چهارشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۶ - ۲۲ شعبان ۱۴۲۸
Wed, Sep 5, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
قرآن
ماجرا
رودررو
خانواده
درارتفاعات پنبه كار استان لرستان رخ داد
درارتفاعات پنبه كار استان لرستان رخ داد
راهزنى در كوهستان
312495.jpg
حسين خانى

هنوز تابش نخستين اشعه هاى طلايى خورشيد از خنكاى كوهستان كم نكرده بود. بوى پونه وحشى فضاى منطقه را عطرآگين كرده بود. كوهستان «پنبه كار» ميان خواب و بيدارى بود.اعضاى تيم ۱۱ نفره كوهنوردى پس از جمع كردن چادر هايشان آماده وداع با درياچه گهرشدند. شيب تند جاده مالرو پنبه كار امكان حمل اثاثيه را به كوهنوردان نمى داد. تمامى بار و بنه خود را بر قاطرها سوار كرده و وسايل را همراه گروهى از نيروهاى تداركات به محل ايستگاه خودروها فرستادند.
حالا ديگر زمان آن رسيده بود كه تيم كوهنوردى پس از ۱۰ روز كوه پيمايى در ارتفاعات «اشترانكو» به تهران بازگردد. به نظر مى رسيد حداكثر ۶ ساعت پياده روى پايان بخش تورنمنت ۱۰ روزه باشد. ۱۱ كوهنورد به آرامى حركت به ارتفاعات پنبه كار را آغاز كردند.
۱۵ متر جلوتر از تيم كوهنوردى توسعه و نوسازى معادن، چند كوهنورد ديگر شيب جاده را بالا مى كشيدند. اما ناگهان كوهنوردان پيشرو در پيچ جاده مالرو گم شدند. هنوز لحظه اى نگذشته بود كه ۱۱ كوهنورد با شنيدن فريادهاى كوهنوردان غريبه در جا خشكشان زد. آنها در حالى كه با سرعت به عقب مى دويدند فرياد مى زدند «جلو نرويد، راهزن است.» و هنوز آنان از شوك خارج نشده بودند كه صداى شليك هاى پياپى خبر حادثه اى تلخ را برايشان به ارمغان آورد.
رئيس گروه ۱۱ نفره تيم كوهنوردى توسعه و نوسازى معادن در اين باره مى گويد: ساعت ۶ و ۱۰ دقيقه صبح جمعه ۲۶ مرداد بود. به فاصله ۱۵ مترى، ۲ كوهنورد غريبه به طرف ارتفاعات در حركت بودند. باشنيدن فريادهاى آنها كه مى گفتند نرويد، برگرديد، راهزن است. ما توقف كرديم. باورمان نمى شد در منطقه اى كه هرلحظه كوهنوردان در آن در حركت هستند و در زمانى كه هوا روشن است، راهزنى وجود داشته باشد. با اين افكار كلنجار مى رفتيم كه مرد نقابدارى را در چند مترى خودمان بالاى كوه ديديم. او سراپا مشكى پوشيده بود و با پارچه اى هم صورتش را پوشانده بود. مرد نقابدار چند تكه سنگ به طرفمان پرتاب كرد و به نوعى ما را به طرف جلو راند.
سرپيچ كه رسيديم. با خود گفتيم ما ۱۱ نفر هستيم اگر راهزنان مسلح نباشند مى توانيم با آنها درگير شده و دستگيرشان كنيم. اما پس از عبور از پيچ جاده مالرو ناگهان مرد مسلحى را كه اسلحه كلاشينكف در دست داشت مقابل خودمان ديديم. مى خواستيم عقب برگرديم اما فرمان بى حركت مهاجمان مسلح نقابدار قدرت حركت را از ما گرفت. آنها مى خواستند وسايل همراهمان را در اختيارشان بگذاريم. ما فقط مات و مبهوت به روبرو نگاه مى كرديم. دو مرد مسلح ديگر نيز در دوطرف ديده شدند.
كاملاً در محاصره راهزنان مسلح گرفتار شده بوديم. نه راه پيش داشتيم نه راه پس. راهزنان در چند قديمى ما اسلحه هايشان را به طرف ما نشانه رفته بودند. آنها وقتى ما را مردد ديدند، چند تير هوايى شليك كردند.
چند قدم جلوتر رفتم. سعى كردم با صحبت كردن آنها را آرام كنم. ناگهان يكى از مردان مسلح گلوله اى به پايم شليك كرد. گلوله در چند سانتى مترى كفش هايم به سنگى خورد و كمانه كرد.
در همين هنگام مرد سياهپوش فرياد زد هرچه داريد بيرون بريزيد.
صداى شليك گلوله باعث شد دوستانم فرار كنند. در يك لحظه گرد و خاك تمام منطقه را فرا گرفت. بى اختيار من هم به عقب برگشتم و سعى كردم فرار كنم اما ناگهان به داخل دره سقوط كردم. راهزنان كه بعداً متوجه شديم ۴ تن بودند به تعقيبم پرداختند اما چون احتمال دادند در اثر سقوط به دره كشته شده باشم به سوى ديگرى گريختند. دقايقى بعد با كمك دوستانم نجات پيدا كردم و همگى به طرف محلى كه چادر زده بوديم برگشتيم. در آنجا با استفاده از تلفن همراه پليس را در جريان گذاشتيم وقتى لحظاتى از حادثه گذشت و همگى آرام شديم تازه فهميديم كه گلوله اى به پاى يكى از دوستانم اصابت كرده است.
به هر زحمتى بود خود را تا ابتداى جاده آسفالت رسانديم. در آنجا مأموران گزارش از حادثه تهيه كردند و ما به هتل برگشتيم. پزشكان پس از معاينه پاى همراهمان به دليل اين كه گلوله به قسمت حساس اصابت كرده بود گفتند: عمل جراحى بسيار مشكل است و ممكن است به قطع عصب پا هم بينجامد.
بنابه اين گزارش، دستورهاى ويژه قضايى براى تحقيقات پليسى در باره تهاجمات گاه و بى گاه راهزنان مسلح در اين منطقه صادر شده و مأموران پليس عمليات ويژه اى براى دستگيرى دزدان نقابدار آغاز كرده اند.
گم شده اى در بمباران
312480.jpg
الهام آرمان

چرخ هاى قطار دوان دوان روى ريل هاى خط اهواز - تهران در حركت بود.
ناگهان آسمان شكاف برداشت.
صداى انفجار و گلوله از هر طرف به گوش مى رسيد. دست هايم كوچكتر از آنى بودند كه بمب و انفجار را لمس كنند. گوش هايم اما ترك خورد. ديگر هيچ چيز نشنيدم.
مثل چشم هايم كه هيچ نمى ديد...
رعد و برق، زمين و زمان را به هم مى دوخت.
به گمانم سال ۱۳۵۹ بود. وقتى قطار داشت از اهواز به تهران مى آمد خانواده ام مرا كه يك ساله بودم درآغوش گرفته بودند .
وقتى دشمن بمب انداخت چرخ هاى قطار از حركت باز ماندند. مانند چشم هايم كه در وداعى تلخ براى هميشه از ديدن روى مادر و پدر باز ماند.
كاش آن قدر دست هايم بزرگ بودند كه به سنگينى تمام، دست هاى مادر را مى فشرد.
«هفت تپه» ايستگاه آخر ديدار من و تمام دارو ندارم بود. چشم چشم را نمى ديد. فقط تا چشم كار مى كرد آتش بود و فرياد، ناله و هذيان هاى دردآلود...
نگاه كودكانه ام در تصويرى دور هنوز در خون مى غلتد وقتى به ياد در خاك و خون غلتيدن هم قطارهايم مى افتم. قطار ديگر سوت نمى كشيد.
زخمى ها را به بيمارستان مى بردند. نگاه مات و مبهوتم به دنبال مامان و بابا مى گشت، كه هنوز هم مى گردد...
يكى دست هايش را روى صورت خراش برداشته ام كشيد. نازم كرد و گفت : «چه دختر نازى.»
صداى انفجار مى آمد. «طفل معصوم روى شانه ها و زير چانه اش نشانه هاى آبى حلقه اى شكل خالكوبى شده دارد... »
اين را يكى از كارمندان بيمارستان گفت. همان كه براى مرهم گذاشتن روى خراش هاى صورتم مرا تا نزديك ترين بيمارستان برد. اما از پدر و مادرم هيچ نشانى نگرفت.
دست هايم گرماى دستان مادر را مى خواست. نگاهم در وسعت يك بى پناهى عميق به دنبال نگاه هاى امن و مردانه بابا مى گشت.
راستى بابا، مامان ! شايد مى دانستيد كه روزى مرا گم مى كنيد براى همين بود كه برايم نشانه هاى آبى كشيديد؟
آن روز گذشت. من بزرگ و بزرگ تر شدم.
گذشته هاى خيلى دور داشت از من فاصله مى گرفت. كارمند بيمارستان در آن روز خيلى تلخ بدون اين كه به دنبال رد و نشانى از پدر و مادرم بگردد مرا به خواهر نازايش داد. او در آن لحظه هاى گنگ، حس بودن با پدر و مادر واقعى را براى هميشه از من ربود. آه! پدر و مادر من ! اگر هنوز زنده ايد صداى گريه هاى مرا خوب گوش كنيد.
حالا من به ظاهر بزرگ شده ام و شوهر دارم.
چشم هايم اما هر شب از دلتنگى تان تر است.
به خال هاى آبى روى چانه و شانه ام نگاه مى كنم. مى دانم با همين نشان هاى خيلى كوچك از شما نشانى بزرگى پيدا مى كنم، دلم اين را مى گويد همان كه هيچ گاه به من دروغ نگفته.
عروسك هايم را در آغوش مى گيرم.
حتى تصوير چهره هاى شما را هم به ياد ندارم.
اما حالا مادر شوهر مهربانى دارم كه براى پيدا كردن شما برايم آستين بالا زده.
بابا، مامان، باور كنيد روزى چند بار اين واژه ها را با گريه تكرار مى كنم. تا به حال به هر درى زدم بسته بود. دلم گرفته است. بابا، مامان !
خانواده اى كه من فرزند خوانده شان شدم برايم شناسنامه ديگرى گرفتند اما من همان شناسنامه اى را مى خواهم كه شما برايم گرفته ايد.
شناسنامه واقعى ام را مى گويم. اسم، اسم پدر، اسم مادر. چه شيرين است وقتى روزى تمام اين اسامى به واقعيت پيوند بخورد. يك روز مادر شوهرم گفت: بچه هاى روزنامه ايران به تو كمك مى كنند. دلم به من گفت برايشان بنويس، بالاخره يك جايى بابا و مامان عكس روزهاى بعد از گم شدن تو را مى بينند و به سراغت مى آيند. حالا من نوشته ام و گوش به زنگ صداى آشنايى هستم كه شما را به من برساند؛ خدايا كمكم كن.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |