خسرو مبشر
مريم قطره هاى اشك را از روى گونه هايش پاك كرد. اشك هايى كه از سر سادگى و ندانم كارى جارى بود. او آخرين لقمه صبحانه را با بى ميلى در دهانش گذاشت و فنجان چاى را سر كشيد بعد هم سريع به اتاقش رفت. نگاهى به آينه انداخت و موهايش را مرتب كرد. همان موقع ناگهان به ياد روزى افتاد كه پياده به طرف شركت پدرش در حركت بود، كه نگاهش به پژمان افتاد. درست ۱۹ ماه پسر جوان سايه به سايه در تعقيب اش بود. پژمان در فروشگاه بزرگ لوستر و آينه شمعدان پدرش به عنوان حسابدار مشغول كار بود.
دختر جوان به خوبى دريافته بود كه نگاه پژمان با همه نگاه ها فرق دارد. با اين حال همواره سعى مى كرد بى تفاوت از كنار پژمان عبور كند. اما سرانجام پس از ماه ها پسر جوان سد راهش شد و با غرورى مردانه گفت: سلام. دختر جوان نگاهش را از زمين به پژمان انداخت، اين نخستين بار بود كه پژمان با او حرف مى زد. صداى زيبا و دلنشين پسر تا انتهاى اعماق وجودش نشست. پژمان او را دوست داشت خودش هم خوب مى دانست كه به پژمان وابسته شده است. سرانجام پسر جوان پس از چند جلسه ديدار با مريم همراه مادرش با يك سبد گل به خواستگارى رفت. اما پدر دختر پس از گفت وگو با پژمان به دليلى كه هرگز فاش نشد، مخالفت خود را با اين ازدواج اعلام كرد. او پژمان را همسر مناسبى براى دخترش نمى دانست با اين وجود مريم براى رسيدن به هدفش تصميم عجيبى گرفت. ابتدا قهر و سپس اعتصاب غذا كرد. بالاخره يك ماه بعد پيروز ميدان شد. بدين ترتيب، مريم و پژمان پيروزى عشق شان را در يك رستوران كوچك جشن گرفتند.
چندى بعد هم سر سفره عقد نشستند و پيوند زناشويى بسته و زندگى مشترك شان را در يك آپارتمان كوچك كه پدر پژمان به آنها هديه داده بود، آغاز كردند.
مريم دلش مى خواست زندگى پر از عشق و زيبايى اش سرمشق و الگوى ديگران باشد.
او در زندگى مشترك خود چيزى براى پژمان كم نمى گذاشت و با عشق و محبت، همدل و همراه شوهرش بود. اما پژمان گاهى اوقات بداخلاقى مى كرد و به بهانه هاى واهى خانه را ترك مى كرد و تا ديروقت هم برنمى گشت. گويى چيزى را از مريم پنهان مى كند.
مريم چند بار در اين باره با مادر شوهرش دردودل كرد و از او كمك خواست اما مادر پژمان با مهربانى او را نصيحت مى كرد و به آرامش و صبورى دعوتش مى كرد.
سرانجام نخستين سالگرد ازدواج شان رسيد. مريم از خوشحالى در پوستش نمى گنجيد. او براى همسرش كادوى مناسب و چند شاخه گل سرخ خريد و با عجله به خانه رفت. گل هاى سرخ را در گلدان روى ميز گذاشت. همان موقع با خودش فكر كرد بعد از استراحتى كوتاه به آشپزخانه برود تا غذاى دلخواه پژمان را آماده كند. هنگام كار براى انجام كارى به اتاق خواب رفت اما با ديدن پژمان كه روى تخت دراز كشيده بود، شوكه شد.
پژمان، چى شده، چرا سر كار نرفتى؟
مرد جوان با چهره اى اخم آلود، چشم هايش را باز كرد و گفت: بگذار بخوابم!
پژمان، امشب، يك شب به يادماندنى و بهترين شب زندگى ما است. آخه، آخه...
مريم حال و حوصله هيچ چيزى را ندارم، دست از سرم بردار خسته ام، مى خواهم بخوابم.
پژمان مانند هميشه نبود. باز هم اخلاقش تغيير كرده بود. مانند يك كودك خردسال، بهانه گيرى هايش را شروع كرد. اصلاً نمى دانست كه امشب سالگرد ازدواج آنها است و سرانجام ساعتى بعد، پس از جروبحثى بى دليل با همسرش آينه بزرگ اتاق خواب خانه را شكست و از خانه بيرون رفت. انگار نه انگار كه مريم عشق رؤيايى اوست. زن جوان رفته رفته با مشاهده حركات عجيب و غريب همسرش، اين ذهنيت را پيدا كرد كه او از چيزى رنج مى برد. با خود مى گفت شايد دل به دختر ديگرى بسته است يا...
آن شب با بى حوصلگى به اتاقش رفت. ناگهان چشمش به كت پژمان افتاد آن را برداشت تا مرتبش كند، اما ناگهان يك جعبه قرص از جيبش بيرون افتاد. وقتى با دقت دستورالعمل روى جعبه دارو را خواند، دريافت قرص ها براى درمان نوعى بيمارى روحى تجويز شده است. همان موقع مريم از خود پرسيد اين قرص ها در جيب پژمان چه كار مى كند. او كه بيمار نيست نكند بيمار شده و آن را از من پنهان مى كند. در يك چشم به هم زدن ده ها فكر مختلف از ذهن مريم گذشت. يك لحظه دلشوره به جانش افتاد، اما سعى كرد، خودش را آرام كند. نه حتماً پژمان آن قرص ها را براى كسى خريده است. شايد يكى از اقوام و آشنايان او بيمار است، يا... .
پژمان آن شب تا صبح بيرون از خانه بود. وقتى به خانه بازگشت، حوصله حرف زدن و حال جواب سلام دادن به مريم را هم نداشت. او زمانى به خاطر دلبستگى و عشقى كه به همسرش داشت، لحظه اى از او غافل نمى شد، اما اكنون اين عشق كمرنگ شده بود. مريم هم نمى دانست در چنين شرايطى چه تصميمى بگيرد. اما او باور داشت كه براى پژمان اتفاقى افتاده است، بنابراين تصميم گرفت رفت وآمدهاى او را تحت نظر قرار دهد.
روز بعد پژمان مانند روزهاى قبل به محل كارش نرفت اما عصر بهترين كت و شلوارش را پوشيد و از خانه بيرون رفت. مريم نيز دقايقى بعد به دنبالش رفت. او در يكى از خيابان ها وارد يك مجتمع پزشكى شد و با آسانسور به طبقه ششم ساختمان رفت و وارد مطب يك روانپزشك شد. در حالى كه مريم از دور مراقبش بود. پس از يك ساعت پژمان از مطب روانپزشك بيرون آمد. پشت سرش مريم به دور از چشم شوهر شتابزده وارد مطب شد و پس از طرح موضوع به ديدن دكتر رفت. آقاى دكتر من همسر پژمان هستم. شوهرم چه مشكلى دارد كه به شما مراجعه كرده است. دكتر به آرامى گفت: دخترم، شوهرت چند سالى است كه تحت نظر من است. او دچار يك نوع بيمارى روحى و روانى است. اگر داروهاى خود را بموقع و سر ساعت مصرف نكند دچار افسردگى، بى حوصلگى و يا پرخاشگرى مى شود و قادر به كنترل رفتارش نخواهد بود. مريم با شنيدن اين خبر سرش گيج رفت و بى حال روى صندلى نشست.
ساعتى بعد به خانه رفت، اما پژمان نبود. بلافاصله خود را به خانه مادرشوهرش رساند و با گريه و پرخاش گفت: «چرا نگفتيد كه پسرتان بيمار روانى است چرا فريبم داديد. چرا واقعيت را از من پنهان كرديد. شما با سرنوشت و سعادت من بازى كرديد ديگه نمى توانم با او زندگى كنم». مادر پژمان، در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود به مريم گفت: فكر مى كرديم اگر پسرمان ازدواج كند، بيمارى اش خوب مى شود. از زمانى كه پژمان با تو آشنا شد، حالش بهبود يافته است. به طور مرتب هم داروهايش را مى خورد. اما در چند ماه اخير او به تصور اين كه خوب شده و ديگر نياز به دارو ندارد، داروها را كنار گذاشت. غافل از اين كه به طور كامل خوب نشده بود. دخترم ما را ببخش. پژمان به تو علاقه مند است و خيلى تو را دوست دارد.
اما مريم خوب مى دانست، پژمان به اين سادگى ها سلامتى خود را به دست نخواهد آورد. در نتيجه با اين كه او را دوست داشت به خاطر فريب در ازدواج به دادگاه خانواده مراجعه كرد و دادخواست طلاق داد.
اظهارنظر كارشناسى
و حيد آقاملكى كربلايى قاضى دادگسترى درباره فريب در ازدواج مى گويد: مطابق ماده ۱۱۲۱ قانون مدنى ايران، در صورت اثبات جنون هر يك از زوجين (زن و مرد) به شكل دايم يا ادوارى امكان فسخ نكاح را براى طرف مقابل ميسر مى كند.
در قانون مدنى عيوب زن و مرد كه موجب فسخ نكاح مى شود به صراحت قيد شده است براين اساس عيوب مرد كه موجب مى شود زن از حق فسخ عقد نكاح استفاده كند در ماده ۱۱۲۲ قانون مدنى شرح داده شده است.
الف ـ مواردى كه زن مى تواند عقد نكاح را فسخ كند و مهريه خود را نيز وصول نمايد طبق ماده ۱۱۳۰ قانون مدنى در صورتى كه دوام زندگى براى زن موجب عسر و حرج باشد، وى مى تواند به دادگاه مراجعه و تقاضاى طلاق نمايد. چنانچه عسر و حرج وى در دادگاه ثابت شود قاضى مى تواند مرد را مجبور به طلاق كند و در صورتى كه اجبار ميسر نشد زن با اجازه رئيس دادگاه طلاق خواهد گرفت.
وى در ادامه مى گويد: تهديد همسر و فرزند، بدرفتارى، سوء اخلاق و رفتار شوهر و هر عمل ناپسندى كه باعث شود زن نتواند وضع موجود را تحمل كند اين امكان را به زن مى دهد تا با مراجعه به دادگاه از مزاياى قانونى در نظر گرفته استفاده كند. چرا كه قرآن كريم و قانون اساسى، خواهان عزت، شرافت و بزرگى انسان ها است و هرگونه تعرض و تعدى را محكوم مى نمايد.
از سوى ديگر طبق قانون زن با جنون شوهر و يا مرد با جنون همسرش حق فسخ عقد نكاح را دارند كه در قانون مدنى فرقى براى جنون دائم و ادوارى بيان نشده است اما آنچه مهم به نظر مى رسد جنون سابق بر عقد است. جنون يعنى اختلال عقل و منظور از اختلال عقل آن است كه شخص در انجام وظايف عادى و معمولى روزانه اش نامتعادل باشد و اعمالى بدون هدف از او سر بزند. بنابراين يقيناً تحمل چنين انسانى غيرممكن است و هيچ زن و مردى نمى تواند با وجود اين بيمارى طرف ديگر را تحمل كند.
اگر زنى با چنين وضعى مواجه گرديد ادامه زندگى مشترك او با همسرش خلاف احتياط است. حال آن كه لازم نيست براى طلاق از حق و حقوق قانونى اش هم گذشت نمايد. زن شريك زندگى مرد است و جايگاهش نيز در قانون و جامعه مشخص شده است. زنانى هم كه در ازدواج فريب خورده اند مى توانند با ارائه دلايل و مستندات به دادگاه خواسته خود را مطرح كنند تا حقى از آنان تضييع نشود و شوهر فريبكار نيز در صورت اثبات مجرميت، مجازات خواهد شد.