|
به بهانه سالروز تولد رى برادبرى
پيشرو در داستان هاى علمى
|
|
|
]ايزاك آسيموف / ترجمه: سهراب برازش ]
برادبرى در ايران با رمان معروفش «فارنهايت ۴۵۱» و فيلمى كه فيلمساز نامدار فرانسوى، فرانسوا تروفو، از اين رمان ساخت چهره اى شناخته شده است. تا آنجا كه حافظه يارى مى كند به جز اين رمان مجموعه داستانى به نام «مرد مصور» نيز از وى به فارسى ترجمه شده است. همچنين داستان هاى كوتاه بسيارى از وى در طول ساليان در آنتولوژى هاى مختلف و نشريات ترجمه و چاپ شده است. نوشته زير به قلم ايزاك آسيموف نخستين بار در ۱۹۸۰ به چاپ رسيد و بعد در كتابى به نام «آسيموف درباره ساينس فيكشن»، كه حاوى مقاله هاى مختلف او درباره اين ژانر است، منتشر شد.
رى داگلاس برادبرى از همان ابتدا در ادبيات علمى - تخيلى يك پديده استثنايى بود. ابتداى كار او در اوايل دهه چهل ميلادى آغاز شد، دورانى كه دنياى علمى - تخيلى با آنچه اكنون وجود دارد بسيار تفاوت داشت. آن زمان هنوز تلويزيون نيامده بود. آثار علمى - تخيلى كه در راديو پخش مى شد يا در سينما به نمايش در مى آمد براى بچه ها ساخته مى شد و سازندگان آنها - به جز چند مورد استثنا - كسانى بودند كه از اين ژانر هيچ اطلاعى نداشتند. چاپ كتاب هاى جيبى هنوز مراحل ابتدايى اش را مى گذراند و هيچ يك از ناشران كتاب هاى وزين با جلد زركوب هنوز نمى دانستند كه حروف اختصارى Science fiction=)SF) معنايى غير از San Francisco مى تواند داشته باشد. آن سال ها تعدادى داستان هاى علمى - تخيلى ابتدايى در مجلات مصور به چاپ مى رسيد و داستان هاى ديگر اين ژانر در معدودى مجلات تخصصى ساينس فيكشن چاپ مى شد كه البته همه آنها تيراژى كمتر از ۵۰ هزار نسخه داشتند. در اين ميان تنها مجله «استاوندينگ ساينس فيكشن» (Astounding Science fiction) بود كه داستان هاى خوبى از اين نوع چاپ مى كرد. جان كمپبل كه در سال ۱۹۳۷ نشر اين مجله را به عهده گرفته بود، توانست با اعمال ذوق شخصى اش اين ژانر را به شكوفايى برساند. به جز داستان هايى كه در مجله كمپبل منتشر مى شد، بقيه چيزى جز خزعبلات نبودند. آنچه كمپبل منتشر مى كرد ساينس فيكشن «واقعى» بود، داستان هايى كه با دانشمندان، مهندسين و ابداعات سر و كار داشتند و نويسندگان آنها كسانى بودند كه علم و تكنيك را بخوبى مى شناختند. او تعداد زيادى نويسنده را حول مجله اش جمع كرد كه برخى از آنها كه اكنون در قيد حياتند از نويسندگان شاخص اين ژانر هستند. در ميان ستارگان دهه چهل رى برادبرى تنها نويسنده اى بود كه در مجله كمپبل قلم نمى زد. او كالج نرفته بود، از علم چيزى سردرنمى آورد و حتى نسبت به آن تا حدودى ديدگاهى منفى داشت. به سبكى عجيب و بحث انگيز مى نوشت. شخصيت هاى آثارش گرايشاتى رمانتيك داشتند، فضاى داستانهايش نوستالژيك بود و طرح هايش بيشتر حالتى رعب انگيز و خيالى داشت. كمپبل توانايى فهميدن آدمى مانند برادبرى را نداشت و به استثناى چند داستان بى اهميت چيزى از او خريدارى نكرد. نخستين داستان هاى برادبرى - در سال ۱۹۴۱- در مجله «سوپرساينس استوريز» (Super Science Stories)، و بعد از آن در مجلات بى اهميت ديگرى كه داستان هاى علمى- تخيلى منتشر مى كردند چاپ شد. كار كردن با مجلات كوچك و گمنام باعث زوال نويسنده مى شود، اين امر بويژه در مورد ادبيات علمى- تخيلى صادق است، چون نويسنده از حمايت خوانندگان جدى محروم است. اين تنها رى برادبرى بود كه دچار زوال نشد. طرفداران مجله «استاوندينگ» كه به ساير مجلات به ديده تحقير مى نگريستند، احتمالاً هيچگاه درباره برادبرى چيزى نشنيده بودند، اما كم كم اسم او توسط خوانندگان مجلات ديگر داشت بر سر زبان ها مى افتاد. رى برادبرى به طور فزاينده اى جايش را در دل خوانندگان باز مى كرد. او نويسنده اى متفاوت و در عين حال قابل فهم بود. نويسندگان مجله كمپبل گاه در آثارشان از واژگان متنوع و بسيارى استفاده مى كردند. آنها وقتى با منطقى سرد داستانهايشان را نكته به نكته پى ريزى مى كردند و فضانوردان، مهندسين يا دانشمندان را با حالت بى احساس و متفكر توصيف مى نمودند، خواندن آثارشان راحت نبود. اما داستان هاى برادبرى برعكس با واژگانى اندك قادر بودند احساسات خوانندگان را برانگيزند. او از نواختن ملودى هاى احساس برانگيز در آثارش احساس شرم نمى كرد و در اين ملودى ها اغلب نوستالژى شاعرانه اى وجود داشت. او روايتش را از مريخ مستقيماً از همان تصورات قرن نوزدهمى خلق كرد و دستاوردهاى علمى قرن بيستم را به كلى ناديده گرفت. براستى آدم اين احساس را دارد كه برادبرى امروز هم هنوز در قرن نوزدهم و در يكى از شهرهاى غرب آمريكا، همان جا كه بزرگ شده، زندگى مى كند، حال آن كه او در ۱۴ سالگى با خانواده اش به لس آنجلس كوچ كرد. برادبرى سوار هواپيما نمى شود و گر چه نزديك ۳۴ سال است كه مقيم لس آنجلس است، اتومبيل راندن بلد نيست. هنوز كه هنوز است نسبت به علوم طبيعى بدبينى شديد دارد، اما با شور و شوق خاصى از برنامه هاى فضايى حمايت مى كند. به گمانم علت اصلى حمايت او از اين برنامه ها اين است كه رنگى از شاعرانگى در آنها مى بيند. در سال ۱۹۴۹ در زندگى ادبى برادبرى تحولى اساسى به وجود آمد. انتشارات قديمى (Doubleday and company) تصميم به انتشار مجموعه بزرگى از آثار علمى - تخيلى با جلد زركوب گرفت. مدير و ويراستار اين برنامه والتر برادبرى بود كه البته با نويسنده مورد بحث ما نسبتى ندارد. اين نخستين ناشر بزرگ بود كه داستان هاى علمى - تخيلى را به اين شكل جدى مى گرفت و اين برنامه هنوز هم بعد از گذشت ۳ دهه ادامه دارد و به موفقيت چشمگيرى دست يافته است. نخستين كتاب از اين مجموعه «چشم بزرگ» اثر «ماكس ارليش» بود. اين نويسنده تا آن زمان براى خوانندگان ژانر علمى - تخيلى ناشناس بود. دومين كتاب از اين سرى «راديواكتيو...!» نام داشت و متعلق بود به ايزاك آسيموف. سومين كتابى كه منتشر شد، مجموعه اى بود از داستان هاى مريخى كه فضايى شاعرانه داشت و نويسنده اش رى برادبرى بود. اين داستان ها درباره تلاش هاى زمينى ها براى مستعمره كردن سيارات بود و همچنين از رد شبح وار مريخى ها و تمدن شان سخن به ميان مى آورد. اين داستان ها سرود ستايش آميزى از معصوميت جارى در شهرى كوچك بود و در آنها احساس نوستالژى در فضايى «فوتوريستى» موج مى زند. عنوان اين كتاب «وقايع نامه هاى مريخ» بود. در اينجا باز چيز عجيبى رخ داد. مجموعه داستان ها معمولاً سم بازار فروش كتاب تلقى مى شوند، اما مجموعه داستان برادبرى ميان آن ۳ كتاب به بيشترين موفقيت دست يافت و اين درحالى بود كه ۲ كتاب ديگر هر ۲ رمان بودند. حتى در دهه هاى بعد نيز «وقايع نامه هاى مريخ» محبوبيتش را ميان مردم حفظ كرد. مى توان گفت برادبرى تبديل به پيشگام و مظهر «ساينس فيكشن» در دنياى بزرگ شد. آدم هايى كه هيچ عادت به خواندن داستان هاى علمى - تخيلى نداشتند و حالشان از قواعد و واژگان مخصوص اين ژانر به هم مى خورد، به خواندن داستان هاى برادبرى پرداختند و با او ارتباط برقرار كردند. او مشهور شد و اين درحالى است كه شهرت يافتن در دنياى ساينس فيكشن امرى نادر و شگفت انگيز است، اما براى كسانى كه خواننده حرفه اى اين ژانر نبودند، به نظر مى رسيد كه برادبرى تنها نويسنده شناخته شده اين نوع از داستان هاست. اما ساينس فيكشن او را از دست داد. او اين حيطه را ترك گفت و ديگر پيدايش نشد. بعد از دهه چهل در مجلات بى اهميت هم اثرى از برادبرى منتشر نشد. او كه مجله «استاونرينگ ساينس فيكشن» را به كلى ناديده گرفته بود، شروع به چاپ آثارش در مجلات بزرگ كرد كه البته بر شهرتش افزود. در محافل هاليوودى رفت و آمد مى كرد و فيلمنامه هايى براى آثار سينمايى نوشت، از جمله فيلمنامه «موبى ديك». رمان هاى نوستالژيك و تعدادى نمايشنامه نوشت و اشعارى نيز منتشر كرد، اما با اين همه بهترين آثار او همان داستان هاى علمى - تخيلى اوليه اش بودند - بويژه «وقايع نامه هاى مريخ». حتى اگر روزى بقيه آثار او نابود شوند، همين يك مجموعه داستان كافى است تا نام برادبرى را در ادبيات علمى - تخيلى جاودانه كند. دنياى ساينس فيكشن در اين مدت دستخوش تغييرات بسيار زيادى شده است. بسيارى از نويسندگان مجله كمپبل اكنون به شهرت بين المللى رسيده اند. آثارى «مثل مردى در دنيايى بيگانه» اثر هاين لاين، «آخرين نسل» اثر آرتور سى. كلارك و «تاريخ نگار روان» اثر آسيموف جزو كلاسيك ها به شمار مى روند و مرتباً تجديد چاپ مى شوند. زندگينامه هاى اين «۳ نويسنده بزرگ» وارد دايرة المعارف بزرگ بريتانيكا شده است. اين افتخار همچنين نصيب يك تن ديگر از اين ژانر شده است و او كسى نيست جز رى برادبرى. و در دنياى علمى - تخيلى كه به نظر مى رسد تحت الشعاع توهم خودبزرگ بينى هاليوود و جلوه هاى ويژه عظيم آن قرار دارد - مثلاً فيلم هايى نظير «جنگ ستارگان»، «برخورد نزديك از نوع سوم»، «استار ترك» (Star Treck) - و در آن مجلات قديمى با ظاهرى جديد، براق و خوش آب و رنگ - اما مثل مجلاتى چون «سوپرمن» و «باك راجرز» كودكانه - منتشر مى شوند، در چنين جهان علمى - تخيلى هنوز «وقايع نامه هاى مريخ» و فضاى برادبرى جايگاهى والا و غير قابل تقليد دارند.
|