يزدان سلحشور
عبدالجبار كاكايى متولد ۱۳۴۲ است و از نسل انقلاب. اگر بخواهيم شاعران انقلاب را از نظر سنى تقسيم بندى كنيم، كاكايى متعلق به نسل دوم است؛ و البته از نظر سال انتشار كتاب و همچنين شناخت مخاطبان نسبت به وى نيز به اين نسل تعلق دارد. از وى تاكنون [به نقل قول از خودش مى گويم] حدود ۱۳ عنوان كتاب منتشر شده كه اهم آنها از اين قرار است: سال هاى تاكنون [مجموعه غزل]۱۳۷۲/- محراب انديشه؛ حتى اگر آيينه باشى [مجموعه غزل و شعرنو]۱۳۷۶/- اهل قلم؛ نگاهى به شعر معاصر ايران/ ۱۳۷۸- عروج؛ بررسى شعر پايدارى ايران و جهان/ ۱۳۸۰- پاليزان؛ فرصت ناياب [مجموعه غزل، مثنوى و شعر نو]۱۳۸۵/- خانه شاعران؛ هرچه هستم از تو دورم [مجموعه ترانه] ۱۳۸۶- رسانه طلايى.
كاكايى را اغلب و اكثر به غزلسرايى مى شناسيم. غزلسراى مشهور يست كه خيلى از جوان ها و حتى ميانسال ها، يا در غزل مقلدش هستند يا متأثرش. اما چهره جديد اين شاعر [ يا به گفته خودش چهره قديم اش] در ترانه سرايى نموديافته است. انتشار آلبوم «غريبه» با صداى فريدون آسرائى، ورود كاكايى را به اين عرصه به شكل جدى اعلام كرد و اكنون هم آلبوم «از تو دورم» باز هم با صداى فريدون آسرائى و دكلمه احمدرضا احمدى گام بعدى است. در يك صبح تابستان- اواخر مردادماه- در هوايى كه شباهت چندانى به هواى ماه مردگان نداشت، در مركز حفظ آثار امام خمينى(ره) در نياوران در طبقه ششم، كاكايى را پس از سال ها ديدم. محاسن ماشين زده اش ديگر اثرى از طلاى سال هاى شصت نداشت؛ سفيد بود و جز لبخندش، ديگر از آن جوان ۱۳۶۵ كه براى نخستين بار ديدمش- در اين مرد ميانسال نشانى ديده نمى شد؛ اما صدايش همچنان همان بود و البته همدلى اش با نسل نو. كاكايى در اظهار نظر هايش، مدافع نسل حاضر است؛ و از اين نظر اصلاً ميانسال محسوب نمى شود. او شاعر و ترانه سرايى است كه صداى نسل جوان در حرف ها و آثارش به وضوح به گوش مى رسد.
* بگذاريد از اين نقطه شروع كنيم كه چرا شما به عنوان يك شاعر، براى ورود به حيطه موسيقى- شعر براى موسيقى- از «تصنيف» شروع نكرديد و يك راست به سراغ «ترانه» رفتيد؟
جوابش بايد خيلى ساده باشد: به تبع سبك گفتارى ام در غزل. من زبان جديد كار مى كنم در غزل. تقريباً مى شود گفت كه متفاوت از زبان «منزوى» ست؛ براى «منزوى» طبيعى است اگر از زبان شعر وارد «تصنيف» شود. غزل «منزوى» بيشتر در چارچوب يك غزل نوى تعريف شده در كار بردهاى كلاسيك يا نيمه كلاسيك زبان نمود مى يابد؛ اما «بهمنى» وقتى از شعر وارد حيطه موسيقى شد، ترانه بيشتر كاركرد تا تصنيف. اين بر مى گردد به كاركردهاى كلامى در زبان شعر. من غزل نو مى گفتم و تركيب ها و نگاهم كلاً در چارچوب شعر نيمايى و پيشنهادهاى نيما به شعر فارسى معنا مى شد. دگرديسى تصنيف به ترانه هاى امروزى هم حاصل زبان و پيشنهادهاى شعر نو است. ترانه زاييده اين فرهنگ است. البته در مورد ترانه، من تجربه مختصرى در سال هاى ۶۲-۶۱ داشتم. من نخستين كارهام ترانه بوده؛ دفترى دارم از سروده هاى سال ،۶۲ كه در آن نخستين شعرها را با زبان محاوره كار كرده ام؛ مثنوى، غزل منتها به شكل محاوره. ظاهراً آن موقع خريدار نداشت اين كارها. زبان فاخر و ارجمند و حماسى بيشتر ميدان دارى مى كرد و به همين دليل هم من تعطيل كردم اين كارها را. كشيده شدم به سمت زبان ارجمند؛ والبته نه فاخر؛ والبته از چشم اندازى نو، حماسى. زبان و جهان با هم تعامل دارند. وقتى جهان شما حماسى باشد اما حماسه ميان مردم و با ذهن و زبان آنها شكل بگيرد، زبان حماسى هم شكل جديدى پيدا مى كند. به هر حال فاصله افتاد ميان من و زبان ترانه. زبان ترانه هميشه برايم جذاب بوده و هست. اين برمى گردد به خيلى قبل. به پيش از انقلاب. آن موقع من خيلى از ترانه ها را از حفظ داشتم. حالا هم خيلى از ترانه ها را از حفظم. با همان نگاه وارد شعر شدم. البته اين را هم بايد اضافه كنم كه آنچه حالا مى گويم يا تجربه مى كنم «شعر محاوره» است و ترانه نيست. تفاوت هايى هم در آفرينش اين آثار وجود دارد. شايد درشكل و ظاهر و ريخت اثر اين تفاوت ها چندان آشكار نباشد اما در روند خلق اثر، كسى كه «شعر محاوره» مى گويد وضع اش متفاوت است با كسى كه ترانه مى گويد. ترانه پديده اى است كه بخشى از آن در عالم شعر است و بخشى ديگر در عالم موسيقى؛ به هر دو حوزه متكى ست؛ اما «شعر محاوره» از شعر منفك نشده، دقيقاً دارد در حوزه شعر نفس مى كشد. بنابراين من در تركيب و كاربرد لغات و كوتاه و بلند بودن شعر، تابعيت شعر را پذيرفتم نه تابعيت ترانه را؛ يعنى الگوهايى را كه براى خلق ترانه هست، من عموماً رعايت نمى كنم و با الگوهاى شعر مى روم سراغ زبان محاوره.
من دستبرد مى زنم به زبان محاوره كه حاصل ادبيات فولكلوريك مردم است تا شاعرى ام را ادامه دهم؛ تا تجربه هاى موفق زبانى را تكرار كنم. به همين دليل نخستين سروده هاى من در زبان محاوره ۳۵ بيتى، ۵۰ بيتى بود؛ شعرهايى مانند تاك كهنه، كبوتر، بوى سيب. اين دست كارها بعد از يكى ـ دو سال به دست خوانندگان شعر رسيد و بعضى هاشان هم قابليت ورود به حيطه موسيقى را داشتند...
* به هر حال كار ۵۰ بيتى يا ۳۵ بيتى، با معيارهاى فعلى اجراى موسيقى و زمان استاندارد يك ترانه، به گمانم قابليت ورود به اين حيطه را نداشته باشد...
بله! كار بلند از همان ابتدا درگير با زمان مشخص و معين براى ضبط يك ترانه است. گفتم كه من الگوهاى شعر را پذيرفته ام نه ترانه را. زمانى كه اين الگوها با الگوهاى ترانه در نقطه اى تلاقى كنند، حاصل اش مى شود شعرى كه قابليت اجرا در حوزه موسيقى را هم دارد. گاهى در اين شعرهاى محاوره اى از تركيب ها و كلماتى استفاده مى كنم كه قابليت آواز شدن ندارند. مثلاً در يكى از شعرها گفته بودم: «دستمو گرفتى با دستاى خالى، يادته؟/ دلمو نشوندى تو باغى خيالى، يادته؟/ زير سقفى كه پر از ستاره بود و يك به يك/ مى چكيد تو حوض نقاشى قالى، يادته؟/ .../ تا يه روز دلت گرفت و ديگه آروم نشدى/ انگار آتيش كشيدن به باغ شالى، يادته؟/ درو بستى به دنيايى كه جاى تو نبود/ منو پشت در گذاشتى با چه حالى، يادته؟/ مرگو سركشيدى و تريك تريك صدا مى داد/ تن داغت مث كوزه سفالى، يادته؟ مثلاً اين كلمه «تريك تريك» را فكر نكنم هيچ خواننده اى بتواند در آواز اجرا كند...
* به گمانم اين مشكل خوانندگان فعلى ما باشد، وگرنه خوانندگان قبلى مى توانستند اين گونه كلمات را به راحتى وارد موسيقى كلامى كنند...
البته مى دانيد كه آواز خواندن يعنى كلام را به عقد موسيقى درآوردن، چيزى فراتر از حوزه ترانه است. خيلى از شعرها داراى اين قابليت اند كه به عقد موسيقى درآيند. خيلى از شعرهاى حافظ و مولانا ترانه شده اند. حتى اين رپ خوان ها و پاپ خوان هاى جديد هم رفته اند سراغ شعر اين بزرگان. من حتى ديده ام كه قصيده هاى ناصرخسرو را خواننده اى به نام محسن نامجو با سبك بلوز آفريقايى مى خواند! به هر حال اين حوزه، حوزه وسيعى است با امكانات بسيار.
* بالاخره خواننده اى كه در حوزه تصنيف كلاسيك بتواند بخواند: «هاها، هه هه، هاها، هه هه» توانايى جا انداختن كلمات به ظاهر مشكل را هم خواهد داشت. نمى خواهم وارد حوزه تخصصى موسيقى شوم، اما به عنوان يك مخاطب به اين نتيجه رسيده ام كه قابليت هاى خوانندگان سنتى و قديمى ما بيش از نوآمدگان بوده و هست؛ چرا؟ نمى دانم!
اگر بخواهم مثالى بياورم در حوزه همكارى هاى مشترك شعر و موسيقى، بايد به همشهرى نامدار شما هوشنگ ابتهاج اشاره كنم؛ همشهرى شماست ديگر؟
* البته اگر «كوچك» را منسوب به «بزرگ» بدانيم، من همشهرى ايشان هستم!
خب! ابتهاج شاعر است اما شعرش داراى اين توانايى است كه هم به شكل مستقل، هم در چارچوب موسيقى تعريف شود. فريدون مشيرى، معينى كرمانشاهى و بيژن ترقى هم به همين شيوه وارد موسيقى شدند. اينها شعر مى گفتند، منتها شعرى روان و ساده. تصاويرى كه در شعرهايشان مى ساختند وقتى وارد حوزه موسيقى مى شدند خيلى جاندار از آب درمى آمدند و شديداً تأثيرگذار. شايد بعضى از اين تصاوير از نظر شاعران حرفه اى، چندان قوى نباشند اما خصوصيت «دوزيستى» آنها، اين مشكل را ـ كه به نظرم چندان هم «مشكل» نباشد ـ رفع مى كند. من وقتى غزليات ابتهاج را مى خوانم، با خودم فكر مى كنم كه مى توانست پيچيده تر، انتزاعى تر و تودرتوتر باشد؛ اما ابتهاج همين است. همين رويه است كه شعرش را مقبول مى كند. در واقع بايد گفت شعرهايى كه با تصاوير آنى و ملموس تر و بيشتر در دسترس كشف معانى گفته مى شوند قابليت آواز شدن و ترانه شدن دارند.
* اين نظر شما را بعضى از ترانه سرايان جديد به عنوان جرم و گناه ترانه سرايان قديمى ذكر مى كنند. آنان مى گويند كه بهمنى و منزوى ـ به عنوان مثال ـ ترانه را دست كم گرفته اند و با نازل كردن شعرشان خواسته اند به ترانه برسند در حالى كه طبق نظر شما، اين ذات شعر ابتهاج و مشيرى بوده است و آنان در ارائه ترانه، «كم فروشى» ادبى نكرده اند و به همان اندازه كه در شعر مايه مى گذاشتند در ترانه هم مايه گذاشته اند. همين طور است، نه؟
بله! اين دوستان بايد بدانند كه هر ترانه سرايى بايد شاعر باشد.
البته هر شاعرى ترانه سرا نيست. ولى لازمه ترانه سرايى شاعرى است. هيچ ترديدى در اين قضيه نيست! بنابراين ترانه سرا علاوه بر شاعرى بايد مهارت هاى ديگرى هم داشته باشد. ترانه سرا با طبايع عام طرف است درحالى كه شاعر با طبايع خاص طرف است. كاركردن براى گروهى خاص، خيلى آزادى عمل را بيشتر مى كند. شما مى توانيد تزاحم تصوير ايجاد كنيد. از هر مسيرى كه حفره هاى ذهن تان يارى تان مى كنند، مى توانيد كلام را حركت دهيد و به هركجا كه خواستيد برويد؛ اما ترانه سرا دارد طبايع عام را راضى مى كند. بايد با هوشيارى با حوصله، با تركيب هاى استفاده شده اما مؤثر، با هرآنچه كه مى تواند عاطفه و ذهن مخاطب عام را تحت تأثير قرار داده و با فطرت انسانى نيز در تعارض نباشد، اين مسير را طى كند. به نظر من ترانه سرايى يك آشپزى باوسواس براى طبايع عام است . درحالى كه براى شاعران - آنان كه به طور رسمى كارشان شاعرى است- شعر گفتن راحت تر از ترانه سرايى است. وقتى مى خواهند ترانه بگويند قدرى برايشان دشوار است. منتها بعضى شاعرند با گرايش ترانه و عده اى ديگر ترانه سرايند با گرايش شعر. مثلاً كسى مثل عطايى شاعر است با گرايش ترانه.
من شعرهايش را هم خوانده ام. افرادى چون او ذاتاً شاعرند از در شعر به ترانه وارد شده اند منتها ممكن است يك نفر بعد از ۱۰ يا ، ۲۰ سال ترانه گفتن ديگر نتواند «شعر به روز» بگويد. نتواند به تصاوير پيچيده و تودرتو برسد. از آن طرف ما آهنگسازانى داريم كه به راحتى مى توانند كلام را بر ملودى منطبق كنند. هركلامى را مى توانند! در اصطلاح - گاهى - «معر»ى مى نويسند و سوار ملودى مى كنند و گاهى هم خوب درمى آيد.
بعضى از آثار ماندگار هم -البته اندك - حاصل اين تصادفات شگفت است!
ولى به دليل عدم تسلط بر زبان، كلام شان استحكام ندارد. شاعر بر كلام مسلط است. ترانه سرايانى كه از در شعر وارد نمى شوند اغلب كارشان رونويسى از روى دست ديگران است.
گاهى هم بر وزن تسلط نسبى پيدا مى كنند و قوافى را هم -نه به جا- اما رعايت مى كنند و زود هم دست شان رومى شود چون تسلط بر زبان چيز ديگرى است. در حوزه ديگرى تعريف مى شود. انضباط ذهنى خاصى مى خواهد كه اينها از خودشان و كارشان دريغ كرده اند. تشخيص شعريت كلام يك ترانه سرا، براى يك شاعر خيلى ساده است. براى يزدان سلحشور كه غزل گفته خيلى راحت است كه از دو بيت اول يك ترانه سرا بفهمد كه اين طرف در عمرش شاعرى كرده يا نكرده است.
چون خيلى راحت خودشان را لو مى دهند. بى ربط بودن كلمات، عدم رعايت توازن، عدم رعايت جناس ها، عدم رعايت وزن از خطاهاى روشن اين دسته از ترانه سرايان است. خيلى جاها شما متوجه مى شويد كه اين آدم رفتار نخبه اى با كلام نداشته. بيشتر، اين آدم در موسيقى دارد نفس مى كشد.
* حالا فرض كنيد كه از آن طرف به سراغ قضيه برويم. خيلى از شاعران را مى شناسم كه نامور هم بوده اند و وقتى وارد اين حوزه شده اند، ترانه مقبولى ارائه نكرده اند.اين سؤال شخصى من است كه چطور بايد به حوزه ترانه قدم گذاشت و موفق بود؟ من تجربه شخصى ام در اين حوزه موفقيت آميز نبوده. فرض كنيد كه شاعرى به تسلط نسبى برزبان رسيده باشد و حداقل هاى شاعرى را هم داشته باشد، چه كند كه ترانه سالم و موفق بگويد و به خاكى هم نزند؟
بايد با يك دست دو هندوانه برندارد! عطايى اگر شاعر مى ماند چيزى مى شد در مايه هاى حميد مصدق. به هرحال يك كسى مى شد درعالم شاعرى. چون ايشان شاعر بود. بيژن ترقى اگر شاعر مى ماند يك چيزى مى شد تو مايه مشفق كاشانى خودمان! مثل خيلى از غزلسرايان كهن سرا. نامى مى شد درحوزه شعر فارسى.
ولى اين آدم دنبال تصنيف و ترانه راه افتاد. مشكل خيلى از شاعرها اين است كه مى خواهند وضعيت شان را در شعر حفظ كنند، در ضمن دستى هم در ترانه داشته باشند. اين دست اندازى امكان ندارد. تو بايد تعطيل كنى كاملاً خودت را. توى يك فضايى قرار بگيرى و بعد از ۶ ۵، سال انتظار بهره بردارى داشته باشى. نه اين كه چون تصديق شاعرى دارى بتوانى پشت هر ماشينى بنشينى! اين جورى نيست! خودتان هم آشنا هستيد با فضاى هنرى. تا در يك فضايى قرار نگيريد و آن تجربه ها برايتان حسى نشود، قدرت بهره بردارى نداريد. البته در مورد ۵ سال، ۶ سال مبالغه مى كنم شايد ۲ سال، يك سال بايد در فضا باشيد تا اثرى در حد عالى خلق كنيد.
* من اين تجربه را در حوزه ديگر هم داشته ام: شعر كودك. خيلى از شاعران بزرگسال خواسته اند وارد اين قلمرو شوند و شكست خورده اند به دليل اختلاف زاويه و ارتفاع ديد در شعر كودك كه تأثير مستقيمى دارد بر زبان و جهان بينى شاعر؛ اما در حوزه ترانه اين اختلاف زاويه و اختلاف ديد وجود ندارد و شاعر مى تواند با زبان و جهان بينى فعلى اش ورود كند به اين حوزه. پس مشكل در كجاست؟
تجربه! ببينيد تجربه خيلى مهم است. شما تجارب ديگران را تكرار خواهيد كرد اگر بخواهيد يك دفعه وارد حيطه شعر كودك و نوجوان شويد. تمام تجارب ديگران را فكر مى كنيد كارهاى تازه خوتان است. اما كارهاى ديگران را به شكل ضعيف اش دارى تكرار مى كنى! بچه هاى حوزه شعر كودك و نوجوان، وقتى مى خواهند تازه غزل بنويسند، اگرچه خودشان ذوق زده مى شوند اما وقتى براى ما مى خوانند، مى بينيم تصاوير چيپ و مندرس و نخ نماى ۱۰ سال پيش شعرهاى ماست. اين همان عدم تجربه است در حوزه تازه اى كه مى خواهيد وارد شويد. شما وقتى بار اول غزل مى گوييد عمق حفارى شده ذهن تان ده متر است. در غزل دوم، شما از ده متر دوم شروع مى كنيد و الى آخر. شما بايد بتوانيد از تمامى امكانات ذهن تان به نفع كارتان استفاده كنيد وگرنه اثر درخورى خلق نمى شود. خوشبختانه هنر، حوزه اى است كه شما به همه شاخه هايش نمى توانيد دست اندازى كنيد. آنها كه به همه شاخه ها دست اندازى مى كنند، در همه شاخه ها هم متوسط مى شوند. طرف فكر مى كند چون در شعر بر خويشاوندهاى كلامى و معنايى و موسيقايى كلمات مورد نظرش مسلط است يا تسلط نسبى دارد، در حوزه ترانه هم شاهكار مى كند! زود هم ذوق زده مى شود اما خب! قضيه چيز ديگرى است. اين دنياى ديگرى است كه به همان اندازه بايد در آن تجربه اندوزى كنى و رنج ببرى تا گنج به دست آورى. توصيه من اين است كه اگر مى خواهيد وارد حوزه ترانه شويد، برويد ۳ ، ۲ سالى در «ترانه» ايستگاهى براى خودتان ايجاد كنيد و كارهاى مقبولى هم ارائه دهيد و اگر خواستيد كه از شعرتان عقب نمانيد، دوباره برگرديد سراغ شعر. به طور همزمان به گمانم نمى شود!
* بگذاريد حالا برويم سراغ برخى از تحولات در عرصه ترانه. البته هر تحولى - به گمانم موافق باشيد - مثبت نيست. اين تحولات ممكن است آن ور آب اتفاق افتاده باشد اما به هر حال به دليل اين كه در زبان فارسى و ترانه فارسى اتفاق افتاده، تبعاتش گريبان زبان فارسى و فارسى زبانان را مى گيرد. اين كه كسى بيايد چيزى سر هم كند در مايه هاى «ديگه ازت/ ديگه ازت بدم مياد عروسك» يا «آرش بى تو سردمه» و بعد هم، كسانى اين ور آب، از روى دست آن كس يا آن كسان بنويسند و بشود ترانه، به نظرم - نظر شخصى من است - تحول است اما تحولى منفى و واپسگرايانه. نظر شما درباره اين تحولات چيست؟
|
|
|
به نظرم هر وضعيتى كه پيش مى آيد براى ما، يك وضعيت تعريف نشده جديد است. دليلى ندارد كه ما هميشه با وضعيت هاى تكرارى مواجه شويم كه برايش از پيش حكم آماده داشته باشيم. اين شعرهايى كه شما مى فرماييد، هم به دليل اقبال جوان ها نسبت به گفتن چنين شعرهايى و هم به دليل اقبال مخاطبان جوان در حوزه شنيدارى، يك وضعيت جديد است. بخشى از اين وضعيت جديد را بايد جامعه شناس ها توضيح بدهند. بخشى را بايد مردم شناس ها توضيح بدهند. به نظرم تحولات سياسى هم بى تأثير نبوده در اين بحران ايجاد شده اى كه هست. همچنين آبشخورهايى مثل فرهنگ موسيقى پاپ خارج از كشور و ادامه نقادى سنت ها كه از مشروطيت شروع شد و رويكردى احمد كسروى وار را نسبت به داشته هامان رقم زده است. مثلاً آن معشوقه عفيف و نجيبى را كه جايگاهش بالا بود كشيده اند زير تازيانه و تف و لعنت و حاصلش شده ترانه هايى از اين دست. به نظر من مواجهه با اين وضعيت تازه با نظريه پردازى امكان ندارد. ياد يكى از داستان هاى مثنوى مى افتم كه دباغى رفته بود توى بازار عطارها و بوى عطر بيهوش اش كرده بود و يك بابايى آمده بود گلاب زير دماغش گرفته بود تا دباغ به هوش بيايد در حالى كه مشكل دباغ همان بوى عطر و گلاب بود! اين نسل يك مقدار مشكل نظريه پردازى دارد. از بس كه ما ارزش محورى را برايش ملاك قرار داديم و نظريه برايش صادركرديم، ديگر به تنگ آمده، عاصى شده. حالا ما بخواهيم باز هم زير دماغش گلاب بگيريم و بگوييم كه تحقير معشوقه راه به جايى نمى برد و اين سبك جديدى كه دنبالش راه افتادى، حرف تازه اى ندارد و... نه! اين نظريه پردازى ها مشكلى را حل نمى كند. بهترين مدل دفاع از ترانه، خودترانه است.
* ببينيد! بالاخره اين ها مشترى هاى همين بازار هستند. اگر به آن طرف سوق پيدا كنند، شما هر چقدر هم بخواهيد كار خوب و درجه يك ارائه بدهيد، مى ماند توى كاست فروشى و خاك مى خورد. جامعه شناس ها هم اگر بخواهند به نتيجه اى برسند بعد از لااقل پنج سال به نتيجه مى رسند آن هم در دنيايى كه شش ماه به شش ماه و دو ماه به دوماه دچار تحول مى شود. پس يك راه حلى بايد اين وسط وجود داشته باشد؟
چرا فكر مى كنيد كه حتماً بايد يك راه حلى اين وسط وجود داشته باشد؟ اين ماجرايى است كه اتفاق افتاده و بايد اشباع شود. به نظرم عين پادزهر است براى زهرى كه به تن اين مردم وارد شده. ما دوز موسيقى سنتى را دهه شصت برديم بالا و نفس موسيقى پاپ را بريديم. اجازه داديم كه فقط دونفر در اين مملكت جولان بدهند توى موسيقى سنتى. به عاشقانه هم كه رو آورديم از نوع مغازله هاى عرفانى مان بود. خب! جوان امروز مثل فنرى كه فشرده شده و يك باره رها شود، مى خواهد آن معشوقه صدرنشين را كه ستايندگانش بى شمار شاعران و تصنيف سرايان بودند، از صدر به ذيل بياورد. بگذاريد اين اجازه عصيان را داشته باشد و البته «تصنيف هاى مدل» را هم ارائه دهيم. كار خوب بگذاريم پشت ويترين. من مطمئنم كه فطرت سالم او جانبى را انتخاب مى كند كه تاريخ ما و وضعيت تاريخى مان تكرار كرده در خودش. اصولاً عشق شرقى به همين جا خواهد رسيد و اين ها تب هاى گذرايى هستند. به فكر حلش نباشيم. فكر نكنيم با ممنوعيت اين آثار مشكل حل مى شود. اتفاقاً يكى از مشكلاتى كه با مديران فرهنگى داريم، اين است كه جلوى اين آثار را مى گيرند و نمى گذارند وارد بازار شوند و فكر مى كنند كه خدمت مى كنند؛ اما با اين كار، به شدت حوزه زيرزمينى موسيقى پاپ را گسترده تر مى كنند. در موسيقى غربى،همين توهين به معشوق هست با الفاظ زشت و ركيك ناموسى كه الآن وارد موسيقى زيرزمينى پاپ ايران هم شده. ببينيد! بدتر كردن يك مشكل يعنى اين! به نظرم مديران فرهنگى با سعه صدر بيشتر بايد با اين جريان برخورد كنند.
* آينده ترانه سرايى را در ايران چطور مى بينيد؟
ترانه سرايى ديگر وارد حوزه گسترده اى شده؛ به خاطر صنعت فرهنگ، به خاطر تكنولوژى فرهنگى، به خاطر گسترش ديسك ها و سى دى ها و مولتى مديا و امكاناتى كه براى شنيدار هست در ماشين ها و... اصلاً خود ماشين ها يك فرهنگى ايجاد كرده اند. كسى كه پشت فرمان مى نشيند و رانندگى مى كند، بايد متناسب با ريتم رانندگى اش نوار بشنود. خود اين مى شود يك سبك. بعضى از نوارها اصلاً با اين نيت توليد مى شوند كه براى ماشين كاربرد داشته باشد. حتى يك عده مى گفتند كه كاهش بنزين و سوخت روى فروش نوارهاى پاپ تأثير گذاشته است! بنابراين وسايل مدرن امروز، به دليل اين كه كاربردشان گسترده شده، طيف مخاطبان را هم گسترده كرده اند، يعنى همه را وارد حوزه شنيدارى كرده. بايد براى همه تغذيه مناسب به وجود بياوريم. لذا ترانه بى اندازه فضاى بازى پيدا كرده، فضاى گسترده اى پيدا كرده و بنابراين طبيعى است كه بخشى از آن «نازل» شود. شما از مصراع هايى كه پشت ماشين ها نوشته مى شود بفهميد كه برخى راننده ها به چه چيزهايى قانع اند! يعنى به يك كلام ناموزون بى قافيه لَخت بى خود خالى از مغز قانع اند! همين كه آن كلام آنها را - به هر حال- تحت تأثير قرار داده، يك پولى به خوش نويسى داده اند كه پشت شيشه ماشين بنويسد! آن وقت تصور كن كه ما دنبال امثال بيژن ترقى و رهى معيرى هستيم كه برايمان تصنيف بسازند! با اين همه معتقدم كه ما بايد با ارائه مدل موفق وخوب مشكل را حل كنيم. مردم تفاوت «قيصر» با فيلم هاى ديگر را در زمان خودش درك كردند كه استقبال كردند. بايد مدل موفق ارائه دهيم و به ذائقه و سليقه مردم اطمينان كنيم.