چهارشنبه ۲۱ شهريور ۱۳۸۶ - ۲۹ شعبان ۱۴۲۸
Wed, Sep 12, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
قرآن
ماجرا
خانواده
بر اساس يك ماجراى واقعى
در دادگاه
بر اساس يك ماجراى واقعى
نخستين دستمزد
313821.jpg
الهام آرمان

باد ملايمى دركوچه پس كوچه هاى شب سرك مى كشيد .
صداى ملال آور پيرزنى افليج در لحظه هاى آميخته به مرگ گره مى خورد .
مرد زباله جمع كن با قدمهاى سنگين تا نزديك خانه پيرزن رفت .
كناردرنشست و كف پاى عرق كرده اش را روى زمين پهن كرد .
تا آمدن زن فلج مى توانست چند دقيقه اى پشت در بماند ودر كنارلايه هاى نازك زباله نفسى تازه كند.
دستهاى چروك خورده و بى رمق پيرزن بايد صندلى چرخ داررا تا جلوى در حركت مى داد .
اتاق كوچك زن فضاى غم انگيزى داشت.
هميشه «بهرام» كه ازمدرسه بر مى گشت از كنار خانه پيرزن رد مى شد .
آن شب هم كتاب و دفتر رياضى اول دبيرستان را زير بغل زده و از خانه دوستش برمى گشت .
آن شب وقتى مرد زباله جمع كن را جلوى خانه پيرزن ديد دوان دوان از در باز حياط به اتاق پيرزن رفت و كيسه زباله را از دستش گرفت .
تا آن موقع نمى دانست چرا وقتى از كنار اين خانه رد مى شود دلش مى گيرد.
اما آن شب فهميد .
پيرزن تنها با بى تابى آه مى كشيد .
شيشه داروهايش خالى بود .با لحنى آميخته به صداقت كيسه زباله را به بهرام داد و گفت :«اسمت چيه؟ پير شى مادر .»
رطوبت ديوارهاى خانه پيرزن را فراگرفته بود.
زن نانهاى كپك زده سفره خالى اش رابه دستان بهرام سپرد.بر صورت و چشم بهرام دستى كشيد و گفت «زود برو پسرم، مادرت نگران مى شه...»
وقتى بهرام از خانه پيرزن بيرون آمد آرام آرام مى گريست.
زير چشمانش گود افتاده بود.
دردى در قلبش نشست .
با هرقدمى كه برمى داشت عهد تازه اى با خود مى بست و چيزهايى با خود زمزمه مى كرد.
«بعد از اين كه امتحانهاى خرداد را دادم مى رم سركار .
به اندازه پول تو جيبى ازش بر مى دارم و بقيش رو براش دارو و غذا مى خرم.»
اشكهاى ريز ريزبهرام ۱۶ ساله روى بندهاى نيمه باز كفشش مى ريخت و به راهش ادامه مى داد .
سرانجام فصل امتحان هم تمام شد .
وقتى مادر بهرام براى گرفتن كارنامه پسرش به مدرسه رسيد همه معلمها به به و چه چه مى كردند .
رياضى ،۲۰ علوم ،۱۹ جغرافيا ،۲۰ انضباط،۲۰...
مادر با ديدن نمره هاى پسر كوچكش از ته دل مى خنديد و مى گفت : «خدا عمرت بدهد مادر. ان شاا...داماد شى.»
بچه هاى مدرسه و محل (نقطه اى در حاشيه تهران) روى سر «بهرام قندى» قسم مى خوردند وبه قول خودشان خيلى قبولش داشتند.
«شهرام»، داداش بهرام داشت براى شركت دركنكور( رشته مكانيك ) درس مى خواند .
هايده كوچولوخواهرشيرين و خوش سرو زبان بهرام هم تازه كارنامه قبولى پر۲۰ كلاس پنجمش را گرفته بود .
مادرش خانه داربود و پدرش كارگرى مى كرد.
با سن و سال كمى كه داشت در گوشه گوشه تمام دفتروكتابهايش حديثهاى امام على (ع ) را مى نوشت .
«پيش از آن كه فرصت از دست رود و مايه اندوهت شود آن را غنيمت شمار.»
تير سال ۸۶ آمد، بهرام براى پيداكردن كار به هردرى زده بود .
تصويرزندگى پيرزن بدون پا ،يك لحظه از جلوى چشمانش دورنمى شد .
پول توجيبى اش را كم كم جمع مى كرد و يواشكى به پيرزن فلج مى داد.
شانزدهمين روز مرداد «بهرام» با شتاب راهى خانه شد .
«مامان من امروز كار پيدا كردم .از فردا هم قرار شده با پسردايى ( عليرضا ) بريم سر كار .
مادر باشنيدن اين حرف بهرام ناگهان دلش فروريخت .
بوى عدس پلو در تمام خانه كوچكشان مى پيچيد .
مادر همان طور كه داشت سفره پهن مى كرد گفت: «مادر جون برى سر كار كه چى بشه .خدا رو شكربابات يه لقمه نون حلال در مى ياره .لازم نيست ديگه تو يا شهرام سر كار بريد .»
اخم دلنشينى بر صورت پسرك نقش بست و جواب داد : «مامان ديگه پسرت واسه خودش مردى شده .مى خواد آستين بالا بزنه و مثل يه مرد واقعى براى خونه نون در بياره.امشب مى رم خونه دايى اينابخوابم. فردا قراره اول وقت بريم، همين بالا، جاده مخصوص كرجه .سه راه سنگى .كيلومتر۲۰ .كارگاه جوشكارى.»
مادر مى خواست بگويد نه نرواما زبانش بند آمد ...
يك روز قبل از شروع كاربهرام به خانه ايرج دوست و همسايه شان رفت .داشتند در حياط خانه چاه مى كندند .
كارگرها وقت ناهار براى استراحت رفته بودند .
بهرام به ايرج گفت بيا باهم چاه بكنيم .
ايرج خنده اش گرفت و جواب داد : «نه پسر.كارگرها هم اكنون سرمى رسند.
بهرام نگاهش را به زمين كنده شده دوخت. مى خواست ببيند عمق زمين چقدر است...
عادت داشت بعد ازظهرها بخوابد اما انگار آن روزآرامش از چشمانش ربوده شده بود .
شب هم كه به خانه پسردايى اش رفت احساسى آميخته به شوق داشت .
روى زمين دراز كشيد و چشم به سقف دوخت .
حرفهاى عجيب و غريبى مى زد .يا دلش شور پيرزن فلج را مى زد يا نگران فردا بود.
اما لب تر نكرد، سراپا خيس عرق بود، خاطرات كودكى يك لحظه رهايش نمى كرد .دست هايش را روى پيشانى گذاشته بود .
يادش آمد سالها پيش يك روز وقتى با خواهركوچكش «هايده »در خانه تنها بوده اند سرش را با تيغ از ته تراشيده است .خنده اش گرفت .آخر آن موقع نمى دانست موى سر دختر بچه ها را مثل پسرها كوتاه نمى كنند .
دلش مى خواست فردا با موى تميز و لباس نو سر كار برود .
اما خواب بدى ديد . در كابوس شبانه، مردى با لباس سياه او را به چاه مى كشيد .هرچه دست و پا مى زد كسى به دادش نمى رسيد.
از خواب پريد .
عقربه هاى ساعت ۷ صبح را نشان مى دادند .
وقتى به خانه رسيد مادر داشت صبحانه آماده مى كرد .
بابا سر كار بود .
شهرام همان طور كه در رخت خواب دراز كشيده بود تلويزيون نگاه مى كرد .
هايده در خواب خوش بود .
بهرام با شوقى وصف نشدنى به حمام رفت و ازهمان جا به مادر گفت : «بى زحمت يه لقمه نون و پنير درست كن .
امروز مى ريم سركار .اونجا بهمون ناهار هم مى دن.اما يه لقمه بيشتر بگير.شايد عليرضا صبحونه نخورده باشه.
مامان، امروز هم بهم پول تو جيبى بده .
ديگه از فردا ازت يك ريال هم نمى خوام .
از دستمزد روز اولم براى پول تو جيبى و كرايه ماشين روزاى بعدم هم بر مى دارم .»
به اندازه كرايه ماشين پولى گرفت و در جيب لباسهاى خيلى تميزش گذاشت .
لحظه رفتن، شهرام همان طور كه خميازه مى كشيد گفت : آخه تو كه صبحها به زور از خواب بلند مى شى و دوست دارى بعد از ظهرها هم يه چرتى بزنى.چى شده كه مى خواى برى سر كار ؟ بابا بيا بخواب .»
بهرام جوابى نداد .
هايده چشمهاى نازش را بيدار كرد و قبل از رفتن بهرام با حالت مخصوص خودشان يك دستى به كف دست برادرش زد و گفت : «رفتى داداشى ؟ از دستمزدت برام يه بستنى بخرا.»
بهرام مثل هميشه با مهربانى گفت باشه خواهرى خودم مى خرم، حتماً .
لقمه هاى نان و پنير هنوز در دستش بود .
آفتاب وسط آسمان خودنمايى مى كرد .
با دست هايش سايبانى ساخت و به خانه عليرضا رسيد.بى آن كه سر برگردانند دوتايى راه كارگاه جوشكارى را پيش گرفتند .
جثه بهرام بيشتر از سنش نشان مى داد .
صاحب كارگاه درنگاه اول از ادب و شعور پسرك خوشش آمد .
كار شروع شد .
بهرام مدام لحظه اى را تصور مى كرد كه كارش تمام شده و با نخستين دستمزد براى پيرزن فلج نان و دارو مى خرد.
تصوير لبخند بر لبهاى بيرنگ زن جان دوباره اى به پسرك مى داد .
عقربه هاى ساعت اتاقك جوشكارى در هفدهمين روز تير به ۳ و ۱۵ دقيقه بعد از ظهر نزديك مى شد .
وانت نيسان زردرنگى با يك تانكر گازوئيل به كارگاه نزديك شد . مى گفت تانكر نشت مى كند .
پس با اصرار از صاحب كارگاه خواست تانكر را جوش بزند .
بهرام گفت : «آقا، معلم علوم ما گفته وقتى جايى گازوئيل باشه نبايد اونجا رو جوشكارى كنيم .»
اما كسى حرفش را نخريد .
همان موقع عليرضا داشت مى رفت ناهار بخورد. گفت بهرام تو هم بيا، هنوز پسرك نرفته بود كه صاحب كارگاه دستگاه جوشكارى را روشن كرد و در اثرجرقه پيش آمده زمين و زمان در يك لحظه به هم دوخته شد. انفجار رخ داد ...بهرام سوخت !
۸۰ درصد .شايد هم بيشتر .به منوچهر ( پدرش ) و زهرا ( مادرش ) گفتند درصد سوختگى بچه تان زياد است اما دقيقاً نگفتند چقدر .
دنيا دور سر پدر مى چرخيد.سر كار بود كه خبرش كردند .
پليس هم آمد، از واحد گشت كلانترى ۱۵۴ چيتگر، آتش نشانها هم رسيدند .
دل آسمان از غصه مى تركيد.
۵ نفر مصدوم شدند اما مصدوميت بهرام از همه بيشتر بود .
پسرك را به بيمارستان انتقال دادند .
فقط خدا مى داند در دل پدر و مادر بهرام چه غوغايى به پا بود .
چند روزبهرام را در بيمارستان نگه داشتند.حاضر بودند تمام دار و ندارشان را بدهند اما بچه شان زنده بماند .هر چه پول داشتند دادند و براى بهرام گروه مراقبت خصوصى گرفتند .
پسرك با تمام زخمى كه بردل و جان داشت با اطلاعات عمومى زياد به همه فاميل و آشناها مى گفت: «اين جا قرنطينه است زياد نزديك من نياين.»
مى گفت : «مامان، بابا، داداشى، خواهرى من حتماً خوب مى شم.به هايده گفت : ببخش كه نشد برات از نخستين دستمزدم بستنى بخرم .»
بعد يواشكى از پيرزن فلج براى شهرام گفت.
مى دانست زنده نمى ماند پس از دختر عمه اش مريم خواست بعد از رفتن، هواى خانواده اش را داشته باشد.
مصدومهاى ديگرآن روز به تدريج خوب شدند.
لحظه هاى تب دار دقيقه هاى غروب بيست و يكمين روز تير ۸۶ را به هم مى ساييد كه بهرام رفت.
براى هميشه.
تا هميشه ...
بدون گرفتن نخستين دستمزد!
در دادگاه
فرار نوعروس
ايران واشقانى فراهانى

آن شب هزاران چراغ روشن به آسمان زندگى اش ستاره مى پاشيد.
مراسم نامزدى آنقدر باشكوه بود كه «پريا» از خدا مى خواست هيچوقت آن شب زيبا صبح نشود. احساس مى كرد گلهاى باغچه حياط خانه شان هم در اين شادى جشن گرفته اند.
نامزدش جوانى از خانواده اى ثروتمند بود و به تازگى در رشته مهندسى عمران فارغ التحصيل شده بود. پريا از اين كه مى ديد تخصص شوهرش با شغل پدرش كه بساز و بفروش بود، نزديكى دارد، آينده زندگى اش را روشن مى ديد. چرا كه تصور مى كرد مى توانند در كنار هم از موقعيت هاى خوبى برخوردار شوند و زندگى پربارى داشته باشند.
در دوران كوتاهى پس از مراسم عقد پريا متوجه سردردهاى شديد شوهرش شد. او دريافت همسرش صبح ها از شدت سردرد تلو تلو مى خورد. حتى اين درد با درازكشيدن هم بيشتر از قبل خود را نشان مى داد. حالت تهوع شديد و درجه حرارت نامنظم بدنش هم كاملاً مشهود بود. پس از مدت كوتاهى با بررسى هاى دقيق تر دريافت رضا مرتب دچار تشنج مى شود. حتى چند بار با حرفهاى تند دل پريا را شكست و او را از خود رنجاند. اما خيلى زود با ابراز پشيمانى و خريد هديه اى موضوع به فراموشى سپرده شد.
با وجود آن كه پريا سعى داشت خانواده اش متوجه بدرفتارى هاى تازه داماد نشوند، اما كم كم به گوشش رسيد كه ديگران شوهرش را بيمار روانى مى دانند.
غروب در دل نازك نوعروس خانه كرده بود. شوهرش با هر بهانه كوچكى قهر مى كرد و تا مدتى خودش را به پريا نشان نمى داد. اصلاً نمى شد روى حرفهايش حساب كرد و با اين حال تحقير اطرافيان فشار روحى، روانى بيشترى به نوعروس وارد مى كرد.
رضا هم دائماً از جدايى و آينده تاريك حرف مى زد.
در چنين شرايطى دختر جوان احساس كرد خانواده شوهرش سعى دارند موضوعى را از او پنهان كنند. كم كم به رفتارهايشان مشكوك شد. آنها با وجود ابراز علاقه زياد به پسرشان براى درمان او اقدامى نمى كردند و اين حالات روحى، روانى او را بى اهميت مى دانستند. اصرار پريا براى معرفى شوهرش به روانپزشك هم به جايى نرسيد و او تنها خود را به آينده اميدوار نشان مى داد.
فكرش به هزارجا پرواز كرد. دست آخر به اين نتيجه رسيد شايد توقعات زياد وى و فشار مالى باعث سردردهاى عصبى شوهرش شده است. با اين فكر و با وجود مخالفت اطرافيان جشن عروسى ساده اى برپا كردند.
اما چهارمين روز زندگى مشترك براى نوعروس تجربه تلخى به همراه داشت. او بدون اطلاع شوهرش جاروبرقى را به خواهرشوهرش قرض داده بود و رضا بى مقدمه آنقدر به اين بهانه او را كتك زده بود كه چشمهاى نوعروس به خون نشسته بود و همه بدنش درد مى كرد.
اما چندساعت بعد تازه داماد كه انگار تازه فهميده بود مرتكب چه اشتباهى شده است به عذرخواهى از همسرش پرداخت، بعد هم قول داد رفتارهايش را اصلاح كند. براى جبران رفتارش هم تصميم گرفت همسرش را ماه عسل به شيراز ببرد.
پريا به ظاهر شاد بود اما دلشوره عجيبى تمام وجودش را فراگرفته بود.
در تاريكى شب در حالى كه به جاده چشم دوخته بود. ناگهان از خود پرسيد يعنى ممكن است زندگى مشترك با همسرش هم مثل تاريكى شب مرموز، فريبنده و هراس انگيز باشد.
سرانجام به شيراز رسيدند و در هتلى مستقر شدند. روز بعد هم براى تفريح به صحرا رفتند. اما هنگام تدارك ناهار پريا بخاطر جاگذاشتن بادبزن بشدت مورد ضرب و شتم شوهرش قرار گرفت.
بعد هم رضا، همسرش را ترك كرد و از او خواست به خانه پدرش برگردد. زن جوان گريان خود را به جاده اصلى رسانده و منتظر خودرويى بود كه به شهر بازگردد اما همان موقع رضا به او نزديك شد و با خواهش و التماس او را سوار كرد.
سرانجام پريا سوار شد اما با خود تصميم گرفت به محض بازگشت خانواده هايشان را در جريان مشكلات حاد روحى، روانى شوهرش قراردهد و تكليف خودش را روشن كند.
* چند روز بعد
پس از بازگشت از ماه عسل رضا همچنان به خاطر سردرد شديد سركار نمى رفت. او يك روز همراه پدرش از خانه بيرون رفت. تازه عروس با تعقيب آنها توانست مطب پزشكى را پيداكند كه رضا به آنجا مراجعه كرده بود. پريا وقتى از زبان دكتر شنيد كه شوهرش از چندسال قبل مبتلا به تومور بدخيم مغزى است، جا خورد. او از اين كه خانواده رضا اين موضوع مهم را از او پنهان كرده بودند، برآشفت و سعى كرد او و خانواده اش را رسوا كند.
نمونه بردارى ازتومور مغزى مشخص كرد كه مغز او در اثر رشد اين تومور بدخيم تحت فشار قرار گرفته و او به همين خاطر با خطر جدى اختلال درتمركز، بينايى و توانايى فكرى مواجه بود.
رضا به خاطر عوارض اين بيمارى مجبور بود از داروهاى ضددرد و تشنج استفاده كند. به همين دليل هم خانه نشين شده بود. او بداخلاق تر از قبل تلفن خانه را قطع كرده بود و هر وقت از خانه بيرون مى رفت در را به روى زنش قفل مى كرد.
بدين ترتيب پريا در زندان شوهر گرفتار شده بود و به هيچ طريقى نمى توانست وضعيت فلاكت بار زندگى اش را به گوش خانواده اش برساند. با اين كه تنها ۴۵ روز از زندگى مشتركشان مى گذشت، اما زندگى جهنمى، نوعروس را تكيده و خسته كرده بود. پريا تنها و سر به زير درانتظار فرصتى مناسب براى نجات از اين وضع بود. تا اين كه سرانجام يك شب از خانه گريخت.
وقتى به خانه پدر برگشت، خود را در آغوش آنها انداخت و بى وقفه گريست. غم زده و دلتنگ به آسمان بى ستاره زندگى اش خيره شد. ديگر درخشش اميد آن را روشن نمى كرد و سردى مرگبار آن برايش عذاب آور بود.
او در برابر هجمه سؤالاتى كه بى محابا بر سرش فرود مى آمدند تنها يك جواب داشت: «من از جهنم فرار كرده ام.»
پريا تصميم گرفت تا با كمك يك وكيل به كابوس هاى شبهاى تاريكش خاتمه دهد.
تقاضاى طلاق كرد و حاضر شد با بخشيدن همه حقوق قانونى اش جدا شود. اما رضا در جلسات دادگاه حاضر نشد و مدتى بعد هم شنيد شوهرش تحت عمل جراحى قرار گرفته و تومور بزرگى را از جمجمه اش خارج كرده اند.
در فاصله تشكيل جلسات دادگاه هربار خبر تازه اى از رضا به او مى رسيد. او شيمى درمانى شده بود اما با گسترش سرطان، تومور ديگرى در قسمت ديگر بدنش ديده شده بود.
پريا هنوز اصرار به جدايى داشت. او با يادآورى رفتارهاى پرخطر شوهرش حتى لحظه اى هم در تصميم خود ترديد نداشت. بيمارى او لاعلاج بود.
با درخواست نوعروس قرار شد كميسيون پزشكى قانونى درمورد وضعيت بيمارى شوهر و عوارض ناشى ازآن اظهارنظر كند.
كميسيون بيمارى صعب العلاج رضا را مسرى ندانست و اعلام كرد كه قبلاً شوهر به خاطر به هم خوردن تعادل روحى و روانى رفتارهاى پرخطر داشته است. اما وضعيت جسمانى وى به صورتى است كه او ديگر قادر به حركت نيست و با مرگ دست و پنجه نرم مى كند و ديگر هيچ رفتار خطرناك و آزاردهنده اى ندارد.
اما با اين وجود پريا هنوز به طلاق فكر مى كرد. هرچند مى دانست شوهرش عمر طولانى نخواهدداشت.

نظريه كارشناسى
313833.jpg
عارفه مدنى ‎/قاضى مستشار
شعبه ۴۷ دادگاه تجديدنظر استان تهران
به موجب بند۳ شرط ضمن عقد در صورتى كه مرد به امراض صعب العلاج مبتلا باشد به نحوى كه دوام زناشويى مخاطره آميز باشد، زن مى تواند از دادگاه درخواست طلاق نمايد. بنابراين براى تحقق طلاق ۲ شرط ضرورى است:
۱- ابتلاى مرد به بيمارى صعب العلاج
۲- مخاطره آميز بودن بيمارى براى زن
تشخيص اين كه شوهر به يك بيمارى مسرى صعب العلاج كه موجب مخاطره براى همسر گرديده دچار شده است با دادگاه بوده و دادگاه مى تواند از پزشك متخصص - پزشكى قانونى- در اين باره نظرخواهى كند. اگر دادگاه مطابق گواهى پزشك احراز كند كه شوهر به يك بيمارى صعب العلاج مبتلا شده ولى با توجه به قرائن و اوضاع و احوال تشخيص دهد كه دوام زناشويى براى همسر موجب مخاطره نيست و يا اين كه حسب نظر پزشكى قانونى بيمارى صعب العلاج و واگيردار باشد و دادگاه تشخيص دهد چنانچه بيمار در يك بيمارستان يا كلينيك بسترى شده و در يك مقطع زمانى با همسر تماسى نداشته باشد درمان مى شود، در اين صورت به نظر مى رسد دادگاه نمى تواند با تقاضاى طلاق موافقت كند مگر اين كه اين بيمارى موجبات عسر و حرج زوجه را فراهم نمايد و اين نظر با اخلاق و عرف ما سازگارتر است زيرا زن و شوهر بايد در غم و شادى و در سلامت و ملامت هم شريك باشند و اين همبستگى را تا آستانه تحمل هم حفظ كنند. بنابراين از مفهوم مخالف جمله «دوام زناشويى براى زن مخاطره آميز باشد»، استنباط مى شود در صورتى كه بيمارى صعب العلاج و مخاطره آميز بوده اما موقتاً زندگى زناشويى را مختل نمايد و عسر و حرجى براى زن ايجاد نكند، به عبارت ديگر بيمارى مرد قابل تحمل براى زن باشد از مصاديق حق طلاق براى زن نخواهد بود. در اين مورد نيز دادگاه بايد به سن و وضع روحى زن و شخصيت وى توجه كند آنگاه مبادرت به صدور حكم نمايد.
روز به ياد ماندنى
313941.jpg
عبدالنبى ملاح زاده ‎/ قاضى ديوان عالى كشور
سال ها قبل قاضى يكى از شعبه هاى دادگسترى بوشهر بودم. يك روز سرد زمستانى براى انجام مأموريت ادارى از دادگسترى خارج شدم. چند دقيقه بعد هم سوار اتوبوس شدم. هنوز در صندلى خود جابه جا نشده بودم كه راننده با زياد كردن صداى ضبط ماشين و پخش يك آهنگ مبتذل، خود نيز به همنوايى با خواننده پرداخت. برخى از مسافران از رفتار راننده ناراحت شدند. يكى از مسافران به راننده اعتراض كرد، اما راننده او را تهديد كرد در صورتى كه به اعتراضش ادامه دهد، او را از اتوبوس پياده خواهد كرد. حركت هاى راننده به هيچ عنوان قابل تحمل نبود. از صندلى برخاسته و به او نزديك شدم. از او خواهش كردم به مردم احترام بگذارد و حداقل صداى ضبط را در حدى نگهدارد كه خودش از آن استفاده كند. همان موقع راننده اتوبوس را در حاشيه جاده نگه داشت و با تندى از من خواست پياده شوم. جر و بحث ميان من و راننده بالا گرفت كه سرانجام با وساطت پيرمردى كه از مسافران بود، راننده به من اجازه داد درون اتوبوس بمانم. وقتى به مقصد رسيديم، هنگام پياده شدن راننده به من گفت اگر اين بار اتوبوس را ديدى، حق ندارى سوار شوى. نمى دانستم در مقابل اين برخورد چگونه بايد رفتار كنم. تنها لبخندى زدم و از اتوبوس پياده شدم.
۳ ماه پس از اين ماجرا يك روز كه در دادگاه مشغول رسيدگى به پرونده ها بودم، با يك پرونده تصادف مواجه شدم. وقتى طرفين پرونده را خواستم، متوجه شدم متهم پرونده همان راننده اتوبوسى است كه با او همسفر بودم. او ابتدا مرا نشناخت، اما وقتى از او پرسيدم هنوز صداى ضبط صوت را بلند مى كند يا نه، راننده بى اختيار به صورتم زل زد و رنگش پريد. با يادآورى آن روز شروع به التماس كرد و گفت: آقا به خدا متوجه نبودم، اشتباه كردم. او مدام حرف مى زد و التماس مى كرد. دقايقى بعد او را به آرامش دعوت كردم و خواستم بنشيند. وقتى كمى آرام گرفت، به او گفتم حالا كه ما همديگر را شناخته ايم، من هر حكمى صادر كنم، ممكن است آن را دليل بر رفتار اشتباه خود تصور كنى. بنابراين بر اساس مفاد پرونده، جريمه سبكى براى او در نظر گرفته و خودم هم آن را پرداختم. چند ماه بعد براى عزيمت به تهران كنار جاده ايستاده بودم كه همان راننده با مشاهده من اتوبوس را متوقف كرد و خواست با او همسفر شوم، اما با وجود اصرارهاى او، نپذيرفتم. وقتى دليلش را سؤال كرد، به او گفتم يادت نمى آيد از من خواستى ديگر هيچ گاه سوار اتوبوسى كه تو راننده آن هستى نشوم؟ حالا كه همديگر را شناخته ايم، بهتر است من و تو سر حرف مان بمانيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |