|
معماى پليسى
|
|
|
|
|
|
يك ماجرا، يك پرونده
|
|
|
|
|
معماى پليسى
قربانى بيگناه
|
|
|
] محمدغمخوار [
ابرهاى سياه آسمان را فراگرفته بود. خورشيد با تابش هاى سوزانش پشت ابرها پنهان شده بود. مردم با ديدن ابرها خوشحالى مى كردند. بعد از تحمل چندروز گرماى طاقت فرسا هوا كمى خنك شده بود. سروان قاسمى آن شب افسر كشيك بود. تلفن همراه اداره را برداشت و راهى خانه شد. سرراه از سوپرماركت سركوچه مقدارى خريد كرد. از مغازه كه بيرون آمد همزمان با غرش ابرها نخستين قطره هاى باران روى صورتش نشست. قبل از اين كه باران خيسش كند خود را به خانه رساند. شدت بارش هر لحظه بيشتر مى شد. چند ساعتى گذشت اما انگار آسمان قصد آرام شدن نداشت. سروان پس از صرف شام و مطالعه چندصفحه روزنامه به رختخواب رفت. ساعاتى بعد صداى زنگ تلفن كشيك قتل سكوت خانه را شكست. سروان به ساعت نگاهى انداخت. عقربه ها ۶ صبح را نشان مى داد. قبل از اين كه صداى زنگ تلفن بچه ها را بيدار كند قاسمى به آن جواب داد. از آن سوى خط صداى يكى از مأموران كلانترى تهران را شنيد كه مى گفت: دقايقى قبل كارگران شهردارى درحاشيه جنگل لويزان جسد دختربچه اى را پيداكرده اند. سروان سريع لباسهايش را پوشيد. يادداشت كوچكى براى همسرش كه در خواب بود، نوشت. كنار پنجره كه رفت متوجه شد باران بند آمده است. آسمان صاف بود و هيچ اثرى از ابرهاى سياه به چشم نمى خورد. سريع خود را به ماشين رساند. هنوز خيابان ها خلوت بود. كارگرهاى شهردارى مشغول تميزكردن جوى هاى آب و سطح خيابان ها بودند. دقايقى بعد نيز به محل كشف جسد رسيد. در محل با يك خودروى كلانترى مواجه شد. چند كارگر شهردارى هم با لباس هايى يكدست در گوشه اى ايستاده بودند. افسركلانترى خود را به سروان رساند و ماجرا را براى او تعريف كرد. - امروز دو تا از كارگرهاى شهردارى دراين محل در حال جمع كردن شاخه هاى شكسته توفان ديروز بودند كه جسد را پيدا كرده و موضوع را به پليس اطلاع دادند. جسد متعلق به دخترى حدوداً ۱۲ ساله بود. لباس هاى شيك دختر گل آلود بود. رد كبودى روى گردن دختر كاملاً مشخص بود . بررسى محل حادثه نشان مى داد، جسد پس از بارندگى به آنجا منتقل شده است. اطراف جسد آثار چند ردپا مانده بود. ناگهان ردپايى توجه سروان را جلب كرد. عمق فرورفتگى يكى از پاها كمتر بود. اين موضوع نشان مى داد قاتل سنگينى جسد را در يك سمت بدن خود انداخته و همين موضوع موجب شده بود عمق ردپاى او در يك طرف عميق تر شود . سروان سپس به سوى كارگران شهردارى رفت. همه آنها چكمه به پا داشتند كه كف آن با ردپا متفاوت بود. ۳ مأمور كلانترى هم پوتين پوشيده بودند. اين موضوع باعث شد سروان مطمئن شود ردپا متعلق به قاتل است. قاسمى ردپا را تا كنار جاده دنبال كرد. اما هيچ اثرى از رد موتوسيكلت يا ماشين در آنجا ديده نمى شد. دقايقى بعد گروه تشخيص هويت هم در محل حاضر شدند. مأموران پس از خوش و بش با سروان براى بررسى صحنه به محلى كه جسد قرار داشت رفتند. سروان مى دانست تحقيقات مأموران تشخيص هويت ساعتى طول خواهد كشيد. به همين خاطر داخل خودرو نشست و از افسر كلانترى خواست ۲ كارگرى كه جسد را پيدا كرده بودند به داخل خودرو هدايت كند. لحظه اى بعد ستوان همراه ۲ كارگر ميانسال خود را به خودرو رساند. همان موقع دفترچه اش را از جيب كتش بيرون آورد. چه كسى جسد را اول ديد؟ - يكى از كارگرها دستش را روى سينه اش گذاشت و گفت: من ديدم جناب سروان. امروز صبح در شهردارى به ما گفتند بايد به جنگل لويزان بياييم و شاخه هاى شكسته را جمع كنيم. من و همكارام پس از آمدن به جنگل كار را از همين جا شروع كرديم. در حال جمع كردن شاخه ها بوديم كه من متوجه جسد شدم. ابتدا فكر كردم بيهوش است. سريع همكارم را صدا كردم و خودمان را به بالاى سر دختر رسانديم. اما او نفس نمى كشيد. خيلى ترسيده بوديم. نمى دانستيم چه كنيم. خودمان را به نگهبان پارك رسانديم و موضوع را به نگهبان اطلاع داديم. او هم پس از مشاهده جسد به پليس تلفن زد. هيچ فرد مشكوكى را در محل نديد؟ - نه. ما كه اينجا آمديم هيچ كس نبود. سروان سپس افسر كلانترى را صدا كرد و خواست اظهارات ۲ كارگر را روى برگه تحقيق بنويسد. سپس خود را به پزشك جنايى رساند. دكتر علت مرگ خفگى است؟ - بله. دختربچه به طرز هولناكى قبل از مرگ شكنجه شده است. آثار تعرض و سوختگى هم روى بدن او كاملاً مشخص است. احتمالاً قاتل قصد انتقامجويى داشته است. ساعتى بعد به دنبال حضور بازپرس دادسراى جنايى و انجام تحقيقات مقدماتى جسد به پزشكى قانونى منتقل شد. آفتاب به وسط آسمان رسيده بود كه سروان به اداره رسيد. احتمال مى داد خانواده دختر شكايتى را در مورد ناپديد شدن دخترشان در اداره آگاهى مطرح كرده باشند. به همين خاطر يكراست به دايره آدم ربايى رفت. مشخصات دختر را به رئيس دايره داد. سرهنگ پس از شنيدن مشخصات مقتول با بررسى پرونده اى فوراً او را شناسايى كرد. جسد متعلق به دختر ۱۱ ساله اى به نام مبينا بود. اين دختر هفته گذشته هنگام بازى مقابل خانه شان در شمال تهران ناپديد شده بود. همان روز خانواده دختر با مراجعه به پليس شكايتى طرح كرده بودند. يك روز پس از ناپديد شدن مبينا زن ناشناسى با خانواده او تماس گرفته و تقاضاى ۲۰ ميليون تومان پول كرده بود. سرهنگ گفت: زن آدم ربا چند بار براى تحويل پول با خانواده دختر ربوده شده قرار گذاشت اما در محل حاضر نشد. تلفن هاى او را هم بررسى كرديم. او هر بار از مناطق مختلف تهران تماس مى گرفت، آدم ربا بسيار زيرك است. از تلفن عمومى تماس مى گيرد و مكالمه اش نيز خيلى كوتاه است. سروان پس از كسب اين اطلاعات به دايره ويژه قتل رفت. انگيزه آدم ربايان براى شكنجه و قتل دختر ۱۱ ساله نقطه تاريك اين پرونده بود. سروان سپس با پدر مبينا تماس گرفت و از او خواست فوراً خود را به اداره آگاهى برساند. مرد جوان كه تصور مى كرد ردى از آدم ربايان به دست آمده خود را سريع به سروان رساند اما وقتى پى برد دخترش به قتل رسيده، بيهوش روى زمين افتاد. سروان مرد جوان را به بهدارى اداره آگاهى برد. پزشك به او آرامبخش زد. پدر مبينا دچار شوك شده بود. روز بعد سروان براى به دست آوردن ردى از زن آدم ربا به خانه مقتول رفت. پدر و مادر مبينا سياهپوش به سمت سروان آمدند. سروان از آنها خواست براى پاسخ دادن به چند سؤال همراه آنها به محل خلوتى بروند. زن آدم ربا ديگر تماس نگرفته؟ - نه. از ديروز صبح تماس او با ما قطع شد. شما با كسى اختلاف نداشتيد؟ - مادر مبينا پاسخ داد : برادرشوهرم مهرداد با همسرم بر سر يك معامله اختلاف داشتند. او هميشه ... دراين ميان مرد جوان ناگهان حرف هاى همسرش را قطع كرد و گفت: برادرم ۲ سال قبل در يك معامله ۲۰ميليون تومان ضرر كرد. به خاطر اين كه طرف معامله را من به او معرفى كرده بودم اعتقاد داشت من باعث اين شكست مالى بوده ام. فكر مى كند من با اطلاع از آينده اين معامله او را به اين كار تشويق كرده ام. برادرم مبينا را خيلى دوست داشت. او حتى طاقت بيمارى دخترم را نداشت چه رسد به اين كه بخواهد او را بكشد. سروان سپس از پدر مقتول خواست هرچه سريعتر مهرداد را به او معرفى كند. بعد از بيرون آمدن از اتاق پدر مبينا به پسر جوانى كه گوشه اى از سالن روى زمين نشسته بود اشاره كرد. سروان نزد مهرداد رفت و خودش را معرفى كرد. پسر جوان هم بسيار خونسرد بود. - ببخشيد جناب سروان من پايم را دراز كرده ام. هفته پيش كترى آب جوش روى پاى چپم ريخت و به شدت سوختم. - خواهش مى كنم. اميدوارم هرچه زودتر خوب شويد. من مسئول رسيدگى به اين پرونده هستم. چند نكته مبهم وجود داردكه اميدوارم با پاسخ هاى شما بتوانم آنها را مشخص كنم. - من درخدمتتان هستم. شما با برادرتان اختلاف داشتيد؟ - اين موضوع مربوط به ۲ سال قبل بود. من آن را فراموش كرده ام. علت اختلاف چه بود؟ - برادرم يك تاجر را به من معرفى كرد و قرار شد او برايم از دبى لباس بياورد. من ۲۰ ميليون تومان سرمايه ام را به او دادم اما مرد تاجر با گرفتن پول متوارى شد. ۲ شب قبل شما كجا بوديد؟ - پايم درد مى كرد. در خانه بودم. براى ثابت كردن ادعايتان شاهدى داريد؟ - بله. آن شب برادرم براى ديدن من به خانه آمد. سروان پس از تحقيقات از مادر مبينا و خدمتكار خانه مهرداد را به اتهام قتل دختر ۱۱ ساله دستگير كرد. مهرداد پس از انتقال به اداره آگاهى به گريه افتاد و خيلى زود قتل مبينا را به گردن گرفت. او گفت: براى انتقام از برادرم مبينا را دزديدم. شب حادثه دچار جنون شدم. با سيگار چند نقطه از بدنش را سوزاندم. در يك لحظه تصميمى شيطانى گرفتم و ازشدت حرص و عصبانيت به او تعرض كردم. وقتى به خود آمدم طاقت نگاه كردن به چشمان برادرزاده ام را نداشتم به همين خاطر او را با دستانم خفه كردم. زنى كه با خانواده مبينا تماس مى گرفت چه كسى بود؟ - او يك دختر فرارى بود كه من به او جاى خواب داده بودم. او وقتى با جسد مبينا روبرو شد از خانه فرار كرد. شما خوانندگان گرامى با اشاره به ۲ دليل سروان قاسمى براى شناسايى قاتل مى توانيد در مسابقه پليسى اين هفته شركت كنيد. پاسخ هاى خود را به صندوق پستى شماره ۵۳۸۸-۱۵۸۷۵ ارسال نماييد.
|
|
|
|
|
پاسخ معماى ارثيه كثيف
۱ـ به استناد دلايل و مستندات پرونده ۳ عضو خانواده (پژمان، پيمانه و امير) در اين جنايت دست داشته اند و اين قتل با مباشرت هر ۳ نفر انجام شده است. ۲ـ پيمانه گفته بود، ساعت ۵ صبح مى خواستيم به مسافرت برويم، به همين خاطر بيدار شدم و به اتاق مادرم رفتم كه متوجه شدم او به قتل رسيده است. اما همسر پيمانه به پليس گفته بود، كه ساعت ۲ صبح با داد و فرياد پيمانه از خواب پريدم و متوجه قتل شدم. ۳ـ امير گفته بود كه بانو كتايون شب بعد از ديدن برنامه طنز تلويزيون به اتاقش رفت و ديگر خبرى از او نداشتم. درحالى كه پيمانه در جريان برنامه تلويزيون پاسخى متفاوت داد و او گفت، يك سريال خارجى را تماشا كرديم. ۴ـ درباره سكه هاى بانو كتايون هم هر ۳ متهم پاسخ هاى متفاوتى دادند. ۵ـ پژمان به سروان گفته بود كه بانو كتايون ۲۰ ميليون تومان پول داشته است و پول ها پس از سرقت سرجايش نيست. ۶ـ هر ۳ متهم درباره سفر حرف هاى متناقضى مطرح كرده بودند. نامه خوانندگان جمشيد طاووسى اصل از كرج، مسعود اورند از تهران، كريم ايرجى از سارى، پيمان پور سروتى از تهران، اسماعيل نجيبى از سمنان، فرشاد جبارى از تهران، هنگامه الهى از تبريز، پروين ثمره باقرى نژاد از تهران، هرمز حكمت از كرج، پرويز دوامى از شيراز، خديجه پناهى از آمل، جمشيد ميثمى از قزوين، پرى شريفى از مشهد، الهه خسروى از رامسر، سينا بايرامى از اسلامشهر، على طهماسبى از كرج، داريوش آفرينش از شهرى، محمدحسين قديم خانى از سلماس، خسرو محمدى از تهران، محسن ادريس آبادى از قزوين، فاطمه بادينلو از تهران، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، بنفشه ياورى از كرمان، محمود عبداللهى از تهران، اقدس خمامى از تهران، بهزاد شياسى از نجف آباد (اصفهان)، بهارك حسينى از رودسر، هوشنگ ناهيدى از رشت، حمدالله پيمانى از چالوس، محمدرضا قلى پور از شهررى، ناصر يكتا از اسلامشهر، رضا صابرى از تنكابن و اميد ياسرى از كرج. برندگان معماى پليسى ۱- سعيد فرمهر ازتهران (معماى، قاتل آشنا) ۲- انيس مختارى نژاد از كرج (معماى، سرقت ۵۰۰ ميليون تومانى) ۳- ناصر واعظى مقدم ازتهران (معماى، عروس سياه بخت) ۴- زهرا بنائى ازتهران (معماى قتل در ويلاى شماره۱۳) ۵- شقايق ودادى مقدم از آستارا (ازدواج اجبارى) برندگان عزيز از روزشنبه بين ساعت ۹ تا ۱۲ مى توانند براى دريافت جوايزشان با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱ گروه حوادث تماس بگيرند.
|
|
|
|
|
يك ماجرا، يك پرونده
عشقى براى زندگى
|
|
|
] فهيمه صابرى [
وقتى از شوهرم طلاق گرفتم تصور كردم تمام مشكلاتم حل شده و از اين به بعد روزگار راحت و خوشى را پيش رو خواهم داشت. اما خيلى زود پى بردم كه چه تصور باطلى داشتم. چرا كه مشكلاتم بيش از گذشته شد. يكى از مواردى كه خيلى آزارم مى داد تصورى بود كه ديگران نسبت به يك زن مطلقه داشتند. با هر مردى سلام و عليك مى كردم بلافاصله همسرش با نگرانى وارد معركه مى شد. احساس مى كردم آنها نگران شوهرانشان هستند. هر وقت از خانه بيرون مى رفتم يا برمى گشتم ديگران و برخى اطرافيان رفت و آمدهاى مرا به چشم ديگرى مى ديدند. بعضى ها هم وقتى مى فهميدند مطلقه هستم به فكر سوء استفاده مى افتادند. نمى دانم واقعاً اين چه تصور غلطى است كه بعضى از آقايان دارند كه از هر زن بى شوهرى مى توان سوءاستفاده كرد. بروز اين مسائل و مشكلات باعث شد به طور جدى به فكر ازدواج و رهايى از اين مشكل باشم. در يك مؤسسه دولتى كار خوبى داشتم. روبه روى خانه ما خانواده اى زندگى مى كردند كه يك پسر سن بالا داشتند. مادر او به من خيلى توجه مى كرد و هميشه هم از پسرش تعريف مى كرد. راستش من هم بدم نمى آمد كه با او ازدواج كنم هر چند كه موقعيت خوبى نداشت. او در مغازه برادرش كار مى كرد. مادرش مى گفت به خاطر مشكلات مالى نمى تواند ازدواج كند. دلم براى او مى سوخت. اوضاع من از نظر مالى خيلى خوب بود چرا كه اولاً از پدرم كلى ارث به من رسيده بود، بعد هم با درآمدى كه داشتم آپارتمان شيكى خريده بودم. از طرفى به دليل اين كه در زندگى قبلى ام از نظر مالى هيچ مشكلى نداشتم اما سرانجام زندگى ام به شكست و جدايى انجاميده بود، دلم مى خواست حداقل اين بار با مردى ازدواج كنم كه چيزى نداشته باشد. اما عاطفه و توجه داشته باشد. وقتى موضوع جدى تر شد تصميم گرفتم با يك روان شناس درباره اين تصميم مشورت كنم. او هم از من خواست درباره اين تصميم بررسى بيشترى انجام دهم؛ چرا كه به نظر او وضعيت مرد مورد نظرم كمى مشكوك بود. دكتر گفت: اين جهت گيرى شما هم خيلى درست نيست كه يك دفعه عكس مرحله قبل عمل كنيد و خيلى بر اين موضوع تأكيد مى كرد كه هميشه ازدواج دوم آسيب پذيرتر از ازدواج اول است. وقتى درباره فرد مورد نظر خوب تحقيق كردم، متوجه شدم او زنش را طلاق داده و دخترى هم دارد در حالى كه مادرش اصلاً به اين موضوع اشاره اى نكرده بود. حال آن كه مادرش فقط سعى مى كرد مرا به او علاقه مند كند. انگار كه نقطه ضعف مرا هم به دست آورده باشد دائم از عاطفه و توجه مى گفت اما هيچ وقت نمى گفت به چه علتى زندگى پسرش با شكست مواجه شده است. بعد از اين كه به اين واقعيات پى بردم اعتقادم به روان شناس و امر مشاوره بيشتر شد. از اين ماجرا مدت زيادى نگذشته بود كه آقاى جوانى كه در يك آژانس كار مى كرد توجهم را به خود جلب كرد. او خيلى خوش برخورد و خوش صحبت بود. چندبار كه از آن آژانس ماشين گرفته بودم او آمده بود. يك دفعه كه مرا به محل كارم رساند خيلى مؤدبانه پرسيد: «ازدواج كرده ايد؟» در جواب گفتم: «بيوه هستم.» يك لحظه احساس كردم خوشحالى تمام وجودش را فراگرفت و بدون اين كه من سؤالى از او بپرسم گفت: «من هم متأسفانه به تازگى از همسرم جدا شده ام.» احساس مى كردم او مى تواند مرا خيلى خوب درك كند. بنابراين موضوع را با روان شناس در ميان گذاشتم. عجيب بود كه آقاى دكتر خيلى راحت گفت او دروغ مى گويد و احتمالاً يا زن دارد يا اين كه اصلاً ازدواج نكرده است. بعد از اين كه آقاى دكتر فهميد اين آقا پيمان دو- سه سال از من كوچكتر است گفت: «مطمئن باش احتمالاً سن واقعى اش را هم نگفته است و خيلى بيشتر با شما فاصله سنى دارد» بعد هم دكتر از من پرسيد آيا او نمى تواند با كسى ازدواج كند كه خيلى جوانتر و زيباتر از شما باشد؟... كه من جواب دادم: «چرا!» آقاى دكتر گفت: «پس چرا سراغ شما آمده است و قصدش از اين موضوع چه چيزى مى تواند باشد؟!» موارد زيادى را مطرح كردم. اما آقاى دكتر در يك كلام گفت: «مطمئناً موضوع ازدواج اگر سوءاستفاده جنسى نيست احتمالاً سوءاستفاده مالى است. چرا كه شما به او گفته ايد بيوه هستيد. بنابراين با توجه به شناخت نسبى از محل زندگى و خانواده شما به احتمال زياد چشم به اموال شما دوخته است.» آقاى دكتر در ادامه گفت: «احتمالاً مدتى بعد از مشكلات مالى اش براى شما صحبت خواهد كرد تا به طريقى شما را درگير مسائل مالى خود كند و اين مى تواند نشان دهنده آنچه حدس مى زنيم باشد.» دقيقاً همين طور هم شد. او يك ماه بعد از آشنايى گفت: «به علت مشكلات مالى مجبور است ماشينش را بفروشد و نمى داند تا زمانى كه شرايطى فراهم شود تا ماشين ديگرى بخرد چه كار كند. دائم هم مى گفت: از بيكارى كلافه مى شوم. شايد اگر پيش بينى آقاى دكتر نبود حتماً به او كمك مى كردم. اما اين كار را نكردم. جالب است كه او بعد از مدتى گفت مشكلاتش حل شده و نيازى به فروش ماشين ندارد. باوجود اين كه احساس مى كردم پيمان نمى تواند همسر آينده ام باشد اما هر چه مى گذشت به او علاقه مندتر مى شدم و به خودم مى گفتم حتى اگر همسر او هم نباشم دوست دارم در كنارش باشم. معنى دوست داشتن را تازه فهميده بودم. باوجود اين كه حرف ها و پيش بينى هاى دكتر يكى پس از ديگرى درست از آب درمى آمد، اما با وجود اين نمى خواستم باور كنم و او را كنار بگذارم بنابراين به هر شكلى بود مى خواستم پيمان را كنارم داشته باشم. او دائم توصيه مى كرد مراقب دخترت باش كه مبادا مانند بعضى ها بلغزد. من هم به پيمان گفتم دخترم با وجود زيبايى فوق العاده اش اهل اين جور مسائل نبوده و نخواهد بود. اما حرف هايم را قبول نكرد و گفت: «اگر مى خواهى مطمئن شوى دخترت هم مثل بقيه است با او قرار مى گذارم و تو را هم خبر مى كنم.» راستش دخترم تا حدودى در جريان ماجراى آشنايى من و پيمان بود. حتى من حرف ها و نصايح پيمان را هم به او منتقل كرده و از او خواستم حسابى مراقب باشد. بعد هم موضوع را با روان شناسم در ميان گذاشتم. آقاى دكتر گفت: به هيچ عنوان اجازه ملاقات به پيمان را نده! چرا كه احتمال هر نوع سوءاستفاده وجود دارد. حتى اگر اين موضوع هم در ميان نباشد ممكن است دخترت به خاطر كنجكاوى درگير اين مسائل شود؛ اما من توجه نكردم. چرا كه از دخترم مطمئن بودم. اما اى كاش هرگز چنين كارى را نكرده بودم. چرا كه وقتى به خود آمدم متوجه شدم دخترم هم به او وابسته شده است. چندى بعد با مادر پيمان آشنا شدم. او گفت: «پيمان ۲۴ ساله است و تا كنون هم ازدواج نكرده و دنبال يك دختر خوب برايش مى گردم.» او از من خواست با هم رفت و آمد داشته باشيم و وقتى دخترم را ديد از او براى پيمان خواستگارى كرد. وقتى كار به اينجا كشيد سعى كردم با وجود وابستگى ام، خودم و دخترم را كنار بكشم، اما اين كار امكانپذير نبود. چرا كه پيمان دائم تهديد به آبروريزى مى كرد. هيچ وقت نمى توانستم تصور كنم مرد مورد علاقه ام عاشق دخترم شده باشد. آن هم فردى كه جز تيپ و قيافه چيزى نداشت. مزاحمت هاى پيمان و دوستانش زندگى ما را تباه كرده بود. مى ترسيدم بلايى سر دخترم بياورند. نمى توانستم به برادرانم واقعيت را بگويم، خلاصه حسابى خود را در مخمصه مى ديدم. سرانجام هم مجبور شدم از پيمان و دوستانش شكايت كنم. چرا كه آنها قصد داشتند به زور دخترم را در خيابان سوار ماشين كنند و با خود ببرند كه اگر مردم به فرياد دخترم نمى رسيدند معلوم نبود چه بلايى سر من و او مى آمد. بالاخره پس از اعلام شكايت پيمان و دوستانش به اتهام تلاش براى آدم ربايى و اغفال ديگران دستگير و زندگى شدند. حالا هم نگران سرنوشت مبهم خود و دخترم هستم و همواره به خود مى گويم خود كرده را تدبير نيست.
|
|
|
|