|
گفت وگو با مهدى پارسا، مترجم كتاب «فلسفه نقادى كانت» اثر ژيل دلوز
رساله اى در باب دشمن
|
|
|
]ليدا فخرى [
ژيل دلوز فيلسوف پست مدرن و پساساختگراى فرانسوى با تأثير گرفتن از اسپينوزا و سنت فكرى نيچه، متفكرانى چون بارت، فوكو و ليوتار را متأثر از انديشه خود كرد. با وجود چنين نفوذى در فضاى فكرى فرانسه، به جز برخى مقالات او، آثار اصلى اش در ايران از چشم مترجمان دور مانده است. به تازگى كتابى از دلوز با عنوان «فلسفه نقادى كانت» به همت مهدى پارسا ترجمه شده است. افزون بر اين، كتاب هاى «مبانى نشانه شناسى» اثر دنيل چندلر، «فرهنگ مقدماتى اصطلاحات روانكاوى لكانى» اثر ديلن اونز، «آنچه هميشه مى خواستيد درباره لكان بدانيد، اما مى ترسيديد از هيچكاك بپرسيد» اثر ژيژك و «لاكان / هيچكاك» از ديگر آثار ترجمه مهدى پارساست كه برخى از اين كتاب ها به همت جمع مترجمان روى پارسى به خود گرفته اند. پارسا اكنون كتاب «درباره گراماتولوژى» دريدا را در دست ترجمه دارد. با او گفت وگويى انجام داديم كه مى خوانيد.
* جناب پارسا، شما به تازگى كتابى از ژيل دلوز با عنوان «فلسفه نقادى كانت» ترجمه كرده ايد كه از سوى نشر گام نو منتشر شده است. سبك نوشتار دلوز را چگونه ارزيابى مى كنيد؟ با توجه به اين كه منتقدان آثار دلوز بر پيچيده گويى، به كارگيرى اصطلاحات فنى و مغلق گويى هاى دلوز متفق القول اند، آيا شما هم با توجه به ترجمه اى كه انجام داده ايد چنين ارزيابى از نوشتار و زبان فلسفى دلوز داريد؟ پيچيده گويى مفهوم مبهمى است. اگر منظور اصطلاحات خاص فلسفه دلوز باشد، او آنها را به خوبى و حتى گاهى بيش از حد لازم توضيح مى دهد. متن او در سطح جمله به هيچ وجه پيچيده نيست، اما فلسفه او تمام تاريخ فلسفه غرب، ديدگاه هاى عرفانى، شرقى و غربى، علوم تجربى اى همچون فيزيك و زيست شناسى و تاريخ تحولات اجتماعى اروپا را پشت سر خود دارد و براى كسى كه با اين جريانات آشنا نيست پيچيده مى نمايد. كتاب مورد بحث براى كسى كه با كانت و تاريخ فلسفه غرب آشناست به هيچ وجه پيچيده نيست. * دلوز در اين رساله اش، چه خوانشى از كانت ارائه مى دهد؟ اين كتاب يك عنوان فرعى مهم دارد: نظريه قوا. ما در خوانش دلوز از كانت به جاى يك سوژه يكپارچه و واحد، با ۳ قوه مختلف مواجه ايم و سوژه به وسيله اين ۲ قوه شقاق يافته است. همچنين به بيان دلوز، كانت به جاى ايده هماهنگى ميان سوژه و ابژه يا وحدت ذهن و عين، از تابعيت ضرورى ابژه از سوژه سخن مى گويد و اين به شرطى امكان پذير است كه قوه شناسايى قانونگذار باشد. كانت با سوژگانى كردن ابژه به سوژه و ابژه وحدت نمى بخشد، بلكه شكاف ميان آن دو را به خود سوژه منتقل مى كند. * رويكرد دلوز در اين كتاب به اخلاق كانتى چگونه است؟ مسأله اخلاق در كانت به شدت وابسته به مفهوم قانون است زيرا اخلاق چيزى نيست جز قانون اخلاقى. دلوز در اينجا به كافكا ارجاع مى دهد و اين سخن او را كه «خير چيزى است كه قانون بگويد» به عنوان يك فرمول كانتى در مقدمه كتاب معرفى مى كند. قانون، سوژگانى است و بنابراين خير همچون ابژه هاى عقل محض تابع سوژه مى شود. اما همين قانون يك صورت محض و بدون محتواست و به همين علت عملى، و نه نظرى، است و شناسايى چيزى در آن نمى يابد. درنتيجه ما تنها ازطريق اجراى قانون از وجود آن باخبر مى شويم. مى بينيم كه چگونه در اينجا نيز قانون سوژگانى گويى از بيرون مى آيد. اين مطلب درمتن كتاب به شكل مبسوط و مستدلى در جريان حركت كانت از عقل نظرى به عقل عملى بيان مى شود: پديدارها يعنى همان ابژه هاى شناسايى همگى معلول هايى هستند كه رابطه على ميان آنها برقرار است، اما هيچ كدام عامليت مطلق ندارند و در «آغاز خود انگيخته يك حالت» توانا نيستند. آنها همگى مجبورند. از سوى ديگر شرط وجود قانون اخلاقى اين است كه موجودى آزاد و مختار وجودداشته باشد و اين انسان ها هستند كه سوژه قانون اخلاقى هستند. اين موجودات آزاد همان نومن ها هستند كه فنومن توليد مى كنند. در عقل عملى نيز سوژه ها ابژه ها را توليد مى كنند. آنها از خود بيرون آمده اند و هريك تبديل به مركز و مبدأ سلسله پديدارها شده اند. مى بينيم كه تفكيك نومن/ فنومن هم در كانت به اختلال در تقابل درون/ بيرون مى انجامد. * درجايى خواندم كه دلوز اين كتاب را «رساله اى در باب دشمن» مى نامد. چرا دلوز چنين تعبيرى را درمورد كانت به كار مى برد؟ اين كتاب درواقع سومين كتاب دلوز است و جزو دوره اى ازكار او است كه تا «آنتى اوديپ» ادامه مى يابد. اما تحولى فكرى در زندگى او اتفاق مى افتد كه همان آشنايى با فليكس گتارى است. گتارى، دلوز تجربه گرا را به يك نظريه پرداز كاملاً سياسى تبديل مى كند. از اينجا به بعد تمايزى دلوزى ميان انديشمندان حول مفهوم ميل به وجود مى آيد. يك ميل مولد و ايجابى كه نزد فلاسفه اى ازقبيل لايب نيتس، اسپينوزا، شوپنهاور و نيچه موجود است، و ميلى منفعل و سلبى كه آن را مى توان در دكارت، كانت و هگل ديد. دلوز قطعاً متعلق به دسته نخست است و به همين دليل در جبهه مقابل كانت قرارمى گيرد. سوژه كانتى با قوه ميل اش توليد مى كند، اما اين توليد او به هيچ وجه واقعى نيست. ميل سوژه از فقدان ابژه مى آيد و او تنها بدين شكل ابژه را به شيوه اى موهوم و خيالى توليدمى كند. دلوز توليدگرى اى مى خواهد كه از سطح روان فردى فراتر رود و جنبه اى اجتماعى - سياسى بيابد. * اهل نظر معتقدند كه دهه هاى ،۷۰ در حيات فكرى فلسفه، سال هاى دلوزى است كه در همين سال ها ژان فرانسوا ليوتار، پدر پست مدرن، متأثر از افكار او شد و تحت تأثير همين فضا، پارامترهاى كتاب «لذت متن» بارت، پارامترهاى دلوزى اند. حال مى خواهيم بدانيم پارامترهاى تفكر دلوز و درواقع نت هاى اصلى سمفونى فكرى دلوز چه هستند؟ درست است. كتاب «آنتى اوديپ» دلوز و گتارى، «اقتصاد ليبيدويى» ليوتار و «لذت متن» بارت، تحت تأثير اتفاقات مه ۶۸ در پاريس به شيوه اى بسيار راديكال نوشته شدند. دريدا چندان تحت تأثير شور دانشجويان نبود اما من موافق نيستم كه بگوييم او، به اين دليل كه فاصله اوديپ تا شيزوفرنى را طى نمى كند، كمتر سياسى است. از اين جنبه پارامترهاى اصلى تفكر دلوز مفاهيم ميل ايجابى در تقابل با ميل سلبى، شيزوفرنى در تقابل با روان نژندى و اوديپ و بنابراين شيزوكاوى در تقابل با روانكاوى، و ماشين در تقابل با سيستم هستند. * فوكو با تأثيرى كه از فلسفه دلوز پذيرفته بود در كتاب «تئاتر فلسفى» خود مى گويد: «روزى، شايد، اين قرن دلوزى باشد.» به نظر شما چقدر اين پيش بينى فوكو به تحقق پيوسته است و فضاى فكرى پست مدرن متأثر از فلسفه دلوز و مبانى فكرى اش است؟ نه، من موافق نيستم كه اين قرن دلوزى است. ميلرى ها با لكان گرايى شديدشان از فضاى ايدئولوژيكى پرده برداشتند كه شور راديكال دلوز و گتارى در مقابل آن كمى ساده انگارانه به نظر مى آيد. بسيارى از جنبش هاى مولكولى، بدون اين كه خود بدانند، از جريانات مولار ناشى شده اند. بااين كه فيلسوفانى همچون اريك ليه همچنان دلوزى هستند، اما اين جريان در انديشه اجتماعى معاصر چندان غالب نيست. * دلوز به اسپينوزا و سنت فكرى او تعلق خاطرى خاص داشت چنان كه ۲ كتاب در باب اسپينوزا نگاشت. يكى كتاب «اسپينوزا و مسأله بيان» كه به عنوان رساله دكترا از آن دفاع كرد و ديگرى كتاب «اسپينوزا و فلسفه عمل». دلوز اسپينوزا را شهريار فلسفه ناميده بود و او را مسيح فلاسفه مى دانست. با توجه به چنين تعلق خاطرى ردپاى فكر و فلسفه اسپينوزا را در كدام جنبه هاى انديشه دلوز مى توان جست؟ حضور اسپينوزا بسيار مشهود است، بويژه در مفهوم سائق در جهان بينى دلوز و گتارى جزء- ابژه هايى وجوددارد كه هر يك به عنوان اندامى مستقل از نوعى ليبيدو برخوردارند. وقتى هر يك از اين ابژه ها را به همراه ابژه اى ديگر در نظر بگيريم، باز هم با جزء- ابژه اى مواجه مى شويم كه به عنوان يك اندام مستقل عمل مى كند. بدين ترتيب به وحدت درعين كثرت اسپينوزا بسيار نزديك مى شويم. * قصد ترجمه آثار ديگرى از دلوز را داريد؟ دلوز و گتارى متفكران بسيار جذابى هستند و «هزار فلات» به گمانم جذاب ترين اثر آنهاست. من مدتى پيش شروع به مطالعه اين كتاب به قصد ترجمه اش كردم، اما تغيير نظر دادم و به سمت دريدا و «درباره گراماتولوژى» كشانده شدم. دليل اش هم اين بود كه تكليف ام با ديدگاه سياسى دلوز و گتارى روشن نبود. اما دريدا، بر خلاف دلوز و گتارى، هيچ وقت عصبانى ام نمى كند.
|