|
|
|
|
|
|
|
|
اطلاعات ، بفرماييد!
|
|
|
] پل ويليارد / ترجمه : لادن خضرى [
بچه كه بودم، يكى از نخستين تلفن ها در خانه پدرى من قرار داشت. يادم مى آيد كه اين تلفن ، يك جعبه چوب بلوط براق بود كه آن را پائين پله ها به ديوار نصب كرده بودند و گوشى براق و زيبايش، در كنار جعبه آويزان بود. حتى شماره آن تلفن هم يادم هست: ۱۰۵. كوچولوتر از آن بودم كه دستم به تلفن برسد، ولى وقتى مادرم باآن حرف مى زد ، مات و مبهوت گوش مى كردم. يك بار مرا از زمين بلند كرد تا با پدرم كه براى انجام كارى ، دور از خانه بود، حرف بزنم. حيرت آور بود! بعدها فهميدم كه يك جايى در داخل آن وسيله اعجاب انگيز ، آدم عجيبى به نام «اطلاعات، بفرمائيد!» زندگى مى كند كه همه چيز را مى داند. مادرم مى توانست شماره تلفن هركسى را كه مى خواهد از او بگيرد و موقعى كه ساعت ديوارى ما جلو مى افتاد، «اطلاعات، بفرمائيد!» فوراً وقت صحيح را به ما مى گفت. نخستين آشنايى من با اين «افسونگر» داخل گوشى، روزى پيش آمدكه مادرم به ديدن يكى از همسايه ها رفته بود. داشتم در زيرزمين با جعبه ابزار بازى مى كردم كه چكش را روى انگشتم كوبيدم. دردش وحشتناك بود، اما گريه كردن فايده نداشت، چون كسى در خانه نبود كه مرا دلدارى بدهد. دور خانه راه مى رفتم و انگشت مجروحم را مى مكيدم. بالاخره به پله ها رسيدم. تلفن! فوراً يك چهارپايه را آوردم و آن را نزديك پله ها بردم. بعد از آن بالا رفتم ، گوشى را برداشتم و روى گوشم گذاشتم و توى دهنى كه زير چانه ام بود، گفتم: «اطلاعات، بفرماييد!» صداى تيك آمد و بعد صدايى روشن و زيبا در گوشم گفت: «اطلاعات، بفرماييد!» توى گوشى ناليدم كه : «من انگشتم رو زخمى كرده ام.» حالا كه حس مى كردم يك مخاطب واقعى پيدا كرده ام، مثل ابر بهار اشك مى ريختم. جواب آمد: «مادرت خونه نيست؟» هق هق كنان گفتم: «هيچ كس جز من خونه نيست.» پرسيد: «از دستت خون هم مياد؟» گفتم: «نه. چكش رو كوبيدم روش و درد مى كنه.» پرسيد: «بلدى در جايخى يخچال رو باز كنى؟» جواب دادم كه مى توانم. صدا گفت: « يه تيكه يخ بردار و بذار روى انگشتت. اين جورى، درد ساكت مى شه. موقعى كه يخ رو روى انگشتت مى ذارى مواظب باش. گريه هم نكن. حالت خوب خوب مى شه.» از آن روز به بعد، من براى هر كارى به «اطلاعات، بفرمائيد!» زنگ مى زدم. او در درس جغرافى كمكم مى كرد و به من مى گفت فيلادلفيا كجاست و يا رودخانه رؤيايى «اورنى كو» كه قرار بود وقتى بزرگ شوم، آن را كشف كنم، كجاست. او در درس حساب كمكم مى كرد و به من مى گفت به سنجاب اهلى كه روز قبل در پارك گرفته بودم، بايد ميوه و گردو بدهم. و روزى رسيد كه پاتى ، قنارى ما، مرد. من به «اطلاعات ، بفرماييد!» تلفن زدم و قصه اندوهبارم را برايش گفتم. او گوش كرد و بعد هم براى تسلاى من همان حرف هايى را زد كه معمولاً بزرگ ترها مى زنند ، ولى من آرام نشدم. چرا بايد چنين پرندگانى باشند كه اين قدر زيبا بخوانند و براى خانواده ها شادى و نشاط بياورند و بعد هم مثل يك توده پر، كف قفس بيفتند؟ حتماً «اطلاعات ، بفرماييد» اندوه عميق مرا فهميده بود، چون با صدايى آرام گفت: «پل! هميشه به خاطر داشته باش كه دنياهاى ديگرى هم هستند كه بشود در آنها آواز خواند.» روز بعد دوباره به سراغ «اطلاعات، بفرماييد» رفتم. حالا ديگر صدايش برايم كاملاً آشنا بود. از او پرسيدم: «مى توانى لغت نصب رو برام هجى كنى؟» پرسيد: «منظورت نصب كردن چيزيه؟ ن - ص - ب » درست در همين موقع خواهرم كه علاقه عجيبى به ترساندن من داشت، با گفتن«پ...خ» از پشت پله ها بيرون پريد. من از ترسم گوشى را پرت كردم و سيم آن از بيخ درآمد. هر دوى ما به شدت ترسيديم، چون «اطلاعات، بفرمائيد» ديگر آنجا نبود و من نمى دانستم كه آيا با كنده شدن گوشى، به او صدمه زده ام يا نه. چند دقيقه بعد، سروكله يك مرد در ايوان خانه مان پيدا شد. او گفت: «من تعميركار تلفن هستم. داشتم پائين خيابان كار مى كردم كه اپراتور تلفن گفت توى اين شماره اشكالى پيش آمده.» سپس دستش را دراز كرد و گوشى را از من گرفت و پرسيد: « چى شده؟» قضيه را برايش تعريف كردم. او در جعبه تلفن را باز كرد، يك مشت سيم و فنر را از آن بيرون كشيد، بعد آنها را مرتب و با يك پيچ گوشتى به انتهاى گوشى وصل كرد. بعد چند بار روى جايى كه گوشى را مى گذارند، زد و شروع به صحبت كرد و گفت: «سلام! پيت هستم. تلفن شماره ۱۰۵ درست شد. خواهر اون بچه، اونو ترسونده و او هم گوشى رو از جا كنده!» بعد گوشى را سر جايش گذاشت، لبخند زد و بعد هم دست نوازشى به سر من كشيد و رفت. ||| اين ماجراها در شهر كوچكى در شمال غربى پاسيفيك اتفاق افتادند. ۹ساله كه شدم به آن سوى كشور، يعنى به بوستون رفتيم و من مشاورم را از دست دادم. «اطلاعات، بفرمائيد» به آن جعبه تلفن چوبى قديمى پائين پله هاى خانه پدرى تعلق داشت و من هرگز سعى نكردم از تلفن لاغرمردنى و باريكى كه مى شد آن را روى ميز داخل هال گذاشت، «اطلاعات، بفرماييد» جديدى را بيرون بياورم. به سال هاى نوجوانى مى رسيدم و خاطره آن گفت وگوهاى معصومانه دوران كودكى هرگز از يادم نمى رفت. در لحظاتى كه دچار ترديد و سردرگمى مى شدم، از ته دل آرزو مى كردم آن صداى صميمى را بشنوم و آن امنيتى را كه با تلفن زدن به «اطلاعات، بفرمائيد» در دلم ريشه مى دواند، تجربه كنم. حالا مى فهميدم آن خانم، چقدر مهربان، فهميده و صبور بود كه وقتش را صرف يك پسربچه كوچك مى كرد. سالها بعد هنگامى كه مى خواستم به دانشكده خود در غرب كشور بروم، هواپيمايم در سياتل توقف كوتاهى كرد. بين دو پرواز تقريباً نيم ساعت وقت داشتم. پانزده دقيقه را صرف گفت وگوى تلفنى با خواهرم كردم كه ازدواج كرده بود و حالا داشت مادر مى شد. بعد بدون آن كه واقعاً بفهمم دارم چه مى كنم، شماره تلفن اطلاعات شهر قديمى مان راگرفتم و پاسخ شنيدم كه : «اطلاعات، بفرماييد!» معجزه بود! صدا همان صداى روشن و صميمى و لطيفى بودكه در كودكى شنيده بودم. بى اختيار گفتم: «مى شه لغت نصب رو برام هجى كنين؟» مدتى سكوت برقرار شد. سپس آن صداى لطيف گفت: «گمانم تا به حال درد انگشتت خوب شده باشه.» از ته دل خنديدم و گفتم: «هنوز هم شما اونجا هستين؟ دلم مى خواد بدونين كه در تمام اين سالها چقدر به يادتون بوده ام و چقدر برام عزيز هستين.» پاسخ داد: «من هم دلم مى خواد بدونى كه چقدر برام عزيز بودى. من هرگز فرزندى نداشته ام و هميشه منتظر تلفن هاى تو بودم.» از او اجازه گرفتم كه وقتى امتحانات نيم ترم را دادم و به ديدن خواهرم آمدم، سرى هم به او بزنم. گفت:«حتماً اين كار رو بكن. سراغ سالى رو بگير.» برايم عجيب بود كه «اطلاعات ، بفرمائيد» نامى هم داشته باشد. گفتم:«خداحافظ خانم سالى! اگر سر و كارم با سنجابى افتاد، حتماً بهش مى گم ميوه و گردو بخوره.» سالى گفت:«حتماً اين كار رو بكن، اما يه چيز ديگه! اميدوارم يكى از همين روزها ، سرى به رودخونه «اورنى كو» بزنى. خدا نگهدار. ۳ ماه بعد به سياتل برگشتم. اين دفعه كس ديگرى جواب داد، «اطلاعات ، بفرمائيد» سراغ سالى را گرفتم. آن صدا پرسيد:«دوستش هستيد؟» گفتم: «بله ، يك دوست قديمى.» گفت: «متأسفانه بايد بهتون بگم كه سالى توى اين سالهاى آخر خيلى بيمار بود و اينجا به صورت پاره وقت كار مى كرد. اون يك ماه پيش مرد.» قبل از آن كه تلفن را قطع كنم ، آن صدا پرسيد:«گفتين اسمتون ويليارده؟ «بله خانم.» «سالى براتون يك پيغام گذاشته. اونو نوشته.» من پيشاپيش مى دانستم كه بايد چه نوشته باشد، با اين همه پرسيدم: «چى نوشته؟» جواب داد:«اينجاست. اكنون براتون مى خونم. نوشته، «به او بگوييد: دنياهاى ديگرى هم هست كه مى شود در آنها آواز خواند. اون خودش معنى حرفمو مى فهمه.» از تلفنچى تشكر و تلفن را قطع كردم. خيلى خوب معنى حرف سالى را مى فهميدم.
|
|
|
|
|
صبحانه بخوريم يا نه ؟
|
|
|
] بهنام قدر دوست نخچى [ ممكن است شما اين جمله را بارها از والدين خود شنيده باشيد كه «صبحانه يكى از مهم ترين وعده هاى غذايى است» و اين امكان وجود دارد خود شما اين جمله را بارها و بارها به فرزندتان تذكر داده باشيد. پس از پايان خوابيدن و ۸ تا ۱۰ ساعت وقفه در سوخت رسانى بدن، صبحانه خوردن به عنوان عاملى براى تجديد قوا از اهميت بالايى برخوردار است. اين، بيشترين وقفه ميان وعده هاى سه گانه غذايى است. وقتى خواب هستيد، بدن به غذا، سوخت و انرژى براى تپش منظم قلب، تنظيم اعصاب و سلول هاى عصبى و همچنين غذارسانى به مغز احتياج دارد كه بيشتر اين سوخت از گلوكزهاى خون، ماهيچه ها و شش ها كه اكسيژن را به خون مى رسانند، تأمين مى شود. با آغاز صبح، بدن از حالت استراحت بيرون مى آيد و به انرژى و غذا احتياج دارد و اين سوخت را بايد از خوردن وعده هاى غذايى تأمين كند. به همين علت خوردن صبحانه، مخصوصاً براى كودكان بسيار اهميت دارد. كودكان با خوردن صبحانه، گيرايى بيشترى براى درست خواندن و فهميدن مطالب جديد دارند و به جاى اين كه به فكر رفع گرسنگى باشند، به فكر درس خواندن و فهميدن مطالب درسند. صبحانه خوردن موجب تعادل وزن در افراد و بخصوص در كودكان مى شود. هنگام فعاليت هاى روزمره يا تمرين هاى ورزشى، ماهيچه ها شديداً به انرژى كه از طريق كربوهيدرات ها تأمين مى شود نياز دارند. كربوهيدرات ها در واقع چون در بدن توليد نمى شوند بايد از غذاها تأمين شوند. بدن افرادى كه عادت به صبحانه خوردن ندارند، در طول روز، بيش از سايرين كالرى مصرف مى كند و شانس بيشترى براى چاق شدن دارند. وقتى فرد صبحانه نمى خورد، بدن او به علت نرسيدن غذا به مغز، خسته تر است و در بين روز بيشتر با خوردن چاى يا قهوه و يا بعضاً خوردن شكلات ها و شيرينى كه حاوى مقدار بسيارى قند زائد است، به ظاهر نياز بدن را برطرف مى كند اما اين نياز براى مدت زمان كمى رفع نمى شود و در نتيجه فرد با خوردن غذا هنگام ظهر اين كمبود و گرسنگى خود را جبران مى كند. كج خلقى و بى حوصلگى در صبح از نتايج نخوردن صبحانه است و اين گونه افراد تمايل بيشترى براى خوردن غذا در ظهر دارند. اگر صبحانه اى كامل كه مورد احتياج بدن است، فراهم كنيم، عادت غذايى به صورت متعادل درمى آيد و در نتيجه در وعده هاى ديگر غذايى فرد تمايلى به غذاى بيش از احتياج بدن كه موجب اضافه وزن او مى شود، ندارد. صبحانه مغذى شامل پروتئين ها، فيبرها، غذاهاى سبوس دار، گندم، ويتامين و امثال آنها هستند. منابع پروتئينى را مى توان در غذاهايى مانند گوشت هاى كم چرب، شير و تخم مرغ يافت. فيبر نيز در ميوه ها و سبزى ها و جو به فراوانى يافت مى شود. اين مواد نه تنها بهترين و سالم ترين منابع غذايى به حساب مى آيند و كمك شايانى به تقويت و رشد حافظه كودكان مى كنند، بلكه انرژى لازم را براى انجام فعاليت هاى روزانه به بدن مى دهند. مى توانيم در صبحانه از ميوه ها و سبزى ها نيز استفاده كنيم. مطالعات دانشمندان نشان داده است كه خوردن ميوه ها و سبزى ها احتمال حمله هاى قلبى و سرطان را كاهش مى دهد. اگر خوردن صبحانه برايتان مشكل است، مى توانيد در ۲ يا چند وعده، غذاهاى مورد نياز را به بدن برسانيد. به طور مثال خوردن مقدارى نان و يا شير در خانه، و بعد در محل كار خوردن حتى يك سيب مى تواند انرژى بدن را تا حدودى تأمين كند. اما بهتر آن است كه با آرامش و بدون عجله، صبحانه اى كامل بخوريم.
|
|
|
|
|