سه شنبه ۶ شهريور ۱۳۸۶ - ۱۴ شعبان ۱۴۲۸
Tue, Aug 28, 2007
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
قاب عكس۱
قاب عكس۲
كودك بادبادك
روزهاى نارنجى
از من بپرس
غزاله مرعشى
روزهاى نارنجى
خوش بين ابدى
311220.jpg
ترجمه: زهرا رضايى

بيلى پسر وسطى يك خانواده بود كه به خاطر خلق و خويش اعضاى خانواده به او لقب «خوش بين ابدى» داده بودند.
خصلت خوش بينى واقعاً در او ذاتى بود. براى مثال، او هر روز صبح سحر از خواب بيدار مى شد و بالاى سر بقيه مى آمد و با خنده و شادى مى گفت: «عجب روز خوبى! من آواز پرنده ها رو مى شنوم!»
وقتى بقيه اعتراض مى كردند كه اين قدر حرف نزند، مى خنديد و مى گفت: «من كه با شما حرف نمى زنم. دارم با خودم حرف مى زنم.»
در مهد كودك از او خواستند عكس يك ببر را بكشد. هرچه خوش بينى «بيلى» عالى است، نقاشى اش تعريف ندارد. او ببرى كشيد كه سرش را خم كرده و چشم هايش را بسته بود. وقتى معلم از او پرسيد چرا ببرش چشم هايش را بسته است، بيلى جواب داد: «براى اين كه مى خواهد بگويد من با تو كارى ندارم بچه. مى توانى بروى!»
۵ ساله بود كه مرد تاسى در تلويزيون صحبت مى كرد. برادر بزرگترش خنديد. بيلى با او بحث كرد و گفت: «او كچل نيست. مثل باباست. هر وقت كه تو به او نگاه مى كنى، كچل است، ولى وقتى از پيش تو مى رود، سرش يك عالمه مو درمى آورد!»
در حقيقت اين جور حرف ها باعث شد كه بيلى، لقب «خوش بين ابدى» را بگيرد.
يك روز «تانر» پسر سوم خانواده براثر بيمارى خونى كشنده اى از دنيا رفت. آن روز ها بيلى بيشتر از ۷ سال نداشت. شب بعد از مراسم تدفين تانر، مادر، بيلى را به رختخواب برد و كنارش نشست تا بتواند به شكلى مسأله مرگ را براى بيلى حل كند. بيلى گفت: «من براى خودمان متأسفم، ولى براى آنهايى هم كه تانر را نديده اند متأسفم. ما ۳ سال تانر را در كنار خود داشتيم. فكرش را بكن آدم هايى كه هرگز شانس نياوردند تانر را ببينند چقدر زيادند! ما واقعاً آدم هاى خوشبختى بوديم كه ۳ سال او را داشتيم!»
يك تابستان شيرين
311226.jpg
آفاق ملكى

شهريور هيچ وقت براى من ماه خوبى نبود.
من عادت داشتم هر سال يك كاميون تجديد بياورم. بنابراين آخرين ماه تابستان، ماه عزادارى من بود.
از بخت بد من هم تمام جوانان فاميل دقيقاً شهريور عروسى مى كردند و من يا بايد با دلهره به عروسى مى رفتم و يا با زور پدرم در خانه مى ماندم و كتاب را برعكس دردست مى گرفتم كه خودم را راضى كنم كه مثلاً دارم درس مى خوانم.
كاش ماجرا به همين جا ختم مى شد. عموحسن هم عادت داشت سالى يك بار همه فاميل را به باغش دعوت كند. ميهمانى عمو حسن خيلى باشكوه بود. انواع خوراكى ها در باغ آنها پيدا مى شد و من هم كه شكمو بودم با ديدن ميوه هاى باغ و غذاهاى خوشمزه اى كه زن عمو درست مى كرد، هويت خودم را به باد فراموشى مى سپردم و يادم مى رفت كه مامان چقدر سفارش كرده كه مواظب باش دوباره در خوردن زياده روى نكنى كه مثل دفعه پيش كارت به بيمارستان بكشد!
آن روز هم عموحسن ما را به باغش دعوت كرد و از بخت بد من روز بعدش امتحان رياضى داشتم. رياضى ام آنقدر افتضاح بود كه هميشه شهريور ماه با نمره ناپلئونى قبول مى شدم.
آن روز پدرم باز به من اصرار كرد كه در خانه بمانم و درسم را بخوانم. او مرا اينطور توجيه مى كرد كه باغ عموحسن هميشه هست اما امتحان تكرار نمى شود و اگر قبول نشوى....
حرف هاى پدر برايم خيلى تلخ بود. من حاضر نبودم باغ عموحسن را با هيچ چيز عوض كنم. خلاصه قول دادم كه اگر مرا به باغ ببرند به جاى بازيگوشى، يك گوشه بنشينم و درسم را بخوانم. اما باز هم مثل هميشه به محض ديدن ميوه هاى باغ، همه قول و قرارها از يادم رفت و افتادم به جان شليل ها! فكر مى كنم حدود ۳۹ تا شليل خوردم اما وقتى خواستم چهلمى را بخورم حس كردم حالم بشدت بد شد.
دل پيچه اى گرفته بودم كه حد و حساب نداشت. خلاصه دوباره كارم به بيمارستان كشيد اما اين بار يك فرقى با سال هاى قبل داشت و آن اين بود كه بيمارى درست شب امتحانم به سراغم آمد و همه زندگيم را تحت تأثير قرار داد.
خلاصه دل درد من تا روز بعدهم كاملاً خوب نشد و نتوانستم سر جلسه امتحان بروم. اگر هم مى رفتم فرقى نمى كرد چون چيزى بلد نبودم.
آن سال به خاطر بازيگوشى رد شدم و برعكس هميشه اصلاً دلم نمى خواست شهريور تمام شود چون طاقت نداشتم اول مهر به مدرسه بروم و سر كلاس بچه هايى بنشينم كه از خودم يك سال كوچكتر بودند. اما اين اتفاق تلخ افتاد و روز اول مهر فرارسيد. چه اول مهرى. من با سرى افكنده و كيف و كفش سال قبل به مدرسه رفتم. تازه كتاب هايم هم همان كتاب هاى سال قبل بود و پدرم كتاب نو برايم نخريد. البته حق داشت چون كتاب هاى سال قبل همچنان نو مانده بود و كسى سراغشان نرفته بود.
آن سال برايم درس عبرتى شد تا ديگر تابستان هايم را خراب نكنم و شهريور را براى خود و خانواده ام تلخ نكنم. آن سال يك ضرب قبول شدم و ياد گرفتم چطور درس بخوانم تا از باغ عموحسن با تمام وجود لذت ببرم نه فقط به خاطر شكم!
جعبه اى پر از بوسه
311199.jpg
روزى مرد فقيرى متوجه شد كه دختر ۸ ساله اش مشغول تزئين يك جعبه با كاغذ كادوى طلايى رنگ و گران قيمتى است. مرد بسيار عصبانى شد و فرياد زد: «در اين وضع بى پولى، چطور به خودت اجازه دادى اين كاغذ كادوى گران قيمت را براى درست كردن كاردستى حرام كنى؟» صبح روز بعد، دختر، جعبه كادوپيچ طلايى رنگ را به پدرش داد و گفت: « بابا، اين مال شما است.» مرد از رفتار ديروزش بسيار شرمنده شد، ولى هنگامى كه هديه را باز كرد، دوباره عصبانيتش شعله ور شد، زيرا جعبه خالى بود! مرد گفت: «يعنى تو نمى دانى وقتى مى خواهى به كسى هديه بدهى، بايد داخل جعبه چيزى بگذارى؟» دختر با چشمانى پر از اشك به پدرش نگاه كرد و گفت: «ولى بابا، اين جعبه خالى نيست. اين جعبه پر از بوسه هاى من است. همه آنها مال شماست!» پدر كه شوكه شده بود، دخترش را بغل كرد و خواهش كرد كه او را ببخشد. چند ماه بعد، دخترش در يك تصادف رانندگى جانش را از دست داد. پدر جعبه طلايى رنگ را سال ها نگه داشت و هرگاه خسته و دلسرد مى شد، جعبه را باز مى كرد، بوسه اى خيالى بيرون مى آورد و به ياد عشق كودكش مى افتاد كه جعبه اى پر از بوسه به او هديه كرده بود.
از من بپرس
خورشيد خانم را نگاه نكنيد!
311193.jpg
اشرف پورمند

چرا وقتى خورشيد مى گيرد بايد با عينك تيره به آن نگاه كنيم؟
اگر شما مستقيم به نور شديد مثل نور خورشيد نگاه كنيد احتمال دارد چشم تان دچار آفتاب سوختگى شود و براى هميشه نابينا شويد. گاليله موقع كامل كردن نخستين تلسكوپ به خورشيد مستقيم نگاه كرد و نابينا شد. هميشه به صورت غيرمستقيم به خورشيد نگاه كنيد. از مشكلات ديگرى كه نور ايجاد مى كند كورى زودگذر است. اين حالت زمانى كه در تاريكى دوچرخه سوارى مى كنيد بسيار خطرناك است زيرا نور شديد و ناگهانى اتومبيل بر چشم تان مى افتد و دچار كورى زودگذر مى شويد. همچنين بايد هنگام رفتن از تاريكى به محلى كه نور شديد چشم را خيلى اذيت مى كند، مواظب چشم تان باشيد.
دنياى شگفت انگيز پرندگان
غزاله مرعشى
311187.jpg
لانه هاى پرندگان تنوع بسيار زيادى دارد. مرغ انجيرخوار، آشيانه خود را كه شبيه يك كيسه بزرگ است از به هم بافتن ساقه گياهان و شاخه هاى نازك درخت مى سازد. عقاب ها فقط يك بار لانه مى سازند و هر سال هنگام بازگشت، مقدارى چوب و سنگ و چيز هايى از اين دست به آن اضافه مى كنند. تا جايى كه وزن آشيانه شان ممكن است به نيم تن يا حتى بيشتر هم برسد! بعضى ديگر از پرندگان فقط كمى خاك را با پنجه خود كنار مى زنند و در گودال هاى كم عمق ايجادشده تخم مى گذارند.
پرندگان لانه هاى خود را از علف و شاخه هاى نازك درختان مى سازند و علف و شاخه هاى نازك در لانه تمام پرندگان پيدا مى شود اما بعضى از آنها از مصالح ديگرى هم استفاده مى كنند. مانند تار عنكبوت، گلسنگ و گلوله هاى كوچك گل. اردك ها پرهاى روى سينه شان را مى كنند و لانه هاى خود را با آن مى پوشانند. پوست قديمى مارهايى كه پوست اندازى كرده اند - كه به نازكى يك برگ كاغذ است - هم براى لانه سازى پرندگان قابل استفاده است. البته بعضى وقت ها پرندگان از تكه هاى پلاستيك يا محافظ موادغذايى (سلفون) كه بى شباهت به پوست مار نيست هم استفاده مى كنند.
تخم گذارى و بزرگ كردن جوجه ها
وقتى پرندگان تخم مى گذارند، بايد دائم مراقب باشند كه تخم ها سرد نشوند وگرنه جنين درون آنها مى ميرد. براى همين بعضى از آنها قسمتى از پرهاى روى سينه خود را مى كنند تا تخم ها به راحتى با دماى بدن آنها گرم شوند. البته همه پرندگان تا اين اندازه فداكار نيستند. بعضى ها تخم خود را در لانه پرندگان ديگرى مى گذارند تا آنها جوجه هاى شان را بزرگ كنند. آنها در بيشتر مواقع تخم هاى پرنده ميزبان را به بيرون از لانه پرتاب كرده و مى شكنند.
آواز خواندن
پرندگان براى جفت گيرى و مشخص كردن محدوده قلمرو خود آواز مى خوانند. آواز پرندگان كه به نظر ما زيبا و شاد و با نشاط مى آيد، براى آنها يك فعاليت بسيار جدى است. يكى از راه هاى تشخيص نوع پرندگان، دقت كردن به آواز آنهاست. ولى پرندگان هميشه هم آوازهاى مخصوص به خود را نمى خوانند. آنها مى توانند به راحتى آواز انواع ديگر پرندگان را تقليد كنند. حتى بعضى از آنها توانايى خواندن ۱۰۰۰ آهنگ مختلف را دارند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |