سه شنبه ۲۰ شهريور ۱۳۸۶ - ۲۸ شعبان ۱۴۲۸
Tue, Sep 11, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
پرونده اى در دادگاه خانواده
شكوفه پژمرده عشق
313638.jpg
خسرو مبشر

براى فراموش كردنش هر كارى مى كردم. با اين كه با او احساس نفرت مى كردم اما با اين حال خيلى هم دوستش داشتم. من به خاطر كيان، خودم را در يك زندگى جهنمى با يك پيرمرد گرفتار كردم.
اين ها گوشه اى از درد دل هاى زنى تنهاست كه حتى خانواده اش هم حاضر به پذيرش او نيستند. به همين خاطر او روزهاى سختى را مى گذراند. قرار نبود سهم نرگس از زندگى فقط تلخى باشد. قرار بود با پسرى كه دوستش داشت ازدواج كند و روزهاى خوبى داشته باشند. صاحب فرزند شوند و آنها را بزرگ كنند، اما همه چيز يك دفعه به هم ريخت. همه مى گويند تصميمات غلطى كه نرگس در زندگى اش گرفت باعث شكست او در زندگى اش شد. اما نرگس، كيان را عامل بدبختى هايش مى داند. مردى كه نرگس هنوز با خاطراتش زندگى مى كند.
دختر جوان روى صندلى چوبى نشسته و مثل هزاران زن ديگر از روزهاى تلخ زندگى اش براى قاضى مى گويد. ۱۷ سال بيشتر نداشتم كه با كيان آشنا شدم. او در يك مغازه خراطى كار مى كرد، نگاه ما هر روز به هم مى خورد. اما هيچ كدام حرفى نمى زديم.
من در خانواده اى سنتى بزرگ شده بودم و مى دانستم دوستى با يك پسر براى پدر و مادرم بسيار ناراحت كننده خواهد بود. يك سال همين طور گذشت. كيان برايم فردى ناشناخته بود. بنابراين دلم مى خواست بيشتر از او بدانم اما راهى وجود نداشت تا اين كه ديپلم گرفتم و همان سال در رشته طراحى قبول شدم. ذوق ورود به دانشگاه باعث شده بود همه چيز را فراموش كنم. مدتى بعد براى شركت در كلاس ها وارد دانشگاه شدم، اما به محض ورود در كمال ناباورى، كيان را در برابرم ديدم.
ما هم دانشگاهى شده بوديم. او يك سال زودتر از من وارد دانشگاه شده بود. ديدارها و كلاس هاى مشترك باعث شد تا ما به هم نزديك تر شويم و با هم رفت و آمد بيشترى داشته باشيم. كيان هر روز مرا تا خانه مى رساند. من هم فكر مى كردم مرد آينده زندگى ام را پيدا كرده ام و كيان هرگز رهايم نخواهد كرد. من همه چيز را تمام شده مى دانستم. فكر مى كردم كيان وقتى شغل مناسبى پيدا كند حتماً به خواستگارى ام مى آيد. در آن زمان او صبح ها به دانشگاه مى آمد و بعدازظهرها در مغازه خراطى كار مى كرد. از سوى ديگر ادامه اين ارتباط دوستى برايم خيلى سخت بود. چرا كه اگر پدر و مادرم به اين موضوع پى مى بردند ديگر راه برگشتى به خانه پدرى نداشتم.
اما عشق كيان در وجودم قوى تر از اين حرف ها بود. ۴ سال گذشت و درس هر دو نفرمان تمام شد. بعد از فارغ التحصيلى كيان مغازه را رها كرد و هر دو در يك شركت معتبر مشغول كار شديم. با اين وجود هر لحظه منتظر بودم كيان از موضوع خواستگارى صحبت كند تا اين كه يك روز پس از مدتى با يك جعبه شيرينى به شركت آمد و خيلى آرام گفت: اين هم شيرينى ازدواج. ابتدا فكر كردم شوخى مى كند، اما اين موضوع حقيقت داشت. كيان چند روز بعد همسرش را هم به ما معرفى كرد. با مشاهده اين اوضاع چند روزى در شوك بودم. باورم نمى شد، هنوز هم باور ندارم كه چنين اتفاقى افتاده است.
نمى توانستم اين وضعيت را تحمل كنم. رفتن كيان را پايان زندگى خود مى ديدم. ديگر دلم نمى خواست زنده بمانم. به همين خاطر تصميم گرفتم به زندگى ام پايان دهم. اما انگار قرار نبود دنيا حتى در مرگ هم با من همراه باشد. بعد از ۳ روز بيهوشى، به طرز عجيبى نجات يافتم. پيكر نيمه جانم را پدرم پيدا كرده و به بيمارستان انتقال داده بود. او با مشاهده عكس كيان كنار تختم از موضوع باخبر شده بود. شايد اگر زودتر آن عكس را پيدا مى كرد حتى حاضر نمى شد مرا به بيمارستان برساند. در خانه پدرى هيچ كس به جز مادرم با من حرف نمى زد. نمى دانم چرا پدر و مادرم نمى خواستند بفهمند چقدر وضع روحى ام خراب است و بايد حمايتم كنند. پدرم ديگر اجازه نمى داد سر كار بروم با اين كه همكارانم مى دانستند چه اتفاقى برايم افتاده است و به كيان هم اين مسأله را گفته بودند، اما او حتى يك بار هم حالم را نپرسيد.
حالا كه زنده مانده بودم بايد تلاش مى كردم تا تلخى ها را فراموش كنم، با خود گفتم مى توانم زندگى را دوباره آغاز كنم و بايد ازدواج كنم. برايم اهميتى نداشت همسرم كيست و چه مى كند فقط مى خواستم كيان را فراموش كنم. با اصرار زياد سرانجام پدرم را راضى كردم دوباره به محل كارم برگردم. اما شرايط برايم سخت تر شده بود. پدرم هر روز صبح مرا به محل كارم مى رساند و بعدازظهر هم خودش مرا به خانه برمى گرداند. در چنين شرايطى به شدت احساس حقارت مى كردم. چرا كه پدرم ديگر به من اعتماد نداشت. از سوى ديگر رئيس شركت براى راحتى ام در قسمت ديگرى به من كار داده بود. در واقع با خودش مستقيم در ارتباط بودم.
كم كم ، رابطه ما بيشتر شد، آقاى رئيس به پدرم اطمينان داده بود كه از من مراقبت مى كند. از آنجا كه سن او هم زياد بود، پدرم مطمئن شد كه برايم اتفاقى نمى افتد. بنابراين آقاى رئيس مرا به خانه مى رساند. اما بعد از مدتى در كمال بهت و تعجب از من خواستگارى كرد. او مى گفت سال ها پيش همسرش را از دست داده و فرزندى هم ندارد. من هم براى انتقامجويى از كيان قبول كردم بدون مشورت با پدر و مادرم ازدواج كنم. بنابراين با وجود مخالفت هاى آنها به عقد رئيس شركت درآمدم. در حالى كه پدرم ورود مرا به خانه اش ممنوع كرده بود.
شوهرم را دوست نداشتم و فقط براى فراموش كردن كيان اين كار را كردم. او مرد بسيار ثروتمندى بود. پس از مدتى هم معاونش شدم و اغلب كارها و مسؤوليت شركت به من سپرده شد. مدتى بعد كيان تقاضا كرده بود همسرش در شركت استخدام شود و من بايد دراين باره اعلام نظر مى كردم. نمى دانم با چه رويى اين تقاضا را مطرح كرده بود. اما دوست نداشتم ناراحتش كنم. چرا كه هنوز هم به او فكر مى كردم . به همين خاطر موافقت خودم را اعلام كردم. اما شوهرم قبول نكرد. به نظر مى رسيد كيان از زندگى او چيزهايى مى داند به همين خاطر شوهرم نمى خواست بيشتر از اين در شركت نفوذ داشته باشد. به هرحال برايم اهميتى نداشت آنچه برايم مهم بود ، داشتن پول و ثروت زياد بود. چون مى خواستم به كيان بفهمانم با او نبودن لطمه اى به من وارد نكرده است. حتى خوشبخت تر هم شده ام.
اما نمى دانستم يك روز اين طور به زمين مى خورم و مجبور مى شوم تا براى فرار از شوهر دروغگويم به دادگاه بيايم. چرا كه زمانى فهميدم شوهرم چه دروغ هاى بزرگى به من گفته است كه تلفن هاى مشكوك و مكالمات پنهانى اش آغاز شد. شوهرم حتى دستگاه تلفن را عوض كرده بود و يك گوشى بدون منشى براى خانه خريده بود هر وقت به خانه مى آمد تلفن همراهش را خاموش مى كرد. رفتارهاى مشكوكش نگرانم كرده بود. بنابراين سعى مى كردم بفهمم چرا اين گونه رفتار مى كند ولى نمى توانستم. در آن روزها كيان مرتب به دفتر شوهرم رفت و آمد مى كرد، آخرين بار وقتى كيان از اتاق بيرون آمد صداى فرياد شوهرم را شنيدم كه مى گفت اخراجت مى كنم.
اما كيان اصلاً ناراحت نبود. تا زمانى كه كيان به من تلفن نكرده بود نمى دانستم چه مشكلى ميان آن هاست كه اين طور به جان هم افتاده اند. تا اين كه كيان به من تلفن زد و گفت شوهرم ، همسر و فرزند دارد و اين مسأله را از من پنهان مى كند. كيان حتى شماره تلفنى به من داد و گفت اين شماره تلفن متعلق به همسر اول شوهرت است. حرف هاى كيان را باور نكردم و تلفن را قطع كردم. با اين كه تا آن زمان فكر مى كردم شوهرم را دوست ندارم، اما شنيدن اين حرف آنقدر برايم سنگين بود كه تصميم گرفتم موضوع را پيگيرى كنم. پس از مدتى تحقيق دريافتم حرف هاى كيان درست است و شوهرم همسر و ۲ فرزند داردكه در شهرستان زندگى مى كنند و زمانى همه چيز خراب شده بود كه همسر اول شوهرم تصميم گرفته بود كه به تهران بيايد؛ چرا كه فهميده بود چه اتفاقى برايش افتاده است و شوهرش به او خيانت كرده است.
با اطلاع از اين ماجرا ديگر نتوانستم به اين زندگى ادامه دهم . هرچندشوهرم به من قول داد كه از همسرش جدا شود اما او همان طور كه به همسر اولش خيانت كرده بود، مى توانست به من هم خيانت كند.
چندى بعد هم در اثر فشارهاى روحى ، روانى با همان چمدانى كه به خانه شوهرم رفته بودم، از آن خانه براى هميشه بيرون آمدم با اين كه مى دانستم خانواده ام حاضر نيستند ديگر مرا بپذيرند. آن ها همچنان از دست من ناراحتند و دراين مدت هم سراغم را نگرفتند، اما مى خواهم بقيه عمرم را براى خودم زندگى كنم، نه براى انتقامجويى از ديگران.

* اظهار نظر كارشناسى
وحيد آقا ملكى قاضى دادگسترى دراين باره مى گويد: رفتارهاى ناپخته دوران جوانى و تصميم گيرى هاى نادرست يكى از مهم ترين عوامل اصلى شكست در زندگى است. البته اين درست است كه زندگى بايد با عشق آغاز شود و زن و شوهر همديگر را دوست داشته باشند، اما جوانان ، هنگام اتخاذ مهم ترين تصميم زندگى شان بايد حتماً دقت بيشترى به خرج دهندو تصميم عجولانه نگيرند.
شكست هاى عاطفى ضربه سنگينى به روح جوان هاى پاك وارد مى كند اما عقل سليم حكم مى كند بايد درچنين شرايطى مقاومت كرد تا براين شكست پيروز شد، چرا كه هميشه شكست سرآغاز پيروزى است. جوانان بايد ايمان خود را قوى كنندو بدانند كه جان را خدا داده و امانتى در دست انسان ها است. بنابراين از اين امانت بايد به خوبى محافظت كنند.
از سوى ديگر رفتار اطرافيان هنگام بروز چنين مشكلاتى بسيار مهم است. آنها به جاى مراقبت هاى بى جا و قابل محسوس بايدحمايت عاطفى خود را از افراد آسيب ديده بيشتر كنند و با آنها از اميد و زندگى حرف بزنند؛ چرا كه دراين شرايط روحيه شكست خورده جوان و احساس بى پناهى اش باعث خواهد شد تا فرد به قصد انتقام بدترين ضربه ها را بر زندگى اش وارد كند، همان اتفاقى كه درباره سرنوشت اين زن جوان رخ داد. بنابراين آنها بايد حمايت شوند تا در دام افراد فرصت طلب و هوسران گرفتار نشوند و تصميم اشتباه نگيرند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |