|
تو كه وضعت از «يانگوم» خيلى بهتره!
جلوى روى من نشسته و مثل ابر بهار اشك مى ريزد و مى گويد: «به قرآن، من جز خدا كسى رو ندارم.» مى دانستم كه پدر دارد، مادر دارد، سه خواهر و دو برادر و يك گردان خويشاوند و همسايه و دوست دارد؛ اما به هر حال ادب حكم مى كرد كه سكوت كنم و خودم را به تجاهل بزنم. او همچنان كه به گريستن و ناليدن ادامه مى داد، گفت: «اون كه از مامان! از بس واسه خودش كارهاى ريز و درشت جور كرده، نمى رسه چهار كلمه با آدم حرف بزنه. از صبح تا ۴ بعدازظهر كه كار مى كنه. ۴ بعدازظهر هم كه مياد يا توى آشپزخونه است يا لباس ها رو مى شوره يا خونه رو جمع و جور مى كنه. بابا هم كه بدتر از اون. الآن يك هفته است كامپيوترم خراب شده، هيچ كدوم نمى رسن ببرن بدن تعمير. از درس هاى دانشگاه هم كه نگو. واويلا! سه ماهه نتونسته ام يه مهمونى درست و حسابى برم. دو هفته است به مامان گفته ام كه والله بالله نمى شه با اين مانتوى عهد بوق رفت سر كلاس. بچه ها به آدم چپ چپ نگاه مى كنن، اما انگار نه انگار. بابا هم كه ۶ماهه قول داده برام پيانو بخره، اما خبرى نيست. موبايل من هم كه صنار نمى ارزه. نه عكس مى گيره، نه چيزى رو ضبط مى كنه. مال قبل از ميلاد مسيحه. نه تفريحى، نه گردشى، نه دلخوشى اى.» از اين همه بدبختى و مصيبت، واقعاً دلم مى گيرد. مى پرسم: «چى كار مى كنى؟» با تعجب نگاهم مى كند، شايد نگاه عاقل اندر سفيه. مى گويد: «اين چه سؤاليه؟ خب معلومه! دانشجو هستم ديگه.» از جهل خودم خجالت مى كشم. مى گويم: «منظورم اين بود كه غير از دانشجو بودن، ديگه چى كار مى كنى؟» با لحنى معترض مى گويد: «مگه دانشجو بودن، وقتى هم مى گذاره كه آدم كار ديگه اى بكنه؟» نمى دانم چرا تصور كرده ام كسى كه به فكر مسائلى است كه از آنها گلايه مى كرد، بايد خيلى كارها داشته باشد. مى پرسم: «حالا چطور شد كه فكر كردى جز خدا كسى رو ندارى؟» مى گويد: «با اين همه بدبختى، فكر مى كنى غير از اينه؟» مى گويم: «نه. خدايى اش نه، ولى خودمونيم وضعت از يانگوم خيلى بهتره!» خيره نگاهم مى كند. بعد با دلخورى مى گويد: «مسخره ام مى كنى؟» مى گويم: «نه والله! ببين اون مادر مرده، فقط به خاطر اين كه اونو نكشن يا مسموم نكنن چه بدبختى هايى مى كشه. تازه وسط اين معركه، پزشكى هم مى خونه. راستى تو چى مى خونى؟» سرش را بالا مى گيرد و با كمال افتخار مى گويد: «مديريت دولتى». خنده ام را قورت مى دهم. به خودم مى گويم: «كاش به جاى هر نوع مديريتى، اول به بچه هايمان ياد مى داديم كه زندگى خودشان را مديريت كنند. بيچاره يانگوم!»
|