سه شنبه ۲۰ شهريور ۱۳۸۶ - ۲۸ شعبان ۱۴۲۸
Tue, Sep 11, 2007
آيينه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
در پاسداشت بيست و هشتمين سالگرد رحلت آيت الله طالقانى
بوى پيراهن يوسف
بخش نخست
313593.jpg
دكتر احمد جلالى
اين زمان جان دامنم برتافته است
بوى پيراهان يوسف يافته است
واجب آمد تا كه بردم نام او
باز گفتن شرحى از انعام او
تا زمين و آسمان خندان شود
عقل و روح و ديده صد چندان شود
كز براى حق صحبت سال ها
بازگو رمزى از آن خوش حال ها
در دوران نوجوانى ، گاهى كه تهران مى آمديم، مرحوم پدرم مرا به مسجد هدايت مى برد، اما توفيق آشنايى شخصى با آيت الله طالقانى نخستين بار در ۱۳۴۷رفيق شد ؛ در شيراز. نوزده سال داشتم. به علت اعتراضات دانشجويى كه در آن روزها در دانشگاه شيراز پديد آمده بود و فعاليت هايى كه در آن جريان داشتم، نيمه مخفى بودم و بيم دستگير شدنم مى رفت. گاهى دوستان دانشجو خبرى يا پيامى مى آوردند و نظرى مى گرفتند. روزى دوستى آمد و خبر داد كه آيت الله طالقانى به شيراز آمده و به منزل مرحوم آيت الله حاج شيخ بهاء الدين محلاتى رفته اند، ولى مردم به دليل ترسى كه داشتند به سراغ ايشان نرفته اند. گفت كه دانشجوهاى انجمن اسلامى خواسته اند كه من به نمايندگى از آنها به ديدن ايشان بروم. داشتم لباس مى پوشيدم كه شيطان ترديد و ملاحظه كارى به سراغم آمد. اين صحنه را خوب به ياد دارم كه لباس را نيمه پوشيده روى زمين نشسته بودم و فكر مى كردم و با پيچ راديو بازى مى كردم. راديو اشعار مذهبى پخش مى كرد. فهميدم كه روز وفات امام هفتم، موسى بن جعفر (ع) است. با خود گفتم كه آن امام هم زندان بود و لابد اگر از زندان آزاد مى شد، مردم بغداد از ترس و احتياط به سراغ او نمى رفتند. تداعى شد كه اين سيد، هم اولاد پيامبر (ص) است و همان سيره امامان (ع) را دنبال مى كند. پس بايد به دستبوسش شتافت. دوچرخه را سوار شدم و با شتاب به منزل آيت الله محلاتى كه رو به روى مدرسه خان شيراز بود، رفتم. از ترس اين كه در جلوى منزل ايشان دستگيرم نكنند، جسارت كردم و همان طور سوار بر دوچرخه به بيرونى منزل ايشان وارد شدم. در صدر اتاق، آيت الله محلاتى نشسته بودند و آقاى طالقانى هم در كنار ايشان.
چهار پنج نفر ديگر هم آمده بودند كه از ميان آنها مهندس رجبعلى طاهرى و محمد حجت را به ياد دارم. ريش آقاى طالقانى جو گندمى شده بود. با همان لبخند شيرين هميشگى به سؤالات آن جمع كوچك پاسخ مى گفت. من كه تفسير او را در مسجد هدايت گاهى شنيده بودم، با اشتياق از او خواستم كه برايمان تفسير بگويد و ايشان طفره مى رفت. من هم همچنان اصرار مى كردم و در آن سن كم توجه نداشتم كه در حضور آيت الله محلاتى براى ايشان، به مقتضاى ادب، چندان راحت نيست كه تفسير بگويند. گفتند، «من حرف زدن يادم رفته، گنجشك را هم كه در قفس بكنند جيك جيك يادش مى رود». باز هم اصرار و خواهش كردم ، تسليم شدند. از آيت الله اجازه گرفتند و ايستادند و عذر خواهى كردند كه چون پايشان درد مى كند، به ديوار تكيه مى دهند. آقاى محلاتى و ما خواهش كرديم كه نشسته سخن بگويند. قبول نكردند و ايستاده به مدت يك ساعت و ربع، سوره والعصر را تفسير كردند. چنان جدى صحبت مى كردند كه گويى براى ده ها هزار نفر سخن مى گويد. همان شيوه تفسيرى اش را كه از تحليل لغوى واژه هاى قرآنى آغاز مى كرد، ادامه دادند و از ارتباط معنوى تفسيرهايى كه از «عصر» در اين سوره گفته مى شود، با معناى ريشه كلمه سخن گفتند و ادامه دادند تا به معناى «تواصى به حق و صبر» در آخر سوره رسيدند و در اين ميان از گستره معناى «ايمان و عمل صالح» برايمان گفتند و اين كه احساس درد و فشار، لازمه يك عضو زنده از اندام ماست و اگر جامعه اى در مقابل فساد و تباهى احساس درد نكند و آن درد را فرياد نزند، زنده نيست و از فشار و احساس مسئوليتى كه در «عصر ملت ها»، «عصر غيبت»، «عصر هر روز از زندگى» و «عصر قيامت» به يك انسان مسئول دست مى دهد، سخن گفتند. عمق معنا و خوش ذوقى و شيوايى و دلنشينى بيان و لحن و صدا كه اعتقاد به آنچه مى گفتند از آن مى باريد به يك كنار، حرمتى كه اين مرد به يك جمع كوچك دانشجويى گذاشت و در پاسخ به تقاضاى چون منى كه نوجوان ناشناخته اى بودم، آن طور جدى و با احترام و طولانى سخن گفت، چنان تأثيرى عميق و ماندگار بر من به جاى گذاشت كه آرزوى ديدار و درك محضر او را به يك شوق ماندگار بدل كرد، چندان كه با خود مى گفتم:
دير آمدى اى نگار سرمست
زودت ندهيم دامن از دست
بيچاره كسى كه از تو ببريد
آسوده تنى كه با تو پيوست
حيف كه زندان و تبعيدهاى مكرر وى، اين توفيق را براى امثال من، بسيار محدود مى كرد. ديگرانى كه سعادت همبندى و مجالست بيشتر با ايشان را داشته اند، بسيار بيش از من مى توانند از حال و هواى وى در ساعت هاى انس و هم سخنى خصوصى براى شما بگويند.
***
در آن روزها از جانب بزرگ ترها توصيه هاى مختلف و گاه متناقضى در باب مشى دانشجويان در دانشگاه به ما مى شد. بعضى مى گفتند كه روزگار تقيه است و بايد دم نزنيد و عافيت بطلبيد تا حرام نشويد و دانشگاهتان تمام شود و به جايى برسيد و آن وقت كارى بكنيد. در مقابل، بعضى ديگر مى گفتند كه وظيفه اين است كه بگوييد و بنويسيد و خطرها را استقبال كنيد. در همان جلسه كوچك و صميمى نظر ايشان را پرسيدم «چرا از من مى پرسيد؟ در دانشگاه، مجتهد شماييد. ما بايد از شما بپرسيم كه در دانشگاه چه بايد كرد!» اين توصيه، سياق هميشگى ايشان بود كه به آدم ها و جوان هايى كه در مقابلشان زانو مى زدند، شخصيت مى دادند و به آنها ياد مى دادند كه خودشان كسى هستند و بايد متكى به نفس باشند و مستقل تصميم بگيرند. طبيعتاً اين روش منافاتى با استفاده از تجربه و دانش بزرگ ترها و «بى پير مرو تو در خرابات» نداشت، اما روحيه سلب مسئوليت و صرفاً چشم دوختن به دهان ديگرانى را كه بسيارى از اوقات خارج از گود بودند و صلاحيت اجتهاد در صحنه را نداشتند، نمى پذيرفتند. عالم دين، عالم دين است، اما تشخيص موضوع الزاماً و همواره با او نيست و همگان مى بايد در اين تشخيص و يافتن راه سهيم شوند.
***
وقتى در محراب مسجد هدايت مى نشستند و در حلقه جوان هاى دانشگاهى و فعال آن روزها تفسير مى گفتند، بسيار اتفاق مى افتاد كه در ميانه كلام رو به آنها مى كردند و مى پرسيدند، «نظر شما چيست ؟» اين نظرخواهى، يك تظاهر و يا تاكتيك روانشناسانه نبود. واقعى بود. واقعاً نظر مى پرسيدند و اعتنا مى كردند و جدى مى گرفتند.
به مشورت و به بازى گرفتن مردم در همه امور اعتقاد راسخ داشتند. در شوراى انقلاب با جديت پيگير، در پى گنجانيدن اصل مربوط به شوراها در قانون اساسى بودند. اگر يادتان باشد در آخرين خطبه نماز جمعه، محور بحث ايشان، شوراها بود. گفتند ( نقل به مضمون)، «عده اى مى گويند اگر شوراها بخواهند در باره امور تصميم بگيرند، پس ما چه كاره ايم!؟ هيچى. برويد دنبال كارتان».
***
آدم ها نوعاً عادت دارند وقتى كسى يا كسانى با نظر خاصى نزدشان مى آيند و نقدى، ايرادى يا گله اى از دسته مقابل يا مخالف خود مى كنند، طرف گوينده را مى گيرند و سعى مى كنند نظر آنها را با تأييد ضمنى شان به خود جلب كنند و ارادت آنها را نسبت به خود نگاه دارند. مرحوم طالقانى درست معكوس عمل مى كردند. مثلاً وقتى فدائيان اسلام نزد ايشان مى آمدند و از مصدقى ها بد مى گفتند، ايشان تلاش مى كردند فاصله ها را كم كنند و از خوبى هاى طرف مقابل بگويند. وقتى با مصدقى ها مى نشستند، تلاش داشتند تا بدبينى آنها را نسبت به طرف ديگر كاهش دهند. آقاى عبدخدايى در نقل خاطراتش مى گفت
( نقل به مضمون مى كنم)، «يك روز با مرحوم نواب صفوى در خيابان هاى تهران سرگردان بوديم و نمى دانستيم از دست تعقيب مخالفان به كجا پناه ببريم. نواب گفت، «برويم منزل آسيد محمود. اين سيد مرد است و به ما پناه مى دهد.» رفتيم. در را باز كرد و با نگاهى مهربان از زير همان عينك گردى كه مى گذاشت گفت،«پسرعمو بيا تو». به بالا خانه كوچك منزلش راهنمايى مان كرد. نواب گفت، «سيد! دنبال ما هستند. جايى نداشتيم، آمديم پيش شما ». طالقانى گفت: «منزل من خيلى امن نيست. عيبى ندارد ؟» نواب گفت، «فعلاً كه آمديم.» سيد گفت، «پس من بروم نان و پنيرى بخرم و برگردم.» عبايش را پوشيد و رفت. آمدنش به درازا كشيد. من (عبدخدايى) نگران شدم و به نواب گفتم، «همه مى دانند كه اين سيد مصدقى است! كجا رفته؟ براى ما مشكلى درست نكند.» نواب گفت، «نه، نترس. اين سيد پيش ما كه مى نشيند، از مصدقى ها دفاع مى كند و ما فكر مى كنيم مصدقى است، اما، پيش آنها كه مى نشيند، از ما دفاع  مى كند و آنها فكر مى كنند از ماست.»
اين روحيه انسانى و با صفاى طالقانى تا آخرين روزهاى عمرش همچنان برقرار بود. پس از انقلاب، چند بار شاهد بودم كسانى كه طرفدار و حتى شيفته وى بودند، نزدش مى آمدند و از شخصيت هاى ديگر مطرح در انقلاب انتقاد مى كردند و سعى داشتند تأييد ايشان را هم بگيرند، اما آيت الله طالقانى در پاسخ آنها، صورتى از خوبى ها و تلاش هاى طرف مقابل را رديف و سعى مى كردند به آنها بگويند كه منصفانه قضاوت نمى كنند. به عنوان مثال، يك روز عده اى از جوان هاى دانشگاهى و دانشجو كه آن روزها به شهيد بزرگوار دكتر بهشتى ايرادهايى مى گرفتند، نزد آقاى طالقانى آمده بودند و به قصد همصدا كردن ايشان با خود، در انتقادهاى روشنفكرانه مرسوم آن روزگار از دكتر بهشتى سخن دراز كردند و شواهد آوردند.
مرحوم طالقانى حرف هايشان را شنيدند و عكس العملى نشان دادند كه خلاف انتظار آنها بود. گفتند، «شما هيچ مى دانيد كه آقاى بهشتى در معقول كردن فضاى فكرى طلبه ها و دور كردن آنها از تفكرات سطحى و نادرست چقدر زحمت كشيده؟ شما هيچ مى دانيد كه آقاى بهشتى نخستين كسى بود كه مدرسه منظم با شيوه مطالعاتى وسيع تر و از جمله درس زبان خارجى را در قم داير كرد؟ شما هيچ مى دانيد؟ . . . .» و خلاصه فصل مشبعى از خدمات فرهنگى دكتر بهشتى را ذكر و نصحيتشان كردند كه اين طور غيرمنصفانه فكر نكنند و شكاف نيندازند. مطمئنم اگر طرفداران دكتر بهشتى هم پيش ايشان مى آمدند و در نقد آن جماعت چيزى مى گفتند، باز هم آقاى طالقانى سعى مى كردند آنها را آرام كنند و به آنها بفهمانند كه تنها به قاضى نروند.
ما براى وصل كردن آمديم
نى براى فصل كردن آمديم
ما برون را ننگريم و قال را
ما درون را بنگريم و حال را
بنده بارها و بارها شاهد بودم وقتى كسانى در غيبت فرد يا جمعى زبان به انتقاد مى گشودند،آقاى طالقانى انگار كه خود را وكيل اخلاقى آن فرد يا جمع مى دانستند، مى گشتند و مى گشتند و هرچه از مثبتات او در ياد داشتند، جمع مى كردند و به زبان مى آوردند. به خلاف آنان كه در پيش روى كسان، طرف آنها را مى گيرند و در غياب، جور ديگرى عمل مى كنند. اين اخلاق آيت الله طالقانى يكى از پرشكوه ترين و آموزنده ترين درس هايى بود كه از بركت حضور با او به يادگار نگاه داشته ام. ايشان معتقد بودند كه ديوارهاى بى اعتمادى و بدبينى ميان ما، در بسيارى از اوقات غيرواقعى و حاصل توهم است. معتقد بودند كه بسيارى از بدگمانى ها گناه است. به قول قرآن كريم: ان بعض الظن اثم. معتقد بود كه :
چون كه بيرنگى اسير رنگ شد
موسئى با موسئى در جنگ شد!
دل طالقانى بيرنگ بود. مثل آئينه: مى خواست بگويد كه به جاى رنگ پاشيدن بر صفحه دل، صيقلش بزنيد تا جاى انعكاس حقيقت باشد. قصه مسابقه نقاشان چين و نقاشان روم است در مثنوى. راز محبوبيت و نفوذ كلام طالقانى همين بود.
313617.jpg
بعضى ها به اين روش و منش آيت الله طالقانى ايراد مى گرفتند و آن را حمل به تسامح بيش از حد مى كردند، اما واقعيت آن بود زخمى كه در حافظه تاريخى وى از شكست ها و ناكامى هايى كه به علت تفرقه ها در نهضت مشروطيت و دنباله نهضت ملى نفت پديد آمده بود، چنان عميق و دردناك بود كه گويى مارگزيده اى است كه از ريسمان سياه و سفيد مى ترسد.
به ياد دارم در جريان برگزارى نخستين سالگرد در گذشت دكتر مصدق، پس از انقلاب (چهاردهم اسفند ۱۳۵۷)، بسيار مراقبت مى كردند كه عده اى اين مراسم را اسباب شكاف در صف نيروهاى انقلاب نكنند. من در آن روزها مسئوليت و مديريت راديو و بخش برنامه هاى تلويزيون (نه بخش خبر) را برعهده داشتم و از اين جهت در جريان فعاليت گروه هاى مختلف قرار داشتم. چند روز قبل از اين مراسم كه براى مشورت در بعضى از امور خدمتشان رفته بودم، گفتند، «حس مى كنم عده اى مى خواهند از اين مناسبت سوء استفاده هايى بكنند و تفرقه بيندازند و ته دلشان خوشحال مى شوند كه من هم نروم تا ميدان برايشان باز باشد.» به همين دليل بود كه با آنكه آن روزها بسيار خسته بودند و از تجمعات پرهيز مى كردند، خبر دادند و گفتند كه به آن مراسم خواهند رفت. طبيعى بود كه حضور ايشان، حضور ديگران را تحت الشعاع قرار مى داد.آيت الله طالقانى آن روز به احمد آباد رفتند و سخنرانى بسيار طولانى اى را ايراد كردند، اگر اشتباه نكنم حدود يك و نيم ساعت. در آن سخنرانى دلسوزانه و تاريخى همه هدفشان اين بود كه درس هاى ناشى از تفرقه هايى را كه به كودتاى ۲۸ مرداد انجاميد؛ بازگو كنند و همگان را برحذر دارند و از راه بيان خاطرات خود، همه جناح ها را نصيحت كنند. از خامى ها و تند روى هاى چپ و راست و زيان هايى كه در گذشته، به بار آورد حكايت كردند و تجربه تاريخ را روايت. سخنرانى مبسوط ايشان را از تلويزيون پخش كرديم. فرداى آن روز به ديدنشان رفتم و نظرشان را در مورد مراسم پرسيدم. گفتند،  « احساس كردم شيطنت هايى در كار است. پس رفتم و با آن كه خيلى خسته بودم، آن قدر طولانى صحبت كردم و زمان برنامه را گرفتم كه فرصت به بعضى ها كه اخلاصى نداشتند، نرسيد». به ياد دارم كه در آن سخنرانى يك شوخى معنى دار خودشان با مرحوم آيت الله كاشانى را هم نقل كردند و گفتند، «يك روز به ديدن آيت الله كاشانى رفته بودم. وارد اتاق كه شدند، ظرف خربزه اى را در دست داشتند كه جلوى من بگذارند. گفتم آقا مواظب باشيد پوست خربزه زير پايتان نگذارند!»
***
در زمان آقاى طالقانى، ما نماز جمعه را مستقيم از راديو سراسرى پخش مى كرديم. بعد از ايشان يك بار مشكلى پيش آمد كه پس از آن ديگر پخش سراسرى همزمان خطبه ها متوقف شد. صبح جمعه اى مشغول رتق و فتق امور نماز جمعه در راديو بودم كه مرحوم حاج احمد آقا زنگ زدند و خواستند كه آقاى طالقانى را پيدا كنم و بگويم كه امام پيغامى دارند. هرچه تلاش كردم پيدايشان نكردم. به دانشگاه تهران رفتم و منتظرشان ماندم. سخنرانى قبل از نماز جمعه پخش مى شد كه آمدند. هوا گرم بود. در اتاقك موقتى كه در زير محل ايراد خطبه ها درست كرده بودند و كولر داشت، نشستند تا عرقى خشك كنند و آبى بنوشند. عرض كردم،« آقا! امام با شما كار دارند». گفتند، «پيغامشان رسيد. همين امروز انجام مى دهم». و همان بود كه ايشان آن روز، آن خطبه هاى تند را عليه اقدامات منافقين و ديگر سازمان هاى چپ در گوشه و كنار مملكت ايراد كردند و گفتند (نقل به مضمون)، «من داشتم خودم را براى شماها فديه مى كردم تا بلكه به راه بياييد. حتى رهبر به من فرمودند: آقا! چرا مسامحه مى كنيد؟ حالا شما كارى كرديد كه اين رهبر دلسوز را به خشم آورديد. . . هى هر روز غائله درست مى كنيد كه زن هاى ما چطور ، كارگرهاى ما چطور، به تو چه؟ تو كه دستت پينه نبسته ! زن هاى ما قيم نمى خواهند . . . اگر سر جايشان ننشينند، من مريض، من پير مرد مسلسل به دست مى گيرم، پشت تانك مى نشينم، رهبر هم پشت تانك مى نشيند . . . »
بعداً كه حاج احمد آقا را ديدم، پرسيدم، « پيغام امام براى آقاى طالقانى چى بود؟» گفت، « پيغام اين بود كه آقا ديگراتمام حجت با اينها كافى است» . خطبه ها و نماز كه تمام شد، آقا كه خسته شده بودند و دهنشان از سخنرانى در آن هواى گرم خشك شده بود، آمدند در همان اتاقك استراحتى بكنند. چند نفرى و از جمله بنى صدر هم آمد و به آقا گفت، « آقا خوب شد كه قاطع صحبت كرديد.» آقا با تغير گفتند: « حالا تو ديگر به من درس قاطعيت نده!»
***
قضيه اعلام انتصاب آقاى طالقانى به امامت جمعه تهران و برگزارى نخستين نماز جمعه، از اين قرار بود :
شب پنجشنبه سوم مرداد ماه ۱۳۵۸ بود و شب اول ماه رمضان. نماز مغرب را با آقاى طالقانى گزارده بودم و در سكوت اتاق، از نيمرخ ، در حال و هواى مردى فرو رفته بودم كه با خشوع تمام، تعقيبات نماز را به جاى مى آورد. مردى كه در دفاع از حقوق الهى مردم، خود، يك تاريخ بود و تاريخ معاصر آزادى و كرامت انسانى در ايران، نام او را همواره به اصالت و سرافرازى ياد خواهد كرد و از ياد او خالى نخواهد ماند. سكوت اتاق با زنگ تلفن شكسته شد. گوشى را برداشتم. مرحوم حاج احمد آقا بود.پرسيد، « آقاى طالقانى آن جا هستند ؟» گفتم، « هستند، تعقيبات نماز مى خوانند.» گفت،
« چه خوب كه تو هم آن جا هستى. چون آقا (امام) همين الان گفتند كه به آقا سيد محمود بگو پس فردا نماز جمعه بخواند. همين امشب، زود بگو تلويزيون اعلام كند. گوشه و كنار كار را هم خودت بگير. بايد مطلب جا بيفتد».
گوشى تلفن را به آقاى طالقانى دادم. بالطبع حرف هاى آن طرف خط را نمى شنيدم، امّا مى شنيدم كه آقاى طالقانى مى گفتند، «آخر من مريض هستم، خسته ام، پاهايم درد مى كنند… حالا آقا يك مهلتى به ما بدهند تا فكرى بكنيم. آخر همين پس فردا كه نمى شود. تداركات مى خواهد …» بعد هم تعارفات و تواضع هايى داشتند و ديگران را براى اين مهم پيشنهاد كردند،امّا حاج احمد آقا سعى مى كرد ايشان را قانع كند. بعد از اتمام صحبت تلفنى، از آقا پرسيدم، «چرا نگران هستيد؟»گفتند، «اولاً بايد مردم را آماده كنيم. بعد هم به فكر محل و مكانى باشيم.» عرض كردم: «آقا! دانشگاه تهران خوب است. هم مركزيت دارد، هم محيط زيباست، هم بسيار با معناست كه چون شمايى كه از پيشتازان دعوت دانشگاه به مسجد و اتصال مسجد به دانشگاه بوده ايد. در صحن دانشگاه نمازى بخوانيد كه در هيأت و حرمت نماز، امور زندگى سياسى و اجتماعى مردم در آن مطرح شود. مگر نه اين كه آرزوى شما همين بوده است؟ پس چرا «ليت و لعل»در كار مى آوريد؟ مسجد هدايت شما پايگاه دانشگاهيان متدين بود؛ حالا به بركت انقلاب، امام مسجد هدايت، به حكم امام انقلاب، خطاب هدايت خود را به صحن دانشگاه مى برد. حالا چرا حضرتعالى «اِن قلت» در كار مى آوريد؟ نگران نباشيد. تداركات هم با بنده. از امكانات تلويزيون استفاده مى كنيم. حل مى شود».
ايشان فكرى كردند و گفتند: « آخر آقاى خوانسارى در بازار (مسجد امام) نماز جمعه مى خوانند. بايد فاصله از ۶ كيلومتر كمتر نباشد.» عرض كردم، «اگر هم فاصله كمتر از ۶ كيلومتر باشد، مى شود با حضرت ايشان صحبت كرد و راه حلى پيدا كرد، چون حاكم اسلامى به شما حكم كرده است». سكوت كردند كه علامت رضا بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |