يزدان سلحشور
* يك
روز، عصر، مهر،۶۵ تهران، فاصله سه راه عباس آباد و خيابان شهيد مطهرى: مردى نابينا با ويلون از كوك خارجى مى نوازد و مى خواند: «اى ايران/ اى مرز پرگهر/ اى نامت/ سرچشمه هنر.» باران مى بارد و باد سردى همزمان برگ هاى قهوه اى را از روى زمين جارو مى كند.
شب، ساعت ۲ صبح، فروردين ،۶۷ تهران، ميدان امام حسين، زير موشك باران ارتش صدام : صداى ضبط صوتى بلند شده و كل ميدان را در خودش گرفته: «ديگه آتيش عاشقى، توى سينه هيچ كى نسوخت/ ديگه لباس عروسى، هيچ كس تو اين شهر ندوخت.»روز، عصر، ارديبهشت ،۶۹ تهران، ميدان راه آهن: قيمت بليت اتوبوس از ۱۰ ريال به ۲۰ ريال افزايش پيدا كرده و مردم به نشانه اعتراض، جلوى ترمينال شركت واحد جمع شده اند و نمى گذارند هيچ اتوبوسى حركت كند. يك افغانى با آكاردئون مى زند و مى خواند: «برو اى از مهر و وفا عارى/ برو اى عارى ز وفادارى» كسى حتى دست به جيب هم نمى برد. نوازنده راهش را مى كشد و مى رود.
اينها صداهايى آشنا در خاطرات ما هستند كه كم كم دارند جايشان را به صداهايى ناآشنا مى دهند؛ سوار تاكسى مى شوى، مى پرسى: «اين ترانه مجاز است؟» راننده مى گويد: «مجاز و غيرمجاز را ديگر نمى شود از هم تشخيص داد. من كه نمى توانم. از هر كس هم كه مى پرسم، همين را مى گويد.»
محمدعلى بهمنى - شاعر و ترانه سرا - و يكى از اعضاى شوراى شعر و ترانه وزارت ارشاد مى گويد: «هر ترانه اى كه در شورا رد مى شود، بعداً توسط شبكه هاى ماهواره اى عرضه و پخش مى شود. به نظر مى رسد كه رد شدن در شورا، شده ملاك انتخاب در اين شبكه ها.»
عبدالجبار كاكايى - شاعر و ترانه سرا - مى گويد: «نظر پسرم اين است كه كارهاى من ديگر جوابگو نيست و علاقه نشان مى دهد به ترانه هايى كه مورد علاقه بنده و شما نيست. نمى شود اين نسل را به كارى مجبور كرد. بايد بازار آنقدر اشباع شود و آثار «معيار» آنقدر عرضه شوند كه خود اين نسل به انتخاب درست برسد.»
بازار ترانه و ترانه سرايى در ۱۰ سال اخير، آنقدر گرم شده كه ديگر به بخش سوزان اش رسيده است. شاعران - يكى يكى - از شاعرى دست مى كشند و ترانه سرا مى شوند. ترانه سراها احساس مى كنند كه مورد تهاجم قرار گرفته اند: روز، عصر، مرداد ،۸۶ فرهنگسراى دانشجو، آمفى تئاتر، نشست هفتگى «ترانه»: ۲ ساعت است كه وضعيت نشست متشنج شده و از دست مجرى - دكتر افشين يداللهى - هم كارى برنمى آيد. يكى از ترانه سرايان جوان صاحب نام - كه اگر نامش را در «گوگل» جست وجو كنيد، لااقل ۱۰ صفحه نشانى به دست مى آوريد - داد مى زند: «من هم شاعر مشهور هستم. من هم منتقد مشهور هستم. آن موقع كه ما دنبال «ترانه» بوديم آقايان و خانم ها دنبال شاعرى بودند حالا آمده اند اينجا كه با القاب شان ما را مجاب كنند؟» خانمى كه مورد خطاب قرار گرفته و اگر نام وى را در «گوگل» جست وجو كنيد، بيش از ۲۰ صفحه نشانى به دست مى آوريد، با صدايى كه از عصبانيت دورگه شده، جواب مى دهد: «آقاى محترم! من كه حتى اسم شما را هم نشنيده ام اما شما پرسيديد كه من چه كاره ام، من هم در حوزه هايى كه كار كرده ام و منتشر كرده ام، جوابگو هستم!» همه دعوا، سر ۲ ترانه اى است كه اين خانم در اين نشست خوانده است و هر چه دكتر يداللهى داد مى زند: «ايشان ميهمان برنامه ما هستند، لطفاً حرمت نگه داريد!» باز آتش اين مشكل سوزان تر مى شود. هفته بعد، گروهى به رهبرى همان ترانه سراى معترض، اعلام انشعاب مى كنند و به دكتر يداللهى پيشنهاد مى دهند: «يا اعلام انتخابات پيش از موعد كن كه مسئول نشست عوض شود، يا ما جلسه ديگرى را تشكيل مى دهيم!»
«ترانه سرايى» البته اين روزها با «درآمد» گره خورده است. سقف اين درآمد به گفته محمدرضا سهرابى نژاد - شاعر و ترانه سرا - براى هر ترانه به هفتصد هزار تومان مى رسد. وى مى گويد: «در سال ،۱۳۸۵ درآمد بعضى از ترانه سرايان بيش از ۱۵ ميليون تومان بوده است.» اين البته، سقف است. عده اى با ۵۰ هزار تومان هم، ترانه مى فروشند و متأسفانه تعداد اين ترانه سرايان كم نيست و بازار اقتصادى اين هنر، دچار تلاطم دائمى است. متوسط پرداختى براى هر ترانه، ۳۰۰ هزار تومان است اما سقف پرداختى در ،۱۳۸۱ براى ترانه هايى كه به ترانه سرايان معروف پيش از انقلاب - كه حالا مقيم لس آنجلس هستند - سفارش داده مى شد، به ۳هزار دلار مى رسيد.
عليرضا قزوه كه شعرها و ترانه هايش توسط خوانندگان معروفى خوانده شده و سال قبل هم «سمفونى انرژى هسته اى»اش با صداى عليرضا قربانى و اركستر فرهاد فخرالدينى به اجرا درآمده، معتقد است: «داريم به بد جايى مى رسيم. اصلاً چه خبر شده؟ ما داريم به كجا مى رويم. از چه مى گوييم. براى چه مى گوييم. جاى تأسف است به جايى برسيم كه متن ترانه هاى پيش از انقلاب را ترجيح بدهيم به محصولات جديد!»
رضا عبداللهى - شاعرى كه ترانه سرايى را در سال ۴۸ با همكارى با بابك بيات آغاز كرد ـ مى گويد: «ترانه ها آبكى شده! فرق ميان ترانه و شعر رسمى را نمى دانند! خيلى ها كه در شعر نو و كلاسيك موفق نبوده اند، آمده اند سراغ ترانه. بازارى شده كه نگو و نپرس! هفته قبل شنيده ام كه يك بابايى، ۱۰ تا ترانه را فروخته ۵۰ هزار تومان!» عبداللهى در فرهنگسراى انديشه، هم جلسات هفتگى شعر دارد و هم كلاس هاى «عروض و قافيه»؛ او كه برخى از بهترين آثارش توسط عصار، بيژن خاورى و ناصر عبداللهى خوانده شده، از كم دانشى جوان ها گله دارد. مى گويد: «مى خواهند به زبان محاوره ترانه بگويند اما صورت شكسته كلمات را نمى دانند. با ملودى آشنايى ندارند. نمى توانند وزن ترانه را حفظ كنند و خواننده آخرش، با «آخ و اوخ و واويلا» جاخالى ها را پر مى كند.»
على معلم ـ چهره شاخص شعر پس از انقلاب كه به پدر ترانه سرايى پس از انقلاب نيز مشهور است - معتقد است: «به نظر مى رسد كه كم كم داريم به سمت «صوت» مى رويم و جمله را كنار مى گذاريم. شايد روزى، كل ترانه همين اصوات شود.»
معلم همچنين معتقد است كه جريان طبيعى آب، راه اصلى خود را باز مى كند. او چندان اعتقادى به روانه كردن آن، در جوى هاى كنده شده توسط «سياست هاى كوتاه مدت فرهنگى» ندارد.
غروب، مرداد ،۸۵ حوزه هنرى، نشست معلم با شاعران و ترانه سرايان در «دفتر شعر»: ۲ جوان آمده اند كه براى «ميلاد حضرت قائم (عج) » از وى «قول و غزل» بگيرند. يكى شان خواننده است. معلم مى گويد: «اول چند بيت غزل بخوان» خواننده جوان مى خواند. مى گويد: «چند بيت قول بخوان!» خواننده جوان چند بيت به عربى مى خواند. معلم رو مى كند به من: «هر كس از ترانه سرا، خواننده و آهنگساز چيزى مى خواهد كه پاسخى به خواسته هايش باشد، حكومت چيزى مى خواهد. مردم چيزى مى خواهند. حتى «دين» هم در راستاى خواست خداوند چيزى مى خواهد. اينها بايد به همه جوابگو باشند اما نه قدر مى بينند آنچنان كه بايد و نه معيشت شان مى گذرد آنچنان كه شايد! حالا اين وسط من چه بگويم درباره اين وضعيت كه بدترش نكنم!»
كريم رجب زاده ـ از پيشگامان «غزل نو» در دهه هاى پنجاه كه برخى از شعرهايش توسط آهنگسازان براى ترانه تنظيم شده است - مى گويد: «سير نزولى داشته ترانه سرايى پس از انقلاب. كار بهمنى و كاكايى و معلم و چند شاعر قدر ديگر را استثنا مى كنم كه موفقيت شان در ترانه به دليل تسلط شان بر ابزار شعر بوده است. يكى از دوستان مى گفت كه به تازگى كارهاى يك دخترخانم ۱۵ ساله كاست شده است. من كه گمان نمى كنم اين دخترخانم نابغه باشد! اين سن، سن وارد شدن و آموختن است؛ نه اين كه يك كاست از كارهاى يك دختربچه بيايد توى بازار. مى روى كه يك كاست خوب براى نوه ات بخرى، مى بينى آخرش بايد با بازخوانى «اصفهانى» از چند ترانه قديمى برگردى خانه. تكليف هيچ كس در اين بازار روشن نيست. ترانه ها شبيه هم شده اند. صداها شبيه هم شده اند. ملودى ها شبيه هم شده اند. دريغ از يك لحظه حس! دريغ از لحظه اى كه در خاطره آدم ثبت شود. مى گويند شما پيرمرديد و با جوان ها احساس همذات پندارى نداريد! بالاخره ما هم روزى جوان بوده ايم، عزيز من!»
اين روزها خيلى مى گويند: «حيطه ترانه سرايى ايران كاملاً مردانه است؛ البته پيش از انقلاب هم همين طور بوده!» در نشست هاى ترانه، معمولاً تعداد ترانه خوانان خانم بر آقا ارجح است اما در كاست هاى منتشر شده، اين نسبت به نفع مردان آنقدر بالا مى رود كه سهم خانم ها به صفر ميل مى كند. ساغر شفيعى كه از معدود شاعران جوانى است كه در بازار ترانه موفق بوده است، مى گويد: «من با ترانه سرايى شروع نكردم. به طور اتفاقى كتاب اولم به دست آقاى «حسن ميرزاخوانى» رسيد و او هم يكى از شعرها را انتخاب كرد و ملودى گذاشت و اين كار توسط آقاى افتخارى خوانده شد. كار دوم هم از ميان شعرهايم انتخاب شد و آقاى افتخارى آن را خواندند.» وى از مرضيه حشمتى نام مى برد كه ترانه هاى كاست قبلى «افتخارى» ـ ماه خراسان ـ از سروده هاى اوست. مى گويد: «اطلاع چندانى از ديگران ندارم.»
پس از آن نشست بحث برانگيز در فرهنگسراى دانشجو، بيرون آمفى تئاتر، پس از پايان نشست: يك نفر به خانم شاعرى كه ترانه هايش جرقه اول آن جدل بوده نزديك مى شود: «ببخشيد! ترانه هاتان فروشى است؟ من از شركت «....» هستم. مى توانيم آثارتان را تبديل به كاست كنيم!»
* دو
پس از پايان جنگ تحميلى عراق عليه ايران، بازار موسيقى ايران هنوز مشغول گمانه زنى درباره «غنا» يا عدم «غنا»ى آثار موسيقايى كشور است. جامعه ديگر از آثار حماسى، سنتى، محلى و نوحه اشباع شده است و صدا و سيما هم گهگاه گريزى مى زند به موسيقى «نه پاپ نه سنتى» كه مورد اعتراض قشرهاى از جامعه قرار مى گيرد و گاهى خواننده اى، آهنگسازى، ترانه سرايى مشمول محروميت ۶ ماهه در صدا و سيما مى شود. «صادق آهنگران» نوحه هايش را در چارچوب موسيقى ملى اجرا مى كند و بشدت مورد استقبال قرار مى گيرد. هنوز شجريان و شهرام ناظرى در بالاى فهرست فروش اند و جامعه، معيار كيفيت موسيقايى اش با آنها مشخص مى شود. هنوز در راديو و تلويزيون مى گويند: «بينندگان عزيز! سرود تازه اى را تقديم تان مى كنيم كه به شكل «نماهنگ» ساخته شده است.» لفظ «ترانه» مذموم است و خيلى ها، لزوم بازگشت «موسيقى پاپ» به عرصه موسيقى كشور را احساس مى كنند. «راديو پيام» در اواسط دهه هفتاد، گام نخست را برمى دارد. چند «ترانه» با شعرهايى از على معلم و صداى خشايار اعتمادى پخش مى شود. هنوز تلويزيون به اين آثار اجازه ورود نمى دهد. بعد يكى يكى مى رسند؛ هركدام با صداى خواننده اى كه به هرحال براى مردم آشناست. خيلى ها منتقد اين جريان اند اما انگار «اين برف را سر باز ايستادن نيست!» صداهاى تقليدى مشهورتر توسط صف اول پيشگامان به عاريت گرفته مى شود و صف دوم به سراغ درجه دوها و سه ها مى روند. تا سال ،۱۳۷۹ بازار موسيقى پاپ كشور پر مى شود از همه صداهايى كه ارجاع به گذشته دارند و وقتى وارد تاكسى مى شوى، نمى دانى كه نوار غيرمجاز است يا صداى راديو پيام. مى پرسى: «خودش است يا مشابه اش؟» شعرها و ملودى ها هم به همين سمت ميل مى كنند و ناگهان بازار اشباع مى شود و چند توليد دويست، سيصدهزار نسخه اى با عدم استقبال جامعه روبه رو مى شوند. چاره كار: خوانندگان دفاع مقدس در چارچوب موسيقى پاپ به ميدان مى آيند و چون ، هم صدا مال خودشان است و هم شعرها از استقلال و استحكام بيشترى برخوردارند مورداستقبال جامعه قرار مى گيرند؛ اما اين تنها يك علاج مقطعى است. صداها و شعرها و ملودى ها در دهه هشتاد از «تمناى معشوق» و «شكوه از شرايط اجتماعى» و «دفاع از اعتقادات دينى» اندك اندك تهى مى شوند. فريدون فروغى و فرهاد، يكى پس از ديگرى با جهان ما بدرود مى گويند. مازيار چندسال قبل به سكته قلبى درگذشته است و ديگر نمى تواند بخواند: «لب بچه ماهى رو/ با قلابت زخمى نكن/ ماهيگير آى ماهيگير!» حتى حضور گلپايگانى و ايرج و يغمايى هم مسير اين بازار را عوض نمى كند. مصاحبه كننده اى به گلپايگانى مى گويد: «كاش دوباره نمى خوانديد. شما يك اسطوره بوديد و اين اسطوره در ذهن شنوندگان خراب شد!» گلپايگانى مى گويد: «مى خواهم اسطوره نباشم! بابا من با خواندن زنده ام. اگر نخوانم دق مى كنم!»
بازار ترانه پاپ محلى، يكى- دو سالى جرقه اى مى خورد آن هم به همت مراكز صدا و سيما در استان ها؛ اما دوامى ندارد. به نظرمى رسد كه «دهكده جهانى» درحال بلعيدن موسيقى ماست. ما هم شروع مى كنيم به تقليد از «امينم» تنها در ترانه ها حرف بزنيم. روزگارى شده كه اگر خواننده اى صدايش كوك نباشد با كامپيوتر كوك مى شود و اگر شعرى دچار مشكل وزنى باشد توسط آهنگساز آنقدر«صوت» به آن اضافه مى شود كه آخرش معلوم نشود كلام شنيده اى يا صوت!
بازار موسيقى دچار ركود نسبى مى شود. حالا چه فكرى بايد كرد؟
* سه
واقعيت امر آن است كه موسيقى ايرانى، هميشه وابستگى تام و تمامى به كلام و معنا داشته است. مردم در جست وجوى «آنات» خودند كه در «ترانه» يا «تصنيف» يا «آواز» بيان شود.
به همين دليل موسيقى بدون كلام - درحالى كه ما سرآمدانى در اين حوزه داشته ايم- هيچ گاه با اقبال عامه مردم مواجه نشده و خاص خواص باقى مانده است. پس به نظر مى رسد كه مشكل اساسى بازار موسيقى ما در شعر آن است. دكتر افشين يداللهى - شاعر و ترانه سراى جوانى كه در هر
۲ عرصه تصنيف و ترانه آثار موفقى را عرضه كرده- مى گويد: «موسيقى سنتى ما هم، اكنون دچار مشكل شعر است. ما ديگر با تكرار واژه ها و معناها و رويكردهاى قرون هفتم و هشتم نمى توانيم مخاطب را مجاب كنيم!»
رضا عبداللهى درمورد ترانه هاى پاپ معتقداست: «قبلاً اين كليشه كه بگويند: «تو رفتى/ منو جاگذاشتى» جا افتاده بود و لااقل يك خاطره اى پشت اش بود؛ حالا كه شده: «برو گمشو!» بالاخره آدم با احساس خوبى كه نسبت به ديگرى دارد، مى تواند يك لحظه را مدام در ذهن اش تكرار كند نه با احساس نفرت! شما اولى را ممكن است ۱۰ بار گوش بدهى و دومى را در بهترين حالت، يك بار. بازار موسيقى به همين چيزها زنده است. شما اگر از كلمات زشت و ناپسند و حال به هم زن استفاده كنيد كه كسى به كار شما گوش نمى دهد. مردم اگر بخواهند فحش بخورند مى روند در گذر لات ها فحش مجانى مى خورند، چرا بيايند پول فحش خوردن را هم بدهند!»
ساغر شفيعى شاعر و ترانه سرا مى گويد: «به نظر مى رسد كه ذائقه مردم هم تا حدى خراب شده. گاهى مى بينى كه يك ترانه ضعيف يكى دو ماه گل مى كند- حالا به هر دليلى- اكثر ترانه سراها براى اين كه كارشان را بفروشند، مى افتند توى همان مسير و وضع را بدتر از قبل مى كنند.»محمدرضا سهرابى نژاد مى گويد: «زمانى كه براى ترانه ۳ ۴، هزارتومان بيشتر نمى دادند، وضع ترانه سرايى خيلى بهتر بود. حالا همه كار و زندگى شان را ول كرده اند و افتاده اند دنبال ترانه سرايى. هنر شده پول. اين ها استعدادشان را تخريب مى كنند، فرهنگ را هم تخريب مى كنند. نه بيان دردى، نه لحظه شوق از ته قلبى، هيچ. من در اين باره يك دو بيتى دارم: زمانه پيرگشت و او جوان ماند/ چه دل هايى كه با ناى اش نلرزاند/ سرى پرشور و عشقى آتشين داشت/ بنان هرگز براى نان نمى خواند!»
محمدعلى بهمنى مى گويد: «ما يك بانك ترانه درست كرده ايم در شوراى شعر و ترانه ارشاد كه شهرستانى ها آثارشان را مى فرستند آنجا و اگر تهيه كننده اى دنبال ترانه خوب و درست باشد، ما ترانه سرا و تهيه كننده را به هم معرفى مى كنيم اما در ميزان قرارداد دخالت نمى كنيم. شهرستانى ها خيلى خوب و سالم دارند كار مى كنند. اميدوارم با گسترش اين بازار به شهرستان ها، آنها هم خراب نشوند!»
عبدالجبار كاكايى و اهورا ايمان «عصر شعر و ترانه» را بنيان گذاشته اند كه دومين شنبه هر ماه در آمفى تئاتر فرهنگسراى ارسباران برگزار مى شود و در آن، هر بار به ۲شاعر و ۲ ترانه سرا جوايزى تعلق مى گيرد. كاكايى مى گويد: «من به عنوان مدير خانه شعر و اهورا ايمان به عنوان مدير خانه ترانه تصميم گرفتيم كه براى «بهبود كيفيت آثار» اين نشست ها را ماهانه برگزار كنيم. به نظر مى رسد كه تا به حال به اهداف اوليه مان دست پيدا كرده ايم.»
نشست هاى ديگرى هم در تهران برگزار مى شود. نشست بلوار مرزداران از آن جمله است؛ اما هيچ كدام داراى جايزه نيستند. در بعضى از آنها، ترانه ها نقد هم مى شوند اما اصول واحد و مدونى بر اين نقدها حاكم نيست. اكثر ترانه سرايان نوآمده معمولاً با درك «وزن ترانه» دچار مشكل اند و گمان مى كنند كه هر كلام منثور محاوره اى كه آخر هر جمله اش قافيه اى باشد [كه معمولاً هم «قافيه» را با رديف اشتباه مى كنند] ترانه است. مسئولان نشست هاى ترانه مجبورند پيش از خوانده شدن اثر، آن را بازبينى كنند كه كار، خيلى هم از مرحله پرت نباشد! بعضى ها كه از اين مرحله مى گذرند به سراغ اوزان بلند مى روند و گاهى هم ترانه هاشان به قصيده مى ماند!
كاكايى مى گويد: «بايد ميان شعر محاوره اى و ترانه فرق گذاشت. اين دو، چه در بلندى طول شعر و چه در كاربرد اوزان كوتاه و بلند با هم متفاوت اند.» بعد از گذر از همه اين مراحل، تازه ترانه سرا ممكن است در ورطه تقليد سقوط كند. رجب زاده مى گويد: «در بسيارى از نشست هايى كه من مسئول شان بودم، شاعران با استعداد ترانه هايى مى خواندند كه «تصاوير» آنها مستقيماً از روى ترانه هاى مشهور برداشته شده بود يا زبان فلان ترانه سراى مشهور را اختيار كرده بودند.» از اين مرحله هم كه ترانه سرا عبور كند، تازه بايد به فكر يك خواننده صاحب صدا و آهنگسازى داراى سابقه درخشان باشد؛ اما نگران نباشيد! اكنون خيلى ها از اين «هفت خوان» عبور نمى كنند و مستقيماً سر از خانه هاى شما درمى آورند و شما هم مى گوييد: «ولش كن! بابا كمى بنان بگذار گوش كنيم!»
ظهر، مردادماه،۱۳۸۶ تهران، مسير بهارستان تا ميدان جمهورى، داخل يك اتوبوس آكاردئونى: ۲ پسربچه در حالى كه «گاربون» [نوعى آكاردئون كوچك] مى زنند و مى خوانند، از در طرف راننده مى آيند بالا و همزمان در انتهاى اتوبوس، مردى با عصايى زير بغل و ميكروفونى به دست- كه متصل است به يك آمپرى فاير دوشى- ترانه فيلم تنگناى امير نادرى را مى خواند: «دلم از خيلى روزا با كسى نيس/ تو دلم فرياد و فريادرسى نيس/ شدم اون هرزه گياهى كه گلاش/ پرپر دستاى خار و خسى نيس» بچه ها براى اين كه از مرد عصا به دست عقب نمانند، مى خوانند: «ماشين سوارى/ سوارى/ سوارى/ خوبه به شرطى از اون سردرآرى!» و ملت، گاهى به آنها اسكناس مى دهد و گاهى به اين يكى. ايستگاه «حافظ»، هر سه پياده مى شوند. جوانكى با موهاى پريشان و سر زانوهاى پاره و چند وصله روى شلوار لى «نو»اش سوار مى شود كه خواننده اى از توى موبايلش دائم دارد جيغ مى كشد. اتوبوس به راه مى افتد!