محمد تقى زاده
|
|
|
كتاب «خاكريز و خاطره» آنچنان كه از نامش مشهود است، از خاطرات انسان هايى سرچشمه گرفته كه در جاى جاى جبهه هاى نبرد با شور و شوقى خالصانه دشوارترين و جان فرساترين مسئوليت ها را برعهده داشته اند. مسئوليت هايى بسيار خطير كه گويى حتى از نوشيدن شهد شيرين و گوارايى نيز به كام شان خوشگوارتر مى نموده است. اين انسان ها رزمندگان جهادگر بودند و آنچه به نام آنان شكوهمندى مى بخشيد آرمان شان و ايمان راسخ به عقيده و ايثارشان بود. آنان چشم جهاد و تفكرى بارز براى جهاد بودند. به راستى كه «صفت» در چه تنگنايى مى تواند قرار بگيرد، زمانى كه به موصوفى بزرگ تر و فراتر از خود مى رسد. آنگاه كه جمله جمله خاطرات را از نظر مى گذرانى، تنها به يك جمله مى انديشى كه آن شب كارى ها، فعاليت هاى شاق و طاقت فرسا، آن مشقت هاى هر روزه و لحظه به لحظه تنها بر شانه هاى بزرگوار چنين مردانى زيبا و چشم نواز مى نمايد. چرا كه آنان با عظمت نگاه شان از تمامى آن روزها، از تمامى آن لحظه ها و از تمامى آن دشوارى ها چنان عاشقانه ياد مى كنند كه گويى همه «عاشقى» بوده است. در نگرشى اينچنين، معنا بخشيدن به سوزناك ترين و دردناك ترين زخم ها و خستگى ها، از داستان سرايى ها و خيال پردازى ها پا فراتر مى نهد و خود به چيزى وراى بشريت بدل مى شود و به اين ترتيب، در نگاه چنين انسان هايى ارزش ديگر معناى بارز و روزمره اش را باز نمى يابد.
خاك، ابزار كارگرى، گونى ها، ماشين هاى سنگين، خاكريزها و سنگرها، همه و همه با دست ها و بازوها، پاها، تاول ها، خون ها و عرق ها و ساييدگى ها و كبودى ها در يك كفه بودند و آرمان ها و هدف هايشان در كفه اى سنگين تر، كفه اى عميق تر كه همچنان به ژرفاها و ژرفاها مى پيوست و كفه ديگر را بيش از پيش به فرازها مى برد.
آنان دوشادوش يكديگر در حمله ها شركت داشتند؛ دوشادوش تفنگ ها و عمليات ها. وظيفه سنگين مهندسى، رزمى، پشتيبانى كه هر روز بيشتر و سنگين تر مى شد، گاهى از سنگرسازى، پمپاژ، استحكامات، دكل سازى، تعميرات و امدادرسانى گرفته تا حتى كوچك ترين و پيش پا افتاده ترين كمك ها را نيز شامل مى شد، اما براى كسانى كه داوطلبانه به يارى رزمندگان شتافته بودند، جز فرصتى براى جلب رضايت آرمانخواهى شان چيز ديگرى نبود.
سنگرسازان بى سنگر بى وقفه جاده مى ساختند؛ جنگل كارى، ساخت سيل بند، كانال، نى كارى كناره سيل بندها، ساخت خاكريز، رنال كارى، پل سازى، پشتيبانى، ترابرى، اعزام ماشين آلات سبك و سنگين، مالچ پاشى، ايجاد تعميرگاه سيار ماشين آلات سنگين، تأمين و اعزام نيروهاى خدماتى، پشتيبانى رزمنده در مناطق جنگى، جذب كمك هاى مردمى و ارسال آنها به مناطق جنگى، حتى انجام فعاليت هاى آموزشى در زمينه هاى موردنياز مهندسى جنگ از جمله آموزش ش.م.ر، آموزش مخابرات (بى سيم)، آموزش رانندگى، سرويس و نگهدارى دستگاه هاى سنگين و...
جهاد كرمان يكى از اين نهادها بود و كتاب حاضر ذره اى از خاطراتى است كه شرم معصومانه فرزندان اين مرز و بوم پس از سال ها اجازه واگويه كردنشان را داده است. اگرچه هر يك از آنها به گونه اى درباره مسئوليت هايشان سخن مى گويند كه گويى لحظات، همه شيرين بوده و همه آن فعاليت ها در جايگاهى آسوده و بسترى امن و آرام صورت گرفته است. بى شك لحظات به همين گونه بر آنان گذشته است، زيرا در جايگاه انديشه و باورهاى آنان و تعهدى كه از انجام فريضه هاى الهى در خود سراغ داشتند و در بستر امن قلب هاى بزرگ شان، وقايع همان گونه آرام، شيرين و دلپذير جلوه مى كنند. فعاليت گروه جهادگران كرمان به طور رسمى از سال ۱۳۶۱ آغاز شد. ۱۷ بهمن سال ۶۱ در روز آغاز عمليات والفجر مقدماتى بود و محل انجام اين عمليات منطقه جنگى دليجان. اين عمليات نخستين عمليات مهندسى رزمى جهاد كرمان به شمار مى آمد كه به صورت مستقل در آن شركت كرده و البته خوش هم درخشيده بودند. تنگه چزابه، محل عمليات والفجر ،۶ در دوم اسفند ۶۲ نيز پذيراى اين بزرگمردان بود؛ شب طلائيه، فتح عمليات خيبر، عمليات بدر و والفجر ۸ كه البته اينها تنها گوشه اى از نقش آفرينى هاى ايشان است.
از خلال عمليات هاى خونينى كه فقط مى توانيم از آنها نام ببريم، خاطراتى گردآورى شده اند كه با تورق شان مى توان تصوير ديگرباره آن جوانمردى ها و جانفشانى ها را به تماشا نشست. هزاران تصوير در هم و برهم، تكه تكه و متكثر چنان از ميان جملات زيبا و لحن خالصانه اين مردان ظهور مى كند كه گويى عطرى است كه از ميان واژه واژه خاطرات اين كتاب به بيرون مى تراود.
گويى ۸ سال تلاش، ۸ سال حماسه و ۸ سال دفاع مقدس، با نگاه مهرورز اين بزرگمردان، تصوير عاشقانه رودهاست، تصوير عظيم كوچ پرندگان است، تصوير لاله زار غريبى است در دشت هاى سبز و بزرگ. گويى طبع لطيف شان از تمام آن روزها، روزهاى آتش و خون و خاكستر، روزهاى قطع عضو شدن، شيميايى شدن و زنده در زير خاك مدفون شدن، كتابى سرشار از نسيم و پرنده و گل هاى رنگ به رنگ ساخته است... آنان قهرمانان بى نام جبهه ها بودند. پس شايسته است كه گوشه اى از دستاوردهايشان، هرچند كوتاه و به اختصار به تصوير كشيده شود:
در تنگه چزابه، محل عمليات والفجر ۶ بود كه.... به وقوع پيوست؛ عملياتى با بوى دود و باروت؛ عملياتى مملو از بمب و موشك؛ عمليات مردانى دست از جان شسته كه در دل تاريك شب هاى پرهراس چزابه سوار بر مركب هاى آهنين به كار راهسازى و ساخت خاكريز و سنگر مشغول بودند. از نكات شايان توجه در اين عمليات، رعايت مسائل حفاظتى به بهترين شكل ممكن بود؛ به طورى كه حتى نيروهاى خودى از مقر آن اطلاعى نداشتند. عمليات خيبر در تاريخ ۶۲/۱۲/۳ تقريباً همزمان با والفجر ۶ شروع شد و در مناطق خيبر و جفير صورت گرفت... بچه هاى جهاد كرمان در شب طلائيه نيز خوب مى درخشيدند؛ به طورى كه فرمانده وقت سپاه، محسن رضايى، تلاش آنان را ستود و از جهاد كرمان به عنوان قوى ترين گردان مهندسى رزمى ياد كرد و عنوان كرد: «كليد فتح عمليات خيبر به دست بچه هاى جهاد كرمان باز شد.»بخش پايانى نوشته هاى حاضر را به چند روايت، از زبان خود جهادگران اختصاص مى دهيم؛ باشد كه اين معرفى، قصور زبان ما را در معرفى اين عزيزان جبران كند:
* پشت خاكريز دشمن
در عمليات خيبر در مهندسى رزمى بودم كه شيميايى شدم و حدود ۳-۲ ماه در تهران تحت مراقبت پزشكى قرار گرفتم. در اثر شيميايى شدن، مشكل تنفسى پيدا كردم و چشم هايم كاملاً نابينا شدند. با پيگيرى پزشكان و پرستاران زحمتكش، بينايى ام را دوباره به دست آوردم و برگشتم جبهه.
اين بار كه به منطقه برگشتم، راننده بولدوزر شدم و براى نخستين مأموريت رفتم شلمچه. دشمن كه نمى خواست فاو را از دست بدهد، با رها كردن آب زيردست و پاى بچه ها، فرصت هر كارى را از آنها گرفته بود. من بى خبر از همه جا رفتم پشت كارخانه نمك و مشغول خاكريز زدن شدم و تا صبح كارم طول كشيد. صبح كه به مقر برگشتم، در كمال حيرت ديدم همه مرا تحويل گرفته و مى بوسند! تعجب كردم و پرسيدم: چه خبر شده؟ بچه ها گفتند: مگر نمى دانى چه حماسه اى آفريدى و چه كار بزرگى انجام دادى؟
فكر كردم مى خواهند سربه سرم بگذارند. گفتم: خداوكيلى خسته ام، سربه سرم نگذاريد!
بچه ها در حالى كه براى بوسيدن من از سر و كول هم بالا مى رفتند، گفتند: تو ديشب بدون اين كه خودت بدانى، رفتى پشت خاكريز دشمن و جلوى آب را بستى...» ـ يدالله بهروزپور ـ
* كنار آرزوهاى در خاك خفته
«نخستين بار از طريق جهاد سازندگى در سال ۱۳۶۲ به جبهه اعزام شدم. شهيد عرب نژاد فرمانده ماشين آلات بود و من مسئول جابه جايى زخمى ها بودم. با يكى از دوستان به نام صادقى زخمى ها را عقب مى برديم. هر ۲ راننده بوديم. صادقى اوايل مى گفت چطور مى شود با چراغ خاموش رانندگى كرد! اما مدتى كه گذشت، بدون هيچ دغدغه اى در تاريكى مطلق رانندگى مى كرد. يكى از بچه ها مجروح شده بود. رفتم كنارش و گفتم: «چطورى برادر؟» گفت: «تشنه ام، آب مى خواهم، آب!» جايى بوديم كه امكان دسترسى به آب وجود نداشت. از شدت ناراحتى بغض كردم و به اميد پيدا كردن آب همه جا را گشتم، اما دريغ از يك قطره آب! وقتى برگشتم، آن جوان كه نفهميدم بچه كجاست، به ديار باقى شتافته بود... به ياد لب تشنه حسين(ع) تا صبح اشك ريختم.» ـ قدميار حمزه اى ـ
* زير باران خيس نشدم
سال ۶۱ وارد جهاد سازندگى شدم. سال بعد به جبهه اعزام شده و در گروه تخريب به فعاليت پرداختم. در عمليات بدر كار حمل خوراك و وسايل مورد نياز رزمندگان را به عهده گرفتم. به فرمان آقاى رشيدى محموله اى را به بستان رساندم و در حين برگشتن، ماشينم را با كمپرسى تعويض كرده و مسئوليت حمل خاك براى ساخت سنگر را عهده دار شدم. در راه برگشت شدت بمباران هواپيماهاى دشمن خيلى زياد بود. با اين كه تعداد گلوله هاى دشمن خيلى زياد بود و به فاصله زمانى كوتاهى روى جاده مى ريختند، اما نمى دانم چرا هيچ كدام به ماشين من اصابت نكرد. انگار نيرويى نامرئى از ماشين محافظت مى كرد. برايم خيلى سخت و عجيب بود. دقيقاً مثل اين بود كه زير باران راه بروى، ولى خيس نشوى!» ـ اكبر تاج آبادى ـ
كتاب «خاكريز و خاطره» در سال ۱۳۸۶ از سوى نشر حرير به چاپ رسيده است.