ايران واشقانى فراهانى
آن شب هزاران چراغ روشن به آسمان زندگى اش ستاره مى پاشيد.
مراسم نامزدى آنقدر باشكوه بود كه «پريا» از خدا مى خواست هيچوقت آن شب زيبا صبح نشود. احساس مى كرد گلهاى باغچه حياط خانه شان هم در اين شادى جشن گرفته اند.
نامزدش جوانى از خانواده اى ثروتمند بود و به تازگى در رشته مهندسى عمران فارغ التحصيل شده بود. پريا از اين كه مى ديد تخصص شوهرش با شغل پدرش كه بساز و بفروش بود، نزديكى دارد، آينده زندگى اش را روشن مى ديد. چرا كه تصور مى كرد مى توانند در كنار هم از موقعيت هاى خوبى برخوردار شوند و زندگى پربارى داشته باشند.
در دوران كوتاهى پس از مراسم عقد پريا متوجه سردردهاى شديد شوهرش شد. او دريافت همسرش صبح ها از شدت سردرد تلو تلو مى خورد. حتى اين درد با درازكشيدن هم بيشتر از قبل خود را نشان مى داد. حالت تهوع شديد و درجه حرارت نامنظم بدنش هم كاملاً مشهود بود. پس از مدت كوتاهى با بررسى هاى دقيق تر دريافت رضا مرتب دچار تشنج مى شود. حتى چند بار با حرفهاى تند دل پريا را شكست و او را از خود رنجاند. اما خيلى زود با ابراز پشيمانى و خريد هديه اى موضوع به فراموشى سپرده شد.
با وجود آن كه پريا سعى داشت خانواده اش متوجه بدرفتارى هاى تازه داماد نشوند، اما كم كم به گوشش رسيد كه ديگران شوهرش را بيمار روانى مى دانند.
غروب در دل نازك نوعروس خانه كرده بود. شوهرش با هر بهانه كوچكى قهر مى كرد و تا مدتى خودش را به پريا نشان نمى داد. اصلاً نمى شد روى حرفهايش حساب كرد و با اين حال تحقير اطرافيان فشار روحى، روانى بيشترى به نوعروس وارد مى كرد.
رضا هم دائماً از جدايى و آينده تاريك حرف مى زد.
در چنين شرايطى دختر جوان احساس كرد خانواده شوهرش سعى دارند موضوعى را از او پنهان كنند. كم كم به رفتارهايشان مشكوك شد. آنها با وجود ابراز علاقه زياد به پسرشان براى درمان او اقدامى نمى كردند و اين حالات روحى، روانى او را بى اهميت مى دانستند. اصرار پريا براى معرفى شوهرش به روانپزشك هم به جايى نرسيد و او تنها خود را به آينده اميدوار نشان مى داد.
فكرش به هزارجا پرواز كرد. دست آخر به اين نتيجه رسيد شايد توقعات زياد وى و فشار مالى باعث سردردهاى عصبى شوهرش شده است. با اين فكر و با وجود مخالفت اطرافيان جشن عروسى ساده اى برپا كردند.
اما چهارمين روز زندگى مشترك براى نوعروس تجربه تلخى به همراه داشت. او بدون اطلاع شوهرش جاروبرقى را به خواهرشوهرش قرض داده بود و رضا بى مقدمه آنقدر به اين بهانه او را كتك زده بود كه چشمهاى نوعروس به خون نشسته بود و همه بدنش درد مى كرد.
اما چندساعت بعد تازه داماد كه انگار تازه فهميده بود مرتكب چه اشتباهى شده است به عذرخواهى از همسرش پرداخت، بعد هم قول داد رفتارهايش را اصلاح كند. براى جبران رفتارش هم تصميم گرفت همسرش را ماه عسل به شيراز ببرد.
پريا به ظاهر شاد بود اما دلشوره عجيبى تمام وجودش را فراگرفته بود.
در تاريكى شب در حالى كه به جاده چشم دوخته بود. ناگهان از خود پرسيد يعنى ممكن است زندگى مشترك با همسرش هم مثل تاريكى شب مرموز، فريبنده و هراس انگيز باشد.
سرانجام به شيراز رسيدند و در هتلى مستقر شدند. روز بعد هم براى تفريح به صحرا رفتند. اما هنگام تدارك ناهار پريا بخاطر جاگذاشتن بادبزن بشدت مورد ضرب و شتم شوهرش قرار گرفت.
بعد هم رضا، همسرش را ترك كرد و از او خواست به خانه پدرش برگردد. زن جوان گريان خود را به جاده اصلى رسانده و منتظر خودرويى بود كه به شهر بازگردد اما همان موقع رضا به او نزديك شد و با خواهش و التماس او را سوار كرد.
سرانجام پريا سوار شد اما با خود تصميم گرفت به محض بازگشت خانواده هايشان را در جريان مشكلات حاد روحى، روانى شوهرش قراردهد و تكليف خودش را روشن كند.
* چند روز بعد
پس از بازگشت از ماه عسل رضا همچنان به خاطر سردرد شديد سركار نمى رفت. او يك روز همراه پدرش از خانه بيرون رفت. تازه عروس با تعقيب آنها توانست مطب پزشكى را پيداكند كه رضا به آنجا مراجعه كرده بود. پريا وقتى از زبان دكتر شنيد كه شوهرش از چندسال قبل مبتلا به تومور بدخيم مغزى است، جا خورد. او از اين كه خانواده رضا اين موضوع مهم را از او پنهان كرده بودند، برآشفت و سعى كرد او و خانواده اش را رسوا كند.
نمونه بردارى ازتومور مغزى مشخص كرد كه مغز او در اثر رشد اين تومور بدخيم تحت فشار قرار گرفته و او به همين خاطر با خطر جدى اختلال درتمركز، بينايى و توانايى فكرى مواجه بود.
رضا به خاطر عوارض اين بيمارى مجبور بود از داروهاى ضددرد و تشنج استفاده كند. به همين دليل هم خانه نشين شده بود. او بداخلاق تر از قبل تلفن خانه را قطع كرده بود و هر وقت از خانه بيرون مى رفت در را به روى زنش قفل مى كرد.
بدين ترتيب پريا در زندان شوهر گرفتار شده بود و به هيچ طريقى نمى توانست وضعيت فلاكت بار زندگى اش را به گوش خانواده اش برساند. با اين كه تنها ۴۵ روز از زندگى مشتركشان مى گذشت، اما زندگى جهنمى، نوعروس را تكيده و خسته كرده بود. پريا تنها و سر به زير درانتظار فرصتى مناسب براى نجات از اين وضع بود. تا اين كه سرانجام يك شب از خانه گريخت.
وقتى به خانه پدر برگشت، خود را در آغوش آنها انداخت و بى وقفه گريست. غم زده و دلتنگ به آسمان بى ستاره زندگى اش خيره شد. ديگر درخشش اميد آن را روشن نمى كرد و سردى مرگبار آن برايش عذاب آور بود.
او در برابر هجمه سؤالاتى كه بى محابا بر سرش فرود مى آمدند تنها يك جواب داشت: «من از جهنم فرار كرده ام.»
پريا تصميم گرفت تا با كمك يك وكيل به كابوس هاى شبهاى تاريكش خاتمه دهد.
تقاضاى طلاق كرد و حاضر شد با بخشيدن همه حقوق قانونى اش جدا شود. اما رضا در جلسات دادگاه حاضر نشد و مدتى بعد هم شنيد شوهرش تحت عمل جراحى قرار گرفته و تومور بزرگى را از جمجمه اش خارج كرده اند.
در فاصله تشكيل جلسات دادگاه هربار خبر تازه اى از رضا به او مى رسيد. او شيمى درمانى شده بود اما با گسترش سرطان، تومور ديگرى در قسمت ديگر بدنش ديده شده بود.
پريا هنوز اصرار به جدايى داشت. او با يادآورى رفتارهاى پرخطر شوهرش حتى لحظه اى هم در تصميم خود ترديد نداشت. بيمارى او لاعلاج بود.
با درخواست نوعروس قرار شد كميسيون پزشكى قانونى درمورد وضعيت بيمارى شوهر و عوارض ناشى ازآن اظهارنظر كند.
كميسيون بيمارى صعب العلاج رضا را مسرى ندانست و اعلام كرد كه قبلاً شوهر به خاطر به هم خوردن تعادل روحى و روانى رفتارهاى پرخطر داشته است. اما وضعيت جسمانى وى به صورتى است كه او ديگر قادر به حركت نيست و با مرگ دست و پنجه نرم مى كند و ديگر هيچ رفتار خطرناك و آزاردهنده اى ندارد.
اما با اين وجود پريا هنوز به طلاق فكر مى كرد. هرچند مى دانست شوهرش عمر طولانى نخواهدداشت.
نظريه كارشناسى
|
|
عارفه مدنى /قاضى مستشار شعبه ۴۷ دادگاه تجديدنظر استان تهران
|
به موجب بند۳ شرط ضمن عقد در صورتى كه مرد به امراض صعب العلاج مبتلا باشد به نحوى كه دوام زناشويى مخاطره آميز باشد، زن مى تواند از دادگاه درخواست طلاق نمايد. بنابراين براى تحقق طلاق ۲ شرط ضرورى است:
۱- ابتلاى مرد به بيمارى صعب العلاج
۲- مخاطره آميز بودن بيمارى براى زن
تشخيص اين كه شوهر به يك بيمارى مسرى صعب العلاج كه موجب مخاطره براى همسر گرديده دچار شده است با دادگاه بوده و دادگاه مى تواند از پزشك متخصص - پزشكى قانونى- در اين باره نظرخواهى كند. اگر دادگاه مطابق گواهى پزشك احراز كند كه شوهر به يك بيمارى صعب العلاج مبتلا شده ولى با توجه به قرائن و اوضاع و احوال تشخيص دهد كه دوام زناشويى براى همسر موجب مخاطره نيست و يا اين كه حسب نظر پزشكى قانونى بيمارى صعب العلاج و واگيردار باشد و دادگاه تشخيص دهد چنانچه بيمار در يك بيمارستان يا كلينيك بسترى شده و در يك مقطع زمانى با همسر تماسى نداشته باشد درمان مى شود، در اين صورت به نظر مى رسد دادگاه نمى تواند با تقاضاى طلاق موافقت كند مگر اين كه اين بيمارى موجبات عسر و حرج زوجه را فراهم نمايد و اين نظر با اخلاق و عرف ما سازگارتر است زيرا زن و شوهر بايد در غم و شادى و در سلامت و ملامت هم شريك باشند و اين همبستگى را تا آستانه تحمل هم حفظ كنند. بنابراين از مفهوم مخالف جمله «دوام زناشويى براى زن مخاطره آميز باشد»، استنباط مى شود در صورتى كه بيمارى صعب العلاج و مخاطره آميز بوده اما موقتاً زندگى زناشويى را مختل نمايد و عسر و حرجى براى زن ايجاد نكند، به عبارت ديگر بيمارى مرد قابل تحمل براى زن باشد از مصاديق حق طلاق براى زن نخواهد بود. در اين مورد نيز دادگاه بايد به سن و وضع روحى زن و شخصيت وى توجه كند آنگاه مبادرت به صدور حكم نمايد.