يكشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۶ - ۱۹ شعبان ۱۴۲۸
Sun, Sep 2, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
اينجا اوين است
راز قتل در دفترچه يادداشت
محمد غمخوار

صبح يك روز بهارى زنى هراسان به اداره آگاهى يكى از شهرهاى اطراف تهران رفت و از ناپديد شدن پسر ۱۳ ساله اش خبر داد.
زن جوان مضطرب و نگران به افسر آگاهى گفت: پسرم كريم ۲ روز قبل ناپديد شده است. او هميشه تا قبل از ساعت ۱۰ شب به خانه مى آمد. اما روز آخر از خانه بيرون رفت و ديگر بازنگشت. تمام محله را به دنبال او گشتم اما هيچ اثرى از پسرم نبود. به كلانترى رفتم كه مأمور كلانترى پس از ثبت گزارشم خواست براى پيگيرى پرونده به اداره آگاهى مراجعه كنم.
با شكايت زن جوان، تحقيقات پليس آگاهى براى يافتن پسربچه آغاز شد. در نخستين بررسى ها مشخص شد پدر كريم ۳ سال قبل در جريان يك تصادف رانندگى جان باخته است و مادر پسرك هم پس از اين حادثه در يك كارگاه بافندگى مشغول كار شده بود و مخارج زندگى شان را تأمين مى كرد.
فوت مرد خانواده و كار مادر خانواده باعث شده بود پسربچه با افراد ناباب دوست شود. او هر روز صبح پس از رفتن مادر به محل كار، از خانه خارج مى شد و با پرسه زدن در خيابان هاى شهر روز خود را شب مى كرد.
تحقيق از دوستان كريم هم نشان مى داد او با افراد بزرگتر از خودش رفت و آمد داشته است.
تحقيقات براى روشن شدن سرنوشت پسربچه گمشده ادامه داشت تا اين كه پس از دو روز به پليس اطلاع داده شد جسد پسربچه اى در بيابان هاى اطراف شهر كشف شده است.بنابراين كارآگاهان ويژه قتل پليس آگاهى همراه متخصصان اداره تشخيص هويت در محل كشف جسد حاضر شدند. جسد متعلق به پسربچه نوجوانى بود كه آثار كبودى روى دست و صورتش ديده مى شد. حدود پنج روز هم از مرگ پسربچه مى گذشت.بررسى محل كشف جسد هم نشان مى داد، او پس از قتل در مكان ديگرى به اين محل منتقل شده است.
در بازرسى از جيب پسربچه نامه اى پيدا شد كه در آن نوشته شده بود به خاطر مشكلات زياد خانوادگى، به زندگى ام پايان دادم. اما شواهد موجود نشان مى داد خودكشى پسربچه مشكوك است. بنابراين پس از انجام نخستين تحقيقات جسد براى تشخيص علت اصلى مرگ به پزشكى قانونى منتقل شد. در ادامه بررسى ها و به دنبال حضور مادر پسربچه گمشده در پزشكى قانونى مشخص شد جسد متعلق به كريم است. مادر كريم وقتى متوجه شد پسرش جان سپرده است با گريه و زارى ادعا كرد او به قتل رسيده است.در پى اظهارات مادر كريم، پرونده براى رسيدگى بيشتر در اختيار كارآگاهان جنايى قرار گرفت. مأموران در تجسس هاى علمى خود دريافتند كريم با مرد جوانى به نام شاهين كه ۱۴ سال از خودش بزرگتر بوده رفت و آمد داشته است. شاهين معتاد به موادمخدر بود و كريم هم بيشتر اوقات در كنار او ديده شده بود.
بنابراين شاهين دستگير و براى بازجويى به اداره آگاهى منتقل شد. او در بازجويى ها گفت: از مرگ كريم بى اطلاعم. او چند روز قبل به من گفت قصد خودكشى دارد. وقتى اين حرف را از او شنيدم خيلى عصبانى شدم. به همين خاطر سعى كردم او را از تصميمش منصرف كنم.
مأموران كه احتمال مى دادند شاهين عامل قتل پسربچه است به همين خاطر به بازجويى تخصصى از او ادامه دادند.آنها در فرضيه هاى خود احتمال دادند نامه كشف شده در جيب كريم از سوى عامل جنايت براى گمراه كردن كارآگاهان نوشته شده است. به همين خاطر نامه و نمونه اى از دست خط كريم به آزمايشگاه هاى خط شناسى مركز تشخيص هويت نيروى انتظامى فرستاده شد.
كارشناسان پس از بررسى دست خط اعلام كردند نامه به دست پسربچه نوشته نشده است.
بدين ترتيب مأموران به بازرسى خانه شاهين پرداخته و در آنجا دفترچه اى يافتند كه صاحبخانه در آن يادداشت هاى روزانه اش را مى نوشت.
به همين خاطر دفترچه براى بررسى به آزمايشگاه خط شناسى فرستاده شد. كارشناسان در بررسى دقيق دفترچه چند كلمه كه در نامه از آن استفاده شده بود را پيدا كردند سپس كلمات در كنار يكديگر با دقت مقايسه شد كه نتايج تحقيقات نشان داد نامه اى كه در جيب مقتول كشف شده را شاهين نوشته است.
با كشف اين حقيقت مأموران براى چندمين بار به بازجويى از شاهين پرداختند. او زمانى كه متوجه شد هيچ راهى براى فرار از بيان حقيقت ندارد ، لب به اعتراف گشود.متهم در اعتراف هايش گفت: روز حادثه در حال تزريق موادمخدر بودم كه كريم وارد خانه شد. پسربچه از من خواست به او هم موادمخدر تزريق كنم. از سر ناچارى و به خاطر پافشارى او كمى موادمخدر به كريم تزريق كردم كه حالش بد شد. هر لحظه وضعيت جسمانى اش بدتر مى شد. بعد از دقايقى او دچار شوك شد و كنار من جان داد.
خيلى ترسيده بودم. با دستپاچگى نامه اى نوشتم و در جيب كريم گذاشتم. بعد هم جسدش را در بيابان رها كردم.
رئيس مركز تشخيص هويت پليس آگاهى نيروى انتظامى در گفت وگو با خبرنگار ما در اين باره گفت: رويكرد پليس آگاهى كشف جرايم به صورت علمى است كه در اين پرونده كارشناسان مركز تشخيص هويت پليس در بررسى هاى علمى خود موفق به كشف معماى ماجرا شدند.
حال آن كه يكى از مشكلات مأموران اداره تشخيص هويت در بررسى صحنه هاى جرم به هم خوردن صحنه است. به همين خاطر به شهروندان توصيه مى شود تا حضور مأموران اداره تشخيص هويت صحنه جرم را حفظ كنند تا مأموران در بررسى هاى خود با مشكل مواجه نشوند.
اينجا اوين است
آخرين ايستگاه مجرمان
311613.jpg
حسين خانى

زندان اوين در شمالى ترين نقطه ابر شهر تهران واقع شده است.
در زندان اوين بيشتر متهمان و محكومان پرونده هاى جرايم مالى نگهدارى مى شوند. هرچند شمارى از زنانى كه متهم به قتل هستند نيز در بند نسوان ديده مى شوند.
به گفته يكى از مسئولان زندان براساس تقسيم بندى هايى كه در قانون آمده است، اتباع خارجى غير از مهاجران افغانى در اين زندان نگهدارى مى شوند. اتهام اغلب آنها كه تبعه كشورهاى آفريقايى هستند، قاچاق مواد مخدر است.
وى با ابراز نگرانى از روند روبه رشد انتقال متهمان بيگانه به زندان اوين مى افزايد: بسيارى از آنها هنگام خروج از كشور در فرودگاه امام خمينى(ره) بازداشت مى شوند. تقريباً شيوه قاچاق مواد به روش «بلع» شگرد اغلب آنهاست.
براساس آمارهاى اعلام شده از سوى رئيس زندان، هم اكنون بيش از ۴ هزار محكوم و متهم به زندان اوين معرفى شده اند كه نيمى از آنها در مرخصى به سر مى برند.
پس از نخستين صحبت هاى رئيس زندان، يكى از مسئولان اوين آمار متهمان معرفى شده از سوى دادسرا و دادگاه هاى تهران به اوين را ۲۹۷ تن اعلام مى كند كه از اين تعداد ۸۳ تن زن و ۲۱۴ تن مرد هستند.
به همراه اكيپ بازديد كننده به بند نسوان مى رويم. قرار است در آنجا زندانيان اگر صحبتى دارند با دادستان «امى» و هيأت همراه مطرح كنند. دادستان قول داده است تا حد امكان به مشكلات زندانيان رسيدگى كند.
همه زندانيان زن در حسينيه بند نسوان گرد هم آمده اند. تقريباً بيشتر آنها متهم هستند و هنوز از سوى دادگاه برايشان رأى صادر نشده است. رابطه نامشروع، قاچاق موادمخدر و جرايم مالى عمده اتهامات آنها را تشكيل مى دهد.
بازرسى از قسمت سلول هاى انفرادى از برنامه هاى ديگر در نظر گرفته شده است. برخلاف تصوراتم، هر سلول مانند يك سوئيت كوچك است.
براساس آمارهاى ارائه شده ميانگين سنى زندانيان زن و مرد ۳۰ تا ۳۵ سال است. جوان ترين زندانى ۱۸ ساله و مسن ترين آنها يك زن ۸۲ ساله است.
فاصله ميان بند نسوان و اندرزگاه هاى محل نگهدارى مردان را با خودروهاى زندان طى مى كنيم. ساختمان قرمز آجر نما كه تمامى پنجره هاى آن با نرده هاى فلزى پوشانده شده است، وارد اندرزگاه ۷ مى شويم. سالن بزرگى كه در دو طرف اتاق هاى بزرگى ساخته شده و در هر اتاق بيش از ۱۲ تخت قرار دارد. در قسمت انتهاى سالن فروشگاه سالن قرارداد. همه چيز از انواع نوشيدنى ها گرفته تا ميوه در فروشگاه موجود است، زندانيان تنها به وسيله كارت هاى اعتبارى از فروشگاه خريد مى كنند و هر اندرزگاه براى خود كتابخانه اى بزرگ دارد كه يكى از زندانيان به عنوان مسئول ، بر نحوه استفاده زندانيان از كتاب ها نظارت مى كند. به گفته مرد ميانسالى كه مسئول كتابخانه اندرزگاه ۷ است، ۴ هزار و ۸۵۰ جلد كتاب در كتابخانه اين قسمت وجود است.
به گفته وى ۱۰۰۰ زندانى در اين اندرزگاه هستند كه به طور متوسط روزانه ۴۰ تن از آنها براى استفاده از كتاب ها به كتابخانه مراجعه مى كنند. طبق آمارهاى موجود ۴۰ زندانى با مدرك دكترا و حدود ۱۵۰ زندانى با مدارك ليسانس و فوق ليسانس هستند كه اغلب به اتهامات مالى بازداشت شده اند.
* گلايه از برخورد مردم با آزاد شده ها
اما مسئولان زندان از نوع برخورد مردم با زندانيان آزاد شده گلايه مند هستند. به گفته يكى از دست اندركاران اداره زندان اوين، بسيارى از زندانيان پس از تحمل حبس هنگام آزادى از سوى مردم پذيرفته نمى شوند چرا كه همه به چشم يك مجرم و خلافكار به آنها مى نگرند. او مى گويد: شمار زيادى از افرادى كه به زندان معرفى مى شوند پس از مدت كوتاهى آزاد مى شوند. حدود ۶۰ درصد از معرفى شدگان به زندان، چنين شرايطى دارند كه به نظر مى رسد بايد در اين باره چاره انديشى كرد. چرا كه با ورود شخصى به زندان ديد جامعه به او و خانواده اش تغيير مى كند و احساس بدى به خانواده فرد متهم دست مى دهد كه شايد عوارض زيانبارش به زودى حل نشود.
* درد دل زندانى هاى مرد
* زندانى ۳۲ ساله: مدتى قبل به اتهام نپرداختن نفقه به همسرم از سوى قاضى دادگاه به پرداخت ۸۰۰ هزار تومان محكوم شدم. براساس اين حكم بايد ۴ ماه حبس را نيز تحمل مى كردم. اكنون دوران زندانم تمام شده اما چون توان پرداخت اين مبلغ را ندارم در زندان هستم.
* ۳ سال قبل يك كارگر افغانى را در قسمت عقب پيكان وانتم سوار كرده بودم. در حال حركت بوديم كه او به پائين پرت شد. قاضى دادگاه مرا در آن زمان به پرداخت ۱۷‎/۵ ميليون تومان ديه محكوم كرد. اكنون خانواده قربانى حادثه به كشور خود بازگشته اند و قاضى دادگاه هم تنها شرط براى آزادى ام را سپردن سند تعيين كرده است. به دليل آن كه سند ندارم اكنون
۳ سال است در زندان هستم.
* زندانى ۲۹ ساله اى هم مى گويد: در جريان تصادف باعث مصدوميت مردى شدم. خودروام بيمه است اما گفتند بايد نوبت بيمه ات بشود تا بتوانى از بيمه نامه استفاده كنى، يعنى پول از طرف بيمه به شاكى پرداخت شود و آن موقع مرا آزاد كنند. اكنون
۵ ماه است كه در زندان هستم. هرچند كه از مدتى قبل اعلام كردند بيمه نامه حكم سند را دارد اما هنوز اين موضوع به مرحله اجرا نرسيده است.
* درد دل هاى زندانيان زن
* زن ۳۲ ساله كه به اتهام رابطه نامشروع و قاچاق مواد مخدر در زندان بسر مى برد مى گويد: اكنون ۴۱ روز است در زندان اوين هستم. اما هنوز پرونده ام به دادگاه فرستاده نشده است.
* نجمه ۳۱ ساله نيز مى گويد: ۲ ماه قبل بخاطر تأمين هزينه اعتيادم سرقت كردم. شاكى پرونده ام هم رضايت داده است اما بخاطر جنبه عمومى جرم بازداشت هستم و منتظرم تا پرونده ام به دادگاه فرستاده شود.
* زن ۴۹ ساله اى نيز به اتهام قتل عروس جوانش با همدستى ۲ دختر جوانش بازداشت است. او ۵ ماه است كه در زندان بسر مى برد و توانسته رضايت اولياى دم را بگيرد. اما هنوز حكمى برايش صادر نشده و او با قرار بازداشت موقت زندانى است.
بازى سرنوشت
311595.jpg
خسرو مبشر

نمى دانم « چرا هرچى سنگه ، مال پاى لنگه » و هر چه بدبختى است مال آدم هاى بدبخت و بيچاره است. از آن زمانى كه به ياد دارم و به خاطر مى آورم يك روز خوش نديدم. از وقتى به دنيا آمدم در بدبختى و ندارى دست و پنجه زدم. من فرزند پنجم خانواده بودم. در خانواده اى فقير كه پدرم معتاد بود و مادرم هم براى سير كردن شكم فرزندانش در خانه ديگران كار مى كرد. اعتياد پدر، غيرت و مردانگى را در او كشته بود، او به تنها چيزى كه فكر مى كرد مواد بود و به دست آوردن فرصت براى مصرف، در عوض مادر از صبح زود براى كار بيرون مى رفت و شب ديروقت، خسته و كوفته برمى گشت. وقتى به خانه مى آمد به جاى استراحت، به درس و مشق ما مى رسيد و خانه را كه پدر به كثافت كشيده بود مرتب مى كرد. مادر برخلاف سنش خيلى پيرتر از آنچه بود به نظر مى رسيد. هميشه با خودم مى گفتم چرا مادر همسر چنين مردى شده است و چرا به اين زندگى ادامه مى دهد. روزگار ما به سختى مى گذشت. علاقه اى به درس خواندن نداشتم. چرا كه هيچ دلگرمى در محيط خانه مان نبود. اما به اصرار و خواهش مادر و تنها براى شاد كردن و نشاندن لبخند بر روى لب هاى ترك خورده اش تمام سعى و تلاشم را مى كردم و با وجود بى علاقگى به تحصيل در درس هايم موفق بودم و اين تنها كارى بود كه مى توانستم در برابر زحمت هاى مادرم انجام بدهم. هر روز كه مى گذشت وضع پدر بدتر مى شد و برادرانم پس از تمام شدن درس و گرفتن ديپلم همه به يك سو رفتند و من و پدر و مادر را تنها گذاشتند. مادر هميشه نگران من و آينده ام بود و آرزو مى كرد كه كاش من هم مثل بچه هاى ديگرش پسر بودم. آن روز دليل آرزوى مادر و نگرانى هايش از آينده ام را نمى فهميدم اما حالا متوجه مى شوم كه او حق داشت. بعد از گرفتن ديپلم، مادر خواست كه ادامه تحصيل دهم و وارد دانشگاه شوم. وضع مالى ما آنقدر خوب نبود و توان پرداخت هزينه هاى دانشگاه را نداشتيم. اما مادر مى گفت: هر طور شده كار مى كنم و تمام مخارج تحصيل تو را مى دهم. ديدن مادر در اين وضعيت، تمام خوشى ها را به كامم زهر مى كرد و دلم به ادامه تحصيل رضايت نمى داد. پدر از ابتدا مخالف درس خواندنم بود. او مى گفت من هر چقدر هم درس بخوانم بالاخره بايد به خانه شوهر بروم و خانه دارى كنم. بحث سر درس خواندن يا نخواندن من ادامه داشت تا اين كه يك روز مثل هميشه مادر براى كار بيرون رفت و من هم طبق معمول به نظافت خانه پرداختم. پدر هم كنار بساطش خوابيده بود. ناگهان صداى باز شدن در به گوشم رسيد. صدايى كه كاش هرگز نمى آمد. وقتى در را باز كردم با مردى قوى هيكل با چهره اى زشت روبه رو شدم. چنگيز از دوستان پدرم بود، چندين بار به سراغ پدرم آمده بود و هميشه با مخالفت هاى مادرم روبه رو شده بود اما اين بار مادر نبود و چنگيز با خيالى آسوده به درون خانه آمد و مستقيم به اتاق پدر رفت. بعد از چند ساعت صداى مشاجره آنها بلند شد از حرف هايشان متوجه شدم كه پدر به چنگيز بدهكار است و او براى گرفتن طلبش آمده است، پدرم التماس و گريه مى كرد. شنيدن صداى التماس ها و ديدن اشك هاى پدرم روحم را بشدت آزرد. تا آن لحظه پدر را اين طور ناتوان و ضعيف نديده بودم. در گوشه اى از حياط نشستم و گريه كردم. به بدبختى خانواده ام و ناتوانى پدرم، به اين كه مواد لعنتى چگونه مردانگى و غيرتش را به باد داده است.
چنگيز رفت و خانه در سكوتى وحشتناك فرو رفت. تا آمدن مادر هيچ حرفى ميان من و پدر رد و بدل نشد. نمى دانم چرا آن روز حس بدى داشتم. به محض ورود مادر، پدر از او خواست به اتاقش برود. بعد از گذشت چند دقيقه صداى ناله مادر بلند شد. او به پدر التماس مى كرد و مى گفت: نگذار آينده دخترت مثل من بشود. اجازه نده چنگيز به تو زور بگويد. هاجر درس خوانده است و مى خواهد وارد دانشگاه شود. كم كم داشتم متوجه ماجرا مى شدم. آن لحظه بود كه فهميدم چرا مادر آرزو داشت من پسر بودم و چرا با پدر ازدواج كرده است. بازى سرنوشت بار ديگر تكرار شد و من چون مادر اسير هوس هاى يك مرد شدم. چنگيز از پدرم ۲ ميليون تومان طلب داشت و چون ما توان پرداخت آن را نداشتم بنابراين چنگيزخان در عوض طلب خواستار ازدواج با من بود. او قبلاً ازدواج كرده بود و ۲ تا بچه داشت. اما چند ماه قبل همسرش مرده بود. همه مى گفتند: زن بيچاره از غصه كارهاى چنگيز مرد. او مرد بدنام و تندخويى بود. وقتى پدر مرا به اتاق صدا كرد و گفت بايد با چنگيز ازدواج كنم، مادر چيزى نگفت و فقط گريه كرد. آنقدر اشك ريخته بود كه چشمانش كاسه خون شده بود. آن روز گفتم كه نمى خواهم با چنگيز ازدواج كنم. اما پدر با چشمانى اشكبار دستانم را گرفت و گفت: اگر اين كار را نكنى او مرا به زندان مى اندازد. تو كه مى دانى من نمى توانم بدون مواد طاقت بياورم و مى ميرم. نمى دانم چرا آن روز مادر هيچ حرفى نزد، شايد مى دانست چه آينده اى در انتظارم است. آينده اى كه مادر از بدو تولدم انتظارش را مى كشيد. روزهاى بدى را مى گذرانديم و هر روز هم فشارهاى چنگيز شدت مى گرفت. او مى خواست تا اين وصلت هر چه زودتر صورت گيرد. من اصلاً تحمل ديدن چنگيز را نداشتم. او ۴۵ سال داشت و من تازه ۲۰ ساله شده بودم. دلم مى خواست همسر آينده ام مرد تحصيلكرده و متشخصى باشد، اما گويا تقدير چيزى غير از اين مى خواست. مادر خيلى تلاش كرد تا اين ازدواج صورت نگيرد اما موفق نشد. بعد از چند ماه با چنگيز ازدواج كردم. البته اين معامله اى ميان پدرم و چنگيز بود. بچه هاى چنگيز دختر بودند و بسيار ساكت و آرام. اما من چيزى از بچه دارى و تربيت نمى دانستم بنابراين در اكثر كارها از مادرم كمك مى گرفتم. چنگيز كارى به من و بچه ها نداشت و همان طور كه قول داده بود در خانه با خوشرويى رفتار مى كرد. اما من از او متنفر و بيزار بودم و نمى توانستم محبت و علاقه به او را در قلبم جايگزين كينه و نفرت كنم. زندگى با چنگيز بد نبود. از خانه پدرم بهتر بود، چنگيز مرد خوبى نبود اما در عوض اعتياد نداشت و اين از نظر من يك حسن بزرگ بود. چنگيز از صميم قلب مرا دوست داشت. اما من هيچ علاقه اى به او نداشتم. هر روز كه مى گذشت روابط تنگاتنگى ميان من و زهرا و زهره ايجاد مى شد. وقتى بچه ها زبان باز كردند و براى نخستين بار با لفظ بچگانه مرا مادر صدا كردند، با اين كه متعلق به من نبودند، حس مادرى در وجودم گل كرد و بيشتر از قبل به آنها وابسته شدم. چنگيز كم كم داشت رفتار زشت خود را كنار مى گذاشت ، تا حد توانش هم به خانواده ام كمك مى كرد و در مدت دو سال هيچ كم و كاستى برايمان نگذاشت. در اين مدت ما صاحب فرزند نشده بوديم. چون زهرا و زهره را مثل بچه هاى خودم دوست داشتم و تمام وقتم را صرف آنها مى كردم. اما چنگيز بچه مى خواست. آن هم پسر. يك روز با مادرم به بيمارستان مراجعه كرديم و پس از انجام آزمايش هاى گوناگون تمام پزشكان يك نظر دادند و گفتند براساس مشكل مادرزادى من نمى توانم صاحب بچه شوم. مادر از شنيدن اين حرف خيلى ناراحت شد اما براى من مهم نبود چون ۲ تا بچه داشتم و تمام زندگى خود را در وجود آنها مى ديدم و در كنارشان شاد و خوشحال بودم. وقتى جواب آزمايش را به چنگيز گفتم برخلاف انتظارم خيلى ناراحت شد، اصلاً به كلى تغيير كرد و با حالت قهر از خانه رفت. آن روز چنگيز دير وقت به خانه آمد و چون بچه ها در خانه پدرم بودند، به اتفاق هم براى آوردن زهرا و زهره به آنجا رفتيم اما ديگر از شوخى و خنده هاى چنگيز خبرى نبود.بعد از خوردن چاى بدون هيچ حرفى بچه ها را برداشتيم و به خانه برگشتيم. تمام طول شب در راهرو نشسته بود و با خود فكر مى كرد. مى خواستم با او حرف بزنم و دليل ناراحتى اش را جويا شوم. اما او اجازه حرف زدن نمى داد. كم كم زندگى مان بى روح و بى رنگ شد، حس خوبى نداشتم. احساس مى كردم اين زندگى دوام چندانى نخواهد داشت.
چنگيز از آن روز به بعد كمتر به خانه مى آمد و يا اصلاً نمى آمد تا اين كه يك روز مثل هميشه از خانه بيرون رفت و الآن كه ۶ ماه از آن روز مى گذرد، برنگشته است. هر جا كه فكر مى كردم رفتم اما هيچ كس از او خبرى نداشت. مثل اين كه اين بازى مى خواهد براى سومين بار تكرار شود. امروز هم به دادگاه خانواده آمدم تا از طريق قانون اقدام كنم. مى خواهم بدانم آيا طبق قانون اگر شوهرم برنگشت آيا مى توانم سرپرستى بچه ها را به عهده بگيرم تا آنان سرنوشتى مثل من پيدا نكنند؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |