردن شرحى از دگرگونى هاى نظريه انتقادى در دوره هاى گوناگون فعاليت فكرى هوركهايمر و ارائه اطلاعاتى در مورد شكل گيرى و تاريخ «انجمن پژوهش هاى اجتماعى» وابسته به دانشگاه فرانكفورت است، و به اين اعتبار در حكم مقدمه و راهنمايى است بر مقاله «آدورنو و ديالكتيك منفى» كه واپسين مقاله كتاب حاضر است و ديدگاه آدورنو درباره فلسفه منفى و نقادى او از همسانى، يعنى تبديل ابژه ها به مفاهيم را محور بحث خود قرار داده است. اين كتاب براى نخستين بار در سال ۱۳۷۶ منتشر شد و امسال به چاپ سوم رسيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |