چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶ - ۸ شعبان ۱۴۲۸
Wed, Aug 22, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
رودررو
خانواده
مادر و دختر براى جدايى و ازدواج به دادگاه رفتند
مادر ميانسال و دختر جوان، يكى براى جدايى و ديگرى براى ازدواج با پسر مورد علاقه اش به دادگاه خانواده رفتند.
در راهروى مجتمع قضايى خانواده، مادر و دختر در كنار هم روى صندلى نشسته اند تا منشى دادگاه آنها را براى رسيدگى به دادخواست شان به داخل فراخواند. نگاه زن به كف راهرو مجتمع قضايى خيره مانده بود، پلك نمى زد. او غرق در افكار نامعلومى بود. دختر جوان نيز زير لب بريده بريده چيزهايى زمزمه مى كرد. در عين حال دختر جوان، مادر دل شكسته و غمگين را دلدارى مى داد.
در كنار آنها نشسته و خودم را معرفى مى كنم. دختر جوان لبخندى تلخ مى زند و مى گويد: تا به حال ديده بوديد مادرى براى طلاق بيايد و دخترش براى ازدواج!
او به چشمانم زل زده و مى پرسد، تعجب كرديد؟!
وقتى مى خواهم جواب بدهم، مادرش حرفم را قطع مى كند و مى گويد: ۱۸ سال بيشتر نداشتم كه با همسرم ازدواج كردم، از همان روزهاى اول با هم مشكل داشتيم، چون به رغم ميل من كه مى خواستم مستقل زندگى كنيم، مجبور بوديم با خانواده شوهرم در يك خانه زندگى كنيم. همان سال اول باردار شدم، مدتى بعد به خاطر مشكلات مختلف خانوادگى، كارمان به دادگاه كشيد، اما به خاطر دخترم رضايت دادم و حاضر شدم با همسرم به زندگى ادامه دهم، اما حالا مى فهمم كه اشتباه كردم و عمرم را هدر دادم. با مشكلات كوچك و بزرگ ساختم، يك سال بعد از دخترم، پسر بزرگم و چند سال بعد نيز پسر كوچكترم به دنيا آمدند. تا اين كه ۱۰ سال پيش جرقه اى به زندگى مان افتاد و آن را خاكستر كرد. همسرم بعد از سال ها كار به اجبار، بازخريد و راهى خانه شد. چند ماه بعد شغل ديگرى پيدا كرد. اما هر بار به بهانه اى صاحب كارش شكايت مى كرد و بيكار مى شد، تا بالاخره خانه نشين شد و يك روز آب پاكى را روى دست همه ما ريخت و گفت: «تا حالا من كار كرده ام، از اين به بعد شما كار كنيد.» از آن روز به بعد من به دنبال كار رفتم و او در خانه ماند. در اين ۱۰ سال تا ظهر در بيمارستان و بعد از ظهر هم در يك شركت خدماتى مشغول به كار بودم و شب ها هم عروسك درست مى كردم. همسرم هم تا ساعت ۲ بعد از ظهر مى خوابيد و بعد به دنبال تفريح و گردش از خانه بيرون مى رفت. در تمام اين سال ها كه من با سختى خرج خانواده را دادم، اما او در كمال بى انصافى پولى كه از بيمه بيكارى مى گرفت را از من پنهان مى كرد و به دنبال خوشگذرانى هايش مى رفت، يك روز كوه، يك روز پارك و سينما و روز ديگر مسافرت. وقتى اين موضوع را فهميدم، ديگر نتوانستم تحمل كنم و آن روز جر و بحث سختى بين من و همسرم رخ داد، طورى كه غائله به دنبال شكايت همسرم و گرفتن حكم جلب ما با ريش سفيدى بزرگان فاميل خوابيد. آن روز همسرم از خانه رفت و ديگر برنگشت. ۲ سال از آن زمان مى گذرد. بعد از اين ماجرا تقاضاى دريافت مهريه و طلاق دادم. همسرم نيز در خانه مادرش زندگى مى كند. بعد از شكايت هاى بسيار، قاضى دادگاه حكم جلب سيار همسرم را داد. بدين ترتيب او كه پسر كوچكم را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده بود، بازداشت شد. قاضى دادگاه هم از او خواست تا مهريه، نفقه و ديه ۷۸۰ هزار تومانى پسرم را بپردازد و آزاد شود، اما او ترجيح داد به زندان برود و حق و حقوق ما را نپردازد، اما پس از ۷ ماه مشمول عفو و آزاد شد.»
دختر جوان كه تا به حال سكوت كرده و به حرف هاى مادرش گوش مى داد، درحالى كه روسرى اش را درست مى كرد، گفت: پدرم يك بيمار روانى و عاشق كاغذبازى است. به خاطر دلايل مسخره اجازه نمى دهد كه با پسر مورد علاقه ام ازدواج كنم. يك روز مى گويد او معتاد است، روز ديگر قاچاقچى و روز بعد هم دزد مى شود. دلايلش عجيب و غريب و غير قابل تحمل است.
قاضى دادگاه هم فهميده كه پدرم حرف هاى گمراه كننده مى زند و به آنها توجهى نمى كند. پدرم به قاضى دادگاه گفته بود كه به ما نفقه تعلق نمى گيرد، چون من مدير امور مالى يك شركت هستم و پسرم نيز كار مى كند، در صورتى كه من بيكار هستم و برادر بزرگم ۲۱ ساله و برادر كوچكترم فقط ۱۶ سال سن دارد و نمى توانند خرج زندگى شان را بدهند. واقعاً خسته شده ام و نمى توانم اين زندگى را تحمل كنم، به خاطر همين مى خواهم ازدواج كنم، اما پدرم اجازه نمى دهد. به همين دليل براى گرفتن اجازه ازدواج به دادگاه آمده ام.
موقع خداحافظى، زن از همه بيشتر دل نگران است، مى گويد: «بچه ها به مرور زمان مى روند سراغ خانه و زندگى شان و در اين ميان من مى مانم و تنهايى هايم. اين ها همه عمرى است كه از كيسه من رفته.»
تصميم سرنوشت ساز براى «سحر» كوچولو
310155.jpg
[ايران واشقانى فراهانى]

عقربه ها به گذشته برگشتند. به ۳سال قبل كه پائيز طلايى ترين برگش را به سيما هديه داده بود. آن روز باران عشق او بر تن خسته مسافر كوچكش باريد.
با تولد دخترش سيما احساس كرد پنچره ديگرى به رويش گشوده شده و اميد همراه با پرتوى خورشيد پا به خانه سوت و كورش گذاشته است.
با طلوع صداى «سحر» گلبرگ هاى كوچك باغچه پر گل خانه شان باز شدند. سيما ديوانه وار دخترش را دوست داشت و شادى گمشده اش را در وجود او جست وجو مى كرد.
مادر به ازدواجش با داوود انديشيد. به او كه بذر نااميدى را در دلش كاشته بود. خوب به خاطر داشت كه وقتى از مدرسه برمى گشت، داوود شعرهاى عاشقانه اى را برايش زمزمه مى كرد. ديگر به ديدن داوود عادت كرده بود و اين جوان مزاحم نخستين مردى بود كه توانست به دنياى خصوصى سيما سرك بكشد.
به اين فكر كرد كه اگر اين مرد به ظاهر خوش قيافه اما بداخلاق را نديده بود، زندگى اش خيلى متفاوت تر از امروز بود. به حماقت خود فكر كرد و به روزى كه با اصرار و اشك ريزان از خانواده اش خواست با ازدواجشان موافقت كنند.
- مادر جان، اما او هنوز شغل ثابتى ندارد. اين عشق خيابانى آينده ات را به نابودى مى كشاند.
سيما از اين حرف مادر رنجيد. شايد با داوود آسايشى در كار نبود و شايد همه زندگى شان با سختى و رنج همراه مى شد اما سيما قدرت عشق را بالاتر از آن مى دانست كه نتواند بر اين سختى ها غلبه كند. او تصميم گرفت به استقبال همه سختى ها برود.
ـ مادر، من از بهترين امكانات زندگى بهره برده ام. از زندگى ديگر چيزى نمى خواهم و آرزويى ندارم به جز رسيدن به آن كه دوستش دارم.
- اما مقدمات سفر و ادامه تحصيل تو در خارج فراهم شده. نبايد اين شانس بزرگ را از دست بدهى. داوود خانه و پولى ندارد و توبايد مثل عروس ديگرشان در اتاقى در خانه پدرش زندگى كنى.
ـ من حتى حاضرم با او زير يك چادر هم زندگى كنم.
قصه شوريدگى سيما و علاقه ديوانه وارش به پسرى تنگدست خيلى زود سر زبان ها افتاد. مدتى بعد هم او خود را در لباس سپيد عروسى و كنار مرد دلخواهش ديد.
سيما خيلى زودتر از آنچه ديگران منتظرش بودند، از رفتارهاى داوود به تنگ آمد. زندگى شان در يك اتاق كوچك و در فقر مى گذشت. داود با كوچكترين بهانه اى قهر مى كرد و سيما بايد مرتب ناز او را مى كشيد. داود هنوز عادت داشت سر چهارراه بايستد و براى دخترانى كه از مدرسه برمى گشتند شعرهاى عاشقانه بخواند. مدتى از اين وصلت گذشته بود و ديگر زيبايى داود به چشم سيما نمى آمد و او را در هيبت ابليس مى ديد.
شوهرش شب ها دير به خانه مى آمد و تن به كار هم نمى داد. او زمانى كه متوجه شد شوهرش مردى خوشگذران و تنوع طلب است، تصميم به جدايى گرفت اما در آخرين لحظه جواب آزمايش باردارى او را در مسير ديگرى قرار داد. سيما تسليم واقعه شد و در شب هاى بلند انتظار و روزهاى سرد تكرار نشست تا گل نيلوفرش شكوفا شود.
اما به رغم خوش خيالى هايش تولد «سحر» دخترش هم هيچ تأثيرى بر رفتار و روحيات داود نگذاشت. او با فرزندش هم رابطه اى برقرار نمى كرد و با او رفتار سردى داشت.
از وقتى پدر و مادر سيما راهى كانادا شدند، او بيش از پيش خود را غمگين و تنها مى ديد. تنها و تهى مثل سبويى شكسته.
باد پنجره اتاق سيما را باز كرد. نفس هاى باد، بوى سفر مى داد. زن جوان تصميم به جدايى گرفته بود. مهريه، جهيزيه و نفقه اش را بخشيد و داود پذيرفت سرپرستى دخترشان را تا سن ۱۸ سالگى به او بسپارد. سيما بار سفر بست و با رضايتنامه اى كه از شوهرش گرفت، دختر ۳ ساله اش را به كانادا برد.
زن جوان در مسير طولانى سفر يك بار ديگر آرزوهاى بربادرفته و خواب هاى بى تعبيرش را با خود مرور مى كرد. ديگر خود را با خانه، كوچه و حتى با خود بيگانه مى ديد. با اين حال در دلش طلوع ديگرى را آرزو كرد.
مثل شمعى در باد نيمه جان به زندگى دخترش نور مى پاشيد. تنها به اين فكر مى كرد كه چه محبتى مى تواند نثار دخترش كند. او شجاعانه مسئوليت دخترش را پذيرفت و همين شجاعت و جسارت محبوبيت او را بيشتر كرد. در كنار پدر و مادرش آرامش از دست رفته خود را بازيافت. هر چند دلش براى دشت هاى سرخ شقايق، جاده زيباى شمال، ساحل خزر و خليج فارس مى تپيد. ياد ۳۳ پل و تخت جمشيد او را بى قرار مى كرد. دلش شيراز را مى خواست و حافظيه و... اما تقدير چنين بود.
۵ سال از سفر سيما مى گذشت كه تصميم گرفت گذشته تلخ و ازدواج سياه خود را به كلى فراموش كند. او قصد داشت ازدواج كند اما قلبش حادثه اى را گواهى مى داد. احضاريه اى از دادگاه ايران به دستش رسيد. داوود پس از چند سال تازه يادش آمده بود كه دخترى دارد و تقاضاى استرداد دخترش را كرده بود.
چند روز بعد هم نامه اى از او به دست سيما رسيد. انگار مزاحمت هاى او پايان نداشت. داوود پس از اطلاع از ماجراى ازدواج مجدد سيما تصميم گرفته بود دخترش را پس بگيرد. سيما احساس ضعف مى كرد. از روزى كه نامه داوود به دستش رسيده بود، ديگر توان انجام هيچ كارى را نداشت. روى لبه تختش نشست و تب آلود نامه نوشت. بعد هم به وكيل خود تأكيد كرد تا به هر شكل ممكن جلوى سوءاستفاده هاى احتمالى شوهر سابقش را بگيرد.
سيما مى دانست دخترش كه ديگر با بهترين امكانات درس مى خواند و به درستى هم قادر به فارسى صحبت كردن نيست، در صورت بازگشت به زادگاهش دچار مشكلات شديدى خواهد شد. او به نيازهاى عاطفى دخترش مى انديشيد و دلش نمى خواست آرامش دخترش دستخوش نيرنگ هاى شوهر سابقش شود. روز دادگاه نزديك شد. سيما از فكر هر حادثه اى مى لرزيد. غم زده و دلتنگ آرزو مى كرد قاضى با بلندنظرى به پرونده رسيدگى كند.
اما حكم دادگاه تن سيما را لرزاند. دخترش ۸ ساله بود و قانوناً پس از سن ۷ سالگى بايد با پدرش زندگى مى كرد. از طرفى هنوز ۹ سال هم نداشت تا خودش بتواند مسير آينده زندگى اش را انتخاب كند.
سرانجام دادگاه خانواده حكم به استرداد دختر ۸ ساله به پدرش داد.
عرق سردى روى پيشانى سيما نشست. او بار ديگر در خود شكست و احساس مى كرد مرگ همين است.
«مى شود به رأى اعتراض كرد تا دادگاه تجديدنظر پرونده را مورد بررسى نهايى قرار دهد» اين جمله وكيل جان تازه اى در كالبد بى جان سيما دميد.
انتظار رسيدگى به پرونده در اين دادگاه عالى براى سيما زجرآور بود. آرامش او از بين رفته و دلشوره و اضطراب جاى آن را گرفته بود. دائم از خود مى پرسيد چه بر سر او و دخترش خواهد آمد؟ باد پنجره ها را به هم مى كوبيد و باران يك ريز مى باريد. سيما با خود تكرار كرد: «كاش باران ببارد
زير باران مى شود بى بهانه گريست»
ناگهان بغض دست نخورده اش تركيد و سيما به ياد دوران كودكى اش زير باران دعا كرد و از خدا دخترش را خواست.
* انتظارها به پايان رسيد
سرانجام ۳ قاضى دادگاه تجديدنظر با بررسى پرونده وارد شور شدند و حكم دادند.
قاضى بهروز كرباسچى رئيس دادگاه قلم برداشت و نوشت:
«صرفنظر از اشكالات اجرايى رأى دادگاه خانواده كه معلوم نيست در كشور كانادا به اجرا درآيد و از سوى ديگر به دليل اين كه موضوع حضانت مطابق قوانين ايران با الهام از موازين شرعى است بنابراين قابل تغيير و معامله نيست. از سوى ديگر حضانت در واقع ولايت موقت است براى مادر و مطابق مقررات ماده واحده اصلاحى ماده ۱۱۶۹ قانون مدنى تا سن ۷ سالگى براى مادر حق است و بعد از آن بايد مصلحت طفل در نظر گرفته شده و به يكى از والدين واگذار و تحويل شود. فرزند مشترك، مال نيست و نمى تواند در مقابل بذل مهريه و نفقه مورد معامله قرار گيرد و از آنجا كه بذل حقوق از سوى مادر نيز در مقابل طلاق واقع شده و توافق والدين در مقابل واگذارى طفل در مقابل حقوق مالى به لحاظ اين كه موضوع معامله و توافق انسان بوده، باطل و بى اثر است.
اين كه زن ازدواج مجدد كرده است را نمى توان دليلى بر عدم شايستگى مادر در نگهدارى فرزندش دانست. چرا كه زن فرد آزادى است كه حق ازدواج دارد. اين زن كارمند است و با توجه به شغل خود داراى امكانات لازم براى نگهدارى دخترش است.
از طرفى اين دختر بچه به درستى قادر به تكلم به فارسى نيست و ۲ سال نيز در مدارس كانادا تحصيل كرده است و اگر به زادگاهش بازگردد از نظر تحصيلى دچار افت شديدى خواهد شد. او ۸ سال دارد و تا زمان بلوغ فرصت چندانى ندارد و نيازمند آموزش هاى زنانه است كه پدر قادر نيست به مشكلات او رسيدگى كند. حال آن كه انتقال دختربچه به زادگاهش در غياب مادر تبعاً او را با مشكلات روحى مواجه خواهد كرد و بررسى نيازهاى طبيعى نشان مى دهد او آرامش بيشترى مى طلبد كه اين خواسته در كنار مادرش محقق مى شود. چرا كه فطرت مادر براى پذيرايى از كودك خلق شده و پدر هر چند مهربان باشد اما به درستى قادر نيست وظايف مادر را ايفا كند. بنابراين دادنامه صادره از سوى دادگاه خانواده مطابق مصلحت دختربچه نيست و با نقض اين حكم درخواست پدر مردود اعلام مى شود.»
سيما با شنيدن اين حكم جان دوباره اى گرفت. دست هايش را به سوى آسمان بلند كرد و در حالى كه دانه هاى اشك از چشمانش جارى بود به آفتاب دوباره سلام كرد. ديگر باد پنجره ها را به هم نمى كوبيد. اين نخستين روزى بود كه باد تند در خانه سيما نمى وزيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |