شنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۶ - ۱۸ شعبان ۱۴۲۸
Sat, Sep 1, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
رودررو
خانواده
استدلال هاى پوپربه سود مابعدالطبيعه فلسفى
311436.jpg
محمد رضا همتى ترابى

مواجهه ما با بسيارى از (بلكه اغلب) فيلسوفان مغرب زمين در دوره معاصر از سر يافتن دارويى براى دردهاى سياسى بوده و به همين دليل آنچه ما در فلسفه غرب جست وجو كرده ايم بيش از آن كه فلسفه باشد، ايدئولوژى است. از برجسته ترين موارد چنين مواجهه اى، رويارويى ما با فيلسوف علم، «كارل پوپر» است. پوپر در كنار افلاطون تنها فيلسوفى است كه تقريباً همه آثارش به فارسى ترجمه شده است و اين در حالى است كه كتاب «ساختار انقلاب هاى علمى» توماس كوهن كه پرفروش ترين كتاب فلسفى در دو قرن اخير بوده و در بيشتر رشته ها (علوم، تاريخ و فلسفه) در گرايش هاى گوناگون و تقريباً همه رشته هاى علوم انسانى در آكادمى هاى معتبر جهان تدريس مى شود، هنوز ترجمه خوبى به فارسى ندارد و بيشتر فيلسوفان علم پساپوزيتيويست در ايران كم شناخته و حتى ناشناخته هستند و جالب آن كه ما يوپر را هم با سياسى ترين كتابش « جامعه باز و دشمنان آن » مى شناسيم كه از ضعيف ترين كارهاى فلسفه سياسى و نيز از كم رنگ ترين كارهاى اين انديشمند است.كتابى كه تنها در كشورهاى اروپاى شرقى و خاورميانه به مثابه يك ايدئولوژى براى مبارزه سياسى ليبرال ها مورد توجه واقع شده است. در چنين فضايى پرداختن فلسفى به پوپر كارى دشوار است؛ كارى كه ما تلاش كرده ايم وجهى از آن را در مقاله زير تقديم علاقه مندان به فلسفه علم كنيم.

در اين نوشتار به اختصار سعى مى شود تأثير مثبتى كه فلسفه علم پوپر بر نجات شاخه بسيار مهم فلسفه يعنى مابعدالطبيعه داشته است، تبيين شود.مسأله «تحديد» يا تحديد تمييز ميان علم و غير علم؛ كه در قرن بيستم، بيشتر مورد توجه قرار گرفت، چندان موضوع جديدى نيست و هيوم و كانت هم به آن متفطن بوده اند.اگر به قرن نوزدهم نگاهى تاريخى بيندازيم، مسأله تحديد به سبب توفيق عظيم انقلاب علمى و فيزيك نيوتونى مطرح شده بود.بيشتر متفكران قرن هجدهم مى انديشيده اند كه نظريه نيوتون گونه جديدى از نظريات است.نظريه اى علمى كه از گونه هاى پيشين برتر است.در همان زمان، دين براى نخستين بار در اروپاى غربى تحت حمله شديدى قرار گرفت؛ كه بى ترديد تا حدى ناشى از جنگ هاى دينى در قرون ۱۶ و ۱۷ بود.بنابراين در مقايسه ميان علم و عقايد دينى بود كه اولى را معرفت معتبرى مى شمردند و در ادعاى معرفت بودن دومى ترديد بيشترى مى كردند.ديويد هيوم معاند دين، در فقره مشهور پايانى كتاب «تحقيق در باب فهم بشر»اظهار داشت كه: «در كتب الهيات يا مابعدالطبيعه مدرسى؛ چيزى نيست مگر سفسطه و توهم.»كانت نگرش همدلانه ترى نسبت به دين داشت.او دين را از علم جدا مى كرد؛ اما فكر مى كرد كه هرچند دين متفاوت با علم است، اما هنوز تا حدودى مى توان موجهش كرد.و اما مسأله تحديد چگونه صورت بندى مى شود؟ اين موضوع به شكل تفكيك علم از مابعدالطبيعه صورت بندى مى شود.و ليكن در اين صورت بندى معناى مابعدالطبيعه را بايد چنان گسترده دانست كه آموزه هاى دينى؛ مثل تثليث در مسيحيت و علوم دروغين يا شبه علم مثل طالع بينى هاى مبتنى بر موقعيت افلاك و يا در موارد امروزى تر مسائلى مانند انرژى درمانى راهم شامل شود.اما مابعدالطبيعه در اين معناى گسترده، همچنان بايد شامل مابعدالطبيعه به معناى خاص گردد، يعنى نظريات كلى اى كه فلاسفه پديد آورده اند: مثل نظريه مثل افلاطون، منادولوژى لايب نيتز و مطلق هگل. و در آخر اما مهمتر، مسائل الاهيأت مثل وجود خداوند و يا صفات او است.مى دانيم كه فلاسفه در گذشته چنين نظرياتى را پديد آورده اند؛ اما آيا اين كار ضرورت داشت؟ آيا اصلاً چنين نظرياتى ارزشى دارند؟ آيا بهتر نيست اهل فكر نيروى خود را صرف توليد نظريه هاى علمى كنند؟ (تا آنجا كه قرن بيستم منظور باشد)؛ فيلسوفان قرن بيستم همچون ويتگنشتاين متقدم و اعضاى حلقه وين (مانند: شليك، كارناپ، فايگل، نويرات) بيشتر بر تفكيك علم از مابعدالطبيعه به معناى خاص و علم از دين تمركز داشته اند.حلقه وين اين نظر ويتگنشتاين متقدم را كه مابعدالطبيعه كاملاً بى معنى است، پذيرفت.بيان كلاسيك ديدگاه ايشان را مى توان در مقاله ۱۹۳۲ كارناپ با عنوان «حذف مابعدالطبيعه از طريق تحليل منطقى زبان»، يافت.كارناپ در اين مقاله به تأكيد مى نويسد: «در حوزه مابعدالطبيعه، از جمله كل فلسفه ارزش و نظريه هاى هنجارى، تحليل منطقى به اين نتيجه سلبى مى انجامد كه آنچه در اين حوزه به گزاره موسوم است، كاملاً بى معنا است.در نتيجه حذف ريشه اى مابعدالطبيعه حاصل مى آيد.». اين بدان معنى است كه نظر كارناپ دقيقاً همان نظر ويتگنشتاين متقدم است.كارناپ در مقاله ۱۹۳۲ ملاك اثبات پذيرى را چنين تقرير مى كند: «معنى يك گزاره در روش اثبات آن نهفته است.يك گزاره آن اندازه خبر مى دهد كه به آن اندازه قابل اثبات باشد. بنابراين از يك جمله تنها براى بيان قضيه اى تجربى مى توان استفاده كرد؛ اصلاً اگر بخواهيم چيزى را بيان كنيم.»
كارل ريموند پوپر در اثر خود به نام «منطق اكتشاف علمى» در سال ،۱۹۳۴ زمانى كه ارتباطى با حلقه وين داشت، بيشتر به تفكيك علم و مابعدالطبيعه به معناى خاص پرداخته است؛ در حالى كه در ديگر آثارش مثل «جامعه باز و دشمنان آن » در ۱۹۴۵ و بويژه «حدس ها و ابطال ها» در ،۱۹۶۳ عهده دار تبيين مسأله علم در برابر علم دروغين(شبه علم) شد.اما نقد پوپر بر آراى حلقه وين درباره مابعدالطبيعه چه بود؟ پوپر دو نقد اساسى در مورد نظرهاى حلقه وين در باب علم و مابعدالطبيعه پيش روى نهاد.نخست، ملاك تحديد علم و مابعدالطبيعه را ابطال پذيرى دانست، نه اثبات پذيرى.دوم، او ادعا كرد كه هر چند مابعدالطبيعه متفاوت از علم است، در كل معنى دار است و حتى ممكن است در برخى موارد كمكى مثبت به علم بكند. به نظر پوپر مرز ميان علم و مابعدالطبيعه، مرز ميان معنى و بى معنى نيست.البته هر چند چندين نقد كاملاً فنى نسبت به ملاك ابطال پذيرى مطرح شده است، ولى اين موضوع موجب نمى شود كه كل نظر پوپر درباره علم و مابعدالطبيعه را مردود شماريم.در حقيقت رأى پوپر كه مابعدالطبيعه در كل با معنى است و حتى در برخى موارد مى تواند كمك مثبتى به علم بكند، عمدتاً مستقل از تفاصيل دقيق ملاك تحديد است.البته حتى امروزه بسيارى از مكاتب فلسفى، مابعدالطبيعه را بى معنى يا دست كم نا مطلوب مى شمارند و اين تا حدى تعجب برانگيز است.استدلال هاى كلى پوپر به نفع مابعدالطبيعه متقاعد كننده اند.در پايان تقرير پوپر از ابطال پذيرى به عنوان ملاك تحديد چنين است: «نظريات هيچ گاه قابل اثبات تجربى نيستند.اگر دوست داريم با ملاك تحديد خويش از اين خطاى پوزيتيويست ها اجتناب كنيم كه نظام هاى نظرى را از علوم طبيعى حذف مى كنند، بايد ملاكى را برگزينيم كه بگذارد حتى گزاره هايى را داخل علوم تجربى بدانيم كه قابل اثبات نيستند.اما من يقيناً تنها نظامى را تجربى يا علمى خواهم دانست كه بتوان با تجربه آن را آزمود.اين ملاحظات مى گويند كه نه اثبات پذيرى، بلكه ابطال پذيرى يك نظام است كه بايد به عنوان ملاك تحديد برگرفته شود.»
و به اين صورت پوپر آخرين رمق هاى اعضاى حلقه وين را كه تنها به علوم تجربى و آن هم با ملاك ها و معيارهاى خودشان اعتقاد داشتند، از بين برد و مابعدالطبيعه را دوباره زنده كرد.
يكى از آثار كارل پوپر كه ذكرى از آن به ميان آمد ولى توضيح بيشتر درباره آن خالى از فايده نيست؛ كتاب «جامعه باز» است كه در آن حمله شديدى به مبانى نظرى حكومت هاى توتاليتر قرن بيستم، مثل حكومت هاى كمونيستى اى كه بر اساس ايدئولوژى اى و تركيبى از آثار «ماركس»، «انگلس» و «لنين»؛ تشكيل شده بود و يا ادعاى علمى بودن نظريات خود، در كشورهاى مختلف جهان در حال يارگيرى و اشاعه ديدگاه هاى خود بودند، به مبارزه برخاست.اين مبارزه چنان نيرومند بود كه ابزار بسيار مفيدى در برخورد با آراى التقاطى ماركسيستى براى متفكران جهان به دست داد.البته دسته ديگرى كه از نظريات مطرح در اين كتاب براى حمله به آنها استفاده شد، گروه هايى بودند مانند حزب نازى كه در آلمان قبل از جنگ جهانى دوم قدرت يافته بودند و از ديدگاه هاى نژادپرستانه و يا ناسيوناليسم بسيار افراطى بهره مى بردند، اما به دليل اضمحلال زودرس نازى ها، ديدگاه هاى تشريح شده در اين كتاب به صورت ابزار انحصارى بر ضد ايدئولوژى ماركسيستى قرار گرفت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |