|
|
|
|
|
تماشا
|
|
|
|
|
اراده اگر باشد
|
|
|
استيسى نيزال رود / ترجمه: لادن خضرى
من سومين فرزند خانواده هستم. دست چپ من از آرنج به پائين، ناقص است. روزى كه به دنيا آمدم، پزشك با ملايمت، اين موضوع را به مادرم گفت و توصيه كرد: «با او رفتارى متفاوت با بقيه نداشته باش. از او بيشتر انتظار داشته باش.» و مادر همين كار را كرد. ما ۵ خواهر بوديم و مادر ناچار بود براى تأمين معاش خانواده كار كند. يك روز وقتى حدود ۷ سال سن داشتم، گريه كنان از آشپزخانه بيرون آمدم وگفتم: «مامان! من نمى تونم سيب زمينى ها رو پوست بكنم، چون فقط يك دست دارم.» مادرم بى آن كه سرش را از روى خياطى اش بلند كند، گفت: «برو توى آشپزخونه و اون سيب زمينى ها رو پوست بكن و ديگه هم هيچ وقت دستت رو بهانه هيچ چيز نكن.» البته من مى توانستم سيب زمينى ها را پوست بكنم. آنها را با دست ناقصم نگه مى داشتم و با دست سالمم، پوستشان را مى كندم. هميشه بالاخره راه چاره اى پيدا مى شد و مادر اين را خوب مى دانست. او دائم مى گفت: «اگه سعى كنى از عهده هر كارى برمى آى.» وقتى كلاس دوم بودم، معلم ورزش، بچه ها را در زمين بازى به صف كرد و دستور داد با تاب خوردن روى ميله هاى وسط نرده هاى خرك، مسابقه بدهيم. وقتى نوبت من شد، سرم را به علامت نفى تكان دادم. بچه ها پشت سرم خنديدند و من گريه كنان به خانه برگشتم. آن شب درباره آن موضوع با مادرم حرف زدم. او مرا در آغوش گرفت و من در نگاهش، حالت «يه راهى براش پيدا مى كنيم» را ديدم. بعدازظهر، موقعى كه مادر از سر كار برگشت، مرا به مدرسه برد و در زمين بازى خالى، با دقت به ميله هاى خرك نگاه كرد و گفت: «خب! حالا دست راستت رو بكش بالا.» وقتى تقلا كردم خودم را با دست راستم بالا بكشم، او كنارم ايستاده بود. سرانجام توانستم با آرنج ديگرم، ميله را مثل قلاب بگيرم. هر روز تمرين مى كردم و به هر ميله اى كه مى رسيدم، مادرم تشويقم مى كرد. هرگز روزى را كه بچه ها براى بار دوم جلوى نرده هاى خرك صف بستند از خاطر نخواهم برد. وقتى ميله ها را يكى پس از ديگرى رد مى كردم، به بچه هايى كه مسخره ام كرده بودند، نگاه مى كردم كه با دهان باز ايستاده بودند و مرا تماشا مى كردند. اين، راه برخورد با همه مسائل بود. مادر به جاى اين كه كارى برايم انجام بدهد يا عذرم را بپذيرد، اصرار مى كرد خودم راهى براى مشكلاتم پيدا كنم. گاهى از او دلخور مى شدم و فكر مى كردم چرا مادر نمى دونه ناقص بودن يعنى چه، براش مهم نيست كه اين كار چقدر سخته». به سن بلوغ كه رسيدم، از اين كه مورد توجه هيچ پسرى قرار نمى گرفتم و آنها مسخره ام مى كردند، دلم مى شكست. يك بار كه داشتم گريه مى كردم، مادرم وارد اتاقم شد و با ملايمت پرسيد: «چى شده؟» با چشم گريان گفتم: «امشب توى جشن فارغ التحصيلى مدرسه، همه پسرها منو مسخره كردند.» مادر گفت: «اوه عزيزم! ناراحت نباش! بالاخره يك روز بهشون ثابت مى كنيم كه بايد از رفتار امروزشون معذرت خواهى كنن.» صدايش ضعيف و درهم شكسته بود. يواشكى نگاهش كردم و ديدم اشك روى گونه هايش جارى شده است. آن وقت بود كه فهميدم چقدر به خاطر وضع من زجر مى كشد. او هرگز نگذاشته بود اشك هايش را ببينم، چون دوست نداشت به خاطر خودم متأسف باشم. بعدها با نخستين مردى كه گمان مى كردم وضع مرا درك مى كند، ازدواج كردم، ولى او خام و بى مسئوليت از آب درآمد. وقتى دخترم، جسيكا، متولد شد، خواستم او را از گزند ازدواجى ناموفق حفظ كنم و از شوهرم جدا شدم. در ۵ سالى كه نقش يك مادر تنها را به عهده داشتم، مادرم سنگ صبورم بود. اگر نياز به گريه داشتم، مرا در آغوش مى گرفت. اگر از تعقيب يك مزاحم هنگام رفتن به سركار يا رفتن به دانشگاه شكايت مى كردم، مى خنديد و هر وقت به خاطر نقص عضوم متأسف مى شدم، به او نگاه مى كردم و به ياد مى آوردم كه او تنهايى، ۵ بچه را بزرگ كرد. دوباره ازدواج كردم و صاحب ۳ فرزند ديگر هم شدم و خانواده اى خوشبخت داشتم. شايد مادرم چون به هنگام بزرگ كردن بچه ها، وقت زيادى را براى با آنها بودن در اختيار نداشت و بايد معاش خانواده را هم تأمين مى كرد، حالا داشت با نوه هايش فرصت هاى از دست رفته را جبران مى كرد. بارها مى ديدم كه جسيكا را در آغوش گرفته و تكان مى دهد و موهايش را نوازش مى كند و مى گويد: «دخترت رو لوس مى كنم و بعد به مادرش برمى گردونم تا يك كمى انضباط يادش بده!» با اين حال، مادر اصلاً كسى را لوس نمى كرد، بلكه فقط عشقى بى حد و مرز را نثار بچه ها مى كرد. در سال ۱۹۹۱ پزشكان اعلام كردند كه مادر سرطان ريه دارد و بيش از ۶ ماه زنده نخواهد ماند، ولى مادر مقاومت كرد و تا ۳ سال زنده ماند. پزشكان مى گفتند اين يك معجزه است. گمانم عشق به نوه هايش بود كه او تا لحظه آخر با مرگ مبارزه كند. مادر درست ۵ روز پس از پنجاه و سومين روز تولدش از دنيا رفت. حتى حالا هم كه بعد از اين همه سال به اين فكر مى كنم كه مادر چقدر در زندگى رنج برد و آخر عمرش هم چقدر زجر كشيد، دلم به درد مى آيد، ولى او پاسخ همه سؤالات را به من آموخته بود. بچه كه بودم دائماً از خودم مى پرسيدم كه چرا بايد اين قدر تلاش كنم، ولى حالا مى دانم اين سختى ها هستند كه ما را مى سازند. گاهى وقتى مى ترسم از عهده كارى برنيايم، باز لبخند شاد و درخشانش را مى بينم. او شهامت مقابله با هر مصيبتى را داشت و به من هم ياد داد كه اين كار را بكنم.
|
|
|
|
|
تماشا
رمضان ماه پرخورى؟!
|
|
|
تهمينه مهربانى
ماه دلنشين و نازنين رمضان در راه است. هنوز اين ماه عزيز از گرد راه نرسيده كه مصيبتى به نام «واى چى بخوريم؟» در قالب اخبار گوناگون، «نگران نباشيد! دولت براى مرغ و گوشت فكرهاى تازه اى كرده» و «شكر كم نمى آوريد» و امثالهم در صدر اخبار كشور قرار مى گيرد. اگر كسى خبر نداشته باشد كه ماه رمضان، ماه «خوددارى» و «امساك» است و فقط بخواهد از روى اين اخبار «نگران كننده!» درباره شعائر و احكام اسلامى قضاوت كند، قطعاً به اين نتيجه خواهد رسيد كه قرار است درماه رمضان، تك تك آحاد مردم، بشدت «بخورند!» من منكر فضيلت اطعام و پهن كردن سفره هاى چند ده هزار نفرى نيستم و آرزويى جز اين ندارم كه به رسم قديم ترها، سفره ها همه «يكى» شوند و «يكى» باشند و هيچ همسايه اى گرسنه نماند. اصلاً آرزو دارم غروب كه مى شود، سفره اى به پهناى تمام ايران گسترده شود و غنى و فقير و وزير و وضيع بدون ذره اى تمايز بر سر اين سفره بنشينند و ملاحت و شيرينى «با هم بودن» را تجربه كنند، ولى با نگاهى بسيار سطحى و گذرا بر مردان و زنان جامعه مان، درك اين مطلب، دشوار نيست كه مردم جامعه ما در اثر تنبلى و بى تحركى، دچار نوعى «فربهى» و «بى تناسبى» و «بى قوارگى» مزمن شده اند و اين عارضه دردناك، زن و مرد و پير و جوان هم نمى شناسد. واقعيت اين است كه ما «بشدت» پرخور شده ايم و اين عارضه به درد دائمى ما، يعنى «پرحرفى» اضافه شده و معجونى ساخته كه حاصل آن جز اتلاف سرمايه و اسراف منابع و ادعا و نق نق چيزى نيست. ماه رمضان فرصت خوبى است تا «مهار» را بكشيم و به جاى «پرخورى» و «پرحرفى» واقعاً به امساك روى آوريم. بياييم براى يك ماه هم كه شده، دست از «ولع و حرص خوردن» و «حرف زدن» برداريم. هيچ اتفاق سوءيى نمى افتد و هيچ فاجعه اى روى نمى دهد. قطعاً تلاشى براى انجام همين دو نكته، به صرفه جويى هاى عظيمى در منابع مادى و سرمايه هاى معنوى، بويژه «زمان و وقت» منتهى خواهد شد. بى تحركى و تنبلى و سستى و زياده خواهى و روحيه طلبكارى، حاصل بيشتر و بيشتر خواستن است. از قديم گفته اند، «از گرسنه بگير بده به سير.» اگر منتظريم كه با بيشتر داشتن و بيشتر خوردن و بيشتر حرص زدن، قناعت را بياموزيم، قطعاً آدرس اشتباه به ماداده اند. قناعت، برازندگى، تناسب، گذشت، فتوت، مهربانى و تمامى صفاتى كه آدمى را «آدم» مى كند، جز در سايه «حداقل را براى خود خواستن» و «بهترين را براى ديگران طلبيدن» محقق نمى شود، وگرنه بانوى هميشه جاودان هستى، فاطمه زهرا(س) نمى فرمود: «الجار ثم الدار» ياد بگيريم كه با كمترين ها، بهتر زندگى كنيم. اين همه اسراف و اتلاف و بى تحركى و تنبلى و فربهى، شايسته كسى كه نام مسلمان را برخود مى نهد، نيست. رمضان امسال را سكوى پرشى براى كسب شايستگى ها و تناسب ها قرار دهيم.
|
|
|
|
|