|
مادر و دختر براى جدايى و ازدواج به دادگاه رفتند
مادر ميانسال و دختر جوان، يكى براى جدايى و ديگرى براى ازدواج با پسر مورد علاقه اش به دادگاه خانواده رفتند. در راهروى مجتمع قضايى خانواده، مادر و دختر در كنار هم روى صندلى نشسته اند تا منشى دادگاه آنها را براى رسيدگى به دادخواست شان به داخل فراخواند. نگاه زن به كف راهرو مجتمع قضايى خيره مانده بود، پلك نمى زد. او غرق در افكار نامعلومى بود. دختر جوان نيز زير لب بريده بريده چيزهايى زمزمه مى كرد. در عين حال دختر جوان، مادر دل شكسته و غمگين را دلدارى مى داد. در كنار آنها نشسته و خودم را معرفى مى كنم. دختر جوان لبخندى تلخ مى زند و مى گويد: تا به حال ديده بوديد مادرى براى طلاق بيايد و دخترش براى ازدواج! او به چشمانم زل زده و مى پرسد، تعجب كرديد؟! وقتى مى خواهم جواب بدهم، مادرش حرفم را قطع مى كند و مى گويد: ۱۸ سال بيشتر نداشتم كه با همسرم ازدواج كردم، از همان روزهاى اول با هم مشكل داشتيم، چون به رغم ميل من كه مى خواستم مستقل زندگى كنيم، مجبور بوديم با خانواده شوهرم در يك خانه زندگى كنيم. همان سال اول باردار شدم، مدتى بعد به خاطر مشكلات مختلف خانوادگى، كارمان به دادگاه كشيد، اما به خاطر دخترم رضايت دادم و حاضر شدم با همسرم به زندگى ادامه دهم، اما حالا مى فهمم كه اشتباه كردم و عمرم را هدر دادم. با مشكلات كوچك و بزرگ ساختم، يك سال بعد از دخترم، پسر بزرگم و چند سال بعد نيز پسر كوچكترم به دنيا آمدند. تا اين كه ۱۰ سال پيش جرقه اى به زندگى مان افتاد و آن را خاكستر كرد. همسرم بعد از سال ها كار به اجبار، بازخريد و راهى خانه شد. چند ماه بعد شغل ديگرى پيدا كرد. اما هر بار به بهانه اى صاحب كارش شكايت مى كرد و بيكار مى شد، تا بالاخره خانه نشين شد و يك روز آب پاكى را روى دست همه ما ريخت و گفت: «تا حالا من كار كرده ام، از اين به بعد شما كار كنيد.» از آن روز به بعد من به دنبال كار رفتم و او در خانه ماند. در اين ۱۰ سال تا ظهر در بيمارستان و بعد از ظهر هم در يك شركت خدماتى مشغول به كار بودم و شب ها هم عروسك درست مى كردم. همسرم هم تا ساعت ۲ بعد از ظهر مى خوابيد و بعد به دنبال تفريح و گردش از خانه بيرون مى رفت. در تمام اين سال ها كه من با سختى خرج خانواده را دادم، اما او در كمال بى انصافى پولى كه از بيمه بيكارى مى گرفت را از من پنهان مى كرد و به دنبال خوشگذرانى هايش مى رفت، يك روز كوه، يك روز پارك و سينما و روز ديگر مسافرت. وقتى اين موضوع را فهميدم، ديگر نتوانستم تحمل كنم و آن روز جر و بحث سختى بين من و همسرم رخ داد، طورى كه غائله به دنبال شكايت همسرم و گرفتن حكم جلب ما با ريش سفيدى بزرگان فاميل خوابيد. آن روز همسرم از خانه رفت و ديگر برنگشت. ۲ سال از آن زمان مى گذرد. بعد از اين ماجرا تقاضاى دريافت مهريه و طلاق دادم. همسرم نيز در خانه مادرش زندگى مى كند. بعد از شكايت هاى بسيار، قاضى دادگاه حكم جلب سيار همسرم را داد. بدين ترتيب او كه پسر كوچكم را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده بود، بازداشت شد. قاضى دادگاه هم از او خواست تا مهريه، نفقه و ديه ۷۸۰ هزار تومانى پسرم را بپردازد و آزاد شود، اما او ترجيح داد به زندان برود و حق و حقوق ما را نپردازد، اما پس از ۷ ماه مشمول عفو و آزاد شد.» دختر جوان كه تا به حال سكوت كرده و به حرف هاى مادرش گوش مى داد، درحالى كه روسرى اش را درست مى كرد، گفت: پدرم يك بيمار روانى و عاشق كاغذبازى است. به خاطر دلايل مسخره اجازه نمى دهد كه با پسر مورد علاقه ام ازدواج كنم. يك روز مى گويد او معتاد است، روز ديگر قاچاقچى و روز بعد هم دزد مى شود. دلايلش عجيب و غريب و غير قابل تحمل است. قاضى دادگاه هم فهميده كه پدرم حرف هاى گمراه كننده مى زند و به آنها توجهى نمى كند. پدرم به قاضى دادگاه گفته بود كه به ما نفقه تعلق نمى گيرد، چون من مدير امور مالى يك شركت هستم و پسرم نيز كار مى كند، در صورتى كه من بيكار هستم و برادر بزرگم ۲۱ ساله و برادر كوچكترم فقط ۱۶ سال سن دارد و نمى توانند خرج زندگى شان را بدهند. واقعاً خسته شده ام و نمى توانم اين زندگى را تحمل كنم، به خاطر همين مى خواهم ازدواج كنم، اما پدرم اجازه نمى دهد. به همين دليل براى گرفتن اجازه ازدواج به دادگاه آمده ام. موقع خداحافظى، زن از همه بيشتر دل نگران است، مى گويد: «بچه ها به مرور زمان مى روند سراغ خانه و زندگى شان و در اين ميان من مى مانم و تنهايى هايم. اين ها همه عمرى است كه از كيسه من رفته.»
|