دوشنبه ۱۹ شهريور ۱۳۸۶ - ۲۷ شعبان ۱۴۲۸
Mon, Sep 10, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
يك پرونده، يك ماجرا
ازدواج مجدد شوهرفرارى
فهيمه صابرى

مرد جوان براى ازدواج پنهانى دور از چشم همسرش سناريوى ربوده شدن خود را اجرا كرد. پس از فاش شدن راز اين مرد، همسرش تصميم به جدايى از او گرفت و راهى دادگاه شد.
فريبا كه براى تسليم دادخواست طلاق به دادگاه خانواده مراجعه كرده بود، درباره دليل ارائه دادخواست طلاق گفت: فروپاشى زندگى زناشويى بعضى از دوستان و اقوام نزديك نوعى احساس بدبينى نسبت به ازدواج در من ايجاد كرده بود. به همين خاطر نگاه منفى به زندگى مشترك مرا از تن دادن به ازدواج باز مى داشت. تا اين كه ۱۵ سال قبل تحت تأثير توصيه هاى پدر و مادرم سرانجام به درخواست ازدواج جوان خوش چهر ه اى به نام پرويز، جواب مثبت دادم و به اصطلاح پا به خانه بخت گذاشتم.
پرويز هنگام ازدواج وضع مالى خوبى نداشت به همين خاطر هزينه هاى عروسى را ، پدرم پرداخت تا زندگى زناشويى ما پا بگيرد. چند سال اول زندگى اوضاع و احوال نسبتاً روبه راه بود. از وقتى هم كه صاحب فرزند شديم زندگى مان رنگ ديگرى گرفت و شيرين تر شد. وقتى فرزندمان ۳ ساله بود كم كم در رفتار شوهرم تغييرات محسوسى ديدم. احساس مى كردم بى حوصله شده و آن شور و شوق سابق را نسبت به من و زندگى مشترك مان ندارد. حتى نسبت به فرزندمان هم كم توجه شده بود. هر وقت علت را مى پرسيدم، زير لب مى گفت: چيز مهمى نيست. يك روز وقتى از محل كار به خانه بازگشت، حال و هواى ديگرى داشت، نوعى هيجان و نگرانى در چهره اش موج مى زد. خيلى سعى كردم چيزى از او سؤال نكنم اما از سر كنجكاوى پرسيدم، منتظر كسى هستى؟ جوابى نداد.
حتى به شيرين زبانى هاى فرزندمان هم توجهى نمى كرد. آن شب وضع روحى اش كاملاً غيرعادى بود. هزاران سؤال بى جواب در ذهنم شكل گرفت. اما كسى پاسخگوى آن همه سؤال نبود. ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد كه با عجله به طرف در دويدم بدون اين كه حدس بزنم چه كسى پشت در ايستاده، درخانه را باز كردم ۳ مرد جوان بدون اين كه حرفى بزنند مرا به كنار زده و با زور وارد خانه شدند انگار از قبل مى دانستند شوهرم را معمولاً در كدام قسمت خانه بايد پيدا كنند. به سراغ او رفتند و مجبورش كردند لباس هايش را بپوشد و با آنها برود.
با ديدن اين صحنه، وحشت سراسر وجودم را گرفته بود. فرزند كوچكمان بشدت ترسيده بود خودش را در آغوش من پنهان كرد. مى خواستم فرياد بكشم و همسايه ها را خبركنم. شوهرم با اشاره از من خواست سكوت كنم. بالاخره آنها شوهرم را بردند. وقتى هم از خانه خارج مى شدند، گفتند مسأله مهمى نيست. يك سوءتفاهم است كه بزودى برطرف مى شود و شوهرتان به خانه باز مى گردد.
فريبا در حالى كه بشدت ناراحت و عصبانى بود، ادامه داد: با گذشت چند روز وقتى خبرى از او نشد مأموران انتظامى را در جريان گذاشتم، خودم هم با كمك چند نفر از دوستان و آشنايان به مراكز مختلف مراجعه كردم. اما فايده اى نداشت. انگار پرويز آب شده و به زمين رفته بود.
مشكلات زندگى و بى تابى هاى فرزندم و تنهايى و بى سرپرستى و نگرانى از سرنوشت همسرم بشدت مرا عذاب مى داد. اما كارى هم از دستم برنمى آمد تا اين كه چند روز بعد يكى از دوستان به من تلفن كرد و گفت: يكى از روزهايى كه براى تفريح به همدان رفته بوده شوهرم را در آن شهر با زن ديگرى ديده است. اول باورم نمى شد اما تأكيد او بر درستى گفته ها و مشاهداتش مرا به خود آورد و تصميم گرفتم براى روشن شدن ماجرا به همدان بروم.
همان روز به اتفاق پدرم به همدان رفتيم و پس از يك هفته اقامت توانستيم پرويز را هنگام مراجعه به محل كارش غافلگير كنيم.
پس از پايان اظهارات شاكى شوهر فرارى نيز به قاضى دادگاه گفت: در زندگى مشترك با همسرم مشكلات زيادى داشتم بنابراين ابتدا سعى كردم خودم را مخفى كنم اما فايده اى نداشت. همسرم هم حاضر به جدايى نبود. بنابراين براى فرار از مشكلات روحى و خانوادگى تصميم به ازدواج مجدد گرفتم. به همين خاطر با طرح نقشه اى از ۳ نفر از دوستان قديمى خواستم تا طبق يك برنامه از پيش تعيين شده مرا از خانه بدزدند تا بتوانم بدون ايجاد مزاحمت از طرف همسرم براى دومين بار ازدواج كنم.
با مطرح شدن اين شكايت به دستور قاضى پرونده اكيپى از مأموران نيروى انتظامى تحقيقات در اين باره را آغاز كردند. تا پس از بررسى اظهارات طرفين دادگاه در اين باره تصميم گيرى كند.
يك پرونده، يك ماجرا
اشك حسرت
313350.jpg
خسرو مبشر

مريم قطره هاى اشك را از روى گونه هايش پاك كرد. اشك هايى كه از سر سادگى و ندانم كارى جارى بود. او آخرين لقمه صبحانه را با بى ميلى در دهانش گذاشت و فنجان چاى را سر كشيد بعد هم سريع به اتاقش رفت. نگاهى به آينه انداخت و موهايش را مرتب كرد. همان موقع ناگهان به ياد روزى افتاد كه پياده به طرف شركت پدرش در حركت بود، كه نگاهش به پژمان افتاد. درست ۱۹ ماه پسر جوان سايه به سايه در تعقيب اش بود. پژمان در فروشگاه بزرگ لوستر و آينه شمعدان پدرش به عنوان حسابدار مشغول كار بود.
دختر جوان به خوبى دريافته بود كه نگاه پژمان با همه نگاه ها فرق دارد. با اين حال همواره سعى مى كرد بى تفاوت از كنار پژمان عبور كند. اما سرانجام پس از ماه ها پسر جوان سد راهش شد و با غرورى مردانه گفت: سلام. دختر جوان نگاهش را از زمين به پژمان انداخت، اين نخستين بار بود كه پژمان با او حرف مى زد. صداى زيبا و دلنشين پسر تا انتهاى اعماق وجودش نشست. پژمان او را دوست داشت خودش هم خوب مى دانست كه به پژمان وابسته شده است. سرانجام پسر جوان پس از چند جلسه ديدار با مريم همراه مادرش با يك سبد گل به خواستگارى رفت. اما پدر دختر پس از گفت وگو با پژمان به دليلى كه هرگز فاش نشد، مخالفت خود را با اين ازدواج اعلام كرد. او پژمان را همسر مناسبى براى دخترش نمى دانست با اين وجود مريم براى رسيدن به هدفش تصميم عجيبى گرفت. ابتدا قهر و سپس اعتصاب غذا كرد. بالاخره يك ماه بعد پيروز ميدان شد. بدين ترتيب، مريم و پژمان پيروزى عشق شان را در يك رستوران كوچك جشن گرفتند.
چندى بعد هم سر سفره عقد نشستند و پيوند زناشويى بسته و زندگى مشترك شان را در يك آپارتمان كوچك كه پدر پژمان به آنها هديه داده بود، آغاز كردند.
مريم دلش مى خواست زندگى پر از عشق و زيبايى اش سرمشق و الگوى ديگران باشد.
او در زندگى مشترك خود چيزى براى پژمان كم نمى گذاشت و با عشق و محبت، همدل و همراه شوهرش بود. اما پژمان گاهى اوقات بداخلاقى مى كرد و به بهانه هاى واهى خانه را ترك مى كرد و تا ديروقت هم برنمى گشت. گويى چيزى را از مريم پنهان مى كند.
مريم چند بار در اين باره با مادر شوهرش دردودل كرد و از او كمك خواست اما مادر پژمان با مهربانى او را نصيحت مى كرد و به آرامش و صبورى دعوتش مى كرد.
سرانجام نخستين سالگرد ازدواج شان رسيد. مريم از خوشحالى در پوستش نمى گنجيد. او براى همسرش كادوى مناسب و چند شاخه گل سرخ خريد و با عجله به خانه رفت. گل هاى سرخ را در گلدان روى ميز گذاشت. همان موقع با خودش فكر كرد بعد از استراحتى كوتاه به آشپزخانه برود تا غذاى دلخواه پژمان را آماده كند. هنگام كار براى انجام كارى به اتاق خواب رفت اما با ديدن پژمان كه روى تخت دراز كشيده بود، شوكه شد.
پژمان، چى شده، چرا سر كار نرفتى؟
مرد جوان با چهره اى اخم آلود، چشم هايش را باز كرد و گفت: بگذار بخوابم!
پژمان، امشب، يك شب به يادماندنى و بهترين شب زندگى ما است. آخه، آخه...
مريم حال و حوصله هيچ چيزى را ندارم، دست از سرم بردار خسته ام، مى خواهم بخوابم.
پژمان مانند هميشه نبود. باز هم اخلاقش تغيير كرده بود. مانند يك كودك خردسال، بهانه گيرى هايش را شروع كرد. اصلاً نمى دانست كه امشب سالگرد ازدواج آنها است و سرانجام ساعتى بعد، پس از جروبحثى بى دليل با همسرش آينه بزرگ اتاق خواب خانه را شكست و از خانه بيرون رفت. انگار نه انگار كه مريم عشق رؤيايى اوست. زن جوان رفته رفته با مشاهده حركات عجيب و غريب همسرش، اين ذهنيت را پيدا كرد كه او از چيزى رنج مى برد. با خود مى گفت شايد دل به دختر ديگرى بسته است يا...
آن شب با بى حوصلگى به اتاقش رفت. ناگهان چشمش به كت پژمان افتاد آن را برداشت تا مرتبش كند، اما ناگهان يك جعبه قرص از جيبش بيرون افتاد. وقتى با دقت دستورالعمل روى جعبه دارو را خواند، دريافت قرص ها براى درمان نوعى بيمارى روحى تجويز شده است. همان موقع مريم از خود پرسيد اين قرص ها در جيب پژمان چه كار مى كند. او كه بيمار نيست نكند بيمار شده و آن را از من پنهان مى كند. در يك چشم به هم زدن ده ها فكر مختلف از ذهن مريم گذشت. يك لحظه دلشوره به جانش افتاد، اما سعى كرد، خودش را آرام كند. نه حتماً پژمان آن قرص ها را براى كسى خريده است. شايد يكى از اقوام و آشنايان او بيمار است، يا... .
پژمان آن شب تا صبح بيرون از خانه بود. وقتى به خانه بازگشت، حوصله حرف زدن و حال جواب سلام دادن به مريم را هم نداشت. او زمانى به خاطر دلبستگى و عشقى كه به همسرش داشت، لحظه اى از او غافل نمى شد، اما اكنون اين عشق كمرنگ شده بود. مريم هم نمى دانست در چنين شرايطى چه تصميمى بگيرد. اما او باور داشت كه براى پژمان اتفاقى افتاده است، بنابراين تصميم گرفت رفت وآمدهاى او را تحت نظر قرار دهد.
روز بعد پژمان مانند روزهاى قبل به محل كارش نرفت اما عصر بهترين كت و شلوارش را پوشيد و از خانه بيرون رفت. مريم نيز دقايقى بعد به دنبالش رفت. او در يكى از خيابان ها وارد يك مجتمع پزشكى شد و با آسانسور به طبقه ششم ساختمان رفت و وارد مطب يك روانپزشك شد. در حالى كه مريم از دور مراقبش بود. پس از يك ساعت پژمان از مطب روانپزشك بيرون آمد. پشت سرش مريم به دور از چشم شوهر شتابزده وارد مطب شد و پس از طرح موضوع به ديدن دكتر رفت. آقاى دكتر من همسر پژمان هستم. شوهرم چه مشكلى دارد كه به شما مراجعه كرده است. دكتر به آرامى گفت: دخترم، شوهرت چند سالى است كه تحت نظر من است. او دچار يك نوع بيمارى روحى و روانى است. اگر داروهاى خود را بموقع و سر ساعت مصرف نكند دچار افسردگى، بى حوصلگى و يا پرخاشگرى مى شود و قادر به كنترل رفتارش نخواهد بود. مريم با شنيدن اين خبر سرش گيج رفت و بى حال روى صندلى نشست.
ساعتى بعد به خانه رفت، اما پژمان نبود. بلافاصله خود را به خانه مادرشوهرش رساند و با گريه و پرخاش گفت: «چرا نگفتيد كه پسرتان بيمار روانى است چرا فريبم داديد. چرا واقعيت را از من پنهان كرديد. شما با سرنوشت و سعادت من بازى كرديد ديگه نمى توانم با او زندگى كنم». مادر پژمان، در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود به مريم گفت: فكر مى كرديم اگر پسرمان ازدواج كند، بيمارى اش خوب مى شود. از زمانى كه پژمان با تو آشنا شد، حالش بهبود يافته است. به طور مرتب هم داروهايش را مى خورد. اما در چند ماه اخير او به تصور اين كه خوب شده و ديگر نياز به دارو ندارد، داروها را كنار گذاشت. غافل از اين كه به طور كامل خوب نشده بود. دخترم ما را ببخش. پژمان به تو علاقه مند است و خيلى تو را دوست دارد.
اما مريم خوب مى دانست، پژمان به اين سادگى ها سلامتى خود را به دست نخواهد آورد. در نتيجه با اين كه او را دوست داشت به خاطر فريب در ازدواج به دادگاه خانواده مراجعه كرد و دادخواست طلاق داد.


اظهارنظر كارشناسى
313353.jpg
و حيد آقاملكى كربلايى قاضى دادگسترى درباره فريب در ازدواج مى گويد: مطابق ماده ۱۱۲۱ قانون مدنى ايران، در صورت اثبات جنون هر يك از زوجين (زن و مرد) به شكل دايم يا ادوارى امكان فسخ نكاح را براى طرف مقابل ميسر مى كند.
در قانون مدنى عيوب زن و مرد كه موجب فسخ نكاح مى شود به صراحت قيد شده است براين اساس عيوب مرد كه موجب مى شود زن از حق فسخ عقد نكاح استفاده كند در ماده ۱۱۲۲ قانون مدنى شرح داده شده است.
الف ـ مواردى كه زن مى تواند عقد نكاح را فسخ كند و مهريه خود را نيز وصول نمايد طبق ماده ۱۱۳۰ قانون مدنى در صورتى كه دوام زندگى براى زن موجب عسر و حرج باشد، وى مى تواند به دادگاه مراجعه و تقاضاى طلاق نمايد. چنانچه عسر و حرج وى در دادگاه ثابت شود قاضى مى تواند مرد را مجبور به طلاق كند و در صورتى كه اجبار ميسر نشد زن با اجازه رئيس دادگاه طلاق خواهد گرفت.
وى در ادامه مى گويد: تهديد همسر و فرزند، بدرفتارى، سوء اخلاق و رفتار شوهر و هر عمل ناپسندى كه باعث شود زن نتواند وضع موجود را تحمل كند اين امكان را به زن مى دهد تا با مراجعه به دادگاه از مزاياى قانونى در نظر گرفته استفاده كند. چرا كه قرآن كريم و قانون اساسى، خواهان عزت، شرافت و بزرگى انسان ها است و هرگونه تعرض و تعدى را محكوم مى نمايد.
از سوى ديگر طبق قانون زن با جنون شوهر و يا مرد با جنون همسرش حق فسخ عقد نكاح را دارند كه در قانون مدنى فرقى براى جنون دائم و ادوارى بيان نشده است اما آنچه مهم به نظر مى رسد جنون سابق بر عقد است. جنون يعنى اختلال عقل و منظور از اختلال عقل آن است كه شخص در انجام وظايف عادى و معمولى روزانه اش نامتعادل باشد و اعمالى بدون هدف از او سر بزند. بنابراين يقيناً تحمل چنين انسانى غيرممكن است و هيچ زن و مردى نمى تواند با وجود اين بيمارى طرف ديگر را تحمل كند.
اگر زنى با چنين وضعى مواجه گرديد ادامه زندگى مشترك او با همسرش خلاف احتياط است. حال آن كه لازم نيست براى طلاق از حق و حقوق قانونى اش هم گذشت نمايد. زن شريك زندگى مرد است و جايگاهش نيز در قانون و جامعه مشخص شده است. زنانى هم كه در ازدواج فريب خورده اند مى توانند با ارائه دلايل و مستندات به دادگاه خواسته خود را مطرح كنند تا حقى از آنان تضييع نشود و شوهر فريبكار نيز در صورت اثبات مجرميت، مجازات خواهد شد.
جدايى دختر جوان از تاجر پير
313392.jpg
ايران واشقانى فراهانى

«طلاقم را مى خواهم» ...
زن رنگ پريده با قامتى باريك و تكيده و با چشمانى پر غم روى صندلى نشست. با اين كه جوان بود اما چنان نااميد به نظر مى رسيد كه مى شد از پس نگاه هاى سنگين اش درد پنهان او را خواند.
«در ميهمانى بزرگى با مجيد آشنا شدم. من مدرس زبان بودم و او تاجرى بود كه دائم به كشورهاى مختلف رفت و آمد داشت. با آن كه خواستگاران زيادى داشتم، اما نمى دانم چرا تصميم گرفتم با او كه ۴۰ سال از من بزرگ تر بود، ازدواج كنم. در سفرى كه با هم به آمريكا داشتيم او خواست تا براى هميشه در كنارش باشم. به اين ترتيب زندگى جديدى را شروع كرديم. بعد مجيد قول داد به محض بازگشت به ايران مراسم ازدواج باشكوهى برگزار كند و مهريه چشمگيرى هم برايم در نظر بگيرد. من هم پذيرفتم بنابراين پس از جارى شدن صيغه عقد دائم به خانه بخت رفتيم. يك ماه بعد به تركيه سفر كرديم و پس از مدتى به ايران بازگشتيم.
ماه اول زندگى مان هنوز بدبختى هايم را درك نمى كردم اما غم، از ماه دوم در خانه ام را كوبيد و بى اجازه وارد شد. شوهرم خودسرانه به دادگاه رفته بود و با ارائه بليت سفر، مدارك اقامت مان در هتل و عكس هاى مشتركمان، دادخواست اثبات زوجيت داده بود. تصورش هم دردناك بود. من انتظار داشتم تا او با برگزارى جشن عروسى و دعوت از فاميل ها و آشنايان، من و خانواده ام را سرافراز كند. اما پيرمرد به جاى عمل به وعده هايش متوسل به قانون شده بود و به اين ترتيب بزرگ ترين ضربه روحى زندگى ام را به من وارد كرد. من هم به ناچار از دادگاه خواستم در پى اقدام شوهرم، مهريه ام قانوناً تعيين شود. دادگاه هم با توجه به شرايط زندگى من و دختران هم سطح خودم، مهرالمثل مرا ۱۵ ميليون تومان تعيين كرد.
پيرمرد به من گفته بود قبلاً دوبار ازدواج كرده و هر دو زنش را هم طلاق داده است اما حالا فهميده ام او طبق قوانين كشورمان هنوز دو همسر قانونى دارد. او به خاطر ضعف و ناتوانى دچار شك و سوء ظن است. دائم خانواده ام را تحقير مى كند و پرونده هاى متعددى هم در دادگاه داريم كه نشان مى دهد او به خانواده ام توهين مى كند. شوهر پيرم در حالى كه ۴ سال از ازدواجمان مى گذرد، هنوز زندگى مشترك با مرا جدى نگرفته و با وجود ثروت زيادش زيرزمينى نمور را براى زندگى مان در نظر گرفته است. با گذشت چند سال هنوز هم كليد آن زيرزمين را ندارم و هر وقت بخواهم به خانه ام بروم بايد ماننديك ميهمان به شوهرم زنگ بزنم و وقت بگيرم. شوهرم هر وقت در ايران است، مرا به خانه اش راه مى دهد و هر وقت به خارج سفر مى كند، در را قفل كرده و مرا وادار مى كند تا آنجا را ترك كنم و به خانه مادرم بروم. او بسيار خسيس است و هر گاه خرجى مى خواهم مى گويد زندگى با تحمل سختى هايش زيباست.»
زن در حالى كه سعى مى كند بر خود مسلط شود سرى تكان داده و مى گويد: «شوهرم به خاطر كهولت سن قادر به بچه دار شدن هم نيست بنابراين فقط طلاقم را مى خواهم.»
صحبت زن به اينجا كه رسيد، پيرمرد از كوره دررفت و درحالى كه آشكارا مى لرزيد، به قاضى دادگاه خانواده گفت: من ۷۵ سال دارم و زنم خيلى از من جوانتر است. اما اختلاف سن ما از روز اول آشنايى وجود داشت و مسأله تازه اى نيست. ازدواج هاى قبلى ام را هم از او پنهان نكردم. همسر اولم را با داشتن ۷ فرزند در آمريكا طلاق دادم و از زن دومم هم با يك فرزند در انگليس جدا شدم، حكم دادگاه محلى هم صادر شده اما ثبت هر دو طلاق در شناسنامه طبق قوانين كشورمان بايد صورت بگيرد كه در مراحل پايانى است. در ضمن من دچار ناتوانى و نابارورى نيستم. زنم به دنبال بهانه است و حتى چند بار اقدام به سقط جنين كرده و حاضرم به پزشكى قانونى هم در اين باره معرفى شوم. آقاى قاضى اين زن يك كلاهبردار حرفه اى است و تا به حال حدود ۴۵ ميليون تومان از من اخاذى كرده است. وقتى به ايران برگشتيم زنم حتى يك روز هم از من تمكين نكرد. ناچار به دادگاه مراجعه كردم و قرار شد مهريه زنم با در نظر گرفتن مهريه دختران فاميل وى تعيين شود. از آنجا كه دختر خاله زنم در سن ۲۰ سالگى با مهريه اى معادل ۲ ميليون تومان به عقد مهندسى جوان درآمده بود، دادگاه مهريه او را ملاك قرار داد و «مهرالمثل» زنم هم براساس آن تعيين شد درحالى كه زنم، خانواده از هم پاشيده اى داشت و هم سطح دخترخاله اش نبود. پدرش معتاد بود كه در اثر زياده روى در مصرف سكته كرد. برادرانش هم به خاطر اعتياد شديد و ايجاد درگيرى هاى خيابانى سوابق متعدد كيفرى دارند. خواهرش نيز تا به حال ۱۵ بار اقدام به خودكشى كرده كه هر بار اقدام وى ناكام بوده و از مرگ نجات يافته است. اين زن تا به حال حدود ۶۰ ميليون تومان به من خسارت زده اما با اين حال حاضر به ادامه زندگى با من نيست. او به هر طريقى مرا آزار مى دهد. يك بار به بهانه حل اختلاف هاى گذشته با من در پاركى در شمال تهران قرار گذاشت. اما هنگام صحبت ناگهان عصبانى شد و با قفل فرمان شيشه هاى ماشينم را خرد كرد. بعد هم با يك تاكسى از آنجا فرار كرد. مدتى بعد با ابراز پشيمانى از من خواست به شمال سفر كنيم اما در جاده سعى كرد با منحرف كردن فرمان، خودرو را به سمت دره بكشاند و به همين خاطر مجبور شدم جلوى قهوه خانه اى توقف كنم.
زنم پياده شد و از مردى ناشناس پول قرض گرفت و به تهران برگشت. من هم پول آن مرد را دادم و به تنهايى با ترس و دلهره مسير رفته را برگشتم. چندى بعد يكى از دوستان فرش فروشم ۲ تابلو فرشى را كه قبلاً سفارش داده بودم به خانه آورده بود اما با تعجب زنم را حين گدايى در مقابل خانه ديده بود. باور كنيد من هم از اين رفتارهايش به ستوه آمده ام اما با اين حال از دادگاه مى خواهم تا او را مجبور به زندگى كند و حاضر به جدايى نيستم.
قاضى دادگاه با شنيدن اظهارات اين زوج دستور معرفى مرد سالخورده به پزشكى قانونى را صادر كرد. نتيجه آزمايش هاى علمى نيز حاكى از آن بود كه مرد قادر به بچه دار شدن است.
با ارائه اين نظريه كارشناسى، قاضى دادگاه دستور داد تا ۲ داور شايسته با اين زوج گفت وگو و آنها را به ادامه زندگى همراه با آرامش دعوت كنند اما مذاكرات داوران بى ثمر بود و زن و مرد همچنان برخواسته ها و باورهايشان پافشارى كردند.
پس از برگزارى چند جلسه دادگاه، قاضى پرونده ادامه زندگى اين زوج را با چنين شرايطى غيرمنطقى دانست و از آنجايى كه برخورد اين زن و شوهر امنيت روانى و آسايش آنها را نيز از بين برده بود، حكم به طلاق صادر كرد.
با صدور اين حكم، شوهر سالخورده به رأى دادگاه اعتراض كرد و پرونده براى رسيدگى نهايى به شعبه ۲۶ دادگاه تجديدنظر استان تهران فرستاده شد.
در اين مرحله زن با مراجعه به دادگاه رو به هيأت قضايى گفت: «زخم هايى كه شوهرم بر قلب و روح من وارد كرد، با هيچ مرهمى التيام نمى يابد و تا لحظه مرگ در ذهن و قلبم باقى خواهد ماند. پدرم سال ها قبل درگذشت و برادرانم به خاطر فقر مالى ناچار به ترك تحصيل شدند و بار سنگين اداره خانواده را به دوش گرفتند. اما اين مرد به خانواده ام حرف ها و تهمت هاى زشتى نسبت مى دهد كه تنفر من از او را دوچندان كرده است. حالا دليل طلاق ۲ همسر سابق او را مى فهمم و ديگر حاضر به زندگى با او نيستم.
۳ قاضى دادگاه تجديدنظر نيز پس از مطالعه دقيق پرونده و شنيدن اظهارات دو طرف ادامه اين زندگى را معقول ندانسته و با تأييد حكم دادگاه به زن اجازه دادند تا با مراجعه به يكى از دفاتر رسمى خود را مطلقه كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |