سه شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۶ - ۲۱ شعبان ۱۴۲۸
Tue, Sep 4, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
خانواده
۷۰ بار عاشقى حاصل ۳۵ سال زندگى
زن ميانسال پس از ۳۵ سال زندگى مشترك شوهرش را به ۷۰ بار عاشقى متهم كرد و خواستار طلاق شد.
محبوبه، زن ۵۵ ساله با مراجعه به شعبه ۲۶۵ دادگاه خانواده تهران با تسليم دادخواستى، مهريه ميليونى خود را به اجرا گذاشت.
وى درباره علت شكايت خود به قاضى دادگاه گفت: حدود ۳۵ سال قبل با مردى كه در همسايگى مان زندگى مى كرد، آشنا شدم. او كه خود را مدير يك شركت خصوصى معرفى كرد، به خواستگارى ام آمد و سرانجام با ۱۱۰ سكه طلا، پاى سفره عقد نشسته و پيوند زناشويى بستيم. اما متأسفانه از همان روزهاى اول زندگى، با شوهرم هميشه درگيرى و اختلاف داشتيم، چرا كه او هر سال حداقل ۲ بار عاشق دختران و زنانى مى شد كه اصلاً توجهى به او نداشتند.
آقاى قاضى باور كنيد همسرم در اين ۳۵ سال حداقل ۷۰ بار عاشق شده است و هر بار به خاطر اين گونه مسائل بين ما مشاجره و درگيرى رخ داده است. در نتيجه يا اوخانه را ترك مى كرد و يا من قهر مى كردم و به خانه پدرم مى رفتم. مدتى از زندگى مشترك اما تلخ مان گذشته بود كه آشنايان و اقوام توصيه كردند اگر بچه دار شوم، رفتار شوهرم تغيير خواهد كرد و او به زندگى اش پايبند خواهد بود كه البته همين طور هم شد.
وقتى دخترمان به دنيا آمد ناگهان اخلاق و رفتار شوهرم تغيير كرد و با من هم خيلى مهربان شد و تمام كارهاى خلاف گذشته را كنار گذاشت.
در اين مدت زندگى خوبى داشتيم و شبنم گرمى بخش زندگى ما شد. به طورى كه شوهرم بدون ديدن او نمى توانست به كارهايش برسد و من هم خشنود و راضى از اين قضيه، خودم را خوشبخت ترين زن عالم مى دانستم تا اينكه يك شب متوجه غيبت طولانى همسرم شدم. نگران و مضطرب براى پيدا كردنش همه جا را جست وجو كردم اما او را نيافتم. تا اين كه از كلانترى اطلاع دادند كه همسرم به خاطر ايجاد مزاحمت براى يك زن بازداشت شده است. در همان ايام تصميم گرفتم از او جدا شوم، به همين خاطر به دادگاه خانواده رفتم اما او در جلسه دادگاه تعهد داد كه ديگر به دنبال كارهاى خلاف نرود. اما اين پايان ماجرا نبود.
اين زن ادامه داد: تصور مى كردم همسرم با گذشت چندين سال از زندگى مشتركمان و تولد دخترمان ديگر توجهى به زنان نخواهد داشت. اما اشتباه كرده بودم چرا كه ۳ سال قبل شوهرم با دختر جوانى آشنا شد، به همين خاطر هر شب با هم مشاجره و بحث داشتيم تا اين كه يك شب بعد از مشاجره اى طولانى، همسرم خانه را به حالت قهر ترك كرد و مرا تنها گذاشت و از آن روز تاكنون به خانه بازنگشته است. به همين دليل به دادگاه آمدم تا بعد از گرفتن حق و حقوقم از او جدا شوم.
قاضى محمدرضا فراهانى بعد از شنيدن اظهارات اين زن و بررسى پرونده، شوهر اين زن را براى تحقيقات بيشتر به دادگاه احضار و زمانى را براى دادرسى تعيين كرد.
مثلث پائيزى
312099.jpg
فهيمه صابرى

باورم نمى شد كه من آن حرفها را زده باشم. باورم نمى شد با اين حرفها توانستم مهر او را به دل ديگرى بيندازم و امروز خوشحال و خندان بر سر آنها نقل بپاشم و بساط جشن عقد و شادمانى آنها را برپا كنم. هنوز هم باورش برايم سخت است كه ديگر نمى توانم به او فكر كنم. همه چيز مثل بهار شروع شد و مثل پائيز به پايان رسيد. پايانى پائيزى براى من و شروعى بهارى براى بهزاد و بهاره. من و بهاره هر دو در يك دانشگاه درس مى خوانديم. رفتارش تحسين همگان را برانگيخته بود. هردو طراحى مى خوانديم. درعين حال رقيب هم نيز بوديم. سعى مى كرديم هرروز كه مى گذرد روز جديدى براى هرنفرمان باشد با موفقيت بيشتر.
اصلاً همين حس رقابت بود كه ما را روز به روز به هم نزديك و نزديك تر مى كرد. تا جايى كه ديگر با هم رقيب رفاقتى بوديم. يك روز كه براى خريد لوازم به بازار مى رفتم بهاره را ديدم كه در صف اتوبوس ايستاده بود. همين كه بوق زدم و مرا ديد به طرفم آمد. او براى خريد لوازم طراحى راهى بازار بود. به همين خاطر هم مسير شديم.
در طول راه تا بازار سكوت كرديم و هيچ حرفى نزديم. نمى دانم چرا آن روز حال و حوصله درست و حسابى نداشتم.
با اين كه مدت ها بود منتظر چنين روزى بودم ولى نمى دانم چرا نمى توانستم با او راحت صحبت كنم و حرف دلم را بگويم. بعد از خريد لوازم موردنياز هردو خسته به سمت خانه حركت كرديم. باز هم سكوت بود و سكوت.
اما ديگر طاقت نياوردم و سر صحبت را بازكردم. اول از قيمت هاى زياد گله كردم. او هم درباره جنس هايى كه خريده بوديم صحبت كرد. به پشت چراغ قرمز كه رسيديم خدا خدا مى كردم كه چراغ سبز نشود تا بتوانم بيشتر با او باشم. اما خيلى زود رسيديم و من هم نتوانستم حرفهايم را به بهاره بزنم. تا اين كه يك هفته بعد در آگهى هاى روزنامه اى خواندم كه يك مؤسسه نياز به طراح دارد.
به همين خاطر به آنجا رفتم و بعد از گفت وگويى با اعلام پذيرش آنها آماده كار شدم. اما براى پايان كارم نياز به يك كمك داشتم. در بين بچه ها خيلى ها بودند كه شايد در كارشان بهتر از من بودند. اما من نمى توانستم با آنها كار كنم. تنها كسى كه به ذهنم آمد بهاره بود. با خود گفتم اگر موضوع را به او بگويم حتماً قبول مى كند تا به من كمك كند. فرداى آن روز درباره آن موضوع كار با او صحبت كردم. او هم بدون هيچ حرفى براى همكارى اعلام آمادگى كرد. بنابراين قرار گذاشتيم كه روزى چندساعت براى اين طرح وقت بگذاريم. با كمك بهاره هر روز كارم بهتر از قبل پيش مى رفت. با اين كه اوايل كار قرار بود روزى ۲ ساعت كاركنيم اما انگار جذابيت كار اجازه نمى داد كه كمتر از ۵ ساعت كار كنيم. با اين حال باز هم عقب بوديم. براى همين از بهزاد يكى ديگر از همكلاسى هايم خواستم تا به ما كمك كند. او هم با خوشحالى به جمع ما اضافه شد. انصافاً هم كمك خيلى زيادى مى كرد. حدود يك ماه براى تحويل طرح وقت داشتيم. اما نمى دانستم كه چه بايد بكنم. با اين كه سه نفرى هرروز كار مى كرديم باز هم عقب بوديم. فشار كار آنقدر زياد شده بود كه بالاخره مرا ازپا درآورد و مجبور شدم چند روزى در خانه استراحت كنم. اما انگار تحمل سختى هاى كار راحت تر از تحمل دورى بهاره بود. حال عجيبى داشتم. انگار كه چيز باارزشى را گم كرده بودم. به همين خاطر نتوانستم بيشتر از ۳ روز در خانه طاقت بياورم. بنابراين برگشتم به سركار. در اين ۳ روز چه اتفاقى افتاده بود نمى دانم. ولى رفتار بهاره و بهزاد با من كاملاً عوض شده بود و اين موضوع را عيناً مشاهده مى كردم. طرز صحبت بهاره و بهزاد فرق كرده بود و من از اين موضوع رنج مى بردم. نمى توانستم ببينم كه بهاره با بهزاد آنقدر راحت باشد و من حتى نتوانم به او حرف دلم را بگويم.
همه چيز برايم سخت شده بود. انگار روند كار كندتر و كندتر مى شد و من هرروز بى انگيزه تر از روز قبل به كارگاه مى رفتم تا اين كه بالاخره كار تمام شد. طرح پياده شده را به شركت بردم. همه از طرح راضى بودند و اعلام رضايت مى كردند. خوشحال از اين كه توانسته بودم در نخستين كار رسمى موفق باشم و ناراحت از اين كه ديگر نمى توانم بهاره را هرروز ببينم. مبلغ قرارداد را گرفتم و از دفتر بيرون آمدم. يك راست به سراغ بهزاد رفتم و مبلغى را به عنوان دستمزد به او دادم. تصميم خودم را گرفته بودم. خواستم بعد از اينجا يك راست به سراغ بهاره بروم تا هم موضوعى كه مدتها در سينه ام نگه داشته بودم را بگويم و هم مبلغى كه به عنوان دستمزد براى او درنظر گرفته بودم را بدهم. براى همين يك پاكت با يك شاخه گل قرمز خريدم تا به ديدن او بروم اما وقتى بهزاد شاخه گل را ديد رنگ رخسارش عوض شد.
او درحال گفت وگو با من بعد از كلى حاشيه چينى رفت سر اصل مطلب. اما شنيدن و تصور موضوعى كه با من درميان گذاشت برايم به شدت سخت بود. چيزى كه اصلاً فكرش را نمى كردم. او شيفته بهاره شده بود.
در مقابلم ايستاده بود و درباره همسر رؤيايى من صحبت مى كرد. چيزى براى گفتن نداشتم و فقط گوش مى دادم. با شنيدن اين حرف ها بدنم سردشده بود. رنگم هم پريده بود. بهزاد هم عاجزانه مى خواست در اين راه كمكش كنم. بى خبر از اين كه بداند در دل من چه آشوبى برپاست. بى هدف به قدم زدن پرداختم. نفهميدم چندساعتى طول كشيد اما تا خانه بهاره پياده رفتم. در كه زدم خودش آمد بيرون. نمى توانستم به چشمهايش نگاه كنم. مى ترسيدم از چشمهايم چيزى را بفهمد كه هرگز نفهميد. با سردى پاكت را دادم و از بابت همكارى اش تشكر كردم. آن شب تا صبح خوابم نبرد. نمى توانستم حرف هاى بهزاد را فراموش كنم. نمى خواستم چهره بهاره را ازياد ببرم. برسر دوراهى بزرگى گير افتاده بودم. از يك طرف دلم مى خواست به بهاره بگويم كه چقدر دوستش دارم. از طرفى ديگر فكر مى كردم با اين كار به بهزاد خيانت كرده ام. نمى دانستم چه بايد كرد. هرروز كه مى گذشت رابطه محبت آميز بهاره و بهزاد بهتر از قبل مى شد تا اين كه يك روز به اصرار زياد بهزاد با بهاره صحبت كردم. به بهاره گفتم كه بهزاد از من خواسته كه به شما بگويم اجازه دهيد تا به همراه خانواده اش به خواستگارى بيايد. بهاره هم كه انگار منتظر اين پيشنهاد بود صورتش سرخ شد و گفت به آقا بهزاد بگين اجازه بده تا كمى دراين باره فكر كنم. حسابى به هم ريخته بودم. با خود گفتم: على دارى چه مى كنى. مگه تو از بهاره خوشت نمى آيد. مگر تو به اون فكر نمى كنى پس چرا؟
چندروزى از پيشنهاد بهزاد گذشته بود كه دوباره از من خواست تا نظر بهاره را بپرسم. با اين كه اصلاً راضى به اين كار نبودم اما به بهاره گفتم: خانم لطف مى كنيد بعد از پايان كلاس چنددقيقه اى با هم صحبت كنيم. اى كاش مدتها پيش مى توانستم با بهاره اين طور حرف بزنم. كلاس كه تمام شد من و بهاره روبه روى هم نشسته بوديم. بهاره سرش را پائين انداخته بود. انگار فهميده بود كه مى خواهم چه سؤالى بپرسم. با دلهره گفتم: راستش مى خواستم درباره آن موضوعى كه چندروز پيش با هم صحبت كرديم نظرتان را بپرسم.
قلبم مى خواست از سينه بيرون بزند. شايد بهاره صداى قلب من را شنيده بود. احساس خوبى نداشتم. انگار مى دانستم كه نظر بهاره درباره بهزاد چيست؟ سرى تكان داد و گفت خودشون زنگ بزنند به پدرم. با شنيدن اين حرف زبانم بند آمده و صدايم گرفته بود. اشك در چشمهايم حلقه زد. نگاهش كردم و گفتم چشم حتماً بهشون مى گم. بعد هم شروع كردم به خوب گفتن از بهزاد. نمى دونم شايد از سر لجبازى بود. چند هفته بيشتر طول نكشيد كه كارت دعوت به مراسم عقد و عروسى بهزاد و بهاره به دستم رسيد و سهم من از عشقى كه به بهاره داشتم چند كلمه حرف بود و يك كارت دعوت. همين و بس.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |