چهارشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۶ - ۲۲ شعبان ۱۴۲۸
Wed, Sep 5, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
قرآن
ماجرا
رودررو
خانواده
گفت وگو با جوانگراترين وزير دولت نهم
يك كار عاشقانه كوچك
312504.jpg
شارون واتيلى ‎/ ترجمه: لادن خضرى

هزاران كلمه نمى توانند اثرى را كه يك عمل بر احساس انسان مى گذارد، به وجود آورند.
هنريك ايبسن
پدرم از هيچ چيز درباره من غفلت نمى كرد. يادم هست موقعى كه يك نوجوان شل و وارفته و بيقواره بودم، چطور يادم داد كه مثل يك خانم بايستم و راه بروم. ۱۷ ساله بودم كه ديوانه وار عاشق پسرى شدم و او به من ياد داد كه چطور موقع حرف زدن با او ظاهر خونسرد و بى تفاوتى به خود بگيرم و از او درباره ماشينش سؤال كنم. من دستورات پدرم را مو به مو اجرا مى كردم و مدام به او گزارش مى دادم.
هنگامى كه از دانشگاه فارغ التحصيل شدم، قرار بود براى تدريس به كودكان استثنايى، در شهرى دورافتاده مشغول به كار شوم. درآمد چندانى نداشتم و به همين دليل در نزديكى مدرسه، اتاقى را اجاره كردم كه در يك مجتمع جهنمى قرار داشت. هوا كه تاريك مى شد، همه لات ها و معتادها در اطراف مدرسه پرسه مى زدند و تا وقتى كه خودم را به ماشينم مى رساندم تا به خانه بروم، جانم به لبم مى رسيد. يك بار كه براى تعطيلات به خانه رفتم، پدرم به من هشدار داد و گفت: «مراقب باش!» او از اين كه تنها زندگى مى كردم نگران بود، ولى من ۲۳ سال داشتم و بسيار مشتاق بودم كه روى پاى خودم بايستم. از اين گذشته، بيكارى بيداد مى كرد و من حس مى كردم شانس آورده ام كه شغلى دارم. وقتى وسايلم را در ماشين گذاشتم تا به آن شهر دورافتاده بروم، به پدر اطمينان خاطر دادم و گفتم: «بابا! نگران نباش.» هفته ها گذشت. يك روز عصر، بعد از تعطيل شدن مدرسه، ماندم كه كلاسم را مرتب كنم. كارم كه تمام شد، چراغ را خاموش كردم و در كلاس را بستم. بعد به طرف در مدرسه به راه افتادم. در قفل بود. نگاهى به اطراف انداختم. هيچ كس در مدرسه نبود. آنها متوجه نشده بودند كه من هنوز در مدرسه هستم. نگاهى به ساعتم انداختم. ساعت ۶ بعدازظهر بود. به قدرى مشغول كار شده بودم كه گذشت زمان را احساس نكرده بودم. درهاى خروجى را امتحان كردم. همه آنها قفل بود. كنار يكى از درهاى پشت مدرسه فضاى اندكى وجود داشت كه مى توانستم به زور از آن رد شوم. ابتدا كيف و كتاب هايم را بيرون گذاشتم و بعد به هر جان كندنى بود، رد شدم. كيف و كتاب هايم را برداشتم و به طرف ماشينم كه در زمين پشت ساختمان مدرسه پارك كرده بودم، رفتم. ناگهان سايه عده اى را ديدم و متوجه شدم كه دست كم ۸ نفر هستند و دارند مرا تعقيب مى كنند. يكى از آنها فرياد زد:
- هى! خانم معلم!
ديگرى گفت:
- نه بابا! خيلى بچه است. بعيده معلم باشه.
قدم هايم را تند كردم. آنها هم بر سرعت قدم هايشان افزودند. در اين فاصله سعى كردم سوييچ ماشين را از جايى كه هميشه مى گذاشتم، بيرون بياورم. اگر سوييچ پيدا نمى شد، نمى توانستم ماشينم را روشن كنم و آنها به من مى رسيدند و... قلبم داشت از سينه ام بيرون مى پريد. با ترس و لرز همه جاى كيفم را گشتم، ولى از سوييچ خبرى نبود. يكى از آنها فرياد زد:
- هى بچه ها! ترسيده!
از ته دل دعا كردم «خدايا! به دادم برس!»
ناگهان دستم به يك كليد خورد. حتى خودم هم مطمئن نبودم كه سوييچ ماشينم باشد. با دلهره آن را وارد جاكليدى در ماشين كردم و باز شد. به سرعت خودم را داخل ماشين انداختم و درست در لحظه اى كه آنها ماشين را زير مشت و لگد گرفته بودند، آن را روشن كردم و راه انداختم. موقعى كه به آپارتمانم برگشتم، تلفن زنگ زد. پدر بود. براى نخستين بار ماجرايى را كه برايم پيش آمده بود به او نگفتم چون مى دانستم بشدت نگران مى شود. پدر گرفت: راستى تا يادم نرفته بگويم كه دادم از سوييچ ماشينت يك يدكى بسازند و آن را توى كيفت گذاشتم. گفتم شايد به دردت بخورد. من، آن كليد را مانند يك گنج در كشوى ميزم نگه داشته ام. هر وقت آن را در دست مى گيرم، ياد همه كارهاى خوبى مى افتم كه پدرم در اين سال ها براى من انجام داده است. حالا او ۶۸ ساله است و من ۴۰ ساله، با اين همه هنوز هم از راهنمايى ها و تجربه هاى ارزنده او استفاده مى كنم. بيشتر از همه، آن خوشفكرى پدرم را از ياد نمى برم كه با كار به موقعش، زندگى مرا نجات داد. حالا مى فهمم كه يك كار عاشقانه كوچك، چگونه مى تواند نتايج خارق العاده اى به بار آورد.
گفت وگو با جوانگراترين وزير دولت نهم
پاى جوانان ايستاده ام
312474.jpg
محسن جندقى

هميشه مصاحبه با مسئولان رده بالا جذاب است بخصوص اگر آن مسئول وزير جوانگرايى باشد كه در زمان جوانى فوتباليست هم بوده. «محمدرضا اسكندرى» وزير جهاد كشاورزى يكى از وزيران جوانگرا محسوب مى شود. او تا جايى كه مى تواند سعى مى كند جوانان را در فعاليت ها شركت دهد. اسكندرى به جوانان اعتماد دارد شايد به اين علت كه در جوانى مسئوليت هاى كلان داشته است. مى گويند- راست و دروغش پاى خودشان- به خاطر همين است كه مديران مسن زياد مقابل وزير آفتابى نمى شوند! يكى از خصوصيات ديگر وزير... اصلاً خودتان بخوانيد:


حتماً مى خواهيد بگوييد كه طرفدار قرمز يا آبى نيستند.
من خوزستانى هستم و طرفدار تيم هاى استان خودمان هستم اما خودم در جوانى فوتبال بازى مى كردم.
در كدام تيم؟
يكى از تيم هاى باشگاهى خوزستان. البته مجبور شدم در ۱۸ سالگى فوتبال را كنار بگذارم.
چرا؟
آغاز انقلاب بود و براى شركت در تظاهرات و راهپيمايى ها با فوتبال خداحافظى كردم. البته از سال۱۳۷۶ كه به تهران آمدم در هر جايى كه مسئوليت داشتم همكاران را مجبور مى كردم كه تيم فوتبال تشكيل دهند و در مسابقات شركت كنند.
گويا شما هم در دوران جوانى وقت جوانى كردن نداشتيد.
از زمانى كه خودم را شناختم درگير كار بودم. در سال۱۳۵۷ كه انقلاب شد دانشجو بودم و پس از آن از سال۱۳۵۸ در جهاد سازندگى مشغول كار شدم. در سن ۲۵ سالگى- پس از پايان جنگ تحميلى- كه اوج جوانى و سال هاى پر از انرژى جوانى است، مسئوليت اجرايى را عهده دار شدم. در سن ۲۳ سالگى مسئوليت بخش كشاورزى جهاد سازندگى استان خوزستان را پذيرفتم و بالاخره در ۲۸ سالگى رئيس سازمان جهاد سازندگى استان خوزستان شدم.
گويا در آن دوران واقعاً به جوانان بها داده مى شد؟
بله حتى زمانى كه ۲۷ سال داشتم پيشنهاد معاونت وزارت جهاد سازندگى به من شد اما به علت اين كه نمى توانستم به تهران بيايم اين مسئوليت را نپذيرفتم. البته در حال حاضر نيز در وزارت جهاد كشاورزى جوانگرايى وجود دارد چرا كه من به جوانان اعتقاد دارم.
مى توانيد برخى از موارد اعتماد به جوانان خود را مثال بزنيد؟
به علت محدوديت هاى استخدامى كه وجود دارد نمى توان به طور گسترده دست به جوانگرايى زد با اين وجود من معاون ۳۴ ساله دارم. رئيس سازمان دامپزشكى كشور متولد۱۳۴۹ است، رئيس سازمان جهاد كشاورزى استان قزوين متولد۱۳۵۲ است. معاون ترويج وزارتخانه جناب دكتر فلسفى متولد۱۳۴۸ است. همچنين مشاور جوان ۲۶ ساله من رئيس هيأت مديره شركت مادر تخصصى واحدهاى خدماتى كه مجموعه اى از واحدهاى بزرگ محسوب مى شود هم هست. در گذشته شايد مى گفتند چون نيروى انسانى نبوده از جوانان استفاده مى شد اما هم اكنون پس از ۲۸ سال كه از آغاز انقلاب مى گذرد باز هم شاهد استفاده از جوانان در بدنه دولت در سطح كلان هستيم. در تمام سفرها مشاور جوان را با خودم مى برم و به همه مى گويم او حتماً وزير جهاد كشاورزى خواهد شد.
اگر محدوديت هاى استخدامى كه گفتيد، وجود نداشت، آيا مديران شما جوانتر مى شدند؟
اگر واقعاً محدوديت قانونى وجود نداشت بسيارى از مديران ما هم اكنون فعاليت نمى كردند و به جاى آنها جوانان مدير مى شدند. با توجه به سيستم موجود،حتى اگر جوان به استخدام دربيايد حدود ۳۰-۲۰ سال طول مى كشد تا مسير ترقى را طى كند و آن زمان ديگر جوان نيست.
از اين كه در دوران جوانى مشغوليات شما زياد شد و گذر جوانى را متوجه نشديد ناراحت نيستيد؟
بايد ببينيد جوانى كردن به چه معناست. در آن زمان شرايط فرق داشت و انرژى جوانى ما در راه مثبت كه از نظر ما خدمت كردن بود گذشت. مگر جوانى كردن به معناى بيكار نشستن است؟ جوانى كردن برنامه ريزى كردن و تفريح و كار سالم داشتن است.
حتماً فرزندان شما هم در آينده مثل بسيارى از مسئولان وارد دولت و از مديران اجرايى مى شوند.
من ۲ پسر و يك دختر دارم. پسر بزرگم فارغ التحصيل مقطع كارشناسى است. اما او زمانى كه دانشجوى دانشگاه هم بود سعى در نشان دادن توانايى خود در جايى غير از كارهاى دولتى داشت. او اصلاً دوست ندارد در بحث اشتغال به كار دولتى فكر كند و اعتقاد دارد مى تواند در جايى غير از دولت كار مناسب پيدا كند.
اما خيلى ها اعتقاد دارند اگر پدرشان وزير بود، حتماً به پست هاى رده بالاى دولتى دست پيدا مى كردند.
جوان بايد آنقدر اعتماد به نفس داشته باشد كه بتواند حتى بدون پشتيبان هم كار كند. جالب است بدانيد كه پسر من اصلاً به كار دولتى علاقه ندارد. پسر دوم من سال سوم دانشگاه است و دخترم امسال در كنكور شركت كرده است.
آيا از وزير علوم پرسيده ايد كه دخترتان در دانشگاه قبول شده يا خير؟
نه چنين كارى نكردم چون احتمال مى دهم دخترم در رشته اى كه مى خواهد قبول شود.
در زمانى كه بحث داغ آنفلوآنزاى مرغى مطرح شد، وزير كشاورزى تركيه مقابل تلويزيون مرغ خورد تا مردم از نگرانى درآيند. آيا شما هم مجبور شديد مقابل مردم مرغ بخوريد؟
من از مرغ بدم مى آيد اما با اين وجود مجبور شدم همراه وزير بهداشت مقابل كاركنان مرغ بخورم تا از نگرانى درآيند.
با وجود محدوديت استخدامى آيا قول مى دهيد كه بسيارى از مديران شما باز هم جوانتر شوند؟
هم اكنون مجوز جذب يك هزار و ۸۰۰ نفر را گرفته ايم كه سعى مى كنيم آنها خيلى سريع مدير شوند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |