|
نگاهى به نمايش «تقدير نفرين شده ليدى مكبث»
مداواى سرنوشت در بيمارستان كوچك
|
|
|
اميد بى نياز
آرينه بازيگر تئاتر است. وى بايد نقش ليدى مكبث را در تراژدى مشهور شكسپير بازى كند. اما هنگام تمرين دچار توهم و روان پريشى مى شود. تا اينجاى قصه با لايه اى از ماجرا روبه رو هستيم. بنابراين لايه ديگر قصه در يك كلينيك يا بيمارستان كوچك اعصاب و روان به وقوع خواهد پيوست. هم اكنون آرينه در اتاقك بيمارستان قرار دارد. در قلمرو يك تخت و ملافه سفيد، سرم آويزان شده، يك صندلى و اوراق سفيد كاغذ كه عرض اتاق مداواى او را به محاصره خود درآورده اند. انگار پريشان حالى آرينه با قرص و داروهاى آرامبخش بهبود نمى يابد، شايد او به گونه اى غريب با روحيات ليدى مكبث درگير شده است. چيزى شبيه يك كابوس تو در تو كه همواره فاصله وى را از اصل ناباورى و باورپذيرى به اندازه يك تار مو قرار داده است. رشته هاى توهم درهم مى تنند و بازيگر جوان را در تنهايى اتاقك بيمارستان آزار مى دهند. جغرافياى حسى و روحى روانى او اتمسفرى غريب است؛ اتمسفرى كه دو دايره متقابل هستى و نيستى را به صورت توأمان در خود دفن مى كند؛ قلمرويى محسوس و نامحسوس كه به راحتى ابژه و سوبژه را در خود حل كرده، به آن مفهوم مى بخشد يا اين كه به راحتى مفهوم را از آن مى زدايد. بنابراين آرينه تصميم مى گيرد كه در همان بيمارستان اعصاب و روان به ايفاى نقش ليدى مكبث بپردازد اما ليدى مكبثى كه در زندگى روحى نقش به ذهنيت آدينه حلول كرده است، ديگر توان كشتن كسى را ندارد. بنابراين ليدى مكبث اين بار در قصه «دانكن» را نمى كشد بلكه براى مداواى آرينه آمده است. بنابراين ليدى مكبث در تقدير نفرين شده خود در بيمارستان مى ميرد و آرينه بازيگر نقش وى در سلامتى روحى، بيمارستان را ترك مى كند. اين قصه نمايشى است كه در خانه نمايش اداره تئاتر روى صحنه رفت. اين نمايش «تقدير نفرين شده ليدى مكبث» به نويسندگى و كارگردانى عزت الله مهرآوران به اجرا درآمد. عزت الله مهرآوران در نگارش اين متن از دل يك ماجراى اسطوره اى به نوعى آسيب شناسى اسطوره پرداخته است. آنچه كه از ساخت شخصيتى «ليدى مكبث» در تراژدى مشهور «مكبث» اثر شكسپير برمى آيد، نوعى كاراكتر منفى يا سياه است. در تراژدى مكبث، همه چيز براساس ساختارى از روايت رؤياگونه و خواب زده به وقوع مى پيوندد. در اين ماجرا و براساس يك پيشگويى پازل زندگى آينده مكبث چيده مى شود. وى بعد از جنگ با نروژ و پيروزى بر آنان به اسكاتلند برمى گردد. در راه به گروهى جادوگر برخورد مى كند كه به او وعده رسيدن به سلطنت را مى دهند. اين درحالى است كه «دانكن» پادشاه اسكاتلند، مكبث را مورد تقدير قرار مى دهد. اما در ادامه ليدى مكبث با كشيدن نقشه اى جنايى به همراه همسرش، دانكن را مى كشند و به اين ترتيب روان ليدى مكبث به خون آلوده مى شود. اما اين امر وى را دچار جنون مى كند، طورى كه اختلال حواس پيدا مى كند و ماجراى كشتن دانكن را به بسيارى از افراد مقر مى گويد. بنابراين زمانى هم كه مكبث به تاج و تخت دست مى يابد، همواره زندگى وى و همسرش (ليدى مكبث) به يك كابوس مى ماند. اين درحالى است كه در متن شكسپير، دانكن شخصيتى مثبت دارد و بنابر تواضع و مهربانى اش مى توان او را در زمره كاراكترهاى مثبت و سفيد دانست. بنابراين نخستين مؤلفه ساختارى متن نوعى نه آسيب شناسى تراژدى «مكبث» بلكه آسيب شناسى شخصيتى «ليدى مكبث» در متن شكسپير است. شخصيتى كه انگار به لحاظ الگوهاى شخصيتى در ذهن يك زن امروزى نه تنها باورپذير نيست بلكه به كابوسى عجيب و غريب مى ماند. از اين رو نويسنده با قرار دادن جريان روايت در بخش پنهان ذهنيت شخصيت داستانى خود «آرينه» به نقد و آسيب شناسى فرآيند شكل گيرى ليدى مكبث مى پردازد و اين موضوع در نوع خود جذاب به نظر مى رسد. اما آنچه از اين موضوع جذاب تر مى نمايد، بحث ادراك كلى زن امروزى از شخصيت ليدى مكبث است. بنابراين ليدى مكبث در اين نمايشنامه از «پرسوناژ» خود فرآيند «دپرسوناژ» بودن را طى نمى كند. يعنى با شخصيتى معكوس ساخته نمى شود بلكه همان شخصيت است اما سرنوشت او در متن عوض شده است. بنابراين در لحظاتى كه آرينه با كابوس قاتل بودن ليدى مكبث در دردهاى روحى و روانى مى پيچيد، او به بيمارستان مى آيد و اين بار به مداواى بازيگر «آرينه» مى پردازد. از اين رو خود سرنوشتش را طور ديگرى رقم مى زند. يعنى در بيمارستان اعصاب و روان مى ميرد تا آرينه با سلامتى كامل از آن محيط برود و به روزگار خود، سازه هاى روحى و روانى شخصيتى بينديشد كه براساس مدلينگ ذهنى خودش است. شخصيتى كه او را دچار اختلال روحى و روانى نمى كند و اگر بخواهيم سرنوشت او را به سمت بهترى هدايت كنيم، از شخصيتى منفى و سياه، كاراكترى خاكسترى خواهيم ساخت كه قابليت هاى كمك به انسان و فداكارى را در خود نهفته دارد. «تقدير نفرين شده ليدى مكبث» از نظر متن نوعى ديالكتيك با تراژدى معروف شكسپير است. بى شك ظرافت كار مهرآوران در دو چيز معنى پيدا مى كند. اول اين كه يك ايده منتقدانه نسبت به متن شكسپير از كيفيت هاى ژانريك نقد به سوى متنى دراماتيك خيز برمى دارد و به يك درام مستقل تبديل مى شود. اما دوم اين كه، مهرآوران از زاويه ديد يك زن به بازكاوى و اصلاح شخصيت متن شكسپير مى پردازد. بنابراين مهم ترين ويژگى متن حذف صداى ماسكيوله و ذات شخصيتى مرد در قضاوت با ابعاد شخصيتى و روان شناختى زن است. اين امر به متن كمك مى كند كه به زواياى پيدا و پنهان نمايشنامه مكبث برود و زيربناى انديشه هاى شكسپير را به چالش بكشاند. اين نمايش تنها يك بازيگر دارد و بسيارى از بار معنايى متن نيز به وى منتقل شده است. از سوى ديگر نمايش به زبان ارمنى اجرا مى شود و استفاده بازيگر از چنين ديالوگ هايى راه را براى تأويل هاى شنيدارى سخت كرده است. از اين رو خود بازيگر و حركات دراماتيك او در اين نمايش اساس كار قرار مى گيرد. در اين ميان نحوه تعامل بازيگر و كارگردانى در معنا بخشيدن به بعضى از عناصر صحنه نهفته است. اكسسوارهاى صحنه نيز همگى از نوعى ديناميك اجرايى و مفهومى برخوردار هستند. شايد تنها «سرم» بيمارستان چنين ويژگى را ندارد. آن هم بيش از هر چيزى تداعى گر مدلول يك بيمارى بيرونى و جسمى است و شايد لازم نيست كه در يك جريان روحى و روانى حضورى سيال در روايت دراماتيك داشته باشد. اما بقيه اكسسوارهاى صحنه به اجزا روايتى نمايشى تبديل مى شود كه سه مؤلفه متن، بازيگرى و كارگردانى را به سوى يك هدف هماهنگ هدايت مى كند. براى نمونه كاغذهاى ريخته بر زمين نشانگر متن شكسپير است. اين كاغذها از آغاز تا پايان شكلى ناهمگون و ريخت و پاش شده دارند. شايد در جاهايى بازيگر آن را برمى دارد و به نوعى واكنش خود را در رد آن نشان مى دهد. اما آنچه كه در رابطه با بحث اكسسوارهاى صحنه اى با عنصر بازيگرى قابل اشاره است، نوعى انعطاف مضمونى و مفهومى است كه از شكل اجرايى معناوارگى خود را به متن ارجاع مى دهد و اهداف متن را تفسير مى كند. براى نمونه در جايى بازيگر به سوى تخت مى رود. ملافه را برمى دارد و به صورت شنلى از آن استفاده مى كند. بعد با تكنيك هاى شكل بخشى به اشيا و اجرام ملافه را به تشخص مفهومى ديگر وادار مى كند. طورى كه ما در واقع از ملافه جمع شده تصوير يك عروسك يا نوزاد را مشاهده مى كنيم. بى شك چنين مفهوم سازى هايى بيش از هر چيز مديون زبان فيگور و فيزيك و همچنين اجرا با اشكال است. اما تأويل مفهومى اين حركت چه چيزى را در خود نهفته دارد. آيا اين صداى زن معاصرى نيست كه منتقدانه به الگوهاى شخصيتى ليدى مكبث يورش مى برد و به جاى قتل، تصور داشتن نوزادى را براى او مطرح مى كند. كارگردان در اين صحنه ها با جاهايى مشابه كه به نوعى زمينه و متن و تأويل را به سوى يك معناسازى بكر و انتقادى مى برد، به نور توجه خاصى دارد. نور درواقع رنگ شخصيت محورى نمايش و جوهره درونى اوست كه در بسيارى از صحنه به او حركت و كنش خاصى مى بخشد و در بعضى از صحنه هاى ديگر از روى مدل كنش هاى دراماتيك و حتى راه رفتن وى تنظيم مى شود. طراحى نورهاى آبى، زرد، قرمز و ... همواره از جهان روحى و روانى بازيگر خبر مى دهد. شايد اوج اين كشمكش بازيگر با مفهوم تاريخى ليدى مكبث نيز با نور پردازى قرمز درهم مى آميزد. جايى كه دو ساخت و آناتومى شخصيت معاصر و كلاسيك رودررو با هم برخورد مى كنند و در نهايت شخصيت معاصر است كه كرانه هاى دست نايافتنى را مى بينند و از سرنوشت تاريك ليدى مكبث گريز مى زند. وجود يك پالتوى مشكى و شنل قرمز نيز به همان معناسازهاى هارمونيك متن و كارگردانى در هماهنگى با عنصر بازيگرى قرار دارد. استفاده بازيگر از اين ها درمواقع مختلف تداعى گر سلسله تقابل هاى او با ليدى مكبث است. يا براى نمونه صندلى در اين نمايش عنصرى سيال و معنا زا است. طورى كه بارها در صحنه مى چرخد و در ترسيم موقعيت بازيگر و ثبات بخشيدن به آن نقشى اساسى دارد.تنها بازيگر اين نمايش نيز همواره در جريان اجرا سعى دارد كه نماينده خوبى براى مفاهيم متن باشد. با اين كه ديالوگ هاى او چندان براى مخاطب واضح نيست. از نظر بيان محكم و سليس عمل مى كند و اداى ديالوگ را به لحاظ فونتيك خاص با تسلط بر زبان مى آورد. حركات او در اتمسفر صحنه و توصيف موقعيت هاى مختلف نيز در حد توان همواره حساب شده و دقيق به نظر مى رسد و از عهده نقش خود برآمده است.
|