سه شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۶ - ۲۱ شعبان ۱۴۲۸
Tue, Sep 4, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
خانواده
بخشى از سخنرانى مارتين هايدگر
در كنفرانس آكادمى علوم آلمان در جولاى ۱۹۵۸
تأملى بر كتاب «جامعه شناسى به زبان ساده»
نوشته دكتر صادق زيباكلام
بخشى از سخنرانى مارتين هايدگر
در كنفرانس آكادمى علوم آلمان در جولاى ۱۹۵۸
هگل و يونانى ها
312126.jpg
ترجمه حسين مانى مقدم

يونانى ها با واژه كليدى وجود «EINAI» سخن مى گويند. آنها از چيزى سخن مى گفتند كه فلسفه غرب در زمان ما آن را فراموش كرده است. همچنين آنها چهار واژه در فلسفه داشتند كه هگل آنها را به صورت زير فهرست كرده است:
۱- كل EN ۲- عقل LOGOS ۳- مفهوم IDEA ۴- فعليت EN- ENERGEIA واژه پارميندس است؛ انرگيا واژه ارسطو، لوگوس واژه هراكليتوس و ايده واژه افلاطون است.
واژه اساسى پارميندس EN است، يعنى واحد كه همه چيز حتى جهان را وحدت مى بخشد. پارميندس توضيح مى دهد كه SEMANTA يعنى نشانه، خود را از طريق واحد نشان مى دهد كه اين را در قطعه بزرگ شماره ۱۰ بيان نموده و هگل به آن استناد مى كند. با اين وصف هگل درمى يابد كه اوج انديشه پارميندس واحد نيست، بلكه وجود كلى و عام است. براساس نظر هگل، اوج انديشه پارميندس در اين گزاره بيان مى شود: «وجود وانديشه يكى هستند». هگل اين گزاره را بدين صورت تفسير مى كند: «موجود به عنوان انديشه موجود و مولد فكر است». هگل از بيان پارميندس، طرح كلى دكارت را استنتاج مى كند كه با آن فلسفه، ظهور فاعل تفكر آغاز مى شود. هگل توضيح مى دهد: «با پارميندس فلسفه به صورت اخص آغاز مى شود، اين آغاز هنوز مه آلود و نامشخص است.»
واژه بنيادين هراكليتوس لوگوس است كه ظهور و بروز هر چيزى را يعنى تماميت موجودات را باعث مى شود. لوگوس نامى است كه هراكليتوس به وجود موجودات مى دهد. تفسير هگل خارج از معنى لوگوس نيست. هگل مقدمه منطق خود را از تفسير هراكليتوس از واژه لوگوس اخذ نموده است و مى گويد: «گزاره اى از هراكليتوس موجود نيست كه در منطق من نباشد». از نقطه نظر منطق هگل، لوگوس عقل به معنى ذهن مطلق است، ولى خود لوگوس به وسيله حركت كلى و انتزاع بى واسطه ديالكتيك عقلانى صورت مى گيرد، يعنى وجود همچون عين، در تضادش با ذهن مورد انديشه واقع مى گردد. اين انديشه به عنوان واسطه در جهت ضرورت متعين مى شود، در حالى كه اين تضاد به خود بازمى گردد و انضمامى مى شود. تصور اين وحدت، ماهيت تفكر است كه همچون ديالكتيك گسترش مى يابد.
بر حسب نظر هگل، هراكليتوس نخستين كسى است كه ديالكتيك را به عنوان يك اصل شناسايى مى كند، با وجوداين او از پارميندس سبقت گرفته است. هگل توضيح مى دهد: «نخست اين كه وجود، چنانچه پارميندس در مورد آن فكر مى كند، واحد است. دوم اين كه در حال شدن است. با اين مشخصه، هراكليتوس فراتر مى رود. اين نخستين انضمام است يعنى مطلقى كه در آن كثرت تبديل به وحدت مى شود. با او (هراكليتوس)، براى نخستين بار ايده فلسفى در شكل عقلانى اش ظاهر مى گردد.» از اين رو هگل در تفسير خود از هراكليتوس در مورد گزاره ها كه در آن ديالكتيك، واحد و وحدت اضداد آشكار مى شوند، مصر است.
واژه بنيادين افلاطون ايده است. بايد توجه كرد تفسير هگل از فلسفه افلاطون بدين صورت است كه او ايده را به عنوان «تعيين كلى فى نفسه» ادراك مى كند. تعيين كلى فى نفسه يعنى ايده ها در شباهتشان مورد انديشه قرار مى گيرند، آنها صرفاً مدل هاى محض موجودات فى ذاته نيستند، بلكه «قائم به خود و بنفسه» و متمايز از موجود محسوس هستند. هگل مى تواند بگويد: ايده ها در آگاهى بى واسطه نيستند (بويژه در شهود) بلكه به واسطه آگاهى ادراك مى شوند. بنابراين يك فرد آنها را درك نمى كند، بلكه آنها به وسيله ادراك براى روح ظاهر مى شوند. اين ظهور يا ايجاد، مفهومى چون فعاليت معرفت مطلق است، يعنى علم. به همين دليل است كه هگل مى گويد: «از نظر فلسفه افلاطون، جهت، عقلانيت و جهان غيرمحسوس معلوم است.»
واژه بنيادين ارسطو انرگيا است كه هگل آن را به فعليت ترجمه كرده است. انرگيا عبارتست از تضمينى بيشتر از تعيين فى نفسه. فعليت فى نفسه همان تحقق و فعليت استعداد است. انرگيا تأثيرگذارى محض است. قبل از هر چيزى اين انرگيا است كه به شكل فعاليت است و ايجابيت و سلبيت فى نفسه مربوط به خود او است. در اينجا انرگيا نيز به صورت ديالكتيك عقلانى و به عنوان فعاليت محض ذهن مطلق ملاحظه مى شود. در حالى كه آنتى تز، تز را نفى مى كند و آنتى تز به نوبه خود توسط سنتز نفى مى گردد، اين گونه نفى را هگل «سلبيت فى نفسه» مى نامد. البته اين به معنى سلب محض نيست، بلكه سلب سلب است، يعنى وضعيتى كه در آن، فعاليت فكرى روح خود را به صورت مطلق نشان مى دهد يعنى به عنوان فعليت فى نفسه و قائم به خود. هگل در جمله زير نشان مى دهد كه او چگونه فلسفه ارسطو را درك كرده است: «اگر فلسفه جدى گرفته شود، هيچ چيز بدتر از مطالعه فلسفه ارسطو نيست.»
از نظر هگل فلسفه وقتى جدى مى شود كه بيش از اندازه خود را در عين و ذهن گم نكند، بلكه خود را با فعاليت معرفت مطلق مربوط سازد. توضيح چهار واژه اساسى روشن مى سازد كه هگل، EN,; LOGOS,IDEA, ENERGIEA را به عنوان وجود مى فهمد و وجود را نيز به عنوان مفهوم كلى و انتزاعى درك مى كند. وجود و آنچه در چهار واژه اساسى ياد شده نشان داده مى شود، به وسيله حركت ديالكتيكى ذهن مطلق، نه به صورت معين و نه به صورت واسطه درمى آيند. فلسفه يونانى در مرحله «نه هنوز» است يعنى هنوز به كمال نرسيده است.
تأملى بر كتاب «جامعه شناسى به زبان ساده»
نوشته دكتر صادق زيباكلام
علم ديگر بت عيار نيست!
312087.jpg
ليدا فخرى

چرا جامعه شناسى؟!
۱) دكتر صادق زيباكلام، استاد علوم سياسى دانشگاه تهران، بتازگى كتابى با عنوان «جامعه شناسى به زبان ساده» تأليف كرده است كه از سوى نشر روزنه منتشر شده است. براى مخاطبى كه با حوزه كارى و حيطه مطالعاتى دكتر زيباكلام آشناست، شايد در نگاه نخست تأليف كتابى در زمينه جامعه شناسى تأمل برانگيز باشد. گويا زيباكلام هم اين مسأله را پيش بينى مى كند و بدين منظور در مقدمه كتابش دليل نگارش كتابى در اين حوزه را يادآورى مى كند؛ اين كتاب در واقع جزوه اى بود كه زيباكلام براى يكى از دانشجويان فارغ التحصيل جوياى تدريس خود تهيه مى كند تا او بتواند با استفاده از اين جزوه درسى، جامعه شناسى را در يكى از دانشگاه ها تدريس كند، اما گويا تصميم مديريت دانشگاه تغيير مى كند و درس ديگرى براى تدريس به دانشجوى استاد ارائه مى شود و زيباكلام مى ماند و ۶۰ ، ۷۰ صفحه مطلب پيرامون كليات جامعه شناسى.
اين چنين نطفه اوليه اين كتاب شكل مى گيرد. اما با صراحت لهجه و قلم شيوايى كه از زيباكلام سراغ داريم، اين جزوه تدريس به كتابى مقدماتى در زمينه جامعه شناسى بدل مى شود و هر چند كه «سادگى زبان» را بر پيشانى عنوان خود دارد اما اين سادگى از تلاش براى تعمق نظر نكاسته است.
به دليل ترجمه اى بودن بسيارى از آثار در علوم انسانى از جمله جامعه شناسى، مخاطبان كمتر درك جدى اى از مفاهيم بنيادين دارند اما زيباكلام با نثر شيواى خود در اين اثر سعى مى كند در اين امر گره گشايى كند.
زيباكلام كتابش را در ۶ بخش با اين عناوين تدوين و تنظيم كرده است. ۱- تعريف و كليات جامعه شناسى ۲- اميل دوركهايم و جامعه شناسى كاركردگرا ۳- كارل ماركس و جامعه شناسى ماركسيزم ۴- ماكس وبر و نظريه جامعه شناسى تعامل گرا ۵- هفت پرسش بنيادى جامعه شناسى ۶- آيا جامعه شناسى علم است؟
چيستى جامعه شناسى و مشرب هاى آن
۲) جامعه شناسى حول پاسخ به ۷ پرسش شكل مى گيرد؛ جامعه يا اجتماع چگونه و بر چه اساسى تشكيل شده و پايدار مى ماند؟ يك جامعه چگونه عمل مى كند؟ چرا در جوامع انسانى همواره برخى گروه ها از گروه هاى ديگر قدرتمندترند؟ چرا در جوامع تغيير صورت مى گيرد و چه عواملى باعث به وجود آمدن تغييرات اجتماعى مى شوند؟ آيا جوامع بشرى در حال تعادل به سر مى برند يا برعكس در حال تضاد و رويارويى هستند؟ رابطه ميان فرد و جامعه چگونه است؟ و در آخر اين كه جامعه شناسى چه فايده اى دارد؟
زيباكلام جامعه شناسى را تلاش براى فهم يا نظريه پردازى براى پاسخ به اين پرسش ها تعريف مى كند و مى نويسد؛ جامعه شناسان مختلف به اين پرسش ها پاسخ هاى مختلفى داده اند. در اين راستا ۳ ديدگاه بنيادين وجود دارد كه متعلق به ۳ بنيانگذار جامعه شناسى يعنى كارل ماركس، اميل دوركهايم و ماكس وبر است كه اوج انديشه هاى آنها در نيمه دوم قرن نوزدهم بود كه بنيان دانشى را پى ريختند كه ما امروزه آن را به نام «جامعه شناسى» و در قالب ۳ مشرب مى شناسيم.
مشرب نخست كه به وسيله دوركهايم به وجود آمده به نام مكتب كاركردگرايى (functionalism) معروف است. مشرب دوم كه از سوى ماركس و بعد از او توسط خيل عظيمى از جامعه شناسان ماركسيست شكل گرفت، به نام مكتب «ماركسيزم» شهرت يافت. مشرب سوم توسط وبر پايه گذارى شد و به نام «نظريه كنش اجتماعى»(Social Action Theory) مشهور است و اما مشرب چهارمى هم وجود دارد كه نظريه «روابط متقابل» (Interaction alism) يا «جامعه شناسى تبيينى يا تعامل گرا»(Interpretive Socialogy) ناميده مى شود.
۲ مشرب نخست را «جامعه شناسى ساختار گرايانه» مى نامند. و در واقع اين ۴ رويكرد ۴ ستون دانش جامعه شناسى را مى سازند. هرچه از اميل دوركهايم، مشرب كاركردگرايى و ماركس فاصله مى گيريم و به سمت وبر و مشرب «رابطه متقابل» نزديك مى شويم و در نهايت به مشرب «تلقى» و «درك فردى» مى رسيم، تأكيد از جامعه و اجتماع و نقش آن در شكل دادن به رفتار فرد كاهش مى يابد. در واقع، ماركس و دوركيهايم، چيزى به نام فرد را اساساً نمى بينند.
براى آنان اجتماع، نهادهاى اجتماعى، مناسبات اجتماعى، سازمان هاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى است كه اهميت دارد و رفتار انسان ها را شكل مى دهد. اما برعكس، در مشرب چهارم يعنى مشرب «معنى» يا «تلقى» كه در اصل ريشه در جامعه شناسى وبر دارد، از وى فراتر رفته و اساساً چيزى به نام جامعه را در نظر نمى گيرد، بلكه فرد و نقش آفرينى او را اساس و پايه تشكيل جامعه و مناسبات اجتماعى مى بيند.
هدف مطالعات جامعه شناسى
۳) زيبا كلام هدف بررسى و مطالعات جامعه شناسى را از ديدگاه اين چهار مشرب اين گونه بر مى شمارد؛ از ديد كاركردگرايان، هدف يا رسالت جامعه شناسى مطالعه، بررسى و توضيح و فهم اين است كه چرا و چگونه جامعه در يك شرايط و وضع عادى قرار گرفته و نهادهاى مختلف آن كار كردهاى خود را انجام مى دهند. از ديد دوركهايم، كه بسيار گرايش به پوزيتيويسم داشت، وظيفه و رسالت جامعه شناسان كشف و شناساندن روابط ميان «حقايق» يا «واقعيت هاى اجتماعى» است. درست همان طور كه در علوم كاربردى يك فيزيكدان روابط علت و معلولى ميان پديده هاى مادى در طبيعت را كشف و شناسايى مى كند. ماركسيست ها نيز همچون كاركردگرايان معتقدند كه هدف جامعه شناسى درك، تبيين، شناخت جامعه و مناسبات اجتماعى است. با اين تفاوت كه از ديد ماركسيست ها، اين هدف در فهم بهتر تضاد طبقاتى و رسيدن به تغيير و انقلاب خلاصه مى شود. اما از ديد وبر و تعامل گرايان هدف اصلى جامعه شناسى درك، شناخت و فهم معنا و مفهوم رفتارهاى اجتماعى ما انسان ها ست.
جامعه شناسى اسلامى
۴) رويكرد ديگرى كه زيباكلام از بحث و بررسى آن غافل نمى شود «جامعه شناسى اسلامى» است كه در ايران پس از پيروزى انقلاب اسلامى بويژه به دنبال انقلاب فرهنگى به وجود آمد. «جامعه شناسى اسلامى» در حقيقت يكى از زيرمجموعه هاى كل بزرگ ترى با عنوان «علوم انسانى اسلامى» است. زيباكلام دراين مورد صراحتاً مى گويد كه قائل به چيزى به نام علوم انسانى اسلامى مانند جامعه شناسى اسلامى، علوم سياسى اسلامى، روابط بين الملل اسلامى، مديريت اسلامى ، اقتصاد اسلامى و ... نيست و براى اين مدعاى خود اين گونه اقامه دليل مى كند كه علم اگر علم باشد آزاد و مستقل از ايدئولوژى خواهد بود. مى توان گفت اين يا آن انديشمند مسلمان، عالم دين و اسلام شناس در خصوص جامعه ، طبقات ، روابط و مناسبات اجتماعى و ديگر موضوعاتى كه در جامعه شناسى مطرح است اين گونه مى انديشد، اما گفتن اين كه چيزى به نام جامعه شناسى اسلامى وجود دارد به عنوان مجموعه فكرى مشخص، منظم و منسجم كه جملگى مسلمانان روى آن اجماع دارند، به اعتقاد زيباكلام سخن واقع بينانه اى نيست.
آيا جامعه شناسى علم است؟
۵) بخش پايانى كتاب دكتر زيباكلام كه حجم قابل توجهى از كتاب را به خود اختصاص داده و گويا جان مايه كلام نويسنده و كتاب در همين بخش گنجانده شده است، حول يك سؤال محورى و مناقشه برانگيز پيرامون ذات رشته جامعه شناسى شكل گرفته است و آن اين كه آيا جامعه شناسى از جنس علم است يا خير؟ و همان طور كه از علم فيزيك ، علم شيمى ، علم پزشكى، علم كامپيوتر صحبت مى كنيم آيا مى توان به علم جامعه شناسى هم قائل بود؟ و آيا اصول و ضوابط و راه و روش هايى كه معمولاً تحت عنوان «روش علمى» درحوزه هاى علوم طبيعى، كاربردى يا دقيقه به كار گرفته مى شود را مى توان در جامعه شناسى هم به كار گرفت يا خير؟
زيباكلام در پاسخ به اين پرسش، رويكردى تاريخى را پيش مى گيرد و اين گونه عنوان مى كند كه ؛ «علم» جامعه شناسى توسط آگوست كنت در قرن نوزدهم پايه گذارى شد و پيدايش «جامعه شناسى علمى » را معلول ۲ تحول مى داند نخست جداشدن جامعه شناسى به عنوان يك رشته مطالعاتى مستقل از ديگر علوم. تا قبل از اين تحول، مطالعات مربوط به جامعه در دل علوم ديگر همچون تاريخ، اقتصاد، اخلاق، حقوق و حتى فلسفه قرار داشت. تحول دوم مربوط به جريان «علم گرايى» (scientism) مى شود كه نطفه هاى اوليه آن در قرن هفدهم توسط رنه دكارت شكل گرفت و تا قرن نوزدهم بدل به باورى استوار شد. اعتقادى كه براساس آن علم و مطالعات علمى ابزارى مطمئن و كم و بيش منحصر به فرد براى شناخت و كسب معرفت است. دكارت معتقدبود كه كار طبيعت و جهان هستى از روى تصادف و بى هدف نيست، بلكه بر طبيعت يك مجموعه قوانين، اصول و ضوابطى حاكم است. اصول و قوانينى كه انسان مى تواند آنها را كشف كند و بشناسد. هرقدر كه انسان اين قوانين را بهتر، كامل تر و بيشتر بشناسد، به همان ميزان نيز تسلطش بر طبيعت و جهانى كه درآن زندگى مى كند، بيشتر مى شود. به اين اعتبار، علم نه تنها سره را از ناسره، حقيقت را از مجاز تفكيك مى كرد، بلكه حتى انسان را قادر به پيش بينى كرده بود. بنابراين هر اعتقاد و نظرى كه مهر علم بر آن بود، معتبر و بى چون و چرا پذيرفته مى شد. تحول ديگرى كه در قرن نوزدهم پيش آمد و تأثير مستقيم و بنيادى بر فلسفه علوم انسانى گذاشت، نظريه تكامل چارلز داروين بود.
براساس ادعاى داروين حيات امرى يكنواخت نيست بلكه موجودات پيوسته درحال تغيير و تحول يا تكامل اند. نتيجه منطقى نظريه تكامل داروين درحوزه علوم انسانى آن شد كه زندگى اجتماعى بشر نيز بايد درحال ترقى، تكامل و روبه پيشرفت باشد.
نتيجه ظهور و سيطره اين دو جريان علم گرايى و نظريه تكامل در نيمه اول قرن نوزدهم، پيدايش مشرب اثبات گرايى بود. مشربى كه در يك كلام خلاصه مى شود و اعتقاد به علمى بودن علوم انسانى. و جامعه شناسى بدل شد به يكى از ستارگان اين تحول فكرى و يكى از جلوداران آن.
آگوست كنت - خالق جامعه شناسى علمى- درحقيقت به نداى ۲۰۰ سال قبل رنه دكارت پاسخ مثبت داد. او نظريه انقلابى دكارت را كه «بشر با شناخت قوانين حاكم بر جهان هستى مى تواند بر طبيعت تسلط پيداكند» يك گام به جلو برد و مدعى شد كه بر جامعه انسانى هم قوانين و اصولى دقيق و منضبط حاكم است كه باشناخت و كشف آنها بشر مى تواند بر جوامع و رفتار گروهى انسان ها اشراف پيداكند و در نتيجه جوامع بهتر، پيشرفته تر و تكامل يافته ترى طراحى كند.
اما به تدريج در قرن بيستم ترديدهاى جدى بر ساختار علم گرايى معرفت علمى، گزاره هاى مبتنى بر علم و كشف حقيقت از طريق علم به وجود آمد. اكنون بيش از نيم قرن است كه علم ديگر آن بت عيار نيست.
پيدايش پست مدرنيسم و ظهور انديشمندان پست مدرن از اواسط قرن بيستم به اين سو درواقع واكنشى در قبال آن باورهاى سفت و سخت و جزم انديشانه به حاكميت بى چون و چرا و زعامت علم و پندارهاى علم محورى بود كه در قرن نوزدهم شكل گرفته بود.
پرسش بنيادين انديشمند پست مدرنى چون ميشل فوكو اين بود: «چگونه مى توان علم را از بدل شدن به قدرت يا بدل شدن به ابزارى در خدمت قدرت، حفظ كرد؟»
صادق زيبا كلام در بخش پايانى كتابش- پس از بيان تاريخچه اى از شكل گيرى جامعه شناسى علم گرا- شايد تحت تأثير توماس كوهن و كتاب «چيستى علم» آلن چالمرز (ترجمه: سعيد زيباكلام) به نقد علم گرايى و جامعه شناسى علم گرا مى پردازد و صراحتاً اعلام مى كند كه جامعه شناسى علم نيست و مدتى مى شود كه امروزه اين نگاه به جامعه شناسى كاملاً منسوخ شده است و براين باور است كه امروزه هيچ جامعه شناس جدى در غرب نيست كه به جامعه شناسى همانند فيزيك و شيمى نگاه كند. «اثبات» و «ابطال» يك نظريه در جامعه شناسى، ديگر معنا و مفهومى ندارد.
ضعف در بنيان خود علم و معرفت هاى علمى، تشكيك در عملكرد نظام سرمايه دارى به عنوان محصول مدرنيته و ديگر مؤلفه هاى مدرنيته همچون تكامل، ترقى و پيشرفت محتوم بشريت و بالاخره مباحث معرفت شناسى پيرامون ادعاى علم به عنوان يگانه منبع كسب آگاهى، شناخت و كشف حقيقت به علاوه به چالش كشيده شدن «روش علمى» دست به دست يكديگر دادند و از نيمه دوم قرن بيستم اعتقاد به علم به عنوان روشى مطمئن و بى چون وچرا براى كشف و اثبات حقيقت را با اشكالات اساسى روبه رو كرد و وقتى كه علم از آن جايگاه رفيع به زير كشانده شد بنيان اثبات گرايى وعلمى بودن علوم انسانى از جمله جامعه شناسى هم متزلزل شد.
صادق زيباكلام از جمله دلايلى كه در نقد جامعه شناسى علم گرا عنوان مى كند اين است كه نمى توان رفتار انسان ها را همچون رفتار ذرات ماده مطالعه و بررسى كرد و اصول و قوانين مرتبط با آنها را كشف و ثبت كرد و براساس آن رفتار و كنش هاى فردى و اجتماعى انسان را پيش بينى كرد. چرا كه ادراك انسان هاى مختلف از اوضاع يكسانى كه در آنها قرار مى گيرند، يكسان نيست و در نتيجه رفتار و كنش هاى آنان نيز يكسان نخواهد بود و به اين اعتبار رفتار و كنش هاى فردى و اجتماعى قابل «پيش بينى» و «قاعده مند» (كه يكى از اصول علمى بودن و روش علمى است) نيست.
پيش فرض ديگر علم گرايى اين بودكه يافته هاى علمى فارغ از محقق هستند اما برخلاف علوم دقيقه و كاربردى كه محقق معمولاً جهت گيرى خاصى ندارد ولى در علوم انسانى اعتقادات، معرفت ها، پيش فرض ها و مطالعات قبلى محقق، تحقيقات و يافته هايش را تحت تأثير قرار مى دهد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |