پنجشنبه ۱ شهريور ۱۳۸۶ - ۹ شعبان ۱۴۲۸
Thu, Aug 23, 2007
ديپلماتيك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس
رودررو
آيا كسى به پيامد تماس هاى دستگاه امنيتى
برلين و پاريس با طالبان انديشيده است ؟
آيا كسى به پيامد تماس هاى دستگاه امنيتى
برلين و پاريس با طالبان انديشيده است ؟
مراوده پنهان با تروريست ها
310350.jpg
] محمد بخشنده[

افشاى يك خبر در محافل برلين كافى بود تا سيلى از انتقاد به سوى دولت دموكرات مسيحى ها هجوم آورد. منابع آلمانى در بحبوحه اسارت سومين شهروند آلمانى از سوى طالبان فاش كردند كه بين نمايندگان سازمان امنيت آلمان و افرادى از گروه طالبان ملاقات هاى محرمانه و متعددى در سوئيس جريان داشته است. اعلام اين ماجرا دو حزب حاكم آلمان، يعنى حزب سوسيال دموكرات و حزب دموكرات مسيحى را كه تا پيش از اين در تفاهم نسبى به سر مى بردند رودرروى هم قرارداد.
درگيرى فزاينده احزاب حاكم آلمان را مى توان به حساب بازتاب عمليات جديد طالبان گذاشت واين گونه نتيجه گرفت كه طالبان به آن چيزى كه در اهداف سياسى تحركات نظامى شان مى خواستند نزديك شدند. زيرا اين وضع وخامت گونه كه دامنگير ديپلماسى خانم مركل شده اكنون در پايتخت چند دولت متحد آمريكا نيز در حال بروز است .
به هر حال روزهاى آينده بايد منتظر دريافت خبرهاى تازه از موج اختلاف وتنش بر سر نحوه مواجهه با طالبان يا ماندن و رفتن از افغانستان در ميان اعضاى ائتلاف دولت هاى حاضردرصحنه افغانستان باشيم .
در حال حاضر اين تضاد درون حاكميت آلمان به بهانه يك سرى تماس و گفت وگوهاى محرمانه با تروريست ها در جريان است. تماس هايى كه گفته مى شود كارگردانى آن را مأموران امنيتى آلمان در دست داشتند ،اما در عين حال طرف هاى آمريكايى ها و فرانسوى ها نيز از آن باخبر بوده اند. شرح اين ماجرا را از قلم گزارشگر اشپيگل دنبال كنيد:
دو تن از اعضاى طالبان، با نام جعلى و با هواپيماى سوئيس اير، در دوم ژوئيه سال ۲۰۰۵ به زوريخ سفر مى كنند. آنها در فرودگاه مورد استقبال مأموران امنيتى آلمان قرار مى گيرند و از آنجا به هتل هيلتون منتقل مى شوند. هويت و نام واقعى اين افراد از اسرار بسيار محرمانه است، زيرا آنها وابسته به سازمانى هستند كه با القاعده رابطه اى تنگاتنگ دارد. يكى از اين دو نفر فردى است معروف به «فرمانده» كه در كنار ملاعمر با روس ها جنگيده و پاى راست خود را از دست داده است.
اين ملاقات تا مدت ها ادامه مى يابد و افراد طالبان بارها و به بهانه معالجه و بازديد از خويشاوندان خود، به سوئيس سفر مى كنند. هدف آلمانى ها در اين گفت وگوها علاوه بر آشنايى بيشتر با طالبان، گرفتن تضمين براى حفظ امنيت شهروندان آلمانى در افغانستان ودرنهايت متقاعد كردن آنها به جدا شدن از سازمان تروريستى القاعده بود.
مأموران مخفى آلمانى به طالبان پيشنهاد مى كنند كه در صورت پذيرفتن پيشنهادهاى آنان و چنان كه آنها راه خود را از القاعده جدا كنند، دولت آلمان در عوض حاضر است اقدام ها ومشوق هاى اقتصادى فراوانى را ارزانى افغان ها كند، از جمله اين كه چند طرح عمرانى، مانند ساخت بيمارستان ها و مساجد را به انجام برساند. اما نمايندگان طالبان رغبتى به اين نوع پيشنهادها نشان نمى دهند زيرا خواسته اصلى آنها اين بوده كه طالبان از فهرست گروه هاى تروريستى خارج و به عنوان يك نيروى سياسى به رسميت شناخته شود.
بر پايه گزارش منابع مطلع، اين گفت وگوى سرى با طالبان با هماهنگى دولت آلمان صورت گرفت. علاوه بر آن، سازمان امنيت آمريكا و برخى كشورهاى اروپايى، مانند فرانسه هم از اين ملاقات ها باخبر بودند.
البته اين منابع خاطر نشان مى كنند كه اين نخستين بار نيست كه سازمان امنيت آلمان (ب.ان.د) با اين نوع سازمان ها تماس محرمانه برقرار مى كند. پيش از اين، با ديگر گروه هاى شبه نظامى خاورميانه يا جنبش هاى چريكى جنوب شرق آسيا نيز ملاقات و مراوده داشته است. علاوه بر آلمان، نيروهاى بريتانيايى نيز در سپتامبر ۲۰۰۶ با شورشيان طالبان نشست هايى درافغانستان داشته اند. حتى خود آمريكايى ها هم به طرق مختلف در صدد برقرارى رابطه بوده اند.
اما اكنون كه خبر اين تماس ها پخش شده و به اندازه خود ماجراى گروگان گرفته شدن شهروندان آلمانى جنجال به پا كرده است ، اين سؤال مهم مطرح مى شود كه تا چه اندازه تماس با سازمان هايى كه در فهرست گروه هاى تروريستى هستند مجاز است؟ و نهادهاى اطلاعاتى اروپا و غرب چه طرفى از اين حركت هاى تناقض آلود مى بندند. اين سؤال از آن رو اهميت دارد كه دولت آلمان نيز همانند سران آمريكا در موضع رسمى و صريح، خود را مخالف هرگونه تماس با اين سازمان هاى تروريستى معرفى كرده است و بارها اين ادعا را در بيانيه هاى خود مطرح كرده اند كه موضع ما در قبال تروريست ها همان موضعى است كه سازمان ملل يا شوراى امنيت آن را تصويب كرده است.
مسأله بعدى اين است كه دولت مركل با اين موج نقدهاى افكار عمومى و جريان هاى حزبى كه صداقت و اعتماد او را به چالش كشانده اند چه خواهد كرد؟ آنچه مشهود است ميان سياستمداران اين كشور اكنون دو ديدگاه متفاوت نسبت به نحوه عمل برلين در بحران افغانستان پديد آمده است. يك سوى اين نگاه همان نگاه محافظه كارانه است كه توماس اشتيگ، معاون سخنگوى دولت آلمان و از اعضاى حزب سوسيال دموكرات مى گويد، يعنى برلين خواهان مشاركت بخش معتدل و معقول نيروهاى طالبان در روند صلح و بازسازى افغانستان است.
بعد ديگرش را در سخن روپرشت پولنز، رئيس كميسيون امور خارجى دولت و از اعضاى حزب دموكرات مسيحى بايد جست و جو كرد كه با اين نظر يعنى مراوده با طالبان مخالف است. از نگاه اين گروه نزديكى به طالبان دولت كرزاى را به حاشيه و انزوا سوق خواهد داد. به اعتقاد پولنز، مشاركت دادن طالبان مى تواند موجب نابودى بنيان هاى توافق ۶ساله غرب وناتو و فعاليت بين المللى آلمان در افغانستان شود. پيش از اين و در ماه آوريل، كورت بك، رئيس حزب سوسيال دموكرات، سخن از شركت دادن «بخش معتدل» طالبان در يك كنفرانس صلح افغانستان كرد. اما اين نظر با مخالفت فورى حزب دموكرات مسيحى روبه رو شد.
هنوز از فرجام تماسى كه هسته امنيتى آلمان با طالبان گشوده خبر تازه اى در دست نيست. برخى از منابع مطلع در برلين گفته اند كه اين رايزنى ها و گفت وگوها با اعضاى طالبان در اواخر تابستان ۲۰۰۵ و با دستور مستقيم مقام هاى ارشد سازمان امنيت آلمان قطع شده است اما نكته اى كه در باره دلايل اين گفت وگوها در محافل آلمان نقل شده به يك لطيفه سياسى شبيه است. در اين حكايت جالب گفته مى شود كه مأموران برلين پس از پايان گفت وگوها متوجه شدند كه اين افراد از جمله ۲۰۰ تروريست تحت تعقيب هستند كه درفهرست سياه آمريكا قرار دارند زيرا اين مقام ها در جمع بندى گزارش مأموران اعزامى خود به اين نتيجه رسيده بودند كه تيم طالبان چندان افراد مؤثرى در تشكيلات اين گروه نيستند بويژه آن كه آنها نتوانستند به آلمانى ها اطمينان بدهند كه مى توانند در سياست هاى ملاعمر، سركرده اين گروه يا شبكه القاعده تأثير بگذارند.
اما قراين قابل اعتنايى هم حاكى ازاين است كه خط تماس با طالبان كه امروز لو رفته است تصميم هماهنگ و دسته جمعى سرويس هاى امنيتى ناتو و اروپاست . اين خط تماس هم اكنون نيز از كانال هاى گوناگون دنبال مى شود تا جايى كه گفته مى شود در جريان آزادى گروگان زن آلمانى و نيز تبعه فرانسه و ايتاليا سرويس هاى مخفى ناتو و اروپا بارها از اين كانال هاى خويش بهره جسته اند.
كاملاً روشن است كه در شرايط كنونى دولت مركل و هم قطاران اروپايى اش افشاى هرگونه خبرى دراين باره را تكذيب خواهند كرد. زيرا پيامدهاى اين قضيه براى آلمان ها كه با اجلاس مهم بن نام خود را در صدر بانيان دولت نوين افغانستان ثبت كردند و سقوط حكومت وحشت طالبان را جشن گرفتند بى شمار است. بنابراين نخستين معترض اين تاكتيك هاى سياسى همان كسى خواهد بود كه به عنوان مولود اجلاس بن مأموريت مبارزه با طالبان را بردوش دارد يعنى دولت حامد كرزاى. پس از اين صف بلندى از مخالفان دولتى وغير دولتى مقابل برلين و اروپا صف خواهند بست كه يك دهه تاوان دهشت افكنى طالبان را پرداخته اند.
نوشته ها و مطالب رسانه هاى افغان كه مراوده مأموران امنيتى برلين واروپا با طالبان را در صدر اخبار خود قراردادند گوياى آن است كه اين تصميم پنهان بذر يك بدبينى بزرگ را كاشته است .
اما در شرايط كنونى تصميم هر كدام از دولت هاى زير چتر ناتو يا ايساف كه نقش صلح بانى در اين سرزمين فقر و آتش را بر دوش گرفته اند ، براى مراوده آشكار و پنهان با طالبان اعتراف به شكست بزرگ است . به عبارتى اين حركت در جغرافياى جنگ افغانستان همان نتايج تلخى را دارد كه امروز انتشار خبر مذاكره آمريكايى ها با شورشيان مسلح عراق در پى آورده است.
نكته اى كه بى گمان ديپلمات هاى برلين چندان به شنيدن آن رغبت ندارند اين است كه گروه منزوى طالبان دور جديد حركت خويش را - اعم از گروگانگيرى يا عمليات هاى انتحارى - با چاشنى اعتماد به نفس پيش مى برد، گو اين كه اين گروه در اجراى اين طرح هاى جنايتكارانه خويش از نوعى حاشيه امن برخوردار شده است . دست كم در گروگانگيرى اتباع كره به وضوح ديديم كه همين جريان منزوى ۶ سال اخير باك و پروايى از مؤاخذه جهان خارج ندارد و با خاطرى آسوده تر شهروندان بى گناه را روانه سياهچال هايش مى كند. براستى مأموران وديپلمات هايى كه به نوشته اشپيگل از ۲سال پيش باب تماس و مراوده با اين گروه را گشوده اند آيا به تبعات اين حركت خويش نيز انديشيده بودند؟ حتى اگر سازمان امنيت آلمان امروز مدعى شود كه در ملاقات هاى شبانه هتل هيلتون از امضاى خواسته نمايندگان طالبان مبنى بر به رسميت شناختن اين گروه امتناع كرده اند اما كيست نداند كه دعوت هيأت طالبان به مقرشناخته شده اروپا يعنى سوئيس و پذيرايى از آنان مفهومى جز به رسميت شناختن اين گروه ندارد.
شايد افكار عمومى منطقه از تماس پنهان ديپلمات هاى آمريكا و انگليس با گروه هاى شورشى سلفى وطالبان چندان شگفت زده نشوند كه ، «ديپلماسى پنهان» جزئى لاينفك از سياست خارجى اين دولت ها بوده است اما در مورد دولت هاى نو پديدى چون ساركوزى و مركل كه پس از اسارت اتباع شان به جهانيان اطمينان دادند كه با ناقضان حقوق بشر و دشمنان صلح وبشريت معامله نخواهند كرد چطور؟ بنابراين انتشار اسناد تماس سرويس هاى امنيتى برلين وپاريس با طالبان در رسانه هاى معتبرى چون اشپيگل سؤال بزرگى است كه گريبان دستگاه ديپلماسى اشتاين ماير و كوشنر را تا پايان زمامدارى دولت هاى مركل و ساكوزى رها نخواهد كرد.
مرد نقش هاى متناقض
310353.jpg
] منبع: مجله نيويوركر [

بسيارى از سياستمداران كيش شخصيتى مشاوران سياسى را آزاردهنده مى پندارند اما گويى جورج بوش رئيس جمهور آمريكا همواره آن را بسيار بسيار رنج آور يافته است. بوش زمانى كه رقابت هاى انتخاباتى رياست جمهورى را آغاز كرد، برخلاف بسيارى از كانديداهاى ديگر، عنوان داشت كه تمامى مشاوران ارشدش تنها با او كار مى كنند.
بنابراين، كارل روو همه مشغله ها و كارهايى كه عمرش را بر سر آنها گذاشته بود به كنارى نهاد تا فقط براى بوش كار كند و تا چند روز پيش كه زمان رفتنش از كاخ سفيد را اعلام كرد، همچنان در خدمت بوش بود.
اين داستان ماجراهاى بسيارى را درباره بوش و روو در بر دارد. براى كسانى نظير بوش، كه نياز مبرمى به اعمال سلطه دارند، تحمل و پذيرش ارتقاى جايگاه فردى مانند روو از يك مشاور صرف به يك شخصيت بزرگ بيانگر اين واقعيت است كه او نقش و يارى روو در رسيدنش به مقام رياست جمهورى را عميقاً مى ستايد، به گونه اى كه شايد رسيدن به پيروزى هاى بعدى را بدون روو غيرممكن ببيند. درباره روو نيز اين داستان نشان مى دهد كه قدرت و داشتن جايگاهى در تاريخ بيش از پول برايش اهميت داشته و او برخلاف بسيارى از مشاوران اعتقادى خالصانه به رئيس خود داشت.
ترديدى نيست كه اگر بوش از روو مى خواست تا پايان دوره رياست جمهورى اش دركاخ سفيد بماند وى به آن تمكين مى كرد. اما در آن صورت بوش درمى يافت كه زيان بقاى روو بيش از منافع و مزاياى آن بود؛ چرا كه مشاورش اخيراً در كانون تحقيقات و استماعات كنگره قرار گرفته و پيروزى هايش در نبردهاى سياسى كم شده بود.
روو پيش از آن كه به طور تمام وقت به بوش ملحق شود، در تگزاس به چنان جايگاه بالا و نفوذى قوى رسيده بود كه هر لحظه امكان داشت به يك رهبر سياسى قدرتمند مبدل شود. ايالت تگزاس به يمن تلاش هاى او، به طور يكدست جمهوريخواه شده بود و هر نامزدى در هر سطحى از رقابت هاى انتخاباتى - فرماندارى ، كنگره ، دادگاه عالى ايالتى و قوه مجريه - از وى التماس مى كرد به دادن مشاوره به او رضايت دهد. اگر روو مى پذيرفت، كانديداى مذكور با مشاور او رقابت بى رحمانه و سازمان يافته اى را آغاز مى كرد كه معمولاً پيروزى اش قطعى بود.
سبك و سياق كارى روو در واشنگتن چندان كارساز نبود.
هنگامى كه در مبارزات انتخاباتى ۲۰۰۰ ، ۲۰۰۲ و ۲۰۰۴ حضور يافت دشمنان زيادى براى خود دست و پا كرد. او اعضاى كنگره را رنجاند؛ همكارانش را هراساند؛ و با اعمال زور وارد خلأ ناشى از انزواى مقام هايى شد كه در بازى سياسى كاخ سفيد مهره هايى سوخته بودند. ناكامى هاى بزرگ روو زمانى بود كه نتوانست براى ابتكارات بزرگ بوش نظير برنامه هاى مهاجرت و امنيت اجتماعى موفقيتى حاصل كند در انتخابات مياندوره اى ۲۰۰۶ كنگره را در چنبره جمهوريخواهان نگه دارد. اين ناكامى ها از او چهره اى مشهور و جنجالى ساخت.
اشتباه است اگر روو هويتى جدا از بوش تلقى شود. بوش در حوزه هايى كه از آن روو بود با فخر و تكبّر ظاهر مى شود و در ساير حوزه ها كه در حيطه اختيارات مشاورش نبود با همان تكبر و فخرفروشى خودنمايى مى كرد، گويى كه به پشتوانه روو گام برمى دارد. پس از انتخابات ۲۰۰۴ بوش برآن شد با آغاز برنامه بزرگ و ناكام خصوصى سازى بخش هاى امنيت اجتماعى ، سرمايه هاى سياسى خود را به گردش اندازد. اين طرح به نام و اعتبار روو به اجرا درآمد همان گونه كه جنگ عراق به نام ديك چنى آغاز شد. هر دو مورد از زمره ناكامى و سرخوردگى هاى بوش قرار مى گيرد اما نه از آن جهت كه وى بدون فكر وارد عمل شد بلكه از اين لحاظ كه مشاورانش او را فريب دادند. شباهت هر دو اشتباه بيانگر آن است كه تصميم گيرنده نهايى خود بوش است.
روو يك شگفتى ساز، ناقض قانون، خودمحور، پسركى شرور و يك طراح بود. نمى شد فهميد كه كى شوخى مى كند يا چه ترفندى در سر دارد. براى نمونه مى توان به تمجيد هميشگى اش از ويليام مك كينلى يكى از رؤساى جمهور فراموش شده آمريكا اشاره كرد.
هرگز نمى توان فهميد هدف او از اين ستايش چه بود، آيا اين عمل رندانه براى همسنگ دانستن خود با مارك هانا مشاور مك كينلى (به عبارتى روو مك كينلى) و از چهره هاى تاريخى آمريكا بود؟ يا نشانه اى از اشتغال ذهن او و ايجاد يك اكثريت جمهوريخواه؟ و يا يك شوخى صرف؟
ديدگاه واقعى روو هرچه كه باشد بايد اين نكته را هم متذكر شد كه ايده هاى سياسى وى ( شايد بوش نيز) ريشه در تفكرات سياسى اواخر قرن نوزدهم دارد يعنى زمانى كه احزاب و رهبرانشان بالاترين قدرت را داشتند و ميان علم سياست و سياستگذارى تمايز وجود داشت. اگر رونالد ريگان درصدد نابودى جامعه بزرگ ليندون جانسون بود، روو و بوش نيز در انديشه «دوره اقتدارطلبى» بودند؛ چرا كه به باور آنان اين دوره به نخبگان ليبرال - قضات، روزنامه نگاران، تحليلگران سياسى و بروكرات ها- امكان داده است در رده هاى مختلف دولت نفوذ كنند.
روو تنها در صورتى يك سياست را در پيش مى گرفت كه يا سرمايه گذاران بزرگى براى اجراى آن مى يافت يا جايگاه حزب جمهوريخواه را تقويت مى كرد. سياست خصوصى سازى امنيت اجتماعى قرار بود آن دسته از افراد طبقه متوسط را جذب كند كه بخشى از درآمدهايشان در بازار سهام، اصلاحات قوانين مهاجرت براى جذب مهاجران آمريكاى لاتين و تجار خرده پا و ديگر برنامه ها سرمايه گذارى شده بود. اما از سوى ديگر روو همواره در جست وجوى حوزه هاى انتخابيه اى بود كه مورد غفلت قرار گرفته بود و مهم ترين آنها در بخش هايى بود كه رأى دهندگانش به طور مرتب به كليسا مى رفتند. البته روو هرگز يك محافظه كار واقعى نبود زيرا اين ايده كه «هركسى در سياست از دولت انتظارى دارد» هسته اصلى تفكراتش را تشكيل مى داد. به همين دليل است كه حتى براى مخالفان روو چشمپوشى از شيوه هاى موردنظر روو و ايده هايش از دست رفتن يك فرصت تلقى مى شد. او بهتر از هر جناح ديگرى جاى خود را در ميان گروه هايى كه خارج از گود سياست بودند، باز مى كرد. چنين گروه هايى درميان طيف هاى چپ و راست بسيارند. به همين جهت بود كه دموكراتها كه فرد شاخصى چون روو نداشتندجايگاه خود را دربين اين گروه ها به مرور از دست دادند.
سياست گروه هاى فشار كه روو آن را آزمود، در واشنگتن نوعى فرهنگ مصالحه را ايجاد كرد كه كاركرد ترمز قدرت را دارد.
تلاش براى تبديل شدن به هجومى ترين استراتژيست با بالاترين قدرت نفوذ در علم سياست و سياستگذارى ، آن هم درعصر مدرن تاريخ آمريكا، سرانجام وى را به حاشيه راند يعنى جايى كه او هيچ وقت آرزويش را نمى كرد.
جنگ عراق درس هايى براى تاريخ
] آزاده حاج اسفنديارى /منبع: com. LewRockwell [

چارلز آدامز مورخ و حقوقدان آمريكايى و نويسنده كتاب هاى when in the Course of Human Eventy ، Those Rohen Tanes در پاسخ به پرسش يك سازمان پژوهشى در لس آنجلس كه نظر و عقيده او را پيرامون جنگ عراق جويا شده بود مى گويد: من به شدت مخالف هر نوع جنگ و درگيرى هستم و با نگاهى به گذشته مى توان ديد كه هر جنگى عواقب و پيامدهاى غيرمنتظره پيش بينى نشده اى در پى داشته است و با توجه به اين كه نمى توان افكار و ذهنيات افراد و گروه هاى درگير در جنگ را حدس زد از من خواسته شده در خصوص مزايا و معايب جنگ عراق و نحوه برخورد با كشورهاى پيروز خاورميانه صحبت كنم اما اكنون كه جنگ برخلاف پيش بينى هاى اوليه، به بدترين شكل ممكن پيش رفته است، حكمت تاريخ با اعتراض به ما مى گويد: «من مى توانستم درس هاى زيادى به شما بدم چرا از گذشته درس عبرت نگرفتيد؟» عبرت از پيامدها و عواقب غيرمنتظره، تنها درسى است كه تاريخ به ما مى آموزد.در قضيه خروج نيروهاى نظامى آمريكا از عراق، مى توان از جنگ ويتنام درس هاى زيادى گرفت. آن روز در ماجراى ويتنام نيكسون خواستار ادامه جنگ بود. او گمان مى كرد كه با سقوط سايگون (شهرى در ويتنام) تمامى آسياى جنوب شرقى سقوط مى كند و كشورهاى برمه، تايلند، مالزى، سنگاپور، اندونزى، برونئى و فيليپين تحت سلطه كمونيست ها درمى آيند. پس مى توان ادعا كرد كه با در نظر گرفتن اين پيامد هولناك، كشته شدن ۶۰ هزار سرباز آمريكايى در جنگ ويتنام كاملاً موجه و منطقى بوده است. اما واقعيت اين است كه حتى با سقوط سايگون، هيچ يك از كشورهاى عنوان شده زير سلطه كمونيست نرفتند و فقط اين نيكسون و مشاورانش بودند كه به بيراهه رفتند.در اينجا اين پرسش به ذهن مى آيد كه آيا ادامه جنگ ويتنام كار بيهوده اى بوده است؟ آمريكا بشدت از قدرت گرفتن كمونيزم وحشت داشت و تصور مى كرد كه در صورت عدم مهار آن، كل دنيا زير سيطره كمونيزم خواهد رفت اما در حقيقت آمريكا فراموش كرده بود كه كمونيزم يك سيستم از بيخ و بن اشتباه بود كه در صورت فراهم بودن بستر و شرايط آن سرنگون مى شد. در نتيجه اين باور آمريكا كه كمونيزم قدرت شكست ناپذير شيطان است، فقط به تقويت كمونيسم همانند يك نيروى محركه تبديل مى شد. آمريكا به درستى نمى دانست كه اين قدرت شيطانى آن اندازه كه او تصور مى كند شكست ناپذير نيست و مانند هر قدرت ديگرى محكوم به شكست است و حمله آمريكا به اردوگاه كمونيزم فقط سبب قدرت گرفتن آن مى شود. ولى اگر نظام كمونيستى تنها مى ماند زودتر از هر نظام ناكاراى ديگرى تضعيف و نابود مى شد. به اعتقاد بوش، در صورت خروج نيروهاى نظامى آمريكايى از عراق، خاورميانه دچار هرج و مرج و آشوب مى شود و اين منطقه به سوى تندروى و راديكاليسم پيش مى رود.
بلرى گلدواتر (Barry Goldwater) كاملاً متوجه اين شرايط شده بود و به همين خاطر از ريگان خواست كه تفنگداران دريايى آمريكا را در لبنان مستقر كند زيرا به اعتقاد او مردم خاورميانه تنها كارى كه قادر به انجامش بودند، كشتن يكديگر بود. مگر غير از اين است كه برآيند عملكرد آمريكا در حال حاضر به تقويت افراطى ها در خاورميانه منجر شده است؟ همان كارى كه در مصاف با كمونيست ها در جنگ ويتنام تجربه كرد؟ در صورت تسلط افراطى ها بر خاورميانه، چه تمدن و فرهنگى از سوى آنها بنا نهاده مى شود؟ مگر نه اين كه مسلمانان فرهيخته و ميانه رو از دست اين جامعه ستيزان كلافه شده اند و خواستار انزواى آنها هستند؟ در هر حال اين ها مسائل خود مسلمانان است و آنها به تنهايى و در بلندمدت مى توانند بر اين مسائل فائق شوند.پيامدها و عواقب غيرمنتظره جزء لاينفك هر جنگى هستند كه اين بار نيز گريبانگير جنگ عراق نيز شده اند. اين پيامدها، بيش از آن كه سبب شگفتى تاريخ شوند، رهبران آمريكايى و متحدان آنها را شگفت زده كرده اند.
در اينجا بهتر است كه با نگاهى اجمالى به گذشته در پيامدهاى غيرمنتظره كه سرنوشت جنگ هاى زيادى را تغيير داده اند، تأمل كنيم:در جنگ پلوپونز كه بين آتنى ها و اسپارتى ها درگرفت، برخلاف انتظار همگان با شيوع بيمارى طاعون در ميان سربازان و ساكنان آتن، عده كثيرى از سربازان و مردم كشته شدند و يونان نيز نتوانست از زير فشار اين پيامد غيرمنتظره ـ كه خود را به صورت يك فاجعه عظيم انسانى نشان داده بود ـ قد راست كند و اين خود علت اصلى طولانى تر شدن جنگ و سرنگونى تمدن عظيم و باستانى يونان شد.با نگاهى به تاريخچه اروپا طى ۱۰۰۰ سال گذشته خواهيم ديد كه جنگ ها و پيمان هاى صلح متعددى، نقشه اروپا را دستخوش تغييرات كرده اند. كشورهاى لهستان، مجارستان، اتريش و ليتوانى طى دو جنگ جهانى اول و دوم دچار تغييرات فراوانى در شكل ظاهرى و محدوده جغرافيايى خود شدند.جنگ جهانى اول در سال ۱۹۱۴ آغاز شد. دولت بريتانيا به مردم گفت كه سربازان ما كريسمس به خانه بازمى گردند. اما اين سربازان نه تنها ۴ كريسمس را دور از خانه هاى خود بودند بلكه سرانجام بيش از ۸۰۰ هزار تن آنها هيچ گاه به موطن شان بازنگشتند و در نقاط مختلف اروپا به خاك سپرده شدند و دولت بريتانيا نيز هرگز نتوانست فقدان اين جوانان را جبران كند.
از ديگر سو در حالى كه عراق و چند كشور جديد ديگر با كمك فرانسه و انگلستان از زير سلطه عثمانى خارج مى شدند تا خاورميانه از نو ساخته شود، آلمان مستعمرات خود در آفريقا، سواحل اقيانوس آرام و اروپا را از دست داده بود و در حالى كه دنيا در اثر جنگى كه قرار بود تا كريسمس همان سال پايان يابد، بشدت آشفته شده بود، معاهده صلح Versailles زمينه و مقدمات جنگ جهانى دوم را فراهم مى كرد.در دادگاه نورنبرگ كه در پايان جنگ جهانى دوم و به منظور محاكمه رهبران نازى برگزار شد وكلاى رهبران آلمانى با طرح اين دفاعيه كه جنگ جهانى دوم ادامه جنگ جهانى اول بوده و با ناعادلانه دانستن معاهده صلح Versailles كوشيدند موكلين نازى خود را تبرئه كنند. دادگاه اين دفاعيه را رد كرد اما با گذشت زمان، بسيارى از مورخان اين دفاعيه را قانونى دانستند. جنگ جهانى اول بر سر اختلافات موجود ميان رهبران كشورهاى اروپايى آغاز شد و آمريكا در معاهده صلح Versailles هيچ دخالتى نكرد و مسئوليت همه كارها را برعهده فرانسه و انگلستان گذاشت و آلمان هم كه از نظر اقتصادى و پتانسيل سرزمينى بشدت آسيب ديده بود، در پى انتقام بود.در جنگ جهانى اول، دو كشور آلمان و ژاپن بشدت تضعيف شده و تا حد يك كشور فاقد نيروى نظامى، هوايى و دريايى تنزل كردند. ورود فرانسه، انگلستان و هلند به جنگ، براى ژاپن به منزله يك سرمايه و ثروت بادآورده بود و تنها آمريكا بود كه در برابر كشورگشايى ژاپن در خاور دور ايستاد. پيروزى شگفت انگيز ژاپن در نبرد پرل هاربر، اهداف ناممكن را ممكن كرد ولى بعد از آن بلاها و فجايع تلخ و باور نكردنى بر سر ژاپن فرود آمد. جنگ حتى براى طرف هاى پيروز نيز خالى از دردسر نبود. در سال ۱۹۷۵ هنگامى كه با يك راننده تاكسى اهل شوروى صحبت مى كردم او به اين نكته اشاره كرد كه جنگ خانمان براندازى كه از سوى دولت شوروى جنگ ميهن پرستانه ناميده مى شد، جمعيت ميانسال كشور را در مقايسه با جمعيت جوان و سالخورده آن بشدت كاهش داده است. تمامى مستعمرات بزرگ دنيا از بين رفته اند و جنگ نقش بسزايى در اين قضيه داشته است به اين صورت كه روند اين نابودى ها را شتاب داده است.با نگاهى به نقشه دنيا در دهه ۱۹۳۰ ميلادى مى توان ديد كه امپراتورى بريتانيا به غير از مستعمرات فرانسه و دانمارك بر تمامى نقاط دنيا تسلط داشته است و امروز چيزى از آن باقى نمانده است. وينسون چرچيل هرگز نمى خواست كه فرآيند تجزيه امپراتورى بريتانيا را به چشم ببيند. از نظر او خورشيد امپراتورى بريتانيا هيچ گاه غروب نمى كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |