|
|
|
|
|
|
|
|
مى توان شاد هم زندگى كرد
|
|
|
صابر محمدى
متخصصان براى ايجاد پل ميان همسران براى رفع تفاوت هاى موجود و داشتن ازدواجى شاد و سالم پيشنهادهايى دارند: ۱- هر روز با هم صحبت كنيد. نقطه نظر همسرتان را در مورد همه چيز بدانيد و ياد بگيريد كه چگونه با او صحبت كنيد، چه موقع عصبانى است، يا چه زمانى براى صحبت مناسب است. به شرايط و وضع يكديگر توجه داشته باشيد. به اين ترتيب صحبت شما نيز شيرين و سودمند مى شود. ۲- در صحبت با يكديگر از جملاتى زيبا و دلنشين استفاده كنيد. علاوه بر آن، به همديگر عباراتى خوب و زيبا بگوييد و اين كار را چندين بار تكرار كنيد. ۳- سعى كنيد يكديگر را از هم دور نكنيد. نسبت به لحظاتى كه فرصت با هم بودن پيدا مى كنيد، حساس و آگاه باشيد و نگوييد كه سرتان شلوغ است و يا كار داريد. از كوچك ترين فرصت براى با هم بودن استفاده كنيد و آن را از دست ندهيد. ۴- در مورد عادات، عبارات و گفته هاى يكديگر بيشتر بدانيد. رموز برقرارى ارتباط با همديگر را بلد باشيد و از همين خصوصيات فردى ويژه استفاده كنيد تا بتوانيد روى هم تأثير بگذاريد. ۵- به جاى نقطه ضعف ها، نكات منفى و آن خصوصياتى كه در همسر خود دوست نداريد بر نقاط مثبت و دوست داشتن او تمركز كنيد. در حقيقت هر آنچه كه در فكر و دل آدمى مى گذرد نتيجه آن چيزى است كه كانون توجه اوست. ۶- براى پرهيز از هرگونه سردى روابط و حتى شكست و طلاق در زندگى زناشويى، كانون توجه تان را به نكات مثبت در اخلاق و رفتار همسرتان معطوف كنيد. ۷- دست از انتقاد از همسرتان در حضور او يا حتى در ذهن خود برداريد. فكرتان را به سوى نكات مثبت هدايت كنيد و سعى كنيد به دنبال چيزهايى باشيد كه موجب بهبود زندگى مشترك تان خواهد شد. ۸- سعى كنيد بيشتر از آن كه در انتظار دريافت چيزى از همسرتان باشيد چيزى به او ببخشيد. اگر هدف شما ايجاد حس رضايت و خوشبختى در همسرتان باشد مطمئن باشيد فرصت هاى بى شمارى براى رسيدن به اين هدف پيدا خواهيد كرد. در اين صورت شما نيز از لطف و محبت همسرتان برخوردار خواهيد شد. زيرا انسان ها همواره سعى مى كنند خوبى هاى ديگران را جبران كنند. ۹- از همسرتان انتظارات غيرواقعى نداشته باشيد. اجتناب از انتظارات غيرواقعى مى تواند از بروز بسيارى درگيرى ها، عصبانيت ها و سرخوردگى ها جلوگيرى كند. انتظار نداشته باشيد همسرتان كامل و بى نقص باشد. در ضمن هيچ گاه او را با ديگران مقايسه نكنيد. ۱۰- مهربان باشيد و بهانه گيرى نكنيد. قبول كنيد هيچ دو نفرى شبيه هم نيستند. بنابراين اين قدر از هم خرده نگيريد و عيب و ايراد همديگر را آشكار نكنيد. ۱۱- بيشتر متخصصانى كه در امر ازدواج مشاوره مى دهند ، روى خوب گوش كردن تكيه دارند. گوش كردن خوب و فعال شامل تفسير كردن، تأييد كردن و معتبر دانستن بازخوردى است كه از همسرتان به شما مى رسد. ضمناً از همسرتان در حد توان او توقع داشته باشيد. ۱۲- بايد با همسرتان مهربان باشيد. در آموزش هاى اسلامى به مردان و زنان توصيه شده است كه با همسران خود به نيكويى رفتار كنند. ۱۳- به كار بستن يك نظام ارزشى مقتدر در ازدواج در تحقق ارتباط موفق و داشتن زندگى خوب بسيار مؤثر است. ۱۴- ريسك كنيد، قلب خود را بگشاييد و اجازه دهيد همسرتان به آن وارد شود. ۱۵- از مراجعه به مشاور خجالت نكشيد. زوج هاى موفق قبل از مراجعه به مشاور، سند طلاق را امضا نمى كنند. آنان مى كوشند كه مشكلات را در نخستين فرصت حل كنند. ۱۶- اغلب زنان روزگار ما ديگر نياز چندانى به اين ندارند كه همسران شان در زمينه هاى مالى و فيزيكى از آنها حمايت كنند. به جاى آن، يكى از خواسته هاى مهم آنها اين است كه در زمينه هاى احساسى و عاطفى مورد حمايت قرار گيرند. ۱۷- مردان اين روزگار از زنان خود چيزى بيش از يك كدبانوى خانه دار و مراقبت فرزندان شان انتظار ندارند. مردها نيز از زنان مى خواهند تا در زمينه هاى عاطفى و احساسى از آنان حمايت كنند. ۱۸- آنچه را كه مى خواهيد تقاضا كنيد. ۱۹- قدردان همسرتان باشيد و به او ارزش دهيد. ۲۰- بدون اين كه قضاوت كنيد يا در ديوار دفاعى خود پناه بگيريد گوش كنيد. منابع: ۱- راهنمايى همسران جوان، تأليف محمدعلى سادات، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ،۱۳۷۸ ص۱۰۹ ۲- اينترنت
|
|
|
|
|
شادى حقيقى
مرى شرمن هيلبرت/زهرا رضايى
نخستين بار كه او را در ساحل نزديك اقامتگاهم ديدم، بيش از شش سال نداشت. هر وقت عرصه زندگى بر من تنگ مى شد، مدتى رانندگى مى كردم و خود را به آن ساحل آرام مى رساندم. آن روز او داشت كنار ساحل ، با شن ها براى خودش قلعه يا چيزى شبيه به آن مى ساخت و مرا كه ديد سرش را بلند كرد. چشم هايش درست رنگ دريا بود. لبخندى زد و گفت:«سلام» اما من ابداً حوصله سر و كله زدن با يك بچه را نداشتم. با اشاره سر جوابش را دادم. او گفت: «دارم يه چيزى درست مى كنم.» من كه موضوع برايم كوچك ترين اهميتى نداشت، گفتم: «دارم مى بينم. چى مى سازى؟» جواب داد: «اوه! فعلاً تصميم نگرفتم. فقط دوست دارم با دست هام شن ها رو لمس كنم.» بازى بدى به نظر نمى آمد. كنارش نشستم و من هم شروع كردم به بازى با شن ها. مرغ دريايى كوچكى در آن نزديكى پرواز مى كرد. دختر بچه گفت: «اين علامت شاديه!» با تعجب پرسيدم: «علامت چيه؟» گفت: « مامان مى گه مرغ دريايى شادى مى آره.» مرغ دريايى پرواز كرد و رفت و من در دلم گفتم: «خداحافظ شادى! سلام غم!» و از جا بلند شدم تا راه بيفتم. دلم سخت گرفته بود. احساس مى كردم زندگى ام يكسره به بيهودگى گذشته است، ولى دخترك خيال نداشت دست از سرم بردارد. پرسيد: «اسمتون چيه؟» جواب دادم: «روت! روت پترسون. اسم تو چيه؟» گفت: «ويندى، مثل نسيم، شش سال دارم.» گفتم: «سلام نسيم!» او ريز و با مزه خنديد و گفت: «چقدر خنده دار هستين!» با وجود اندوهى كه بر دلم چنگ مى زد، من هم خنديدم و بعد راه افتادم. صداى خنده زنگدارش را هنوز از پشت سر مى شنيدم . فرياد زد: «خانم روت، باز هم بياين تا يه روز خوب ديگه رو با هم بگذرونيم.»
به شهر برگشتم و به كار تكرارى و خسته كننده ام ، به جلسات پرشمار و يك مادر عليل. مدتى گذشت و يك روز صبح احساس كردم اگر در شهر بمانم، خواهم مرد. به خودم گفتم: «وقتشه كه برم سراغ يك مرغ دريايى»و رفتم. ساحل آرام در انتظارم بود. نسيم خنكى مى وزيد و من راه مى رفتم تا آرامشى را كه به آن نياز داشتم پيدا كنم. اصلاً ياد دخترك نبودم، به همين دليل ، وقتى او را ديدم، سخت يكه خوردم. دخترك گفت:«سلام خانم روت! دوست دارين شن بازى كنين؟» خلق خوشى نداشتم. خواستم سر به سرش بگذارم و پرسيدم: «با معما چطورى؟» دوباره همان خنده زنگدار را شنيدم . گفت:« من نمى دونم چه جور چيزيه.» به صورتش نگاه كردم كه بسيار مليح و ظريف بود. گفتم: «مى خواى قدم بزنيم؟ راستى نگفتى كجا زندگى مى كنى.» او به يك رديف كلبه تابستانى عجيب اشاره كرد و گفت: «اونجا!» حتماً در زمستان ، زندگى كردن در آن كلبه ها خيلى سخت بود. پرسيدم: «كدوم مدرسه مى رى؟» گفت: من مدرسه نمى رم. مامان مى گه الآن مدرسه تعطيله.» او مثل همه دختر كوچولوهاى پرحرف، يكريز مى خنديد و حرف مى زد. كنار ساحل راه مى رفتيم، اما ذهن من مشغول افكار ديگرى بود. وقتى مى خواستم به خانه برگردم، ويندى گفت كه آن روز هم ، روز خوبى بوده و من با كمال تعجب احساس كردم حالم خيلى بهتر شده است. به او لبخند زدم و گفتم كه من هم همين طور فكر مى كنم.
سه هفته بعد با حال و روزى بسيار خراب تر از قبل به ساحل برگشتم. آن روز حتى حوصله سروكله زدن باويندى را هم نداشتم. وقتى مادرش را در ايوان خانه شان ديدم، احساس كردم دلش مى خواهد دخترش را در خانه نگه دارد، اما ويندى با ديدن من ، ذوق كنان جلو دويد. نفسش درست بالا نمى آمد، با خلق تنگى گفتم: «متأسفم، اما امروز بايد توى خونه بمونم.»صورتش به طرزى غيرعادى پريده رنگ بود. با تعجب پرسيد: «واسه چى؟» فرياد زدم: «واسه اين كه مادرم مرده!» آياحق داشتم چنين موضوعى را به يك دختربچه كوچولو بگويم؟ او با لحنى آرام گفت: «اوه! پس امروز روز بديه.» با صداى بلندترى فرياد زدم:«آره! هم امروز، هم ديروز ، هم پريروز، حالا ديگه برو!» پرسيد: «خيلى اذيت شد؟» من كه از دست خودم و از دست او به تنگ آمده بودم، پرسيدم: «كى؟» جواب داد: «مادرتون ! وقتى كه مى مرد.» من كه از اين سؤال او سردر نمى آوردم و در خود فرو رفته بودم، گفتم: «اين چه سؤاليه كه مى كنى؟ معلومه كه اذيت شد.»
چند ماه بعد، دوباره گذرم به آن ساحل افتاد. ويندى در ساحل نبود. احساس گناه و شرم مى كردم و دلم بشدت برايش تنگ شده بود. به طرف كلبه شان رفتم و در زدم. مادر ويندى در را به رويم باز كرد. گفتم: «سلام! اومدم ويندى رو ببينم.» زن لبخند اندوهگينى زد و با مهربانى گفت: «اوه! بفرمايين. ويندى خيلى از شما حرف مى زد. ببخشين كه اجازه دادم اون قدر به شما زحمت بده. اگه گاهى بى ادبى كرده ، ببخشين.» دلشوره عجيبى داشتم. حس كردم دلم براى ديدنش پرپر مى زند. گفتم:«ابداً اين طور نيست. اون خيلى بچه خوبيه.» زن قطره اشكى را كه روى گونه اش لغزيد ، پاك كرد و گفت: «خانم پترسون! ويندى سرطان خون داشت و هفته پيش مرد. احتمالاً از بيمارى اش چيزى به شما نگفته بود.»از وحشت لال شدم و دسته صندلى را چسبيدم و نفسم بند آمد. او ادامه داد: «عاشق دريا بود، براى همين موقعى كه حالش وخيم شد ، دكترش گفت كه بهتره بياييم اينجا. اينجا كه اومديم حالش خيلى بهتر شد و هميشه غروب كه مى شد ، مى گفت روز خوبى داشته، ولى هفته گذشته ، يك مرتبه حالش خيلى بد شد.» بغض راه گلويش را بست و به سختى ادامه داد:«يه چيزى براى شماگذاشته، فقط خدا كنه بتونم پيداش كنم. چند دقيقه به من فرصت بدين.»گيج و منگ، سرم را به نشانه تأييد تكان دادم. او مدتى جست و جو كرد و بالاخره پاكتى مهر و موم شده را در ميان وسايل ويندى يافت و آن را به من داد. روى پاكت با خط كودكانه اى نوشته شده بود: «خانم پ». داخل پاكت ،نقاشى يك مرغ دريايى بود و زير آن نوشته شده بود:«مرغ دريايى شادى مى آورد.»نتوانستم جلوى اشكم را بگيرم. دل من عاشق شدن را فراموش كرده بود. دل من دوست داشتن را از ياد برده بود. هق هق كنان ناليدم: «متأسفم، متأسفم، متأسفم.» و هر دو با هم گريستيم.
سال ها از آن دوران مى گذرد. نقاشى ويندى را در قابى نفيس ، روى ديوار اتاق كارم نصب كرده ام. آنچه كه آن كودك شش ساله برايم به يادگار گذاشته، زيباترين پيام زندگى است. از آن روز به بعد ايمان آوردم كه هيچ چيزى در زندگى ، ارزش غم خوردن ندارد ، كافى است از ياد نبرم كه بزرگ ترين هديه، عشق و مهربانى است.
|
|
|
|
|