|
روش شناسى هاى رايج علم اقتصاد
|
|
|
وحيد شمشيريان
روش شناسى، رشته اى است كه به بررسى منظم و منطقى اصولى مى پردازد كه تحقيقات علمى را شكل مى دهد و اصول و پايه هاى حاكم بر روش هاى تحقيقى را بررسى مى كند. روش شناسى علم اقتصاد، به بررسى روش هاى تجزيه و تحليل علمى مبادرت مى ورزد كه دانشمندان و محققان رشته اقتصاد براى گسترش و تكامل اين رشته به كار گرفته اند. در قرن نوزدهم مطالب بسيارى درباره روش شناسى اقتصاد نوشته شد كه از ناسوسينيور آغاز و توسط جان استوارت ميل و جان اليوت كايزنز پيگيرى شد و سرانجام توسط جان نويل كينز خلاصه و جمع آورى گرديد. جدال ميان مكاتب روش شناسى از جمله استقرا گرايى و ابطال گرايى در دهه هاى اوليه قرن بيستم چالش هاى اساسى را در به كارگيرى روش ها و شيوه هاى كمى و مقدارى بويژه در علوم انسانى و از جمله اقتصاد به وجود آورد. انتقادهاى شديد از تين برگن و هارود در به كارگيرى شيوه هاى مكانيكى همانند علوم طبيعى در اقتصاد جزو مشهور ترين جدال هاى روش شناسى در اقتصاد است. اما آنچه كه مسلم مى نمايد همزمان با تحولات صورت گرفته در ۱۵۰ سال اخير در تاريخ علم و روش شناسى، اقتصاد هم از اين قاعده بى تأثير نبوده به طورى كه ما حاكميت هر يك از روش هاى پوزيتيويسم، پوزيتيويسم منطق، ابطال گرايى و ... برجريان غالب علم اقتصاد در اين چند دهه گذشته مشاهده مى كنيم. چرخش از پوزيتيويسم به پوزيتيويسم منطقى را مى توان در رشد اقتصاد رياضى و ميزان استفاده از مدل هاى رياضى در تئورى هاى اقتصادى يافت. چرا كه اقتصاددانان به جاى توجه به عوامل قابل مشاهده به جمع آورى يا خلق قضايايى مبادرت مى ورزيدند كه به لحاظ منطقى معتبر بودند. اين قضايا مى تواند درباره داده هاى قابل مشاهده يا غير قابل مشاهده باشد. اين مسأله كه نمايانگر اهميت اعتبار منطقى نسبت به جمع آورى داده هاى دقيق است، مى تواند مبناى تأكيد بيش از حد بر رياضيات باشد. در نگرش پوزيتيويسم، تجربه بنياد شناخت است و معيار تميز علم از غير علم، آزمون هاى تجربى قابل تكرار در شرايط معين است. نظريه اى را مى توان صادق و معتبر دانست كه براساس مشاهدات عينى و آزمون هاى قابل تكرار اثبات شده باشد. هر تئورى كه براساس شواهد اثباتى در مشاهدات بنا شده باشد و يا موارد اثباتى را ارائه دهد، شواهدى كه در بخش مفروضيات و يا در جريان يك اثبات استقرايى قابل استفاده هستند، تحت عنوان «اثبات گرايى» ارزشمند تلقى مى شوند. پوزيتيويست ها منطقى تقدم مشاهده بر تئورى را نپذيرفتند. آنان بر آن شدند كه هر مشاهده اى انباشته از نظريه هاست و نظريات در قالب حدس ها و فرض ها همواره براى مشاهده امور به كار مى روند. پوزيتيويست ها منطقى كه در دوران پس از جنگ جهانى دوم نفوذ خود را در ساير علوم بسط دادند اعتقاد به تميز علم از متافيزيك داشتند. كارل پوپر مقاله اى انتقادى بر پايه زمينه هاى منطقى ارائه داد كه ابراز مى داشت هر تئورى كمكى اثباتى به دانش علمى است در صورتى كه آن تئورى قابل ابطال باشد. با ابطال گرايى كارل پوپر، انتقاد از آنچه كه به مسأله استقرا معروف شده است، شروع مى شود. برطبق ايده ابطال گرايى، از مقدمات صادق الزاماً نمى توان به نتايج صادق دست يافت و هيچ گزاره جهان شمولى را نمى توان از گزاره هاى مشاهداتى استنتاج كرد، اما بر عكس آن صادق است. يعنى گزاره اى جهان شمول را مى توان حتى با يك مشاهده ابطال كرد. ابطال گرايى معيار تميز علم از غير علم را «ابطال پذيرى» مى داند به اين معنا كه از نظر منطقى امكان وجود نقيضى براى نظريه وجود داشته باشد. در ابطال گرايى مانند پوزيتيويسم منطقى، مشاهده هرگز مقدم بر نظريه نيست. تاريخ علم، تاريخ حدس ها و ابطال هاى پيوسته است. ميلتون فريدمن، پل ساموئلسون، بيكر، استيگر، چمبرلين، ورنون اسميت، ريچارد ليپسى و... همگى تحت تأثير پوزيتيويست ها، پوزيتيويست هاى منطقى و ابطالگرايى پوپرى به كار بردى كردن اين روش شناسى ها در اقتصاد پرداختند. به عنوان مثال، ريچارد ليپسى كتاب معروف خود در روش شناسى علم اقتصاد را با عنوان «مقدمه اى بر اقتصاد اثباتى» تحت تأثير شديد پوپر نوشت. هر چند در ويرايش هاى بعدى اين كتاب دست به اصلاحاتى زد. اين كتاب به زعم بسيارى از اقتصاددانان، كماكان بنيان پوزيتيويسم اقتصاد مدرن تلقى مى شود. اما ابزارگرايى فريدمن و توصيف گرايى ساموئلسون كه بر روش شناسى و پژوهش هاى دهه هاى هفتاد و هشتاد اقتصاد سايه افكنده بود بيشترين نقادى ها را از سوى ماركسيست ها، نهاد گرايان و طرفداران ديدگاه هاى جديد در روش شناسى همچون مك كلاسكى، لاسن و ماكى به دنبال داشت. ابزار گرايى به معناى استفاده از نظريه ها به عنوان ابزارى براى پيش بينى (با هدف يارى رساندن به سياستگذاران اقتصادى) و توليد مقياس هاى علمى و تجربى است. ميلتون فريدمن روش شناسى خود را در مقاله اى با عنوان متدولوژى اثباتى در سال ۱۹۵۳ مطرح كرد. پوزيتيويسم فريدمنى كه به پوزيتيويسم شيكاگو هم معروف است، سودمندى را مورد توجه ويژه قرار مى دهد. به اعتقاد پيروان مدرسه اقتصاد شيكاگو، سودمندى دو جنبه دارد. در يك طرف ارائه تئورى هاى اثباتى كه بتوانند از سوى سياستگذاران به عنوان ابزار استفاده شود مورد توجه قرار مى گيرد، در طرف ديگر مفيد بودن براى گسترش اقتصاد نئو كلاسيكى به طور كلى و تأييد اعتقادات مربوط به قدرت مطلق سيستم بازار به طور مشخص، نكته مورد توجه مكتب شيكاگو است. خود فريدمن در مقاله سال ۱۹۵۳ خود يك استدلال براى آن مطلب ارائه داد. بدين صورت كه هر كسى كه فقط به دنبال ارائه تئورى هاى مفيدى براى استفاده سياستگذاران است، بايد از پيش داورى هاى فلسفى نسبت به گروه فيلسوفان تحليلى كه اغلب پوزيتيويست هاى منطقى ناميده مى شوند، اجتناب كند و در عوض بايد به اين نكته توجه كند كه سؤالات مربوط به قابل ابطال بودن و يا حتى قابل قياس بودن با واقعيت كه در مواجهه با فروض رفتارى مدل هاى اقتصادى مطرح مى شوند، اهميت كمترى از سودمندى نتايج آن مدل ها دارند. به راحتى مى توان مشاهده نمود كه چنين استدلالى در واقع شديداً متمايل به متدولوژى ابزار گرايانه مى باشد. مقاله فريدمن نه يك استدلال عليه پوزيتيويسم بلكه فقط نقدى بر پوزيتيويسم منطقى پيچيده بود. موضوع مشاهدات اثباتى هنوز براى فريد من مطرح است. تنها مرزبندى او به منظور محدود كردن شواهد به نتايج و پيش بينى هاست و اينگونه تحليل هاى منطقى مدل ها، مفروضات و تئورى ها را جدا كرده و به عنوان يك شاخص سودمندى تئورى هاى اثباتى از آنها ياد مى كند. داده هاى اثباتى به آشكارى نقش مهمى در متدولوژى فريدمنى ايفا مى كند. اما براى فريدمن فقط داده هاى اثباتى مربوط مى توانند يك پيش بينى موفق باشند كه سودمندى مدل و يا تئورى يك نفر را تخمين مى زند. اما توصيف گرايى روشى است كه نظريه ها را به عنوان تبيين كننده نمى پذيرد بلكه آنها را تحليلى از حوادث قابل مشاهده مى داند. اين نظر ساموئلسون، ديدگاهى كمتر بنيادگرايانه از پوزيتيويسم اقتصادى ارائه مى دهد. در اين ديدگاه كه به پوزيتيويسم MIT هم مرسوم است، اين طور استدلال مى شود كه شرط حداقل براى يك گزاره اثباتى در اقتصاد اين است كه آن گزاره قابليت ابطال به وسيله شواهد اثباتى را داشته باشد. به طور خلاصه، همانگونه كه گروهى از اقتصاددانان در اواخر دهه ۴۰ بيان مى كنند، تمام تئورى هاى اثباتى صحيح، در اصل به صورت تجربى قابليت ابطال دارند. تمام چيزى كه بايد تضمين شود اين است كه آن تئورى بر پايه سخنان زائد غير علمى بيان نشده است. اين نسخه حداقل گرا از پوزيتيويسم، بيشتر منافع سازندگان مدل هاى رياضى را تأمين مى كند كه مى خواهند از ناخوشايندى هاى كم ارزش پرداختن به داده هاى تجربى دنياى واقعى پيچيده پرهيز كنند. روش شناسى هاى فريدمن و ساموئلسون جريان غالب حاكم بر روش شناسى علم اقتصاد در دهه هاى ۷۰ و ۸۰ بود. مك كلاسكى كار خود را با تمركز برنقد اين جريان غالب در آثار خود، رويكرد خطابى را به عنوان بديلى براى اين روش شناسى ها معرفى كرد. وى تحت تأثير انديشه فيلسوف روش شناس مشهور، پل فايرابند، به نقادى تند و تيزى از روش شناسى هاى مورد استفاده اقتصاددانان مبادرت مى ورزد كه در مقاله وى با عنوان «خطابه گرايى در علم اقتصاد» مشهود است. وى در اين مقاله با مجزا كردن گفتمان هاى رسمى و غيررسمى، بيان مى دارد كه روش علمى (رسمى) كه در بيان بسيارى از منتقدان مورد استهزا واقع مى شود، معجونى از اثبات گرايى منطقى، رفتارگرايى، عمليات گرايى و مدل فرضى ـ قياسى است. وى سپس با بيان احكام مدرنيسم كه آن را با اثبات گرايى يكى مى داند، آنها را تك تك مورد انتقاد خود قرار مى دهد. بر طبق آنچه كه مك كلاسكى از مدرنيسم تلقى مى كند، اين احكام عبارتند از: ۱. پيش بينى و كنترل هدف علم است. ۲. تنها پيامدهاى مشاهده پذير (يا پيش بينى هاى) يك نظريه براى درستى آن مهم است. ۳. مشاهده پذيرى مستلزم آزمايش عينى قابل تكرار است. ۴. اگر و فقط اگر پيامد تجربى يك نظريه غلط باشد، نظريه ابطال مى شود. ۵. عينيت بايد گرامى داشته شود؛ مشاهدات ذهنى (درون كاوى)، دانش علمى محسوب نمى شود. ۶. حكم كلوين، (بايد محقق شود)؛ وقتى نمى توانيد آن را برحسب ارقام بيان كنيد، دانش شما ناقص است و راضى كننده نيست. ۷. درون كاوى، باورهاى متافيزيكى، زيبايى شناسى و نظام آن ممكن است به نحوى در كشف يك فرضيه نقش داشته باشند، اما در توجيه آن نقشى نخواهند داشت. ۸. اين كار روش شناسى است كه استدلال علمى را از استدلال غيرعلمى و اثباتى را از هنجارى جدا كند. ۹. تبيين علل يك پديده، آن را در قالب يك قانون پوشش دهنده درمى آورد. ۱۰. دانشمندان در نقش دانشمندان (مثلاً اقتصاددانان در نقش اقتصاددانان) چيزى درباره ارزش (اخلاقى يا هنرى) ندارند كه بگويند. (در برابر ارزش حرفى براى گفتن ندارند) سپس وى در ادامه با اشاره به اين كه امروزه در فلسفه حتى به نيمى از اين گزاره ها باورى (اعتقادى) وجود ندارد با ذكر مثال هايى مخصوصاً از مكتب شيكاگو و ميلتون فريدمن، ادعا مى كند كه اكثريت عمده اى در اقتصاد به تمام آنها معتقدند. نقد مك كلاسكى بر روش شناسى اقتصاد اثباتى بر ۲ ويژگى كليدى اين روش شناسى تمركز دارد: ۱. تأكيد بيش از حد بر قواعد شناخت شناسى ۲. پيش گويى اثبات گرايى براى مك كلاسكى نمونه بارز نوگرايى در قلمرو فلسفه علم است. وى، با به چالش كشيدن خويشتن درك انسان از روش شناختى اثبات گرا/ نوگرا در مورد علم اقتصاد، بحث را آغاز مى كند و با برجسته كردن مسأله اى به نام «مشكل مرزبندى» اين باور نوگرايانه را مورد حمله قرار مى دهد كه تقسيم بندى مشخصى ميان علم و غيرعلم در زمينه راه هاى نيل به شناخت در اين ۲ حوزه وجود دارد. لذا هم عليه اين فكر كه شناخت علمى را از نظر ماهيت نسبت به ساير راه هاى شناخت متفاوت مى داند و هم عليه آن سلسله مراتبى كه ميان علم و غيرعلم برقرار شده است، (موضع گيرى) مى كند.
|