]احمدرضا دالوند ]
نشانه ها به طور كلى دودسته اند: نشانه هاى تصويرى و نشانه هاى نوشتارى.
در نشانه هاى تصويرى، شكل هاى مختلف طبيعى، انسانى يا حيوانى به طور ساده و موجز عرضه مى شوند.
اين نشانه ها به دليل كيفيت هاى مختلف و مفاهيم متعدد، از نظر نمادين به ۴ دسته تقسيم مى شوند:
۱- مفهوم نمادين آنها با «موضوع» رابطه مستقيم دارد.
۲- مفهوم نمادين آنها با «موضوع» رابطه غيرمستقيم دارد.
۳- مفهوم نمادين آنها با «موضوع» نه رابطه مستقيم دارد و نه غيرمستقيم؛ اما به دليل قدمت تاريخى يا ارزش ملى، برگزيده شده و به عنوان «نشانه» مورداستفاده قرارمى گيرد.
۴- تصاوير انتزاعى و نقوش مجرد، پس ازاين كه مورد استفاده قرارمى گيرند، ممكن است به تدريج تبديل به يك «نشانه» شوند.
اين نشانه ها در ابتدا ناشناخته و منزوى هستند كه به دلايلى ممكن است درطول زمان مشهور شده و به يك نقش آشنا يا «Pattern» تبديل شوند.
در ميان نشانه هايى از اين دست كه امروز و در لحظه نگارش اين مقاله به وسيله طراحان خلق مى شود، مواردى از سد زمانه و سلايق روز عبور كرده و خود را به فرهنگ معاصر به عنوان يك نشانه ماندگار تحميل خواهندكرد. اين نشانه ها ازدو مجرا تغذيه مى شوند تا بتوانند به يك نقش آشنا و ماندگار (Pattern) تبديل شوند، يكى با تزريق روح ملى و فرهنگ بالنده به زيبايى شناسى آن است و ديگرى با پشتيبانى مؤسسه، نهاد، شركت يا تشكيلاتى است كه با كيفيت خدمات، كالا و ارتباطات اجتماعى خود، موجب تكثير و شهرت يك «نشانه» مى شود، كه مورد دوم سخت تابع كيفيت هنرى و فرهنگى مورد نخست است. اما اگر يك نشانه از قابليت زيبايى شناسى نازلى برخوردار باشد و عنصر فرهنگ در كالبد هنرى آن به درستى تزريق نشده باشد، اما از يك پشتيبانى قدرتمند براى تكثير برخوردار باشد؛ با قاطعيت و بدون ترديد بايد گفت، اگر به شعور، فرهنگ و توازن زيباشناسانه جامعه توهين نشده باشد، دست كم آن را ناديده گرفته است كه متأسفانه تعداد اين دست از نشانه ها در جامعه امروزى ما كم نيست و در مجالى ديگر مورد آسيب شناسى قرارخواهيم داد.
نشانه هاى نوشتارى
در اين نشانه ها، تصوير يا شمايل ديده نمى شود و به جاى عنصر تصويرى از حروف، كلمات يا جمله استفاده مى شود.
نشانه هاى نوشتارى دو نوع اند:
۱- هرگاه چنين نشانه اى با حروف اول «موضوع» موردنظر طراحى شود، آن را «مونوگرام» Monogramme مى گويند.
يك مونوگرام در وهله نخست نمايانگر نقشى است كه با ساختار بصرى و تركيب بندى خود جلب نظر مى كند و عنصر «خوانايى» در وهله دوم اهميت است.
۲- هرگاه چنين نشانه اى بخواهد يك «نام» را به طور كامل عرضه كند آن را «لوگوتايپ» Logotype يا «نشانه نوشته» مى خوانند. لوگوتايپ ها نيز تقسيمات متعددى دارند:
- كاليگرافيك (Calligraphic) يا خوشنويسانه.
- آيكونيك (Iconic) يا تصويرى (شمايلى).
- تايپوگرافيك (Typographic) يا حروفچينانه (منطق حروفچينى).
- هندرايتينگ (Handwriting) يا دست نويسانه.
«خط» و به طور كلى نشانه هايى كه مبتنى بر «خط» و «خوشنويسى» طراحى شده اند (نشانه هاى كاليگرافيك)، همواره حامل انديشه، فرهنگ و دانش بشرى بوده اند.
خوشنويسى، هنرى است كه ازطريق مهارت دست بر صفحه پديدار مى شود و عموماً مطالبى كه با دست خوشنويس نوشته مى شود، متعلق به ديگران است. از اين روست كه مى گوييم خوشنويسى وسيله انتقال فرهنگ است. اما مواردى نيز وجوددارد كه خوشنويس از فرديت، ذهنيت و خلاقيت خود چيزى را بر صفحه نقش مى كند كه علاوه بر انتقال انديشه ديگرى، به ثبت و ضبط عنصر «روح زمانه» و «فرهنگ ملى» دركالبد زيبايى شناسى خط مى پردازد.
زمانى، خطاطان تنها وسيله انتقال فرهنگ بوده اند و حتى تا دوره قاجار اينچنين بوده است، اما با پيشرفت هاى فنى در زمينه توليد و انتقال ماشينى حروف و نيز با اختراع ماشين هاى نيمه دستى، اتوماتيك و كامپيوترى در زمينه توليد و تكثير حروف و اصلاً از انقلاب صنعتى به اين سو؛ خطاطان ديگر تنها حاملان فرهنگ محسوب نمى شوند. اما ثبت و ضبط عنصر «فرهنگ ملى» و «روح زمانه» همچنان و هميشه بر عهده آنان است.
اين رسالت درزمينه تكثير ديجيتالى حروف و رشد كمى هنرگرافيك، قاعده ديگرى دارد كه ازجمله حلقه هاى مفقوده گرافيك معاصر ماست كه در فرصتى ديگر موردبررسى قرارخواهيم داد.
ماشين حروفچينى (اعم از مكانيكى يا ديجيتالى)، درواقع شكل صنعتى شده و منطق توليد انبوه «كلام» است. از توليد دستى «خط» تا توليد ماشينى «خط» روند بسيار پيچيده و قابل ملاحظه اى در امر توليد «نوشتار» رخ داده است. مطالعه اين فرايند و تدوين مبانى نظرى و اصول زيبايى شناسى آن يكى از ضروريات گرافيك مدرن ايران است.
سال ها پيش، يعنى در دهه ،۴۰ گروهى از نقاشان ما با اهتمام ويژه به زيبايى شناسى هنر ايرانى- اسلامى كوشيدند بهره هايى از اين گنج ديرسال را به نقاشى معاصر ما منتقل كنند، كه حاصل آن منجر به جريانى موسوم به «نقاشى سقاخانه اى» شد.
(عده اى از سر تساهل بر اين جريان نام «مكتب» گذاشتند، كه محل ترديد است). «نقاشى سقاخانه اى» به مناطقى از هنر ايرانى- اسلامى رجوع كرد كه بيشتر در عرصه گرافيك توان بازآفرينى و توسعه (develop) دارند تا در عرصه نقاشى. يكى از دلايلى كه جريان «سقاخانه» را به درختى تناور در نقاشى معاصر ما تبديل نكرد، به همين تناقض برمى گردد: واقعيت دارد كه عمده هنر تصويرى و نگارگرى ما دركتاب آرايى (گرافيك سنتى) جلوه گر شده است.
ايرانيان بيش از هر قومى درجهان، انديشه و هنر را در كالبد كتاب گره زده و سلسله اى شكوهمند از آثارى بى شمار پديدآورده اند كه از يك سو به خوشنويسى و از سوى ديگر به تذهيب، به تشعير، به تجليد، صحافى و نگارگرى منتهى مى شود و اين همه براى تكريم كلام و نشاندن جوهرانديشه يا تخيل به طرزى شگفت انگيز بر صفحه بوده است. اين پشتوانه بيشتر به كار گرافيك معاصر ما مى آيد تا نقاشى معاصر.
نياكان ما، به صفحه كتاب آن طور مى نگريستند كه گويى تكه اى از هستى مقدس را مى نگرند و بايد بخشى از الماس جانشان را روى صفحه بريزند.
كتاب آرايى، آن گونه كه امروزه به آن «صفحه آرايى» يا «لى آوت» Layout مى گويند، بيشتر براى تجليل از حرمت كلام بود تا تفكيك سطوح براى جاسازى عناصر نوشتارى و غيره.
عناصر تصويرى و نوشتارى موردتوجه «نقاشان سقاخانه» از «گرافيك سنتى» اخذ شده بود (مثل برخى از آثار مرحوم فرامرز پيلارام يا مرحوم جعفر روح بخش)، اين نقاشان عناصر گرافيك سنتى ايرانى- اسلامى را كه بيشتر در ابعاد كوچك و روى كاغذ براى كتاب تهيه شده بود، در ابعادى درشت، بسيار درشت با رنگ و روغن و ساير ابزارهاى جديد روى بوم نقاشى منتقل مى كردند. درحد ميانه اين جريان، به نقاشانى برمى خوريم كه از عنصر «تصويرگرانه» يا «نگارگرى» سنتى تغذيه مى شدند (مثل آثار ناصر اويسى). اما منابع تصويرى ما بيشتر ظرفيت پشتيبانى از گرافيك معاصر را دارند تا نقاشى امروزى را. بيدرنگ بايد بيفزايم كه نحوه رويكرد گرافيك امروز و نقاشى امروز ما با سنت هاى هنرى گذشتگان، تفاوت هاى ماهوى و بصرى فراوانى دارد كه درمجالى ديگر آن را موردبررسى قرارخواهيم داد.
اما نشانه هاى نوشتارى، آنجا كه به ثبت يك «نام» مى پردازند، چنانچه آن نام، مربوط به شخصيت هاى مقدس و اسامى متبرك يا اسماءالله باشد، از مرزهاى شناخته شده و تعاريف امروزى در باب «نشانه نوشته» يا لوگوتايپ؛ فراتر رفته و به قطعه اى سحرانگيز و جواهرگونه و جاودان از روح بشرى در پيوندى آسمانى تبديل مى شود. يكى ازوجوه تمايز تاريخ هنر ايرانى- اسلامى به اين «راز» مرتبط است. رازى سربه مهر كه تنها با مهارت و حمايت ابزارهاى پيشرفته، رخ نمى نمايد، كما اين كه هنوز در پرده است.
در تاريخ اديان حقيقتى است معلوم همگان كه نام افراد داراى نيروى بسيارخاصى است و با فردى كه به آن نام ناميده شده است به نحوى اسرارآميز پيوند دارد:
دانستن نام فرد يعنى شناختن خود او. بدين سبب است كه خداوند «نام ها را به آدم آموخت» و علم آدم الاسماء كلها (سوره بقره). تا او را آموزگار آفريدگان ساخت. به همين سبب است كه عاشق مجاز نيست كه نام معشوق خود را آشكاركند، چون نمى خواهد كه هيچ كس بر اسرار عشق او دست يابد.
از آنجا كه «نام» بخشى و به راستى بخشى بسيارمهم، از هرچيز يا هركسى است، «بركت» به همراه دارد، چون كسى را نيروى خاصى عطاكرده باشند يا بر مرتبه بلندى تكيه زده باشد، نامش نيز مى تواند به نحوى اسرارآميز بر افرادى تأثيربگذارد كه برايشان نيز همان نام را نهاده اند. مثل افرادى كه در سنت مسيحى نامشان مريم، يحيى، يا... است.
بنابراين، چه شگفت كه مسلمانان هميشه «بركت» بسيار خاصى را به نام پيامبر(ص) نسبت داده باشند. چرا كه محمد(ص) يعنى: ستوده، به غايت ستوده، ستايش شده، آن كه خصال پسنديده وى بسيار است (لغتنامه دهخدا). سابقه احترام به نام محمد(ص) حتى به حيات خود پيامبراعظم هم مى رسد. «حسان بن ثابت» شاعر مشهور عرب كه در دوران حيات مبارك پيامبر اكرم (ص) مى زيسته است، شعرى در پيوند نام محمد(ص) با يكى از صفات الهى، يعنى «محمود» سروده است:
حق تعالى، از جلالت بر پيمبر
نام او مشتق ز نام خود گزيدى،
صاحب عرش است محمود،
او بود نامش محمد(ص).
«محمود» به معناى ستوده و ستايش شده است. «محمود» از نام هاى باريتعالى است و آن را از نام هاى رسول خدا هم نوشته اند. اين اشارات براى ايجاد توجه هنرمندان و طراحان گرافيك است كه با برخوردارى از تاريخى اينچنين و فرهنگى به اين تناورى، از سر تساهل يا تغافل دست به گرته بردارى هاى ناشيانه از «گرافيسم خط» اروپايى مى زنند، غافل از آن كه خط لاتين و ساير شعب اروپايى مربوط به آن داراى ساختمانى هندسى است، در حالى كه خط ايرانى يا عربى داراى ساختمانى ارگانيك است. ادغام زيبايى شناسى هندسى و ارگانيك بيشتر به چيزى مضحك تبديل مى شود؛ كاريكاتورى ناشيانه از لحنى اروپايى در كالبد خطى شرقى كه با منحنى ها و قوس و پيچش ها و اوج و فرودهاى ارگانيك اش شناخته مى شود.
مولانا جلال الدين بلخى، در دفتر اول مثنوى مى گويد: مسيحيان كهن (نصرانيان) وقتى نام احمد يا (پاراكلتوس Paracletos) به معناى ستوده ترين را در انجيل ديدند، آن را بوسيدند و به شكرانه بركت آن نام، از جفاى اميران و جور وزيران امان يافتند. «احمد» نيز نام آسمانى «محمد» است و ادبيات عارفانه اى مركب از اشارات و كنايات ظريف پيرامون آن به وجود آمده است. افزون بر نام هايى كه خود پيامبر(ص) ياد كرده است، مسلمانان مجموعه اى گرانمايه از اسم براى او به وجود آورده اند كه آنها را در قرآن مجيد و يا در احاديث گونه گون يافته اند، مثل عبدالله (بنده خدا)، طاها، ياسين (برگرفته از آياتى از قرآن مجيد) كه در ميان مسلمانان به صورت اسم خاص درآمده و نويسندگانى نيز در بررسى اين نام ها برآمدند و به كشف معانى آنها پرداختند.
اميرخسرو دهلوى سروده است كه:
«ياسين ز دهانش در فشانده
طاهاش و ان يكاد خوانده»
همچنين است، بهره هاى بسيار براى نام اشخاص از دل قرآن مجيد: حبيب، حبيب الله، حبيب الرحمن، بشيراحمد، نذيراحمد و... در سوره احزاب، توصيفاتى از محمد(ص) وجود دارد و نام پيامبر اكرم را با كلماتى مثل «سراجاً منيرا» به معناى «چراغ تابناك» مى آورد كه الهام بخش فهرست ديگرى نام براى مسلمانان شده است: سراج الدين، سراج الدوله و سراج الاسلام به ترتيب به معناى: چراغ دين، ملك دين و ملك اسلام. «منير» هم به تنهايى به كار مى رود و هم به صورت مركب كه در شبه قاره هند با تركيب «احمد» بسيار به كار مى رود، مثل «منيرالدين احمد».
|
|
|
اعتنا و اهتمام به اين مفاهيم تابناك بوده است كه تاريخ هنر ايرانى- اسلامى را در جهان يكه و ممتاز كرده است. دورى از اين فرهنگ بلند و بالنده و فريفتگى منفعلانه در مقابل برخى صورت ها و مظاهر فريبنده غيرخودى؛ گرافيك معاصر ما را از بنيان تهى و به پديده اى همه چيزخوار تبديل كرده است كه در اين بازار سياه، خوراك اش را از مجارى بى صاحب اينترنت و تصاوير بادآورده از هر جاى ممكن، تأمين مى كند. امروزه، نه صفحه آرايى ما، نه كتاب آرايى، نه حروف چاپى (فونت)، نه طراحى نشانه و جلد و ساير اقلام مورد نياز ما هيچ كدام بهره مند از اين چشمه جوشان و درخت تناور فرهنگ و آيين دينى و ملى ما نيست. توليدات پراكنده و كوشش هاى فردى برخى از هنرمندان نيز نتوانسته است به جريانى بزرگ، موسوم به «شيوه ايرانى» در گرافيك روز جهان تبديل شود.
اسماء شريف يا «اسماء الحسنى» يعنى زيباترين نام هاى خداوند كه به پيامبر(ص) نسبت داده شده، بى شمار است و دقت در معانى آنها و اقدام به طراحى آنها با توجه به غناى فرهنگ خودى و دستاوردهاى نوين جهانى مى تواند منجر به موجى تأثيرگذار در گرافيك معاصر جهان شود، به تعدادى از اين اسماءالحسنى دقت كنيم: رشيد (هدايت شده)، بشير (مژده رسان)، شافى (شفادهنده)، ناجى (رستگار از عقوبت)، نبى (خبرآور)، متين (استوار و محكم)، مصدق (آن كه راستى ديگرى را گواهى دهد)، كامل (تمامى، بى كاستى)، حكيم (فرزانه، خردمند)، منير (تابان)، محرم (بازداشته شده، مصون)، مطهر (پاك)، مكرم (گرامى) و... جمع آورى همه لقب هاى عشق آميز و دل انگيزى كه شاعران و نويسندگان مسلمان، عارفان و... درباره محمد(ص) پرداخته اند، طرحى وسوسه انگيز است.
طرحى كه به دليل آن كه نام محمد(ص) داراى بركت بسيار است، مى تواند به پشتوانه سازى يكى از اركان گرافيك معاصر ما، يعنى «نشانه» به طور اعم و «نشانه نوشته» به طور اخص بپردازد. توجه طراحان گرافيك را به اين نكته جلب مى كنم كه «حلاج» از نخستين عارفانى بود كه به «ادب عرفان» متوسل شد: مگر خلقت آدم ابوالبشر از نام محمد(ص) نبود؟ محمد؛ سرش دايره «ميم» است، دستش «ح» و ميانش «م» و بقيه اش «د». ابن عربى شايد دقيق ترين توضيح را از اين «ادب عارفانه» نام محمد(ص) داده باشد:
ميم اول «سر» است و آن عالم ملكوت اعلى است، سينه و دست ها زير حرف (ح) است و اين عرش كبرياست، ميم دوم علامت شكم است و آن عالم ملك است و...
نام محمد(ص) به صورت خط نوشته آن (Hand Writing) در هيأت آدمى تفسير شده كه در حال سجود است:
با «علم حروف» مى توان دريافت كه نام محمد(ص) حاوى نام همه پيامبرانى است كه رسول بوده اند و حتى برتر از اين، وقتى حضرت آدم آفريده شد، ديد كه نام «محمد» همه جا از ازل الازال نوشته شده است. در يك تصنيف روايى مصرى آمده است:
«اى پيمبر، نام تو بگزيده نام اعظم است
پيش از آن كه گنبد گردان، سپهر برترين، گردد بپا»
اما نظامى گنجوى در توضيح نام «احمد» زبانى فصيح دارد:
«همچو الف راست به عهد و وفا
اول و آخر شده بر انبيا»
كه جناس بسيار ماهرانه اى است، زيرا كلمه «انبيا»، آغاز و انجامش به «الف» است و «الف» حرف اول «احمد» است و بنابراين، اول و آخر بودن احمد به صورت قاعده اى نحوى نيز گواهى شده است. «فريدالدين عطار»، موجب انديشه ورزى هاى بسيارى درباره اسم هاى محمد(ص) شده است. او در «مصيبت نامه» مى نويسد: «كه هر دو عالم از دو ميم نام محمد آفريده شده» زيرا كلمه «عالم» تنها يك ميم دارد، پس مراد از دو ميم (م ح م د) بايد اين عالم و عالم ديگر باشد و مى سرايد:
«هشت جنت جرعه اى از جام اوست
هر دو عالم از دو ميم نام اوست
نيست عالم را مگر يك ميم، قسم
پس محمد را دو ميم آمد ز اسم
لاجرم يك عالمى از ميم اوست
و آن دگر عالم ز ديگر ميم اوست»
چند قرن بعد، عبدالرحمن جامى اين انديشه را پسنديد و با عنايت به نام «احمد» به زيور شرح و بسط آراست. جامى مى گويد: «الف» حرف اول احمد، از نقطه وحدت پا به وجود گذاشت. همچنان كه در خطاطى «نقطه اول» معيار همه حروف است و «الف» حرفى است كه حروف ديگر را با اندازه آن مى سنجند و رسم مى كنند و سروده است:
«نقطه وحدت چو قد افراخته
از پى احمد الفى ساخته
كرده چه قطر، آن الف مستقيم
دايره غيب هويت دو نيم
نيم از آن قوس، جهان «قدم»
قوس دگر «ممكن» رو در عدم»
طراحان گرافيك، ديگر چه مى خواهند. آميزه اى از ادب و عرفان و دين و فرهنگ كه در توصيفاتى شاعرانه و مفاهيمى آسمانى در هم تنيده شده است.
راه و روش دستيابى به شيوه اى كه گرافيك معاصر ما را به جايگاه تاريخى اش (قبل از صنعت چاپ) برساند، اهتمام و توجه ويژه به مفاهيمى است كه از آب و نمك چند هزار ساله گذشته است. مفاهيمى كه ديرى است تحت تأثير جريانى عاريتى، به پس رانده شده است. در اين راستا بايد هوشيار بود كه نه به «گذشته گرايى نسنجيده» بلغزيم و نه به «نوگرايى بى پشتوانه» سقوط كنيم.
* با استفاده از كتاب «محمد رسول خدا» نوشته: آنه مارى شيمل، ترجمه: دكتر لاهوتى