سه شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۶ - ۲۱ شعبان ۱۴۲۸
Tue, Sep 4, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
خانواده
تو كه وضعت از «يانگوم» خيلى بهتره!
جلوى روى من نشسته و مثل ابر بهار اشك مى ريزد و مى گويد: «به قرآن، من جز خدا كسى رو ندارم.» مى دانستم كه پدر دارد، مادر دارد، سه خواهر و دو برادر و يك گردان خويشاوند و همسايه و دوست دارد؛ اما به هر حال ادب حكم مى كرد كه سكوت كنم و خودم را به تجاهل بزنم. او همچنان كه به گريستن و ناليدن ادامه مى داد، گفت: «اون كه از مامان! از بس واسه خودش كارهاى ريز و درشت جور كرده، نمى رسه چهار كلمه با آدم حرف بزنه. از صبح تا ۴ بعدازظهر كه كار مى كنه. ۴ بعدازظهر هم كه مياد يا توى آشپزخونه است يا لباس ها رو مى شوره يا خونه رو جمع و جور مى كنه. بابا هم كه بدتر از اون. الآن يك هفته است كامپيوترم خراب شده، هيچ كدوم نمى رسن ببرن بدن تعمير. از درس هاى دانشگاه هم كه نگو. واويلا! سه ماهه نتونسته ام يه مهمونى درست و حسابى برم. دو هفته است به مامان گفته ام كه والله بالله نمى شه با اين مانتوى عهد بوق رفت سر كلاس. بچه ها به آدم چپ چپ نگاه مى كنن، اما انگار نه انگار. بابا هم كه ۶ماهه قول داده برام پيانو بخره، اما خبرى نيست. موبايل من هم كه صنار نمى ارزه. نه عكس مى گيره، نه چيزى رو ضبط مى كنه. مال قبل از ميلاد مسيحه. نه تفريحى، نه گردشى، نه دلخوشى اى.»
از اين همه بدبختى و مصيبت، واقعاً دلم مى گيرد. مى پرسم:
«چى كار مى كنى؟»
با تعجب نگاهم مى كند، شايد نگاه عاقل اندر سفيه. مى گويد: «اين چه سؤاليه؟ خب معلومه! دانشجو هستم ديگه.»
از جهل خودم خجالت مى كشم. مى گويم: «منظورم اين بود كه غير از دانشجو بودن، ديگه چى كار مى كنى؟»
با لحنى معترض مى گويد: «مگه دانشجو بودن، وقتى هم مى گذاره كه آدم كار ديگه اى بكنه؟» نمى دانم چرا تصور كرده ام كسى كه به فكر مسائلى است كه از آنها گلايه مى كرد، بايد خيلى كارها داشته باشد. مى پرسم: «حالا چطور شد كه فكر كردى جز خدا كسى رو ندارى؟»
مى گويد: «با اين همه بدبختى، فكر مى كنى غير از اينه؟»
مى گويم: «نه. خدايى اش نه، ولى خودمونيم وضعت از يانگوم خيلى بهتره!»
خيره نگاهم مى كند. بعد با دلخورى مى گويد: «مسخره ام مى كنى؟»
مى گويم: «نه والله! ببين اون مادر مرده، فقط به خاطر اين كه اونو نكشن يا مسموم نكنن چه بدبختى هايى مى كشه. تازه وسط اين معركه، پزشكى هم مى خونه. راستى تو چى مى خونى؟»
سرش را بالا مى گيرد و با كمال افتخار مى گويد: «مديريت دولتى».
خنده ام را قورت مى دهم. به خودم مى گويم: «كاش به جاى هر نوع مديريتى، اول به بچه هايمان ياد مى داديم كه زندگى خودشان را مديريت كنند. بيچاره يانگوم!»
همه بچه ها موحدند
312102.jpg
تهمينه مهربانى

قضيه مال دست كم ۴۰ سال پيش است. در يك محله قديمى كه هنوز ديوار خانه هايش آجر بهمنى بود و وقتى عصرها روى ديوارها و كف كوچه، كاسه كاسه آب مى پاشيديم، بوى خاك بلند مى شد و دل آدم حال مى آمد، درست در سمت راست خانه ما، خانواده اى مى نشستند كه مردم محلى مى گفتند بهايى هستند. البته ناهيدخانم و آقامسعود، هيچ وقت اين قضيه را انكار يا اثبات نكردند، به همين خاطر، مادر كه هميشه سعى مى كرد از هر ماجرايى، ولو زلزله ۸ ريشترى هم، نكته مثبتى بيرون بكشد و روى آن انگشت بگذارد و برجسته اش كند، هر وقت كه خواهر بزرگترم مى آمد و مى گفت: «مى گن ناهيدخانوم اينا بهايى هستن.» مى گفت: «مردم خيلى چيزها مى گن. ان شاءالله كه اين طور نيست.» آنها دو تا بچه داشتند. دخترشان «آرزو» ۵-۴ ساله و همسن و سال من بود و پسرشان «اميد» ۸-۷ ساله و همسن برادر من بود. بقيه اهل محل از اين كه بچه هايشان با بچه هاى ناهيدخانم بازى كنند، ابا داشتند، اما مادر به ما اجازه مى داد كه آنها را بياوريم خانه مان و بازى كنيم و اجازه كوچك ترين توهينى را به ما نمى داد. آرزو و اميد هميشه يك جور ترسى توى نگاهشان بود. چند بارى موقعى كه مشغول بازى بودم، صداى مادر را مى شنيدم كه در مقابل اعتراض احترام آميز زن ها و حتى گاهى مردهاى همسايه كه مى گفتند نبايد اجازه بدهد ما با بچه هاى ناهيدخانم بازى كنيم، مى گفت: «حرف شما متين، اما بچه ها همه شون موحدند.»
من معنى حرف مادر را نمى فهميدم، اما مى دانستم كه ابداً كوتاه نخواهد آمد. مادر در تمام محله، احترام خاصى داشت، بخصوص اين كه واقعاً و بدون آن كه تظاهرى بكند و يا جانماز آب بكشد، به تدين و پايبندى به اصول شهرت داشت. مخصوصاً موقعى كه براى زن هاى همسايه، قرآن را با آن صوت قشنگ مى خواند و قصه هاى قرآن را با لحن و عبارات زيبايى براى ما بچه ها تعريف مى كرد، كمتر كسى مى توانست در مقابل ملاحت كلام او مقاومت كند. آرزو و اميد هم اين قصه ها را خيلى دوست داشتند و هر وقت مادر برايمان قصه حضرت ابراهيم(ع) و بيابان و هاجر و ذبح اسماعيل را تعريف مى كرد، آرزو بى اختيار اشك مى ريخت. در اين جور مواقع، مادر با خنده و شيرينى، ما را سراغ بازى مان مى فرستاد.

نيمه ماه شعبان كه مى شد، زن هاى همسايه مى آمدند تا همراه مادر، در فاصله نماز مغرب و عشا، دعاى مخصوصى را بخوانند. من نمى دانم مادر اين دعا را از كجا بلد بود، چون بعدها نه از كسى آن را شنيدم و نه جايى خواندم. معنى دعا را هم نمى فهميدم، فقط يادم هست كه من و آرزو چادرنماز به سرمان مى انداختيم و كنار بقيه مى نشستيم و در حالى كه نمى دانستيم آن كلمات چه هستند، اداى آنها را درمى آورديم و بعضى از كلمات را كه آسان تر بودند، تكرار مى كرديم و حالت آهنگين و مسجع عبارات دعا برايمان لطف خاصى داشت. آقايان به اين جلسات راه نداشتند، اما اميد و برادر من استثنا بودند و اگر مى خواستند، مى توانستند كنار من و آرزو بنشينند و آنها هم فقط كلماتى را كه آسان بود، تكرار كنند!
جشن هاى نيمه شعبان توى محله هاى قديمى تهران حكايتى بود. يادم هست كه سر چهارراه نزديك خانه ما، يك طاق نصرت بى نظير مى بستند. همه اين طاق نصرت از برگ شمشاد و نارنج و گل ميخك درست مى شد. خيلى هم قد اين طاق نصرت بلند بود. مى گفتند گلفروشى سر چهارراه هر سال در نيمه شعبان، دار و ندارش را مى گذارد و اين طاق نصرت را به اميد آمدن «آقا» برپا مى كند. سر چهارراه هاى ديگر هم طاق نصرت مى بستند كه خيلى هم قشنگ بودند، اما اين يكى چيز ديگرى بود. وسط خيابان هم قالى پهن مى كردند و ميزهاى كوچك مى چيدند و روى ميزها شيرينى و ميوه مى گذاشتند و چون خوشبختانه خيلى از تلويزيون خبرى نبود، همه مردم براى تماشا مى آمدند و واقعاً جشن بزرگى برپا مى شد.
من چادر مادر را چسبيده بودم و رفتيم سر كوچه براى تماشا. بزرگ ترها چنان مجذوب جشن شده بودند كه يادشان رفته بود كه من قدم تا كمر آنها هم نمى رسد و فقط دارم پا مى بينم. برادرم از تير چراغ برق بالا رفته بود و داشت از آن بالا تماشا مى كرد. مادر متوجه وضع من شد و به حاج آقا غفارى كه كنار دستش ايستاده بود، گفت: «اگه مى شه لطف كنين اين بچه بره جلو تماشا كنه.»
حاج آقا يك «به روى چشم» غرا گفت و مرا برد جلو. واقعاً تماشا داشت! هنوز چند لحظه اى تماشا نكرده بودم كه به ياد اميد و آرزو افتادم. با عجله برگشتم و چادر مادر را كشيدم. مادر با تعجب نگاهم كرد و پرسيد: «ديگه چيه؟ مگر اون جلو كه بودى، نمى ديدى؟»
بدون آن كه جواب بدهم، با عجله چادر مادر را كشيدم و گفتم: «مادر! بيايين!»
و در حالى كه چادرش را رها نمى كردم، او را به طرف خانه ناهيدخانم كشاندم. مادر كه تازه متوجه منظور من شده بود، آرام همراهم آمد و در خانه ناهيدخانم را زد. كسى در را باز نكرد. من كه قدم به زنگ در نمى رسيد، با مشت هايم به در زدم. آرزو و اميد انگار پشت در بودند. صداى مشت هاى مرا شناختند، چون بلافاصله در را باز كردند و مى خواستند بيرون بيايند كه ناهيدخانم در حالى كه چشم هايش داشت از شدت ترس از حدقه بيرون مى زد، دست آنها را گرفت و با عجله به داخل خانه كشيد. ناهيدخانم چشمش كه به مادر افتاد، با احترام و عجله گفت: «سلام! حال شما چطوره؟»
مادر لبخندى زد و گفت: «حال من خوبه. بدين بچه هارو ببرم تماشا!»
ناهيد خانم كه حسابى ترسيده بود، گفت: «شما لطف دارين، ولى آخه...»
اميد و آرزو كه با شنيدن حرف مادر، شير شده بودند، از لاى در بيرون خزيدند و كنار من ايستادند و با اشتياق و نگرانى به مادر من و مادر خودشان خيره شدند كه بالاخره بفهمند چه كسى برنده مى شود.
ناهيدخانم در حالى كه صدايش مى لرزيد، گفت: «شما كه مى دونين مردم...»
مادر حرفش را قطع كرد و با لحنى مهربان و در عين حال بسيار قاطع و جدى گفت: «من مواظبشون هستم. نگران نباشين.»
اميد و آرزو كه مى ديدند مادر پيروز ميدان شده، با خوشحالى ۲ دست مرا گرفتند و راه افتاديم.
سر كوچه كه رسيديم، زن ها و مردهاى محل، اول با تعجب و بعد چپ چپ به من نگاه كردند كه دست هاى اميد و آرزو را گرفته بودم و مانند سردارى فاتح، پيش مى رفتم. مادر آمد و جلوى چشم هاى متحير همه، ما را صف جلو نشاند و خودش كمى عقب تر رفت. حواسم بود كه در تمام طول جشن، چشم از ما برنداشت. آن روز خيلى به من و آرزو و اميد خوش گذشت و آنقدر ميوه و شيرينى خورديم كه شب داشتيم از دل درد مى مرديم!

سال ها گذشت. در آن روز سخت فوت مادر، من به حال خودم نبودم و جايى را نمى ديدم و دلم داشت از زور غم و اندوه از جا كنده مى شد. انگار طاق آسمان پائين آمده بود و توى سرم مى خورد. انگار وسط ظهر تيرماه، توى زمهرير گير كرده بودم و همه تنم داشت منجمد مى شد. جمعيت فرياد مى زد: «لااله الا الله» و من دنبال پاسخى براى سؤال دردناك خود بودم كه جاى آن همه مهربانى و ايمان و لبخند و سوره «والفجر»ى كه مادر با خلوص تمام مى خواند، چه چيز را بايد بگذارم كه دلم آرام بگيرد.
يك مرتبه آدمى كه او را نمى شناختم، مرا محكم در آغوش گرفت. نگاهش كردم. ردى از يك خاطره دور در ذهنم بود، اما يادم نمى آمد. بعد مردى را در كنار او ديدم كه او هم به نظرم آشنا مى آمد، اما خيلى دور بود، خيلى خيلى دور بود. هر دو مانند ابر بهار گريه مى كردند. نمى دانستم چه بايد بگويم. بالاخره زن حرف زد و گفت: «خانم آمرزيده است. مى دونى چرا؟ چون معتقد بود همه بچه ها موحدند!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |