شنبه ۲۴ شهريور ۱۳۸۶
Sat, Sep 15, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
ماجرا
رودررو
سلامت
گفت وگو با «ناتالى متى» بازيگر فرانسوى سريال «مدار صفردرجه»
نگاهى به كتاب پلوخورش آخرين اثر نويسنده قصه هاى مجيد
گفت وگو با «ناتالى متى» بازيگر فرانسوى سريال «مدار صفردرجه»
سينماى ايران را دوست دارم
بهمن عبداللهى
314580.jpg
هر دوشنبه شب زمانى كه «مدار صفردرجه» روى آنتن مى رود، دخترى فرانسوى را در ميان شخصيت هاى داستان مى بينيم كه به فارسى حرف مى زند و در خيابان تهران قديم راه مى رود، او يكى از ۲ شخصيت اصلى اين سريال پر بيننده است كه بار روايى داستان را به دوش مى كشد. سارا آستروس نام اين شخصيت بوده و «ناتالى متى» آن را بازى كرده است. ناتالى متى ۲۹ سال پيش در رم به دنيا آمده است. او مادرى ايتاليايى و پدرى هلندى دارد. اين خانواده از ۴ سالگى ناتالى در پاريس اقامت كرده اند. زندگى در پايتخت فرهنگى جهان موجب شده تا وى به بازيگرى علاقه مند شود و در رشته تئاتر دانشگاه سوربن تحصيلاتش را به پايان برساند. او البته در كنار تحصيل آكادميك مدت ۶ سال هم در هنرستان بازيگرى (اكتورز استوديو) دوره بازيگرى گذرانده است. حاصل اين پيگيرى هم بازى در بيش از ۲۰ فيلم كوتاه، ۶ نمايش صحنه اى و يك فيلم سينمايى در فرانسه بوده است. نكته جالب در اين بازيگر فرانسوى ازدواج با يك ايرانى اهل هنر به نام عماد دهكردى است، شايد همين اشتراك فكرى موجب شده باشد كه ناتالى متى بتواند سختى هاى حضور در اين سريال را به مدت ۲ سال (۳ ماه مجارستان، ۲ هفته پاريس و چند ماه در ايران) تحمل كند. متى اين روزها مشغول بازى در كار جديد خود در روستاى دورافتاده اى در ايتاليا بود و امكان گفت وگوى حضورى برايمان فراهم نشد. اما به واسطه امكانات مدرنى مانند تلفن و اينترنت گفت وگويى با اين بازيگر انجام داده ايم كه حاوى نكات خواندنى است.

* خانم متى، لطفاً بفرماييد چطور شد كه براى بازى در سريال «مدار صفردرجه» دعوت شديد؟
كاملاً اتفاقى بود. من پيش از بازى در سريال «مدار صفردرجه» به ايران آمده بودم تا در طرح ديگرى به ايفاى نقش بپردازم، اما به دلايلى اين امكان به وجود نيامد، به دلايلى مانند مشكلات زمانى و اين طور مسائل. مدتى از اين ماجرا گذشته بود كه به وسيله عبدالله اسكندرى [طراح چهره پردازى سينما] به گروه سازنده سريال معرفى شده بودم. بنابراين وقتى كه حسن فتحى، ايرج رامين فر و همكاران ديگر براى ديدن لوكيشن هاى سريال و انتخاب بازيگر به پاريس آمده بودند با آنها آشنا شدم و همه چيز آنقدر با سرعت گذشت كه متوجه نشدم دوباره در ايران هستم و خودم را در تهران پيدا كردم.
* فكر مى كنم به واسطه ازدواج تان با يك ايرانى پيش از حضور در اين سريال با آداب و فرهنگ ايرانى آشنا بوديد، اما مى خواهم بدانم براى بازى در اين نقش چقدر در باره ايرانى ها تحقيق كرديد؟
من در دوران تحصيل با يك دختر ايرانى دوست بودم و درباره ايران اطلاعاتى داشتم. از طرف ديگر با فرهنگ و آداب و رسوم ايران باستان در دوران دانشگاه آشنا شده بودم. همچنين ازدواجم با يك ايرانى دليلى شد كه بيشتر درباره ايران علاقه مند شوم و درباره اين كشور كهن اطلاعات به دست بياورم. همانطور كه گفتم پيش از بازى در اين سريال به ايران آمده بودم و شناخت كلى درباره آن داشتم.
* شما پيش از بازى در اين سريال تجربه بازى در فيلم هاى كوتاه سينمايى و حتى تئاتر را داشته ايد، بازى «مدار صفر درجه» در مقايسه با كارهاى ديگرتان چگونه تجربه اى بود؟
خب اين سريال يك تجربه كاملاً موفقيت آميز براى من بود. اين كار ويژگى هاى خاصى داشت مثلاً من بايد خودم را با شرايط و فرهنگ متفاوتى از آنچه خودم داشتم تطبيق مى دادم. البته به عنوان يك كار تلويزيونى اين نخستين تجربه ام بود. سريال «مدار صفردرجه» زمان فيلمبردارى طولانى داشت و در طول ۲ سال ضبط چند ماهى بين كار ما فاصله افتاد، مثلاً دو سكانس پى در پى را ما در عرض يك سال فيلمبردارى كرديم. سختى اين كار براى ما نگاه داشتن يك حس و بازى يكسان و تكرار آن در يك مقطع زمانى طولانى بود. به هر حال اين كار براى من به عنوان يك بازيگر تجربه موفقيت آميزى بود.
* آيا بازى در نقش يك دختر يهودى برايتان تجربه تازه اى بود؟ منظورم اين است كه آيا پيش از اين سريال چنين نقشى بازى كرده بوديد يا نه، بفرماييد كه سارا با نقش هاى قبلى شما چقدر تفاوت داشته است؟
راستش براى نخستين بار بود كه در يك طرح تاريخى بازى مى كردم. همانطور كه مى دانيد داستان سريال در بين سال هاى ۱۹۳۵ تا ۱۹۴۵ اتفاق مى افتد، يعنى زمانى كه نازى ها به فرانسه حمله و شروع به كشتن يهودى ها مى كنند، ترس و نگرانى فضاى شهر پاريس را گرفته و شرايط سختى براى شهروندان فرانسه ايجاد شده است. در اين ميان من به عنوان بازيگر نقش دختر يهودى بايد اين ترس و نگرانى را در تمام حركاتم، لحن صحبت كردن و بازى ام در آن قسمت از داستان نشان مى دادم، علاوه بر اين من نقش يك دختر جوان را در ۷۰-۶۰ سال پيش بازى مى كردم كه مدل راه رفتن، نگاه كردن، غذا خوردن و تمامى حركات او با يك دختر جوان امروزى فرق داشت. اين موضوع كار مرا مقدارى سخت مى كرد.
314415.jpg
* با توجه به اين كه بازيگران مجارى، لبنانى و شما در كنار بازيگران ايرانى به ايفاى نقش مى پرداختيد، فكر مى كنم به زبان اصلى خودتان ديالوگ ها را بيان كرده ايد و اينجا روى صداى شما به فارسى دوبله شده است. اما به نظر مى رسد در برخى از صحنه ها به فارسى ديالوگ ها را بيان كرده ايد، آيا همين طور است؟
بله. من گرچه با زبان فارسى آشنايى داشتم اما سعى كردم به خاطر اين سريال فارسى يادبگيرم و خيلى دوست داشتم كه خودم به فارسى حرف مى زدم ولى چون كه صداى سرصحنه گرفته نمى شد، كارگردان ترجيح داد كه من و ديگر هنرپيشه هاى خارجى بازبان اصلى خودمان ديالوگ هارا بيان كنيم.
* خانم متى، همانطور كه مى دانيد «مريم شيرزاد» گوينده با سابقه ايرانى روى صداى شما به فارسى حرف زده است، در اين باره چه نظرى داريد؟ اصلاً چه احساسى از شنيدن صداى فرد ديگرى روى صورت خودتان داريد؟
من وقتى در ايران بودم يك بار ايشان را در استوديو ديدم و فكر مى كنم كه كار ايشان خيلى سخت بوده است. چون كه من متن ديالوگ ها را به زبان فرانسه بيان مى كردم كه به لحاظ تركيبى جملاتى ساده تر هستند و كلمات كمترى نسبت به زبان فارسى دارند، بنابراين دوبلور من ناچار بوده كه ديالوگ ها را به سرعت بگويد. در مورد احساسم از شنيدن صداى يك فرد ديگر روى تصوير خودم بايد بگويم، احساس مى كنم خيلى عجيب است كه يك نفر ديگر بازبان ديگرى روى صورت من حرف بزند. بويژه براى نخستين بار كه شنيدم خيلى برايم عجيب بود، ولى با تمام ايرانى هايى كه برخورد كرده ام گفته اند كه از اين صدا خيلى خوششان مى آيد و من هم از اين اتفاق خيلى راضى هستم.
* بازى در مقابل بازيگران ايرانى و خارجى چطور بود؟
جالب بود و تمركز زيادى لازم داشت. بازيگران اين سريال از چند كشور مختلف آمده بودند و در طول فيلمبردارى بازبان هاى مختلفى مانند انگليسى، عربى، ارمنى، فرانسوى و فارسى حرف مى زدند. هركسى به زبان خودش بازى مى كرد و سعى مى كرد حسش را منتقل كند. بازى در كنار تمام هنرپيشگان خارجى و ايرانى تجربه خوبى براى من بود.
* در مقابل شهاب حسينى كه نقش حبيب پارسا را بازى مى كرد چطور؟ شما بيشترين بخش بازى تان در مقابل اين بازيگر جوان ايرانى مى گذشت.
خوب بود. ايشان در طول كار كمك هاى زيادى به من كردند.
* كار با حسن فتحى به عنوان كارگردان چه؟ در اين باره هم لطفاً توضيح بدهيد.
ايشان خيلى صبر و حوصله به خرج داد، هر جا كه متوجه نقش، بازى يا ديالوگ هايم نمى شدم به من خيلى كمك مى كرد، جاهايى كه صحنه عوض مى شد با حوصله آن را توضيح مى داد و من در طول كار خيلى آرام بودم و تجربه راحت و خوبى را از سر گذراندم.
* آيا سريال را ديده ايد؟ نظرتان درباره بازى خودتان چيست؟
نه، من نمى توانم سريال را در فرانسه تماشا كنم. البته چند قسمت آن را از طريق اينترنت تماشا كردم كه البته كيفيت خيلى بدى داشت. اميدوارم بتوانم نسخه كامل آن را خيلى زود ببينم.
* آيا با آثار تلويزيونى ايران يا سينماى ما آشنايى داريد؟
مدتى كه در ايران بودم به دليل رشته تحصيلى ام سعى كردم با سينماى ايران آشنا شوم. در اين مدت فيلم هاى زيادى ديدم و بايد بگويم سينماى ايران را خيلى دوست دارم. به سينماى عباس كيارستمى علاقه مندم و به خاطر رئاليسم (واقع گرايى)، ژرف انديشى، سادگى و آرامش فيلم هاى ايشان را دوست دارم. البته فيلم هايى از جعفر پناهى، داريوش مهرجويى، بهرام بيضايى، محسن مخملباف و خيلى از فيلمسازان ايرانى را ديدم و واقعاً دوست دارم كه در يك فيلم سينمايى ايرانى بازى كنم. از بازى هنرپيشه هاى ايرانى تا آنجا كه فيلم هاى ايرانى را تماشا كردم از بازى ليلا حاتمى و گلشيفته فراهانى خيلى خوشم آمد.
* از شما به خاطر وقتى كه به «ايران» داديد سپاسگزارم.
نگاهى به كتاب پلوخورش آخرين اثر نويسنده قصه هاى مجيد
شما كه غريبه نيستيد آقاى كرمانى
مهدى طاهرى
314583.jpg
«پايان هر داستانى بايد از دل داستان بجوشد، نبايد پايان را با چسب به داستان بچسبانيم، اميدوارى و شادى در پايان داستان چيز خوبى است. اما اگر داستان جور غمگينى هم تمام شود، اشكال ندارد. مهم اين است كه پايان داستان ذهن خواننده را درگير كند. روز بعد روزنامه ها عكس ما را با وزير چاپ كردند و بالايش نوشتند: بچه ها ميهمان وزير بودند. در تلويزيون هم خودمان را ديديم، داشتيم پلوخورش مى خورديم. از ديدن خودمان با وزير در تلويزيون شاد شديم، روى هم رفته سفر خوبى بود.»
«داستان پلوخورش»
تازه ترين كتاب هوشنگ مرادى كرمانى در آستانه ۶۴ سالگى اش منتشر شد. «پلوخورش» چهاردهمين اثر نوشتارى مرادى كرمانى است كه اين روزها به بازار عرضه شده است. اين مجموعه داستان، ۲۱ داستان كوتاه دارد كه هر كدام از آنها بخشى از ديدگاه مرادى كرمانى را در مورد انسان هاى پيرامونش بويژه كودكان كه دغدغه كهن زمان مرادى بوده، عنوان مى كند. در اين داستان ها با فضاهاى معمول اين نويسنده مواجهيم، فضاهايى كه پيش تر از او ديده ايم و خوانده ايم، در اين نوشتار بخشى از اين فضاها با نمونه هايش مورد بررسى قرار مى گيرد:
* پلوخورش:
اين داستان كه هم عنوان كتاب است و هم نام داستان پايانى اين مجموعه، در مورد كودكانى است كه از روستايى زلزله زده به تهران سفر مى كنند. اين سفر سياحتى از طرف آموزش و پرورش ترتيب داده شده است. زاويه ديد يا راوى داستان «رضا» است كه به صورت اول شخص «پلوخورش» را روايت مى كند. داستان اين گونه آغاز مى شود: «در تابستان امسال، يك روز چند نفر به روستاى ما آمدند. اتوبوس آوردند ما را سوار كردند و بردند تهران كه در آنجا چند وقتى خوش بگذرانيم[...] بيشتر ما بچه ها تهران را تا آن موقع نديده بوديم. چقدر بزرگ بود تهران، چقدر خيابان و ماشين داشت.»
فضاى ورودى داستان ما را با دو جهان يا دو طبقه مختلف مواجه مى كند. گروه اول آدم هايى هستند كه تا به حال به تهران نيامده اند، دغدغه ها، شادى ها و غم هايشان با اهالى اين كلانشهر متفاوت است، ساختمان ها و خيابان هايى كه تا به حال ديده اند با ساختمان هاى تهران متفاوت است و حتى وسيله تفريحى و شادى آفرين ها ساز و دهل است؛ ابزارآلات موسيقى اى كه مربوط به سال هاى دور است و به قول امروزى ها ديگر مد نيست. بچه ها به تهران مى آيند و داستان در ادامه از مواجهه آنها با غذا نقل مى آورد. «آن شب براى ما پيتزا آوردند. خيلى هامان تا آن موقع پيتزا نخورده بوديم، بچه ها مى ترسيدند پيتزا بخورند و حال شان بد شود. جعبه ها را كه باز مى كردند با نان هاى كلفتى روبه رو مى شدند كه روى شان چيزهايى چسبيده بود. فلفل سبز و كالباس كه توى خمير سفيد و قهوه اى تا نيمه فرو رفته بودند.» اين توصيف پيتزا به وسيله اين بچه هاست. در اين داستان هم مانند بسيارى از داستان هاى هوشنگ مرادى كرمانى كه حول محور كودكان و نوجوانان در حال رخ دادن و اتفاق افتادن است، شخصيت كودكان ساده و بى آلايش ترسيم شده اند. آنها زندگى روستايى را تجربه كرده اند، زندگى اى كه در آن پلوخورش بوده، نان ماست و آبگوشت بوده است. البته اين غذاها مى تواند به نوعى نشان دهنده رابطه سنت و مدرنيته نيز باشد. رابطه اى كه گاه به تقابل مى انجامد و گاه به آشتى. در جايى از داستان آمده: «آن شب فقط چند نفرى پيتزا خوردند و خوش شان آمد. بقيه خوش شان نيامد، بچه هاى كوچك تر به سختى پيتزا خوردند، چند تا از بچه ها حال شان بد شد. خانم ما از اينها دوست نداريم به ما چيز ديگرى بدهيد. اكنون كه چيز ديگرى نداريم. چند تا از بچه ها به گريه افتادند: به ما نان و پنير بدهيد، آبگوشت بدهيد، پلوخورش بدهيد، نان و ماست بدهيد...» در جايى از اين داستان نويسنده اى وارد قصه مى شود. نويسنده كه به درستى در اين روايت آدم كاملاً مثبت و انديشمندى است به كودكان و نوجوانان مى آموزد چگونه داستان بنويسند. او در واقع به آنها آموزش نمى دهد. اما رفتارى با آنها انجام مى دهد كه هم از او اخلاق مى آموزند هم چگونه نوشتن. هر چند او فقط آمده بود براى شان داستان بخواند. سرانجام نويسنده آنان را تا پيش آقاى وزير همراهى مى كند و خودش مى رود. او حتى با بچه ها توى اتاق وزير نمى آيد. او به خانم همراه بچه ها گفته بود: «من شما را تا اتاق وزير آوردم، حالا هر كارى مى خواهيد بكنيد، آن شما، آن هم وزير.»
اين داستان بخشى از دغدغه هاى كودكانى را به تصوير مى كشد و بيان مى كند كه اگرچه در همين سرزمين زيست مى كنند اما به دليل دورى از مراكز بزرگ شهرى، امكانات شان با شهرهاى بزرگ بسيار متفاوت است. اين كودكان و نوجوانان كه در تعداد زياد و دغدغه هاى مختلف هميشه ذهن هوشنگ مرادى كرمانى را درگير كرده اند هنوز سادگى زندگى سنتى را دارند، با همان ويژگى ها و موتيف ها، به اضافه اين كه وقتى با دنياى شهرى جديد و صنعتى مواجه و رو به رو مى شوند، به نوعى دوگانگى مى رسند، دوگانگى اى كه در نهايت به پيروزى نگاه خودشان مى انجامد.
* دوربين عكاسى:
نخستين داستان از مجموعه «پلوخورش» دوربين عكاسى است. «پيام، شب خوابش نمى برد، فكر مى كرد حق ميمون هنرمند و بى زبان را خورده است». «عذاب وجدان كودكانه» اين مسأله داستان آغازين مجموعه «پلوخورش» است. يكى از اساسى ترين ويژگى ها و سجاياى اخلاقى كودكان و نوجوانان داشتن قلبى رئوف و پاك است، قلبى كه با آن رفتارهاى شان و برخوردهاى شان را با ديگران تنظيم مى كنند. (البته همان طور كه مى دانيد مراد از «قلب» همان «نيت» كودكانه است). در اين داستان «پيام» شخصيت محورى روايت، در حال عكس گرفتن از ميمون هايى است كه در باغ وحش در حال بازى هستند. «پيام» آن قدر جابه جا مى شود تا ميمون دوربين را از جلوى او برمى دارد. پيام، سريع به مسئولان باغ وحش اطلاع مى دهد و آنها دوربين را از دست ميمون مى گيرند. پس از مدتى پيام در مسابقه عكاسى مدرسه مقام اول را كسب مى كند و اتفاقاً عكسى برگزيده اين مسابقه مى شود كه ميمون از آن طرف ميله ها از كودكان و نوجوانانى گرفته كه در حال شكلك درآوردن براى او بودند. «پيام خيال داشت يك روز برود باغ وحش براى ميمون خوراكى و عروسك ميمون ببرد. تقديرنامه و دوربين اش را به او نشان بدهد، ازش تشكر كند تا شب ها راحت بخوابد.» دنياى پسر بچه اى كه هنوز وارد معادلات و مناسبات انسان هاى بزرگتر نشده است و هنوز احساس اين كه نكند پاداش او نتيجه تلاش ديگرى باشد، عذابش مى دهد، حتى اگر آن ديگرى حيوان (ميمون) باشد.
* زير نور شمع:
يكى ديگر از داستان هاى «پلوخورش» زير نور شمع نام دارد. «زير نور شمع» روايت دو دوست با نام مهشيد و طوبى است كه هر دو پدرشان را از دست داده اند. پدر طوبى نقاش ساختمان بوده و وقتى درمى يابد ديوار مدرسه خراب است و ممكن است فرو بريزد در حال تعمير آن زير آوار مى ماند و مى ميرد، پدر مهشيد هم براى دزدى از سيم هاى برق جان مى سپارد. اين دو دوست به خاطر اين اتفاق از هم دور مى شوند، البته طوبى خيلى تلاش مى كندكه دوستش را به مدرسه بازگرداند حتى براى او نامه مى نويسد امامهشيد كه بسيار از اين واقعه غمگين است نمى پذيرد. سرانجام يك روز باايجاد فضا در داستان مهشيد به مدرسه مى آيد و خانم رضوانى مدير مدرسه سر صف اعلام مى كند پدر هر دو دوست (مهشيدو طوبى) به خاطر كمك به ما جانشان را از دست دادند. در واقع در اين داستان به نوعى زندگى پرمشقت و سخت بخشى از پيكره جامعه نشان داده مى شود. مهشيد دخترى است درسخوان و زرنگ اما با كارى كه پدرش كرد حتى ديگر نتوانست با اعتماد به نفس به درس خواندن و مدرسه رفتن اش را ادامه دهد. مرادى كرمانى بدون اين كه بخواهد مشكلات جامعه را بزرگنمايى كند به درستى دست روى مصائبى مى گذارد كه خودش نيز در طول داستان در پى پاسخ دادن يا دست كم ايجاد فضاى پاسخ در آن است. در اين داستان مرادى كرمانى «مهشيد» را ميان زمين و آسمان تنها نمى گذارد. اوبالاخره باحركت پايانى معلم كه اعلاميه ترحيم پدر طوبى را از ديوار مدرسه مى كند، حالتى تساوى براى مرگ هر دو انسان قائل مى شود. حالتى كه اگر چه يكسان نيستند اما دو كودك يا نوجوان نبايد به خاطر اين مسأله از اين بيشتر آسيب ببينند.
* گل:
داستان «گل» در همين سطرهاى آغازين نشان مى دهد كه با چه خانواده اى و در چه سطحى از جامعه به لحاظ اقتصادى طرف هستيم: «پدر گفت: گل به چه درد مى خورد، خشك مى شود و مى ريزيش دور. هندوانه خوب است. كمپوت خوب است، تازه كمپوت هم خوب نيست ميوه تازه بهتر است. سيب و گلابى و انگور و انار.»
314406.jpg
«عباس » شخصيت اصلى اين داستان فرزند خانواده اى متوسط از نظر اقتصادى است و داستان در بيمارستان مى گذرد. عباس در خيابان با ماشين يك پزشك جراح برخورد مى كند و او كه آدم دل رحمى است عباس را به بيمارستان يكى از دوستانش مى برد. بيمارستانى كه آدم هاى پولدار و مرفه در آنجا بسترى شده اند . عباس وقتى رفتارهاى ملاقات كنندگان تخت هاى اطرافش را مى بيند و با ملاقات كنندگان خودش كه اغلب روستايى هستندمقايسه مى كند، دچار تضاد مى شود. او از پدر و مادرش و اطرافيان مى خواهد براى او گل بياورد. «از آن گل هاى درست و حسابى» حتى وقتى مادرش مى گويد برايت گل مصنوعى بياوريم تا بعد از اين كه مرخص شدى از آن گل براى روى كمد استفاده كنيم، عباس مخالفت مى كندو مى خواهد برايش گل طبيعى بياورند. به هرحال اين تضاد و مخالفت ها تا جايى پيش مى رود كه راننده پزشك جراح كه با عباس تصادف كرده، حاضر مى شود براى «عباس» گل طبيعى بياورد وعباس را خوشحال كند، اما دست بر قضا فردا زمان نظافت اتاق ها و وقتى عباس از تزريق سرم و آمپول خوابش برده گل او را دور مى اندازند. وقتى از خواب بر مى خيزد اين قدر زار مى زند كه بيمارستان را روى سرش مى گذارد، هر چقدر پرستارها به او مى گويند كه گل يا دسته گل ديگرى برايت مى آوريم اما او باز حرف خودش را مى زند و مى گويد من فقط گل خودم را مى خواهم، همين امر موجب مى شود پرستارها دوباره به او آمپول بزنند و او آهسته آهسته به خواب برود و داستان تمام شود.
هوشنگ مرادى كرمانى در اين داستان علاوه براين كه دغدغه هاى ساده و يكدندگى كودكانه را كه ويژگى كودكان و نوجوانان است نشان مى دهد، تفاوت سطح سلايق و تمايلات طبقات مختلف جامعه را نيز نشان مى دهد. او دراين داستان دو سطح كاملاً متفاوت در جامعه را رفتارشناسى مى كند. پدر، مادر، عمو، دايى و... عباس گل و هداياى اينچنينى را از بين رفتنى و به دردنخور مى دانند و توصيه مى كنند يا عباس خوراكى بخورد يا اگر گل مى خواهد داشته باشد، گلى برايش تهيه شودكه مصنوعى بوده و بعداً قابل استفاده باشد، در صورتى كه قشر ديگر فقط گل را براى همان چنددقيقه يا در نهايت يك روز تهيه مى كنندو به آينده و بعد از آن لحظات توجهى نمى كنند، به دليل اين كه به لحاظ اقتصادى برايشان تفاوتى نمى كند كه شىء يا هر هديه زيبا كه براى بيمارشان مى برند حتماً نفع مادى و جسمى براى او داشته باشد. مرادى كرمانى يك بار ديگر فارغ از هرگونه پند و نصيحت دهى، شكل آشكارى از تفاوت دغدغه ها را نشان مى دهد.
*لالايى:
«مادر از شهركى در استكهلم با دو بچه راه افتاده است ، مهران و مهرى كنار مادر نشسته اند. مهران كوچك تر است، نق مى زند و به زبان سوئدى مى گويد«خوابم مى آيد، مى خواهم بخواهم» مادر حرص مى خورد، به ايرانى بگو، به فارسى بگو. مهران هفت ساله است ، فكر مى كند ، چين به پيشانى مى اندازد. واژه هاى سوئدى را از ذهنش پس مى زند، واژه هاى فارسى را از ته حافظه و مغزش بيرون مى كشد. مى گويد: خواب مى خواهم. مادر لبخند مى زند. خواب مى خواهم غلط است. درست نيست . بگو «خوابم مى آيد».
«لالايى» داستانى است كه از كودكان غربت مى گويد. كودكانى كه ميان دو فرهنگ مادرى - فارسى و كشور ميهمان مانده اند. آنها لالايى ايرانى مى شنوند اماخواب سوئدى مى بينند! مادر اگرچه به كشور غربت رفته اما تمام تلاشش اين است كه كودكش فارسى حرف بزند، البته فارسى حرف زدن تنها ، دغدغه نيست، بلكه مسأله اين است كه در چنين موقعيت و وضعيتى فارسى حرف زدن مى تواند نوعى نگهدارى فرهنگى تمدنى باشد، به اين معنا كه تكلم به زبان فارسى در كشور غير از ايران، هويتى به ايرانيان مى دهد كه احساس مى كنند انگار هنوز ايرانى اند و زنده. مادر مهران هفت ساله، ترسش از اين نيست كه مهران نتواند فارسى حرف بزند، بلكه ترس از اين دارد كه مهران فرهنگ و رفتار فارسى رانياموزد. به همين دليل است كه براى او لالايى فارسى مى خواند. داستان در مسير خانه تا مدرسه مهران است. مادر، مهران را در مدرسه اى مى گذارد كه «فارسى» به او درس بدهند«فارسى».
مادر و بچه ها به ساختمانى مى رسند، مى روند تو. بالاى در اتاق به زبان فارسى نوشته شده «كلاس فارسى»، و اين يعنى ما هنوز به سرزمين و كشورمان فكر مى كنيم حتى اگر از آن فرسنگ ها فاصله داشته باشيم.

مرادى كرمانى در تازه ترين كتابش «پلوخورش» دوباره همان نگاهى را به خواننده نشان مى دهد كه در آثار پيشينش داشته است. نگاهى كه تكرار آن در اين نوشتار به معناى نكوهش آن نيست، بلكه ويژگى ديدگاه مرادى كرمانى و مسأله هستى شناختى اوست. هر انسانى نسبت به عوامل و عناصر پيرامونى زندگى اش داراى بازتاب هايى است و پس از مدتى سلسله رفتارهاى انسان، او را داراى خط مشى مشخصى در زندگى مى كند كه اين خط مشى همان ديدگاه هاى انسانهاست.
مرادى كرمانى با همان ديدگاه كلى اى كه «قصه هاى مجيد»، «بچه هاى قاليباف خانه» ، «نخل»، «مشت بر پوست»، «مهمان مامان»، «شما كه غريبه نيستيد» و ديگر آثارش را به نگارش درآورده «پلو خورش» را هم نوشته است. البته اين مسأله با مضمون پردازى و انتخاب موضوع اشتباه گرفته نشود كه علاقه مندان به آثار مرادى كرمانى مى دانند «مضامين» در آثار وى به تكرار نرسيده است. مرادى از منظرى به كودكان و نوجوانان مى نگرد كه رفتارهاى فردى و جمعى آنها مى تواند برايش موضوع خوبى براى نوشتن باشد. به طور مثال اتفاقاتى كه در داستان هاى «پلو خورش» افتاده، اتفاقاتى تقريباً پيش پا افتاده است، اما محل ايستادن مرادى كرمانى و نگاه اوست كه اين اتفاقات را پرداخت هنرى كرده و به صورتى آموزش دهنده (كه البته ممكن است صراحتاً قصد مرادى پند و اندرز نباشد) به مخاطبان ارائه مى دهد. كودكان و نوجوانان مرادى كرمانى به طور عمومى از قشرهاى آسيب پذير جامعه انتخاب مى شوند، كودكان و نوجوانانى كه اغلب رنج كشيده اند و از طبقات پائين جامعه هستند. دليل توجه مرادى كرمانى به اين قشر از افراد جامعه مى تواند دلايل مختلفى داشته باشد، دلايلى كه خاستگاه آنها در دوران كودكى خود، اتفاقات اجتماعى و... است.
مرادى كرمانى باز سراغ حاشيه شهرها مى رود. آدم هايى كه از زندگى و اسباب زندگى مدرن دور هستند. مرادى كرمانى حتى وقتى در «پلوخورش» تازه ترين اثرش از مظاهر شهرى مانند تهران حرف مى زند، آدم هايش (كودكان و نوجوانان) با آن احساس غريبگى مى كنند. در اين اثر مرادى كرمانى از غصه هاى نوجوانى مى گويد كه با نسل قبل از خود مشكل دارد. همان مشكلى كه به نوعى در «مجيد و بى بى» ديده مى شود. اين مشكل از جنس نفهميدن نسل قبل نيست، بلكه نمايانگر تفاوت در نگاه به كودكان و نوجوانان در نسل هاى مختلف است. شايد روزگارى كه پدر همين پسر همسن و سال او بوده، پدرش رفتارى از جنس رفتار او با پسرش، با او، داشته و به همين دليل است كه معيار رفتار فعلى خود را رفتارهاى پيشين، با خودش قرار داده است.

مرادى داستان هاى ديگرى نيز نوشت. داستان هايى كه مانند داستان هاى ياد شده اين اقبال را يافتند كه به وسيله كارگردانان به فيلم تبديل شوند. محمدعلى طالبى، ابراهيم فروزش، كيومرث پوراحمد، داريوش مهرجويى، وحيد موسائيان، مرضيه برومند و... از جمله كارگردانانى هستند كه از آثار مرادى كرمانى اقتباس سينمايى كرده اند. تنور، كبوتر توى كوزه (نمايشنامه - مصاحبه)، مهمان مامان، مرباى شيرين، لبخند انار، مثل ماه شب چهارده، نه تر و نه خشك، شماكه غريبه نيستيد، از ديگر آثار مرادى كرمانى به شمار مى آيند. مرادى كرمانى معتقد است داستان هايش حاصل چنگ زدن و تلاشش در زندگى است. داستان هاى كرمانى همه ريشه در زندگى اش دارند. او مى گويد: زمانى كه ديدم مردم دردهاى مرا گوش نمى دهند، سعى كردم آنها را به زبان طنز بگويم.
هوشنگ مرادى كرمانى متولد ۱۶ شهريورماه سال۱۳۲۳ است و اين روزها ۶۴ سالگى اش را جشن مى گيريم. او هيچ وقت براى ما غريبه، نيست. هميشه وقتى داستان هايش را مى خوانيم يادمان مى آيد كه به او بگوييم، دوستش داريم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |