يكشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۶ - ۱۹ شعبان ۱۴۲۸
Sun, Sep 2, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
داستان كوتاه
رو به جانب آسمان
311646.jpg
استيون كرين(۱)‎/ كتايون حدادى

سرگرد هيجان زده و دل نگران گفت: «حالا چه كار كنيم؟»
تيموتى لين(۲) گفت: «خاكش كنيم.»
۲ افسر به پائين نگاه كردند؛ آنجا نزديك پاهاى شان بدن رفيق شان افتاده بود. صورتش مهتابى رنگ بود و چشمان درخشانش به آسمان خيره شده بود. از بالاى پيكرهاى شان صفير گلوله هايى كه همچون باد مى گذشت، شنيده مى شد، و بر فراز تپه، افراد از نفس افتاده گروهان لين از پياده نظام اسپيتز برگن به شكل حساب شده اى شليك مى كردند.
سرگرد شروع كرد به حرف زدن: «فكر نمى كنى بهتر باشد تا فردا صبر كنيم؟»
لين گفت: «نه. من نمى توانم اين موقعيت را يك ساعت ديگر نگه دارم. مجبورم فرمان عقب نشينى بدهم. ما بايد بيل بزرگه(۳) را خاك كنيم.»
سرگرد گفت: «البته، افرادت ابزار كندن دارند؟»
لين رو به عقب، به سمت خط آتش كوچكش فرياد زد و ۲ مرد به آرامى پيش آمدند؛ يكى با كلنگ و ديگرى با بيل. آنها به مسيرى كه تك تيراندازهاى روستينا شليك مى كردند، خيره بودند. گلوله ها از كنار گوش هاى شان مى گذشت و تق تق صدا مى كرد. لين با صداى خشك و خشنى گفت: «اين جا را بكنيد!» مردها دستپاچه و قدرى هم هراسان، از اين كه نمى توانستند ببينند گلوله ها از كجا مى آيند، چمن ها را برانداز كردند. ضربه كند كلنگ وقتى به زمين مى خورد، شبيه صداى گلوله ها ترق صدا مى داد. در همان زمان، سرباز ديگرى شروع كرد به بيل زدن.
سرگرد به آرامى گفت: «به گمانم بهتر باشد لباس هايش را بگرديم... شايد چيزى...»
لين به علامت مثبت سرتكان داد. هر دو با كنجكاوى و پريشانى به جسد نگاه كردند. سپس لين ناگهان شانه اى تكان داد و به خود آمد. گفت: «بله. بهتر است ببينيم چى دارد.»
زانو زد و دست هايش را به بدن افسر مرده نزديك كرد. اما دست ها روى دكمه هاى فرنچ افسر مردد ماند. نخستين دكمه از خون خشك شده به رنگ سرخ آجرى درآمده بود و او شهامت نداشت به آن دست بزند.
سرگرد با خشونت گفت: «بجنب!»
لين دست هاى مثل چوبش را تكان داد. انگشتانش كوركورانه به سوى دكمه هاى خونين پيش مى رفت. دست آخر با چهره اى رنگ پريده برخاست. يك ساعت مچى، يك سوت، يك پيپ، يك كيسه توتون، يك دستمال جيبى، يك غلاف كوچك ورق و چند برگ كاغذ جمع كرده بود. به سرگرد نگاه كرد. سكوت بود. سرگرد احساس مى كرد آدم نامردى بوده كه لين را واداشته تا همه آن كار ناخوشايند را خودش به تنهايى انجام دهد.
لين گفت: «خب، فكر كنم همه اش همين است. تپانچه و شمشيرش هم كه پيش تو است.»
سرگرد در حالى كه صورتش مى لرزيد گفت: «بله» و بعد در حالى كه خشمش فوران مى كرد، ناگهان رو به دو سرباز فرياد زد: «چرا زودتر آن گور را نمى كنيد؟ اصلاً داريد چه كار مى كنيد؟ بجنبيد، مى شنويد؟ من تا به حال چنين احمق هايى نديده بودم...»
حتى وقتى كه او اين چنين خشمگين فرياد مى زد، باز هم آن دو تا سرباز بيشتر براى حفظ جان شان كار مى كردند. آخر گلوله ها درست از بالاى سرشان رد مى شد.
گور كنده شده بود. شاهكارى نبود؛ فقط يك گودال كم عمق كوچك و ناجور بود. لين و سرگرد بار ديگر ساكت و كنجكاو به يكديگر نگاه كردند.
ناگهان سرگرد با صداى بلند خنده اى غيرعادى سر داد. خنده وحشتناكى كه از ابتدا با زنگش اعصاب را تحريك مى كرد. با خوشمزگى به لين گفت: «خب! گمان مى كنم ما بهترين گور را برايش مهيا كرده باشيم.»
لين گفت: «بله» . دو تا سربازها خم شده روى ابزارهايشان به انتظار ايستادند. لين ادامه داد: «گمان مى كنم بهتر باشد ما خودمان خاكش كنيم.»
سرگرد گفت: «بله». سپس به روشنى به خاطر آورد كه لين را وداشته بود تا جسد را بگردد. با شكيبايى بسيار سر فرود آورد و لباس هاى افسر مرده را گرفت. لين هم از او پيروى كرد. هر دو دقت مى كردند تا انگشت هايشان جسد را لمس نكند. با زور آن را كشيدند و دور كردند؛ جسد را برداشتند، كشيدند، چپه كردند و تالاپ توى گور انداختند. بعد دو افسر راست ايستادند و به يكديگر نگاه كردند و با آسودگى خاطر آه كشيدند.
سرگرد گفت: «به گمانم ما بايد... بايد چيزى بگوييم. تيم، تو دعا كردن بلدى؟»
لين گفت: «تا وقتى كه گور را پر نكرده اند، دعا نمى خوانند.»
سرگرد از اشتباهى كه مرتكب شده بود، يكه خورد. گفت: «نمى خوانند؟» بعد هم ناگهان فرياد زد: «خب، پس بيا تا وقتى كه مى تواند بشنود، دعايى، چيزى بخوانيم.»
لين گفت: «بسيار خب. تو دعا كردن بلدى؟»
سرگرد گفت: «حتى يك خطش هم يادم نيست.»
لين بدجورى مردد بود. گفت: «من دو خطش را مى توانم تكرار كنم، ولى...»
سرگرد گفت: «خب پس، شروع كن. تا هرجايش كه مى توانى ادامه بده. به هرحال همين هم خودش غنيمتى است. اين جانوران وحشى هم كه دقيقاً به طرف ما نشانه رفته اند.»
لين به دو تا سربازهايش نگاهى انداخت و واق واق كرد: «خبردار!» سربازها پا كوبيدند و با نگاهى محزون خبردار ايستادند. سرگرد كلاه خودش را تا زانوها پائين آورد و لين با سرى برهنه بالاى گور ايستاد. تك تيراندازهاى روستينا به چابكى شليك مى كردند.
- اى پدر مقدس، دوستمان به درياى عميق مرگ فرو رفت، ليكن روحش به سوى تو پركشيد، همچنان كه حباب از دهان غريقى به بالا برمى خيزد. تمنا مى كنيم، اى پدر مقدس، حباب كوچكى را كه به سويت پرواز مى كند، درياب و...
لين، اگرچه صدايش گرفته بود و شرمسار مى نمود، تا اين دم هيچ به لكنت نيفتاده بود، اما در اين لحظه نااميدانه از خواندن بازماند و به جنازه نگاه كرد.
سرگرد با پريشان حالى تكانى خورد و شروع كرد به خواندن: «و از عرش رفيعت...» و سپس او هم از خواندن بازماند.
لين گفت: «و از عرش رفيعت...»
سرگرد در آخرين بخش دعا، ناگهان عبارتى را از دعاى خاكسپارى اپيتز برگن به خاطر آورد و با رفتار پيروزمندانه كسى كه همه بندهاى دعا درخاطرش مانده و مى تواند به خواندن ادامه دهد، آن را به كار بست:
- پروردگارا، برما ببخشا...»
لين گفت: «پروردگارا، بر ما ببخشا...»
سرگرد با صدايى ضعيف، اما به سرعت تكرار كرد: «ببخشا!»
لين گفت: «ببخشا!» و سپس با خشونت بسيار به آن ۲ سرباز رو كرد و مانند ببرى غريد: «خاك بريزيد!»
آتش تك تيراندازهاى روستينا دقيق و ممتد ادامه داشت.
يكى از سربازهاى محزون با بيلش پيش آمد. نخستين بيل را به زمين زد و پر كرد و براى لحظه اى، با ترديدى غيرقابل توضيح، آن را بالاى سر جنازه نگه داشت. جنازه اى كه با صورتى مهتابى و با ذكاوت از درون گور به بالا نگاه مى كرد. سپس سرباز بيلش را خالى كرد روى... روى پاها.
تيموتى لين احساس كرد چند تن بار از روى پيشانى اش برداشته اند. حس كرده بود شايد سرباز مى توانست بيل را روى... روى صورت خالى كند، اما روى پاها خالى كرده بود؛ و اين نكته مهمى بود... ها، ها! ... نخستين بيل روى پاها خالى شده بود. چه رضايتبخش!
سرگرد شروع كرد به وراجى كردن.
- خب، البته... مردى كه ما آن همه سال با او هم خدمت بوديم... غيرممكن است... مى دانى، آدم نمى تواند اجازه دهد دوست صميمى اش روى زمين بپوسد. محض رضاى خدا، بجنبيد، بيل بزنيد!
سرباز بيل به دست ناگهان پس كشيد. بازوى چپش را با دست راست چنگ زد و گوش به فرمان به افسر مافوقش نگاه كرد. لين بيل را از زمين برداشت و به سرباز زخمى گفت: «برو عقب!» به سرباز ديگر هم گفت: «تو هم برگرد توى سنگر. من خودم اين كار را تمام مى كنم.»
سرباز زخمى بى آن كه نگاه كند و ببيند گلوله ها از كجا مى آيند، خود را با شتاب از خاكريز بالا كشيد و سرباز ديگر هم همگام با او دنبالش به راه افتاد. با اين تفاوت كه با شوق و نگرانى ۳ بار به عقب نگاه كرد.
روش اختصاصى بيشتر گلوله خورده ها و گلوله نخورده ها در راه رفتن همين است.
تيموتى لين بيل را پر كرد و پس از لحظه اى درنگ، در يك آن، با حركتى به نشانه انزجار، خاك را به درون گور انداخت. وقتى هم كه خاك فرود مى آمد، تالاپ صدا داد. لين ناگهان ايستاد و پيشانى اش را پا كرد، به كارگرى خسته مى مانست!
سرگرد گفت: «شايد اشتباه كرديم.» نگاه احمقانه اش مردد بود: «شايد بهتر بود همين حالا خاكش نمى كرديم. البته اگر فردا... پيشروى كنيم، مى شود جسد را...»
لين گفت: «لعنت به تو! دهنت را ببند! او افسر ارشد نبود.»
بار ديگر بيل را پر كرد و به درون گور انداخت؛ و زمين هر بار همان طور تالاپ صدا مى داد. براى مدتى كوتاه، لين ديوانه وار بيل زد، مانند كسى كه زمين را مى كند تا خود را از خطر برهاند.
بزودى ديگر چيزى ديده نمى شد، مگر آن صورت مهتابى. لين بيل را پر كرد و سر سرگرد فرياد كشيد: «خداى مهربان! پس چرا وقتى او را مى گذاشتى آن تو، صورتش را برنگرداندى؟ اين...» بعد ديگر لين به لكنت افتاده بود.
سرگرد همه چيز را فهميد. لب هايش سفيد شده بود. ملتمسانه فرياد زد: «بجنب، مرد!»
لين بيل را به عقب تاب داد و بيل در خطى منحنى، پاندول وار پيش رفت. وقتى هم كه خاك فرود آمد، تالاپ صدا داد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |