شنبه ۳ شهريور ۱۳۸۶ - ۱۱ شعبان ۱۴۲۸
Sat, Aug 25, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
خانواده
جويندگان عاطفه
پايان وحشت در مسكو
310584.jpg
] هليا خرم [

پس از «آندره چيكاتيلو» قاتل زنجيره اى شوروى در سالهاى ۱۹۹۲-۱۹۷۸ كه بيش از ۵۲ كودك و نوجوان را به قتل رسانده بود، بارديگر قاتل خشنى به نام «الكساندر پيچاسخين» مردم مسكو را به وحشت انداخت، او كه به «ديوانه پارك بيتسوسكى» يا «غول بيتسا» مشهور است، تاكنون به قتل بيش از ۶۲ نفر اعتراف كرده و ادعا مى كند، براى پركردن خانه هاى شطرنج خيالى خود مرتكب قتل شده است و اگر دستگير نمى شد همچنان به ارتكاب قتل هايش ادامه مى داد، چرا كه هنوز ۲خانه از خانه هاى صفحه شطرنجش خالى است. اين درحالى است كه او هميشه رؤياى شكستن ركورد «چيكاتيلو» را درسر مى پرورانده است. پارك «بيتسوسكى» در جنوب غربى مسكو قرار دارد و «الكساندر» قربانيان خود را در اين پارك به قتل مى رساند.
او دربازجويى ها به پليس گفت: نخستين قربانى خود كه يكى از همكلاسى هايش بود را در سال ۱۹۹۲ و در ۱۸ سالگى از پنجره خانه به بيرون پرتاب كرد و او را به قتل رساند.
او همان موقع از سوى پليس بازجويى شد، اما از آنجا كه مدركى عليه وى دردست نبود، آزاد شد. پليس نيز اظهارداشت: پسر جوان به قصد خودكشى خود را از پنجره به بيرون انداخته است. بنابراين پرونده بسته شد. اين قتل درست زمانى رخ داد كه «آندره چيكاتيلو» منتظر برگزارى دادگاه خود بود.
پس از اين قتل، الكساندر ۹ سال مرتكب هيچ قتلى نشد. اما در سال ۲۰۰۱ جناياتش را ازسرگرفت. اكثر قربانيان او زنان و مردان تنهايى بودند كه براى پياده روى به پارك مى آمدند. او ابتدا از پشت سر به آنها نزديك مى شد و با يك ميله آهنى سنگين از پشت سر به آنها حمله مى كرد و استخوان سر آنها را خرد مى كرد. بعد جسدشان را در فاضلاب پارك مى انداخت.
او پس از مدتى از اين كه هيچ كس متوجه اعمال جنايتكارانه اش نمى شد خسته شد و تصميم گرفت اجساد قربانيانش را در پارك رها كند.
سرانجام پليس در ۱۱ و ۱۳ آوريل ۲۰۰۵ اجساد ۲ زن را در پارك پيدا كرد و در ۱۶ ژوئن سال ۲۰۰۶ ، ۱۱ روز پس از قتل آخرين قربانى اش دستگير شد.
او در جلسه هاى مختلف دادگاه گفت: زندگى بدون قتل مثل زندگى بدون غذا است و در جاى ديگر گفت: با كشتن قربانيان در جديدى را به روى آنها مى گشودم .
در اين ۱۴ سال جنايت، ۳ تن از قربانيان او توانستند از مرگ نجات پيدا كنند كه پس از دستگيرى «الكساندر» يكى از آنها او را شناسايى كرد و نحوه ارتكاب قتل را نيز براى پليس توضيح داد.
روز ۱۳ آگوست سال ،۲۰۰۷ دادگاه اول او ۵۰ دقيقه طول كشيد و قاضى اين پرونده «آندره سوباروف» دادگاه نهايى او را علنى و روز ۱۳ سپتامبر اعلام كرد.
وكيل «آلكساندر» پاول ايوانيخوف مى دانست پرونده مشكلى در دست دارد و بايد تلاش زيادى كند چرا كه در صورت باخت، موكلش حداقل به حبس ابد محكوم مى شد.
«الكساندر» ۳۲ ساله خون آشام ترين قاتل تاريخ روسيه به شمار مى رود. او از اوايل سال ۲۰۰۵ تا ماه سپتامبر مرتكب بيش از ۱۰ فقره قتل شد. حال آن كه در بازجويى هاى متعدد به قتل ۶۲ نفر اعتراف كرد. پليس ابتدا تصور مى كرد او عليه خود داستان سرايى مى كند اما وقتى جزئيات قتل ها را براى پليس تشريح كرد و محل اجساد را نشان داد، آنها متوجه شدند كه قاتل خطرناك تر از آن است كه آنها تصور مى كردند.
پليس جولاى ۲۰۰۳ نيز جسد ۳ زن را كه در مسكو به قتل رسيده بودند، پيداكرد و سپتامبر همان سال نيز ۲ جسد ديگر پيدا شد. بلافاصله روزنامه هاى مسكو خبرهايى درمورد قاتل زنجيره اى منتشر كردند. قربانيان زنان جوانى بودند كه در پارك به طرز وحشتناكى به قتل رسيده بودند و گلوى ۳ نفر از آنها نيز بريده شده بود. در اين سالها مظنونين بسيارى دستگير شدند كه حتى در ۲۰ فوريه ۲۰۰۴ يكى از مظنونين حين فرار از دست پليس مورد اصابت گلوله قرار گرفت و زخمى شد.
وقتى «الكساندر» متوجه شد كه پليس مظنونين ديگرى دستگير كرده بسيار عصبانى شد. زيرا از اين كه كار او به گردن ديگران افتاده بود، ناراحت شد. او مى خواست ركورد چيكاتيلو را بشكند و به وحشتناك ترين قاتل روسيه مشهور شود. او از شنيدن صداى شكسته شدن استخوان سر قربانيان خود لذت مى برد و از اين كه آنها را در جدال با مرگ مى ديد، هيجان زده مى شد.
همسايگان وى نيز به پليس گفتند: الكساندر مرد بسيار آرام و ساكتى بود، هر روز صبح آپارتمانش را ترك مى كرد و عصر به خانه بازمى گشت. او اعتياد شديدى به مصرف مشروبات الكلى داشت و خود نيز به پليس گفت: هنگام ارتكاب قتلها حالت طبيعى نداشته است.
پدر «الكساندر» زمانى كه پسرش ۹ ماهه بود، او و مادرش را ترك كرد. مادرش نيز پس از مدتى «الكساندر» را به پرورشگاه سپرد. اما چند هفته بعد پدربزرگش به سراغش رفت و سرپرستى او را برعهده گرفت. خانه پدربزرگش نزديك پارك «بيتسا» بود. پس از مرگ پدربزرگ، سگش تنها مونس «الكساندر» شد و اوهرروز همراه سگ براى پياده روى به پارك مى رفت. وقتى هم سگش مرد، او را در همان پارك دفن كرد و پس از آن دچار افسردگى شديدى شد.
همسايگان مرد جنايتكار پس از اطلاع از ماجراى قتل ها باور نداشتند، الكساندر اينقدر آدم خشنى باشد. مادرش در بازجويى هاى پليس با گريه گفت: پسرش بى گناه و بيمار است؛ چرا كه در ۴ سالگى در ناحيه سرش دچار جراحت شديدى شده بود. به همين دليل گاهى تعادل رفتارى خود را ازدست مى داد.
«الكساندر» هيچ گاه ازدواج نكرد. اما در سال ۲۰۰۶ بالاخره كشتن همكارش كه يك زن بود، او را رسوا كرد. «مارينا»ى ۳۶ ساله همكار او در يك سوپرماركت بود كه الكساندر پس از قتل، جسد او را در پارك رها كرد. پليس پس از تحقيقات فراوان يادداشتى در خانه مارينا پيداكرد كه درآن مارينا براى پسرش نوشته بود كه همراه الكساندر بيرون مى رود و شماره تلفن او را نيز براى پسرش نوشته بود. همكاران ديگرشان نيز آن دو را قدم زنان حوالى پارك ديده بودند. علاوه بر اين دوربين نصب شده در محوطه اصلى پارك از آنها زمانى كه در پارك قدم مى زدند، فيلمبردارى كرده بود و وقتى الكساندر ديدن مارينا را تكذيب كرد، پليس فيلم را به او نشان داد و پس از آن او به همه چيز اعتراف كرد. قاتل حتى پليس را به محل دفن اجساد ديگرى برد كه پليس از آنها بى اطلاع بود. وى جسد ۴۴نفر از قربانيانش را در فاضلاب پارك انداخته بود.
«ميشل وينوگريدوف» روانپزشك و كارشناس جرم پس از معاينات تخصصى گفت: او مشكلات روانى جدى دارد و در نخستين مراحل بيمارى شيزوفرنى است. در حساس ترين دوران زندگيش (نوجوانى) تنها بوده و چون دوستى هم نداشته به سوى جرم و جنايت گرايش پيدا كرده است.
بالاخره دستگيرى او توانست كمى از آرامش سابق را به مردم مسكو بازگرداند. آنها مشتاقانه منتظر رسيدن ۱۳ سپتامبر زمان دادگاه او هستند.
جويندگان عاطفه
۶۸ سال به دنبال مادر
310581.jpg
] الهام آرمان [

و ناگهان درخانه اى بازشد . در كوچه اى نامعلوم و محله اى نزديك به شميران و تجريش تهران. كودكى داشت چهار دست و پا مى رفت. دست هاى كوچكش روى سنگفرش هاى خيابان جا به جا مى شد تا نقطه اى نامعلوم . آن قدر چهاردست و پا رفت كه درباز خانه را گم كرد. آن كودك من بودم . نگاه هاى نا آرام كودكانه ام از پله هاى جايى شبيه به پله هاى يك اداره گذشت . خدمتكار بود يا سرايدار نمى دانم . اما هر كه بود برايم بشقابى غذا آورد. لقمه اى گرفت ودردهانم گذاشت . سرم را به هر طرف كه انداختم پدر و مادرى نديدم . گم شده بودم . زبانم هنوز باز نشده بود. بهت زده لقمه مرد مهربان را به دهان گرفتم . مى گويند درآن روز ها ۲ ساله بوده ام . خدا مى داند . كاش آن روز و لحظه به لحظه اش در جايى از ذهنم ثبت مى شد. زندگى اسرارعجيبى دارد . من گم شدم. براى هميشه . اصلاً به ياد ندارم كه پدر و مادرى داشته ام يا نه و نامشان چه بوده . هرچه هست تصويرى است گم و مجهول از حوالى ميدان تجريش فقط اين را مى دانم و مطمئن هستم كه پدرو مادرم را در آن جا گم كرده ام . بعد از ظهر بود انگار، فصل ها را نمى شناختم . براى گم شدن هنوز خيلى كوچولو بودم. چند روز گذشت . مرا به جايى بردند كه الآن فكرمى كنم باغ بزرگ منظريه بود، نمى دانم ، مطئمن نيستم . فقط يادم مى آيد تن كوچكم را روى تخت مى خواباندند . آن قدر شب ها برايمان از «بلام رو» گفته بودند كه ترس در جانم زبانه مى كشيد . اين كلمه را در پرورشگاه مى گفتند كه من و خيلى از بچه هاى يتيم ديگر بترسيم و زود بخوابيم . خانم باغچه بان معلم مان بود. شعر ودرس را با او شناختم . ۵يا ۶ ساله بودم كه به شيرخوارگاهى در پيچ شميران منتقل شدم . دلم براى خانم باغچه بان تنگ مى شد . از آن جا به نزديكى هاى دروازه قزوين رفتم . ۶ كلاس درس خواندم و تا ۱۷ سالگى همانجا ماندم. يك روز گفتند «لهراسب يافته ميهن »وسايلت را جمع كن ديگر وقت رفتنت رسيده. لهراسب اسمى بود كه در شيرخوارگاه برايم گذاشته بودند . كاش نام واقعى ام را به خاطر داشتم ، اما نه! وقتى گم شدم كوچكتر از آنى بودم كه نامم را به خاطر بسپارم . خطوط كاغذ هاى مركب خورده اى كه از لابه لاى پرونده هاى قديمى سربرمى آورند نشانه هايى از من دارند. نشانه هايى از سال ۱۳۲۱. نامه اى با عكس كودكى هاى من كه مى گويد : « صاحب اين عكس در ۲سالگى در محدوده كلانترى ۳ تهران پيدا شده و بعد از نگهدارى در واحدهاى شبانه روزى نسبت به تهيه شناسنامه سازمانى وى با نام: « لهراسب يافته ميهن و بعد عطائى شريف اقدام شده است . » در ۱۷ سالگى براى نخستين بار از پرورشگاه بيرون آمده وسر كار رفتم. دلم مثل سيرو سركه مى جوشيد . وقتى به پرورشگاه برگشتم گفتند برو، گفتم اين جا خانه ام است …هنوز وقتى ياد آن روز مى افتم بغض گلويم را خفه مى كند و تا چند قطره اشك نريزيم آرام نمى شوم ! گفتم به خدا اين جا خانه من است . هرچه ايستادم راهم ندادند اما. نگاه هاى پر افسوسم را پشت جاده هاى بى پناهى انداختم و گريه كردم، كاش بازهم به پرورشگاه راهم مى دادند . بزرگترشدم . رفتم پرورشگاه سينا. دوست داشتم براى بچه هاى يتيمى مثل خودم كار كنم . ماهى ۱۰۵ تومان مى گرفتم . كرايه خانه ام درمى آمد .
آه!... خانه
وقتى ۳۲ ساله شدم به خانه اجاره اى جديدى رفتم . صاحب خانه زنى بود شبيه مادر و پدرى كه هيچ گاه چهره هايشان را به خاطر نياوردم . خانمى كه شوهرش را از دست داده بود با دخترو پسرهايش روزگار مى گذراند . وقتى فهميد بچه پرورشگاهى هستم برايم مادرى كرد . امان از اين دل …
دختر صاحب خانه، طاهره خانم مثل فرشته ها پاك بود . دل به طاهره بستم . يك روز به مادرش گفتم مادرجان من پدرو مادرى ندارم كه برايم بزرگى كنند و به خواستگارى بيايند در حقم مادرى كنيد وطاهره را برايم خواستگارى كنيد . مادر خدابيامرز طاهره لبخندى زد و گفت باشه پسرم . دل در دلم نبود . يواشكى صداى مادرطاهره را شنيدم كه گفت آقا لهراسب ازشما خواستگارى كرده . پسر خوبيه مامان جان . به دلم نشسته اگه به دلت هست قبولش كن . طاهره هم مثل خودم ۶ كلاس درس خوانده بود . مى دانست بچه پرورشگاهى هستم. كس و كارى نداشتم كه برايم خواستگارى بيايد . رفتم پيش مغازه دار محلّه به عنوان بزرگترم بردمش خانه طاهره خانم، نه او پدر داشت و نه من . دخترزيبا روى ۱۷ ساله قبول كرد كه زن من شود. زندگى با طاهره شروع شد . هميشه مى گفت :«لهراسب دلم مى خواهد مادرو پدرشوهرم رو پيدا كنم . » مى خواست شجره نامه ام را در بياورد . دلش براى پيدا كردن هويت من بيشتر از خودم مى سوخت . آن موقع ها در يك شركت كار مى كردم . نمى توانستم مرخصى بگيرم . طاهره باردار شد و بچه اولمان به دنيا آمد . زندگى پر عشقمان با چهار بچه قد و نيم قد قشنگ تر شد . راضى بوديم به رضاى خدا. طاهره بعد از مرگ مادرش هم برايم مادر بود و هم همسر مى خواست تمام نداشته هاى كودكى ام را جبران كند. آن وقت ها نمى توانستم مرخصى بگيرم و دنبال پيدا كردن هويت گم شده ام باشم. در سال ۷۵ بازنشسته شدم . طاهره گفت : لهراسب دلم براى ديدن مادر شوهرم لك زده است . دخترم مى خنديد و مى گفت همه عروس ها از دست مادر شوهر فرارى اند و تو دنبال او هستى ؟ اين شد كه طاهره عكس هايم را كنار هم گذاشت تا براى شما بفرستم . موهايم سپيد شده و حالا ۶۸ ساله ام . اما مثل بچه هاى تازه متولد شده هنوز چشم انتظار ديدار مادرم. به اهالى شميران بگوييد اگر درروزهاى دور بچه اى سرخود چهاردست و پا از خانه بيرون رفته و برنگشته حالا پشيمان است . بگوييد من پدر و مادرم را مى خواهم .
كسانى كه از زندگى پر رمز و راز جوينده عاطفه امروز اطلاع دارند با تلفن (۸۸۷۶۱۶۲۱) تماس بگيرند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |