|
نگاهى به فيلم «محاكمه» آخرين ساخته ايرج قادرى
در حسرت يك نگاه ماندگار
|
|
|
پيمان شوقى
ايرج قادرى به عنوان يك تكنسين نشان داده كه با الزامات و نيازهاى «قصه گويى» و «تأثيرگذارى» ازطريق سينما به خوبى آشناست و در متن يك سينماى داستانگو براى جلب همدلى و همراهى تماشاگر مشكلى ندارد؛ فقط لازم است چارچوب قصه و فيلمنامه مناسب مساعدت كنند تا قادرى فيلم پربيننده اى بسازد. شايد بد نباشد كه همين جا به مضمون هاى بشدت اخلاق گراى فيلم هاى دوره دوم فيلمسازى قادرى بعد از انقلاب اشاره اى مختصر كنيم كه چه در شكل جنايى و معمايى چه اكشن و چه تين ايجرى، خانواده و اهميت حفظ كيان آن در نقطه كانونى اثر قرار دارد و نمايش جلوه هاى پررنگ جايگاه هاى خاص آن، خصوصاً تأكيد بر نقش بزرگترها در حمايت و هدايت كوچكترها- حتى به قيمت مرگ- از ويژگى هاى خاص آن است. رستگارى و نجات هم (چه به شكل فيزيكى و چه در شكل معنوى) متعلق به كسانى است كه از وابستگى عاطفى و خونى با خانواده - حتى در حد يك عضو ديگر- بى بهره نيستند. توجه به اين موتيف تكرارى از اين جهت قابل توجه است كه به ياد داشته باشيم قادرى ديرزمانى روايتگر عصيان ضد قهرمانى هاى به آخر خط رسيده در چنبره هجوم شر مطلق بود و اصلاً همين تيم عصيان اجتماعى مايه دوام و بقا و محبوبيت او در ميان مخاطبان سينماى دهه ۵۰ ايران بود. (فراموش نكنيم كه قادرى از نيمه دهه ۳۰ وارد سينما شد) شايد قابليت و تلفيق اين ديدگاه با شرايط انقلابى جامعه پس ازانقلاب ايران بود كه بالاترين توفيقات تجارى براى ساخته هاى او در آن سالها را رقم زد. اينك ديرزمانى پس از آن شرايط و آن دوران، در «محاكمه» قادرى در كسوت مرد قانون بازگشته است تا راوى احوالات دادستانى باشد كه در پى سبك كردن بار عذاب وجدان از قضاوتى اشتباه، آمده است تا توأمان نقش ولى و قيم و هادى و ناجى نسل جوان را برعهده بگيرد و در مبارزه اى يك تنه و دوجانبه با قانون و مستندات آن از يك طرف و قواى شر از طرفى ديگر، جوانى بى گناه را از نيستى و نابودى نجات دهد. جالب اينجاست كه در اين مبارزه او ازهرنوع حمايت و پايگاهى بى بهره است (خودش در صحبت با دوست همكارش تأكيد مى كند كه جز خدا كسى را ندارد) و هرچند در بخشى از كارهايش از مساعدت افغانى هاى حاشيه نشين (يكى از بى پناه ترين اقليت هاى قومى امروز ايران) بهره مى برد اما درنهايت هم كارش تنها به لطف معجزه اى سامان مى يابد. در روايت اين پى رنگ داستانى، قادرى امكانات زيادى براى ارجاع به جامعه و قرارگرفتن در قامت قهرمان خسته و به آخر رسيده اى را داشته كه درپى تلاش هاى قانونى و فيزيكى فراوان، درنهايت نجات و تعالى را تنها در محدوده خانواده مى يابد. اما متأسفانه همچون اغلب كارهاى سال هاى اخيرش، فيلمنامه فيلم عاجز از به سامان رساندن خط روايت وصرفاً دركار قصه خوانى به سبك نمونه هاى ايرانيزه شده ملودرام آن هم مربوط به چندين دهه قبل است. مشخصه اصلى اين شكل ملودرام هاى ايرانى آن است كه بيش از توجه به عليت قصه و تلاش براى به كارگيرى مناسب و به جاى عوامل داستان براى گسترش محور دراماتيك فيلم، صرفاً دركار به راه انداختن بازار مكاره اى از انواع موقعيت هاى اغراق شده اند كه تأثيرى قوى اما گذرا بر مخاطب دارند. اين موقعيت هاى اغراق شده ممكن است جاهايى اشك تماشاگر را درآورند و جاهايى احساس غيرت او را برانگيزند يا تأثيراتى مثل اثر جملات قصار و كوبنده بر او بگذارند. اما اولاً غالبشان خلق الساعه اند (يعنى وجودشان چندان به خط و ربط داستان و روابط علت و معلولى ماجراها وابسته نيست) و ثانياً باوجود اغراقى كه در طرح و ارائه شان به كار رفته فاقد تأثير عميق و ماندگارند و به عبارت ديگر تنها بيرونى ترين سطح احساسات بيننده را نشانه گرفته اند. ضمن آن كه به دليل توجه سازندگان به انگيزش احساسات آنى، حتى گاه در تقابل و تضاد با لحظه هاى قبل و بعد از خود قرار مى گيرند و به همين دليل انرژى اندكشان هم زايل مى شود. مثلاً به ياد بياوريم سكانسى را كه در اوايل فيلم طى آن دادستان پرتوى (قادرى) در پى تماس تلفنى افسر كشيك در ساعت ۴ صبح به زندان مى رود. در صحنه ورود پرتوى به راهروى زندان و طى عبور از آن ، دوربين او را در شات آمريكايى با زاويه اى اندكى سربالا در كادر مى گيرد و با حركت پيوسته به عقب دنبال مى كند. اين نوع ميزانسن - كه با افه هاى چهره و بدن بازيگر و موسيقى قيصروار امير توسلى هم تكميل مى شود - بيشتر مناسب صحنه هايى است كه نياز به تأكيدى بر ورود قهرمانانه شخصيت اصلى دارند و مقدمه اى بر يك كنش كليدى به شمار مى روند؛ يادست كم به دنبال زمينه اى براى معرفى شخصيت داخل قاب مى گردند. اما در «محاكمه» اين صحنه مقدمه چيست؟ مشاهده خودكشى متهم افغانى و فروريختن دادستان پس از شنيدن دستگيرى قاتل اصلى و پى بردن او به رأى باطلى كه با دادخواست او منجر به تباهى جان بى گناهى شده است. يعنى اگر ميزانسن مذكور مؤيد هيبت و عظمتى براى آقاى دادستان بود به فاصله كمتر از ۱۰ پلان تمام اين عظمت و جلال فرو مى ريزد. ماجرا اينجاست كه كارگردان به دنبال موقعيت مناسبى در اوايل فيلم مى گشته كه تأكيدى توأم با ستايش بر بازگشت تمام و كمال بازيگر- ستاره اش داشته باشد و بى توجه به منطق داستانى و تعادل مطلوب در خط سير دراماتيك فيلم ، اين مقطع از فيلمنامه را مناسب مى بيند. چنين لغزش هايى كه اصولاً ازجنس كم توجهى به الزامات معقول قصه سينمايى در ميانه دهه ۸۰ خورشيدى است چنان طول وعرض فيلم را به اشغال خود درآورده اند كه ذكر تك تك شان تقريباً به مرور تمام فصول فيلمنامه مى انجامد؛ چرا كه سناريست با منطق «يكى بود يكى نبود» و «جونم برات بگه» و «حالا از اون طرف بشنو...» با قصه برخورد كرده و كارى به اين ندارد كه مثلاً زمينه آشنايى و روابط پرستو -دختر پرتوى- با دوستش فرهاد چطور در روند دادگاه و در قبول صلاحيت پرتوى مورد توجه قرار نمى گيرد ، يا اين كه رئيس باند تبهكاران در پارتى زيردست متمردش چه مى كند (آيا او هم مثل تماشاگران رئيسش را نمى شناسد؛ بعد از آن كه آن همه در مورد خطرات بريدن از او براى نگار سخنرانى مى كند؟) يا موارد اساسى تر مثل نحوه پوشش و روابط خانوادگى همسر و دختر پرتوى با توجه به مابه ازاى هاى واقعى شان در جامعه (فراموش نمى كنيم كه قصه گويى به سبك يادشده هميشه حول محور موارد استثنايى دور مى زد و مى زند!) يا ساده لوحى مفرط پرتوى به عنوان كسى كه عمرى با آدم هاى شرور و باندهاى خطرناك سروكار داشته در تماس هاى سرراستش با آدم ها و آن جور تك و تنها رفتن سراغ خطرناك ترين آدم ماجرا(اين يكى آنقدر ابلهانه است كه خود رئيس باند هم تعجبش را از آن ابراز مى كند) از آن طرف گوشه گوشه فيلم پر است از سخنرانى پدرها و مادرها در خصوص نافرمانى ها و كوتاهى ها و كوتاه فكرى هاى فرزندان و نسل فرزندانشان. پرتوى با پرستو؛ همسرش با پرستو؛ پرتوى با فرهاد، پرتوى با نگار، مادر نگار با دخترش ؛ پرتوى و خانم دكتر با همديگر ، پرتوى با دوستش(كه به سبك فيلم هاى اوايل انقلاب نقش مأمور قضايى و بازجو و دادستان و كارآگاه را با هم اجرا مى كند!) و حتى پرتوى با رئيس باند! كه فحواى كلام همه شان هم دراين آخرى نهفته است: اين كه اين نسل زيادى پررو شده چون در وقتى خردسالى و كودكى و نوجوانى خطا مى كرده كسى توى گوشش نزده و پشت دستش را داغ نكرده و حالا آدم هايى مثل پرتوى ناچارند كه تمام آن كارها را يكجا انجام دهند (لابد به سبك اسپايدرمن به اين دليل ساده كه زورش را دارند و به اصطلاح گردنشان كلفت است!) نتيجه آن كه «محاكمه» به عنوان نماينده يك سينماى قصه گو و داستان پرداز حرفى براى گفتن ندارد: منطق داستانى اش لنگ مى زند و درونمايه اش هم اگر بخواهيم خوش بينى افراطى به كار ببريم، غيرقابل دفاع و واپسگراست و تأسف بزرگ بر توانايى هاى اجرايى قادرى است كه بناى فيلمش را براين ساختار سست مى گذارد. هميشه طى تماشاى فيلم هاى دهه اخير قادرى با مشاهده تأثيرگذارى تصاويرش روى تماشاگر عام و تمركز آثارش بر اخلاق گرايى (همان تم توجه به كانون خانواده و ارزشگذارى قهرمانان و ضدقهرمان براساس ميزان وابستگى به خانواده) و توجه و تأكيد مستمر فيلم هايش بر آسيب هاى اجتماعى (فروپاشى كانون هاى خانوادگى ، هرزرفتن مسائل عاطفى جوانان، زياده خواهى هاى مالى، بى توجهى به نيازهاى نسل نو، گرايش ها و فعاليت هاى سياسى، اجتماعى، اعتياد، مهاجرت، فرار جوانان و...) حسرت اين بردل مى ماند كه حضور يك همكار فيلمنامه نويس توانا در كنار او منجر به ماندگارى و اثرگذارى هرچه بيشتر فيلم هايش شود. در حالى كه حافظه سينمايى علاقه مندان نمونه هاى شاخصى از سينماى ملودرام اين سالها را به خاطر دارند. فيلم هاى او يكى - يا چند تا - درميان پرفروش مى شوند و خيلى زود از ياد مى روند (واقعاً چندنفر خط داستانى نابخشوده، سام و بلقيس و چشمان سياه را به ياد دارند؟) مى شود گفت تا زمانى موادخام داستانى فيلم هاى قادرى از اين جنس باشند قطعاً توانايى هاى او در كارگردانى ناديده خواهدماند و ناديده گرفته خواهد شد. بخشى از اين توانايى ها را در محاكمه به صورت دكوپاژ مناسب صحنه هاى عاطفى يا حادثه اى شاهديم كه چگونه على رغم فقدان انسجام داستان، تمام انرژى مورد نظر كارگردان از تك سكانس هاى منقطع استخراج مى شود (چندكارگردان سينماى ايران مى توانند صحنه دادگاه فيلمشان را در يك آمفى تئاتر بگيرند و قلابى بودن لوكيشن شان لو نرود؟) فضاسازى ها مناسب و تأثير گذار از آب درمى آيند و بازى هاى يكدستى از طيف بازيگران مختلف با توانايى هاى متفاوت گرفته مى شود. اينها تنها بخشى از داشته هاى كارگردانى است كه بعد از ۴دهه حضور دركنار دوربين هنوز اجازه مى دهد رفاقت ها -و گاهى هم رفاقت نمايى ها- در طول توليد و قبل و بعد از آن روى كارش وارد شود و به شهادت مصاحبه ها، حاصل كارش را برتر از تمام ديدگاه هاى مطرح شده پيرامون آن مى داند و نمى خواهد بپذيرد توفيق يا عدم توفيق هر فيلم در ارتباط مقطعى بامخاطبان عامى كه سينما را به عنوان تفريح مى خواهند يك چيز است و تأثير ماندگار آن برحافظه جمعى جامعه و تاريخ سينما چيز ديگر.
|