|
نگاهى به ترجمه شاهكار ادبى ارنستو ساباتو در ايران
|
|
|
|
گفت وگويى با سامى يوسف خواننده مسلمان
|
|
|
|
نگاهى به پروژه موسيقى «جاده ابريشم»
|
|
|
|
|
|
|
نگاهى به ترجمه شاهكار ادبى ارنستو ساباتو در ايران
نوشته مرد شماره۳ در تونل
|
|
|
اميد بى نياز
انگار پشت ميزى چوبى و فرسوده نشسته است، شايد هم از روى صندلى برخاسته و سرپا در حال معرفى خودش است. اين را گفته هاى نه چندان تند او به ذهن مى رساند. روزى از روزهاى ۱۹۴۸ ميلادى است. دكتر ارنستو ساباتو ديگر علاقه چندانى به تحصيلات خود در رشته فيزيك ندارد او حالا، ديگر به نوستالژى پاريس و كار در مؤسسه مادام كورى هم فكر نمى كند بنابراين تنها به رمان اسرارآميز خود مى انديشد. شايد فردى كه در ژوئن۱۹۱۱ در شهر كوچكى، نزديك بوئنوس آيرس به دنيا آمد، هيچ وقت به ماندگارى در تاريخ ادبيات آرژانتين و آمريكاى لاتين فكر نكرده بود. او علم را دوست داشت و به آن عشق مى ورزيد، اما پديده جنگ جهانى دوم كه آمد، از علم سرخورده شد. فكر مى كرد دستاوردهاى علمى مورد سوءاستفاده قرار گرفته اند. اين دغدغه او را در دورانى كه سه سال از انتشار رمان مطرح اش گذشت، به نوشتن مقاله «انسان ها و چرخ دنده ها» واداشت. ساباتو در اين مقاله به اثرات غيرانسانى علم و تكنولوژى پرداخت. با اين حال ساباتو ادبيات را راهى براى گريز از اين سرخوردگى هاى خود مى ديد، رمان تونل را كه منتشر كرد، بعضى از غول هاى ادبى از جمله آلبركامو و گراهام گرين و توماس مان به ستايش وى پرداختند. ساباتو اگرچه در ايران همانند، ماركز و حتى نويسندگان خود آرژانتين از جمله بورخس و كورتاتار مشهور نيست اما نويسنده اى هم رده غول هاى ادبى آمريكاى لاتين است. شاهكار اين نويسنده رمان «تونل» است كه به تازگى با ترجمه مصطفى مفيدى از سوى انتشارات نيلوفر چاپ شده است. پيش از اين نيز ديگر رمان ساباتو با عنوان قهرمانان و گورها توسط همين مترجم در ايران ترجمه شده بود. با اين حال رمان «تونل» از سنگ هاى زيربنايى ادبيات آمريكاى لاتين و مكتب پست كلونياليسم (ادبيات بعد از استعمار) به شمار مى آيد. منتقدان بزرگ ادبى از رمان تونل به عنوان نخستين اثر از بزرگترين رمان هاى سه گانه آمريكاى لاتين ياد كردند. با اين حال هميشه نام ساباتو در ميان سه نويسنده برتر ادبى آرژانتين و در گستره اى فراتر از منطقه آمريكاى لاتين ذكر مى شود. اين هم رديف شدن اگرچه همواره وى را با عدد ۳ و مرد شماره۳ و غول ادبى شماره۳ در ذهن تداعى مى كند اما به جرأت مى توان گفت كه رمان تونل مدرن ترين رمان منطقه آمريكاى لاتين است. اثرى كه به تمام معنا در يك بستر مدرن والبته يك يك پايتخت به وقوع مى پيوندد. شخصيت ها (خوان پابلو كاستل و ماريا ايريبارنه) دغدغه هاى خاص و منحصر به فرد دارند. خوان پابلو يك نقاش مطرح است. او اگرچه تحت تأثير اتفاق آغازين رمان، تعادل روحى و روانى اش را از دست مى دهد و لحن متزلزل او از گزارش هستى چندان محكم و مورد اطمينان نيست، اما گاهى به مسائل مفهومى زيباشناختى، چنان ريز و عميق مى نگرد، كه لحنى شبيه به يك فيلسوف پيدا مى كند. خوان پابلو جست وجوگر انسان آرمانى و اتوبيايى و ترسيم هنرى و متافيزيكى آن در ذهن خود است. اما چون بديل واقعى و عينى آن را در زندگى عينى و واقعى پيدا نمى كند، در لايه هاى توهم و ماليخوليا گم مى شود وجريانى از بيمارى هاى ساديسم و مازوخيسم جسم و روح او را در چنگال خود استحاله مى كنند. بنابراين فرجام دلباختگى او چيزى جز نابودى نيست. او به نوعى به كاراكتر «اتللو» درام مشهور شكسپير نيز شبيه است. اما اين شباهت در بحث ساخت شخصيتى نيست بلكه به گوشه اى از ناخودآگاه پنهان شخصيت مرد ربط دارد كه با كوچكترين لغزش به سوى باتلاق بدبينى و توهم سقوط مى كند و در دام يك بيمارى ذهنى روانى فرسوده مى شود. شايد در چنين پيشامدى كسى هم مقصر نيست. اين نخستين اصل تعريف شده در ناخودآگاه و ابعاد پنهان شخصيتى يك مرد است. زيرا وى در اين پروسه به كودكى هايش برمى گردد و مانند يك كودك تصوراتش در دنياى رؤيا و تخيل تعريف مى شود. بنابراين هرچيزى كه براساس مدل تخيل و رؤياهايش تعريف نشود، براى او ناخوشايند است. از اين رو خوان پابلو، به لحاظ ذهنى نسخه نخستين يك مرد است؛ مردى كه دقيقاً با همان تحليل هاى روان شناختى كارل يونگ مطابقت دارد. او در جهان ذهنى و هنرى اش، صاحب يك «آنيما» است؛ آنيمايى كه مانند يك فرشته الهام به خلق و توليد آثار نقاشى اش كمك مى كند؛ تا جايى كه هنر و نقاشى را براى او به صورت پنجره اى به سوى جهان مفاهيم مى گشايد و نقاش را لحظه به لحظه با نمادها و نشانه هاى گمشده در هستى و جهان معانى آشنا مى كند.او هنر نقاشى را براى خوان پابلو به شكل مكانيسمى براى معرفت شناختى درمى آورد. اما شايد خوان پابلو اين حقيقت را درنمى يابد. بنابراين آنچه كه در جهان به دست آورده است، در بيرون و جهان عينى جست وجو مى كند. اينجاست كه پندارهاى آرمانى او خدشه دار مى شوند و تعادل روحى و روانى اش را ازدست مى دهد. البته لحن راوى طورى است كه همواره با نوسان در منطق و بى منطقى راه را بر قضاوت مخاطب مى بندد. ساباتو مثل تمام نويسندگان بزرگ آمريكاى لاتين به آغاز رمانش دقت خاصى دارد. معمولاً بعضى از نويسندگان اين سرزمين ها از جمله ماركز و رلفو، رمان را با روايتى تو در تو آغاز مى كنند. كيفيت بيان نوشتارى اين آغازها هم طورى است كه از همان ابتدا ذهن را با لايه هاى فكرى و مردم شناسى عجيب و غريبى درگير مى كند. ساباتو اين كار را انجام نمى دهد. آغاز رمان وى با نوعى معرفى راوى توأم است.او مى گويد: «كافى است بگويم كه من خوان پابلو كاستل هستم. نقاشى كه ماريا ايريبارنه را كشت. تصور مى كنم جريان دادرسى را همه به ياد مى آورند و توضيح اضافى درباره خودم ضرورتى ندارد. بى شك اين آغاز هم در نوع غافلگيركننده است. راوى با اين كار چند كيفيت متفاوت را به وجود مى آورد. اول اين كه، ذهنيت مخاطب را نسبت به جغرافياى روايتى خود تنظيم مى كند. به تعبيرى هروقت روايت مى كند، ما از لحن او به جايگاهى كه درآن قرار گرفته است، پى مى بريم. انگار او با روايت خود اعتراف مى كند. گويى وى در دادگاهى قرار دارد و در مقابل چشم ها و گوش هاى افراد درحال سخن گفتن و بازكاوى زواياى قصه اى است كه طرح آن را با يكى، دو جمله ابتدايى كتاب پى ريزى كرده است.ساباتو در اين داستان مخاطب را با لفظ «شما» موردخطاب قرار مى دهد. اين شما همواره جنبه اى عينى و ذهنى دارد. جنبه ذهنى آن همان فضاسازى ابتدايى است كه در ذهن ما به وجود مى آورد و به تفسيرى از موقعيت قرارگيرى خود و تسلط بر لحن و زاويه روايت خبر مى دهد. اما جنبه عينى آن كه بى شك متأثر از كاركردهاى مكانيسم زبانى «خطابه» است، وى همواره به مخاطب جمعى و حضور عينى و مشهود آن ها مى پردازد. بنابراين زاويه قرارگيرى راوى نسبت مخاطب به راحتى وى را در به كارگيرى مكانيسم هاى زبانى ديالوگ، منولوگ و سيلولوگ يارى مى دهد. معمولاً مونولوگ «تك گويى» نوعى از روايت زبانى است كه گاهى خود و گاهى هم مخاطبى فرضى را موردخطاب قرار مى دهد. بعضى از نويسندگان بزرگ آمريكاى لاتين ازجمله رلفو گاهى اين شيوه بيانى را اساس كاويدن جهان ذهنى شخصيت ها قرار مى دهند و اين روايت را تاحدممكن به عمق مى رسانند. اما ساباتو چنين كارى انجام نمى دهد. زيرا وى همواره دوست دارد كه از موضع قرارگيرى خود از ديالوگ به مونولوگ و حتى به سيلولوگ نقب بزند و قصه را متناسب با حالت روحى و روانى شخصيت تعريف كند. رواى رمان تونل درعين حال كه ذهنيتى وارونه را در لابه لاى بيان نوشتارى و سطور خود به نگارش در مى آورد، نوعى منطق ذهنى را نيز چاشنى گفته هاى خود مى كند. اين منطق ذهنى در جاهايى كه از ادراك محض يك فرد ديوانه نسبت به جهان مى تراود، به نحوى از جوهره ذهنى كودكانه ناشى مى شود. راوى درچنين جاهايى سعى دارد صحت ذهنيت خود را اثبات كند و به نوعى سخن خود را به كرسى بنشاند. اين در حالى است كه ما دقيقاً غلط بودن داده هاى او را درك مى كنيم، اما آنچه به اين بيان جنبه ناكارآمد نمى دهد، شكل روايتى آن است. يعنى داده هاى اشتباه راوى و سعى در اثبات آنها به سخنان دروغ كودكى مى ماند كه سعى در حقيقت جلوه دادن آن سخنان دروغ دارد؛ دقيقاً مانند كودكى كه شيشه پنجره را بشكند و بعد هم آن را بر گردن گربه بيندازد و براى اثبات دروغ خود داستانى از آمدن گربه و فضاسازى هاى خود ساخته را براى جريان پيش نيامده به وجود بياورد. بى شك اگر يك مخاطب بزرگسال به اين روايت كودك گوش دهد، به دروغ بودن آن پى خواهد برد. اما خود روايت كودكانه و فضاسازى هاى او براى فرد بزرگسال جذاب است. زيرا خيلى زود مى فهمد كه كودك پديده را تنها از زاويه ذهن خود تعريف مى كند و كارى به كار ذهن فرد رو به رو ندارد. بنابراين يكى از بزرگ ترين جذابيت چنين روايتى عنصر طنزى است كه نه در خود روايت بلكه در فراروايت و بعد از جريان روايت به وقوع مى پيوندد و چون تعمدى هم از جانب كودك براى ارائه كلام طنزآميز نيست، روايت او را دوچندان جذاب و برجسته مى كند. تا اين جاى كار شباهتى تام و تمام بين ارنستو ساباتو و ديگر غول ادبى آمريكاى لاتين خوان رلفو به چشم مى آيد. معمولاً رلفو در بعضى از داستان هاى كوتاهش اين روايت را به اوج رسانده است. منتهى اين نويسنده سعى مى كند كه جهان ذهنى راوى را تا ته بازكاوى كند. اما ساباتو دغدغه هاى ديگرى را از لايه هاى ذهن راوى كنار مى زند. براى نمونه در همان حركت اثبات داده هاى نامربوط و بخشيدن ارتباط بيانى به علم، تكنولوژى و هنر نيز نقب مى زند و نه تنها درباره پديده ها ابراز نظر شخصى خود را اعمال مى كند، بلكه به نظريه پردازى نيز مى پردازد و گاهى هم اين نظريه يك نقد استدلالى و علمى به نظر مى رسد: «بايد بگويم كه من احساس مشابهى نسبت به نقاشانى كه از استادان بزرگ تقليد مى كنند، دارم. بعد هم نوبت مى رسد به زبان مخصوص و زبان حرفه اى. خصوصيت ديگر آنها را كه من نمى توانم تحمل كنم. هرمثالى كه خودتان مى خواهيد انتخاب كنيد: روانكاوى، فاشيسم، ژورناليسم. من به چيز خاصى نظر ندارم. همه آنها براى من نفرت آورند. صفحه ۲۲» با اين حال اين شكل روايت بنابر كيفيت هاى فنى و تكنيكى خود به لحاظ محتوايى نيز ثابت نمى ماند و همواره به تناسب قرارگيرى راوى در مكان و زمان خاص تغيير حالت مى دهد. راوى دراين داستان به ماجراى كشتن ماريا ايريبارنه مى پردازد. بنابراين داستان از همان ابتدا كيفيتى از ماجراهاى پليسى و جنايى را به ذهن متبادر مى سازد. داستانى كه راوى در منتهى اليه شكل روايت قرار گرفته و پى بردن به زواياى آن در پى ساختارى وارونه امكانپذير است. بنابراين راوى از زمان طى شده به پرداخت روايتى وارونه مى پردازد. او بنابرانتخاب شخصيت محورى خود و تيپيكال وى (نقاش) همواره مرزى از جنون و واقعيت را در وجود خود حفظ مى كند. بنابراين راوى اگرچه از همان ابتدا تصورى از روايت در هم و برهم را در ذهن ما ايجاد مى كند اما به نوعى منطق هم نقب مى زند. دليل اين امر تيپيكال راوى و بعدى از جهان ذهنى و شخصيتى وى (نقاش) است كه همواره معرفت شناختى خاصى از هنر و علم را در ضمير آگاه خود نهفته دارد. قصه طبق ساختار هرم وارونه وار خودبه نخستين ماجراى آشنايى پابلو كاستل و ماريا نقب مى زند. نويسنده در چنين جاهايى از رمان نه تنها به نحوى رندانه، سيستم ديالوگ را و روايت كلى خود طراحى مى كند، بلكه آن را وسيله اى براى بحث علمى و نشانه شناختى جهان هنرى و تابلوهاى نقاشى هاى خود قرار مى دهد. بعد از آشنايى خوان پابلو با ماريا، فضاى رمان به بسترى براى طراحى و معمارى ديالوگ هاى عميق تبديل مى شود. يا اگر هم زمانى سيستم زبانى به كار رفته در رمان منولوگ است، با حضور حسى و شهودى غايب توأم مى شود. اين امر به جغرافيايى حسى و روحى روانى رمان، كيفيتى از كشمكش بخشيده است. هر ديالوگ به منزله برشى از زواياى روحى و حسى انسان است. گاهى اين معرفى روانشناسانه با دردهاى انسانى و اجتماعى نيز همراه است. اوج اين دوره هاى انسانى در ديالوگ خوان پابلو با ماريا درباره آلنده به چشم مى آيد. نويسنده در اين بخش از كتاب با معمارى ديالوگ هاى متضاد و متقابل به نوعى مشاجره و ديالكتيك زبانى مى پردازد؛ اما اين ديالكتيك زبانى به شكلى سريع بر ريتم خود مى افزايد و به سوى هويت روحى و روانى انسان مى رود. خوان پابلو در اين قسمت از ديالوگ هاى خود، بحث فريب را مطرح مى كند. او در ديالوگ خود مى گويد: «فريب دادن يك نابينا». اين ديالوگ تا حدى دردناك است كه بر روح زخم مى گذارد. شايد تنها چيزى كه براى يك مخاطب حرفه اى از درد و آزار اين ديالوگ خواهد كاست، بازگشتن به زاويه قرارگيرى راوى است. زيرا وى در موقعيت موضع نرمال و منطقى قرار ندارد و پديده ها را براساس ذهن خود تعريف مى كند. با تمام اين تفاسير مسائلى از جمله توجه به لحظه هاى روحى و روانى انسان به رمان كيفيتى روان شناسانه بخشيده است. كيفيت هاى روان شناختى، اين رمان را از ساختار يك داستان پليسى و جنايى خارج كرده و به آن استاندارد ادبى كامل بخشيده است. طورى كه مى توان ساباتو را داستايوفسكى ادبيات آمريكاى لاتين نام نهاد. اين امر در پايان داستان نمودى از تنهايى يك انسان را نشان مى دهد. بى شك جغرافيايى كه راوى در ابتداى داستان براى ما توصيف كرد، اتاق كوچك يك بيمارستان اعصاب و روان است. او در قسمتى از رمان خاطره اى از آلنده را در نخستين رويارويى با او بعد از كشتن ماريا به ياد مى آورد. اين در حالى است كه ساباتو هيچ وقت از گذشته حرف نمى زند و معمولاً اين تفاوت اصلى او با نويسندگانى مثل ماركز، رلفو و... است. معمولاً ادبيات آمريكاى لاتين بيشتر به برجسته سازى قصه مى پردازد. يعنى روايت از گذشته است و اتفاق ها در زمانى غير از زمان حال به وقوع مى پيوندند. اما ساباتو، نويسنده زمان حال است. ديالوگ هاى او انگار كيفيتى شنيدارى دارند و از ويژگى فيزيك حضور بهره مى گيرند. با اين حال راوى در اواخر كتاب مى گويد: «دست كم مى توانم نقاشى كنم. هر چند گمان دارم كه دكتر ها پشت سرم مى خندند. همان طور كه تصور مى كنم در ضمن محاكمه، آنگاه كه درباره چشم انداز پنجره صحبت مى كردم مى خنديدند.» اينجاست كه پى مى بريم راوى فردى تحت مداوا است و در اتمسفر يك اتاق در بيمارستان قرار دارد و دكترها را مى بيند. بنابراين تمام روايت او هم در اين اتمسفر كوچك بازپردازش شده است.
|
|
|
|
|
گفت وگويى با سامى يوسف خواننده مسلمان
طنين موسيقى زيباى اسلام در آن سوى آب ها
|
|
|
ترجمه: شيلا ساسانى نيا كمتر كسى است كه «سامى يوسف» را نشناسد. چندى پيش نشريه تايم اين خواننده آذربايجانى الاصل انگليسى را بخاطر نوشتن ترانه هايى درباره قتل عام در مدرسه بسلان يا هويت جوانان مسلمان، «بزرگ ترين ستاره راك جهان اسلام» معرفى كرد. اين خواننده مسلمان كه آلبوم هايش تاكنون به بيش از ۲ ميليون نسخه فروش دست يافته اند به خاطر تصنيفات زيباى آهنگ هايش، صداى دلنشين اش، ترانه هايى كه با دقت و وسواس موضوعى خاص انتخاب شده اند و در نهايت ايمانش به دين اسلام الگويى تمام عيار از يك هنرمند واقعى است كه سعى دارد با معرفى سبك جديدى از راك اسلامى و با بيان انسان دوستى خود تصوير واقعى اسلام را به جهانيان نشان دهد. يوسف معتقد است موسيقى او مى تواند پيام زيباى الهى را بدون هيچ گونه پيش داورى قبلى نسبت به دين اسلام و يا تبليغات منفى اى كه غرب در مورد آن مى كند به مخاطبان غربى اش انتقال دهد. او به كرات گفته است كه از برداشتى كه برخى ها در غرب از اسلام دارند نفرت دارد و با موسيقى است كه مردم مى توانند به لحاظ فرهنگى به يكديگر نزديك شوند. سامى يوسف كه اين روزها از شهرت زيادى برخوردار است نخستين آلبومش را در سال ۲۰۰۳ عرضه كرد كه اگر چه به زبان انگليسى بود اما با عباراتى كه به زبان عربى در آن بيان مى شد از سوى جهان عرب با استقبال مواجه شد. دومين آلبوم او در سال ۲۰۰۵ منتشر شد و آلبوم جديد او نيز در اواسط سال ۲۰۰۸ به بازار خواهد آمد كه شامل ترانه هايى درباره هويت مسلمانان و تأثيرات منفى جهانى شدن است. با او گفت وگويى درباره آرمان ها و نوع موسيقى اش شده كه مى خوانيد:
* همه كم و بيش مى دانند كه شما در يك خانواده اهل موسيقى بزرگ شده ايد. در اين مورد كمى توضيح دهيد و برايمان بگوييد كه دقيقاً از چه زمان بود كه تصميم گرفتيد خوانندگى را به عنوان حرفه اصلى خود برگزينيد؟ دقيقاً همين طور است كه شما گفته ايد. من در يك خانواده اهل موسيقى بزرگ شدم و موسيقى از گذشته و همين طور الآن همچنان نقش مهم و بزرگى را در زندگى ام بازى مى كند. تمام اعضاى خانواده ام در كار موسيقى هستند از جمله دو برادر زاده و تقريباً ۶۰ پسر عمو و پسر عمه اى كه دارم. الحمدلله خداوند به من لطف كرده و بزرگترين سعادت زندگى ام اين بوده كه پدرم معلم اصلى ام هم در كار موسيقى بوده. من همواره خودم را به او به خاطر آن كه ساعت هاى بى شمارى را وقف آموزش من كرد مديون مى دانم. او نه تنها به من موسيقى بلكه ادب يعنى رفتار و منش درست را نيز آموخت و اين رفتار و منش نه تنها براى آنهايى كه موسيقى مى آموزند بلكه براى هر كسى كه دانش و مهارت خاصى را مى آموزد لازم است. او به من اين ضرب المثل قديمى فارسى را كه «دست بالاى دست بسيار هست» را آموخت و اين ضرب المثل است كه در زبان فارسى خيلى پر معنا و عميق است و يعنى اين كه هركس هر چقدر هم كه فكر كند خوب است و در كارش مهارت دارد نبايد فراموش كند كه هميشه كسانى هستند كه بهتر از او هستند و بيشتر از او مى دانند و از همين رو نبايد فخر فروشى كنند و دچار غرور كاذب شوند. پدرم همواره به من گفته است كه بايد از خداوند متعال بترسم و هركارى را محض او انجام دهم و هيچ وقت از ياد او غافل نشوم. * نظرتان درباره موسيقى پاپ كنونى كه اين همه در غرب با استقبال روبه روست چيست؟ به نظر من معنويت اين روزها در بيشتر ترانه ها خيلى كمرنگ شده يا به كل از بين رفته است و دنياى هنر به نوعى مورد آماج انبوه تبليغات قرار گرفته. از همين روست كه ما در عرصه توليد هنرى كه پيامى مثبت براى جهانيان داشته باشد و ارزش هاى خوب و انسانى را رواج دهد دچار نوعى خلأ شده ايم. در دنياى غرب چهره هاى مسلمانى كه باعث غرور اقليت مسلمانان شوند كم هستند. در دوره پدرم كت استيونز، مالكوم ايكس و محمدعلى كلى بودند ولى حالا خيلى ها را مى بينم كه وقتى نام اسلام را مى شنوند اسامه بن لادن را به خاطر مى آورند. ما بايد اين ديد منفى را عوض كنيم و من براى اين كار از موسيقى استفاده كرده ام. * شما از سن خيلى كمى نواختن ادوات و آلات مختلف موسيقى را آموختيد و حتى براى تحصيل در رشته آهنگسازى در آكادمى سلطنتى موسيقى در لندن بورسيه نيز گرفتيد. حال سؤال من اين است كه آيا واقعاً خودتان را يك خواننده حرفه اى مى دانيد كه آماده است آلبوم ها و طرح هاى مختلف موسيقى اش را به مخاطبان غير مسلمان نيز نشان دهد يا آن كه فعلاً تصميم داريد بر روى مخاطبان مسلمان تمركز كنيد؟ من خودم را يك خواننده حرفه اى و همينطور يك آهنگساز و تهيه كننده مى دانم كه در ۶ سال گذشته تمام وقتم صرف كارم شده. حال اين كه در هر يك از اين حوزه ها يعنى آهنگ سازى يا خوانندگى چقدر خوب باشم بحث ديگرى است. تصميم دارم بزودى آلبومى را منتشر كنم كه براى غير مسلمانان نيز هست و در حقيقت پيامى براى آنها دارد. ان شاءالله كه خداوند به من توان لازم براى خدمت به او و تنها براى او را بدهد. * به عنوان يك هنرمند مسلمان بريتانيايى چه مشكلاتى را پيش روى خود مى بينيد؟ مشكلات بسيارى. برخى از برادران مسلمانم كه بسيار به فقه پايبندند به هنگام نشان دادن مخالفت خودشان يا حتى يك نظر شخصى بسيار ساده رفتار و منش درست را فراموش مى كنند. * شما موسيقى را در يك مؤسسه آكادميك غربى آموخته ايد، اما به خوبى تئورى هاى موسيقى شرقى را درك مى كنيد و با آن آشنا هستيد. آيا ادغام اين دو به توليد يك ژانر متفاوت نينجاميده؟ من فكر مى كنم زمان آن فرا رسيده كه ژانرهاى متفاوت ديگرى را معرفى كنيم و يا با ژانرهاى موجود نو آورى كنيم. اين حقيقت كه پيام اسلام بايد به هر طريقى به گوش جهانيان رسانده شود مسئوليت خوانندگان مسلمان را سنگين مى كند. ما بايد اين پيام زيباى الهى را با زبان و فرهنگ خودشان به آنها منتقل كنيم تا از پيشداورى ها در امان بماند. البته منظورم اين نيست كه چيزى را به آنها تحميل كنيم چون همه چيز حتى كوچكترين آموزش يا آشنايى بايد مطابق با شريعت اسلام و يا تعاليم پيامبرمان حضرت محمد(ص) انجام گيرد. * آيا فكر نمى كنيد كه مسلمانان بايد براى نشان دادن تمدن يا ابعاد مختلف زندگى شان توجه بيشترى به موسيقى و يادگيرى هنرها نشان دهند؟ دقيقاً همين طور است كه شما مى گوئيد. هنر، فرقى نمى كند موسيقى باشد يا نقاشى يا معمارى همواره نقش مهمى را در معرفى غناى تمدن هاى اسلامى بازى كرده است. مسلمانان در طول تاريخ همواره سرآمد علوم و هنر زمانه خود بوده اند و بسيارى از رازها و رمز هاى اين دنيا را كشف كرده اند. از جمله هنر، موسيقى، فلسفه، معمارى، سفالگرى، پزشكى، رياضيات، نجوم و اين فهرست همچنان ادامه دارد. همه اين دستاوردها توسط امت حضرت محمد(ص) انجام گرفته، متأسفانه در سال هاى اخير خشك مغزى و تعصبات بى پايه در ميان ما مسلمانان رخنه كرده است و افراط گرايان اگر چه در مقايسه با مسلمانان عادى بسيار كم هستند اما سعى مى كنند جهالت و كوته فكرى خود را به ديگران القا كنند و مسلمانان را دچار سردرگمى كنند. به نظر من براى هرچه شكوفا تر شدن اسلام در غرب بايد با اين دو مانع بزرگ فكرى- فرهنگى يعنى خشك مغزى و تعصب كوركورانه مبارزه كرد. * به نظر شما آيا مى توان از موسيقى در برقرارى ارتباط با كشورهاى اروپايى استفاده كرد؟ بله مى توان ولى اين كار بايد مطابق با اصول شريعت انجام گيرد. به عنوان مثال نبايد به اصول اعتقادى دين مان خدشه اى وارد شود يا بر داشت هاى غلطى از آن شود. * بسيارى از ترانه هاى آلبوم اول تان «ال معلم» خيلى شاعرانه بودند. واقعاً از چه موسيقى اى در تصنيف آنها الهام گرفتيد؟ من منابع بسيارى براى الهام گرفتن از آنها در موسيقى ام دارم. موسيقى آذرى كلاسيك، موسيقى عربى و موسيقى اصيل فارسى و همچنين اشعار تركى. در مورد اين آلبوم اول نيز خوشبختانه توفيق آن را داشتم كه با برادر با استعدادى به نام بارا القنوش كاركنم كه ترانه سراى من در اين آلبوم بوده و با همكارى او اين آلبوم را ساختم. * واكنش جهان اسلام و جهان غرب به موسيقى شما چه بود؟ واقعاً خارج از انتظارم بود. آسيايى ها، عرب ها، مسلمانان و غيرمسلمانان و خيلى ها از كشورهايى كه واقعاً نمى دانم آلبوم هايم چگونه به دستشان مى رسد به من لطف داشتند و از كارم تعريف كردند.
|
|
|
|
|
نگاهى به پروژه موسيقى «جاده ابريشم»
آبى، همچون شبهاى فيروزه اى نيشابور
|
|
|
سميه قاضى زاده
اگر يادتان بيايد چند سال پيش در بازار موسيقى ايران آلبومى توسط «آواى دوست» منتشر شد به نام «جاده ابريشم »كه اين آلبوم با فروش بسيار خوب و استقبال اهالى موسيقى روبه رو شد.اول همه فكر مى كرديم كه اين اثر، تماماً كار «كيهان كلهر »است اما با نيم نگاهى به قطعات و نام سازندگان و تصاوير آنها در جلد اين آلبوم متوجه مى شديم كه «جاده ابريشم» يك كار تيمى بوده كه زير نظر «يويوما» ويولونيست مطرح دنيا- كه لقب بهترين نوازنده ويولن سل دنيا را از آن خود كرده - اداره مى شده.گروه راه ابريشم در سال ۱۹۹۸ توسط يويوماى ژاپنى تأسيس مى شود و تا به حال همچنان فعاليت هايش را به شكل پويا و فعال حفظ كرده است و هر ساله سعى مى كنند با برگزارى كنسرتهاى مختلف، كارگاه هاى موسيقى، جلسات آموزشى و...حضورشان را به دنيا اعلام كنند. آلبومى كه در ايران تحت عنوان «جاده ابريشم» منتشر شد در واقع بخشى بود از يك كار گروهى جمعى كه توسط آهنگسازان و نوازندگان مختلف در سراسر دنيا در پروژه اى به همين نام.سالهاست كه اين موسيقيدانان در پروژه موسيقايى راه ابريشم كنار هم ساز مى زنند، در تورهاى مختلف كنسرت برگزار مى كنند، آلبوم منتشر مى كنند و گاهى هم پروژه هاى مختلفى مانند پروژه هاى ساخت موسيقى فيلم مى گيرند و روى آنها كار مى كنند.در آلبوم «راه ابريشم»، همه قطعات از ساخته هاى «كيهان كلهر» نوازنده كمانچه و «ژائو ژيپينگ»رئيس كنسرواتوار موسيقى ملى چين بودند. «كيهان كلهر» در مورد آلبوم «موسيقى فيلم جاده ابريشم ۲۰۰۵ »مى گويد: «جاده ابريشم، خاطرات مه آلود مسيرى است كه از وراى زمان بر پرده يأس آلود تاريخ حك شده است.تعبير خواب آشفته در تصاوير كهن اين اثر، گذرگاه آرامش توأم با شيفتگى است.براى ما ايرانيان اين جاده يادآور رقص افلاكى تاريخ زندگى است.جاده ابريشم يعنى نقش، صدا، موسيقى.به هر حال ربع قرن از زمانى كه تلويزيون K.H. N ژاپن يك مجموعه فيلم مستند با اين اسم را تهيه كرد، گذشته است.موسيقى مجموعه جاده ابريشم نيز براى آهنگساز ژاپنى اش كيتارو، شهرت و اعتبار فراوانى را در جهان پديد آورد.پس از ۲۵ سال بار ديگر تهيه كنندگان اوليه مجموعه ۱۰ قسمتى جاده ابريشم ۲۰۰۵ را ساخته اند.موسيقى آلبوم «موسيقى فيلم جاده ابريشم ۲۰۰۵» اما ابتدا و انتهاى جاده ابريشم را به هم پيوند داد.من و آقاى ژائو ژيپينگ موسيقى اين مجموعه را ساختيم. «ژائو ژيپينگ» رئيس كنسرواتوار موسيقى ملى چين با ساخت موسيقى فيلمهايى نظير «خداحافظ محبوبه ام» و «فانوس قرمز» شهرت و اعتبار فراوانى دارد.به هر حال موسيقى مجموعه اى كه در ايران منتشر شد، در بسيارى از كشورهاى جهان نيز انتشار پيدا كرد. در پروژه بزرگ «راه ابريشم» قريب به ۷۰ نوازنده فعاليت دارند كه هركدام مليتى جداگانه دارند و به نظر مى رسد كه همين ناهمگونى كشورها باعث شده است تا حال و هواى موسيقى آنها متفاوت باشد. در ليستى كه سايت رسمى «جاده ابريشم» منتشر كرده است نام ۳ موسيقيدان ايرانى ديگر نيز در كنار «كيهان كلهر» به چشم مى خورد.«سيامك آقايى» با سنتور، و «سيامك جهانگيرى» با ساز نى.در همين ليست نام موسيقيدانان معروفى چون «كلود دبوسى» هم آمده است. به تازگى گروه موسيقيدانان «راه ابريشم» آلبومى را در شيكاگو منتشر كرده اند به نام «ناممكن هاى جديد» (۱) كه نام آن از يكى از گفته هاى «مارك تواين» گرفته شده است.در سال ۱۸۸۳ زمانى كه تواين مى خواهد در كتاب «زندگى در مى سى سى پى» شيكاگو را توصيف كند، به آن لقب «شهر غيرممكن هاى جديد» مى دهد و مى نويسد: «در شيكاگو همه جور آدم مى شود پيدا كرد و در اين گوناگونى است كه آدم احساس مى كند ناممكن هاى جديد در راهند.» اين گروه هم با توجه به اين كه آلبوم اخيرشان را در اين شهر منتشر كرده اند، اين نام را براى آن انتخاب مى كنند.از سويى ديگر پيوسته هدف اصلى پروژه «راه ابريشم» گرد آوردن اهالى موسيقى سراسر جهان و ايجاد همسايگى ميان موسيقى آنها بوده است. در اين آلبوم كه تنها ۱۷ نفر از گروه موسيقيدانان پروژه راه ابريشم در آن حضور داشته اند، اركستر سمفونيك شيكاگو به رهبرى «ميگوئل هارت بدويا» آنها را همراهى مى كنند و پيش از آن كه شركت سونى اسپانسر ضبط و تهيه اين آلبوم شود، آنها اين قطعات را در بهار امسال در شيكاگو به صحنه برده بودند و در همان كنسرت بود كه اين برنامه به صورت زنده ضبط و منتشر شد. بسيارى از روزنامه هاى خارجى در مورد اين كنسرت مطلب نوشتند و اغلب آنها به تلفيق موسيقى سنتى و موسيقى مدرن اشاره كردند.با اين كه از تشكيل گروه موسيقيدانان پروژه «راه ابريشم»سالهاست كه مى گذرد اما همچنان براى خيلى ها جالب است كه اين تعداد نوازنده كه هر كدام از كشورى كنار هم نشسته اند و ساز مى زنند و حتى زبان هم را هم نمى فهمند چطور تا اين اندازه هماهنگ با هم ساز مى زنند. جالب اينجاست كه خود «يويوما»كه تأسيس اين گروه را هم به عهده داشته از اين كه هرساله به تعداد اعضايشان اضافه مى شود تعجب مى كند.او در مصاحبه اى اعلام كرده است: «در سال ۹۸ زمانى كه تصميم به تأسيس چنين گروهى گرفتم، هدفم اين بود كه بيشتر روى سنتهاى نوازنده هاى آسيايى كار كنيم و سعى كنيم همسايگى را كه در كشورهايمان وجود دارد در موسيقى مان هم به وجود بياوريم اما هم اكنون بعد از گذشت اين سال ها، خودم هم تعجب مى كنم چرا كه ديگر كار ما معطوف به آسيا نيست.بسيارى از نوازندگان ما غربى هستند و خلاصه از سراسر دنيا در اين گروه عضو شده اند.من واقعاً تصور چنين روزى را هم نداشتم. مى دانيد ما فقط نمى خواستيم كه به محض اين كه مى گوئيم سنت، ياد قالى ايران و سارى هند بيفتيم، مى خواستيم دنبال چيزى فراتر از اين حرفها باشيم. حتى در موسيقى مان.به همين دليل سعى كرديم خودمان را به موسيقى نواحى و موسيقى كلاسيك هر كشور نزديك كنيم.حتى سبكهاى موسيقى آنها را هم بشناسيم و معرفى كنيم. در ابتدا گروه ما كار موسيقى اش را روى موسيقى كشورهاى ايران،ارمنستان، تاجيكستان، ازبكستان، آذربايجان، قزاقستان، مغولستان، چين، كره، ژاپن، هند و تركيه آغاز كرد و بعد از آن كشورهاى ديگر هم به ما پيوستند.» گروه موسيقيدانان «راه ابريشم» براى «ناممكن هاى جديد» دقيقاً يك سال وقت صرف مى كنند و از بهار سال ۲۰۰۶ خود را درگير ساخت اين پروژه مى كنند تا بهار سال ۲۰۰۷ كه تمام مى شود.در طول اين مدت برنامه هاى زيادى را در كنار كار موسيقى شان انجام مى دهند كه از جمله آنها مى توان به برگزارى ورك شاپهاى مختلف موسيقى، نمايشگاه ها، كنسرتها و ديگر فعاليتهاى آموزشى اشاره كرد. در اين آلبوم «كيهان كلهر» قطعه اى ساخته است به نام «شهر خاموش» كه آن را به كودكان حلبچه كه در بمباران شيميايى جان سپردند، تقديم كرده است.او در مورد كارش در پروژه راه ابريشم مى گويد: « بعد از سالها، سعى كردم كه موسيقى و فرهنگى را كه من جزئى از آن هستم با ديگران تقسيم كنم.با همراهى در پروژه راه ابريشم من خيلى چيزها در مورد فرهنگهاى ديگر نيز ياد گرفتم.فكر مى كنم اگر عضو اين گروه نبودم شايد كمتر موقعيتى براى من پيش مى آمد كه تا اين اندازه به موسيقيدانان فرهنگهاى ديگر نزديك باشم، با آنها ساز بزنم، سفر بروم، حرف بزنم، دوست شوم و مهمتر از همه اين كه در مورد ايده هاى موسيقى با آنها صحبت كنم.» او در هر سه آلبومى كه توسط پروژه راه ابريشم منتشر شده است يعنى «وقتى غريبه ها ديدار مى كنند»، «آن سوى افق» و «ناممكن هاى جديد» شركت داشته است.او همچنين قطعاتى را هم در ديگر پروژه هاى راه ابريشم انجام داده است.مثلاً قطعه اى با نام «آبى، همچون شبهاى فيروزه اى نيشابور»ساخته است كه در سال ۲۰۰۰ در مجموعه كارهاى گروهى منتشر شده است. «ناممكن هاى جديد »با قطعه اى از «ربيح ابو خليل» با نام «والس عربى» شروع مى شود.قطعه اى كه با سازهاى كششى نواخته شده و حال و هواى ريتمهاى سرزنده و شاد عربى را هم در خود دارد و جالب اينجاست كه در آن كمانچه ايرانى، نى چينى و فلوت ژاپنى هم نواخته شده. قطعه بعدى «شب پرواز اسبها» نام دارد كه از ساخته هاى «اسوالدو قلى اف» است.در اين قطعه شما مى توانيد حس و حال موسيقى كوليهاى اروپايى، بخصوص شرق اروپا را بشنويد.آهنگساز اين قطعه ترك است و به همين دليل قطعه اش هم، تبار او را به شنونده اش يادآور مى شود. «اسبهاى چهارنعل» نام قطعه اى است كه آهنگسازى آن را «هايهاى هانگ» به عهده داشته است.با شنيدن اين قطعه مى توانيد تصوير كلى از مغولستان، رسم هاى مختلف مردم مغول و موسيقى آنها داشته باشيد.در جاهايى از اين قطعه «نى» چينى هم نواخته شده كه باعث مى شود حس رمزگونه «اسبهاى چهارنعل» بيشتر به شنونده اش منتقل شود. قطعه چهارم ساخته آهنگساز چينى «زو لونگ» است كه «آواز هشت شاعر مست» نام دارد.همانطور كه پيش از آن نيز اشاره كرديم، «كيهان كلهر» نيز در اين مجموعه قطعه اى با نام «شهر خاموش» ساخته است كه ترك پنجم اين مجموعه را به خود اختصاص داده است. او در اين قطعه با استفاده از سازهاى كششى و كوبه اى سعى كرده است كه بمباران شيميايى شهر حلبچه كردستان عراق را در سال ۱۹۸۸ با موسيقى اش تصوير كند.تأثير صداى سازهاى كششى ناخودآگاه صداى فرياد و شيون زنان و مردان و كودكان كرد حلبچه را در جنگ عراق به ياد مى آورد.شهرى كه در همان سال بيشتر خانه ها و سكنه اش را از دست داد و خاطره اش آنچنان تازه در ذهنها مانده بوده كه آهنگساز ايرانى بعد از گذشت ۲۰ سال قطعه اى به ياد آن روزها مى سازد. درتوضيح اين قطعه در مورد كلهر نوشته شده است: «قطعه پنجم توسط آهنگساز مشهور و نوازنده اى كه ساز كمانچه را به دنيا معرفى كرد، ساخته شده است.» قطعه ششم اين مجموعه «شريستى» نام دارد كه بيشتر روى ساز كوبه اى طبلاى هنر مانور داده است و توسط «سنديپ داسگ» ساخته شده.اين قطعه تقديم شده است به «شيوا» خداى هندوها.آنها معتقدند كه خدا به شيوا قدرتش را بخشيد و او به ديگر خدايان.آهنگساز اين قطعه براى نشان دادن خلق دنيا از ضربان پياپى روى طبلا استفاده كرده است. «كمين از ده طرف» قطعه اى است كه روى ملوديهاى چينى توسط «لى كنگ سنگ» ساخته شده است.اين قطعه در مورد جنگ و عواقب بعد از آن است. آخرين قطعه اين مجموعه قطعه اى است به نام «وكيوژن» كه در آن بيشتر نوازندگان و آهنگسازان اين مجموعه با هم به هم آوايى پرداخته اند.
پانوشت ها: ۱- New Impossibilities
|
|
|
|
|
۱۰۰ فيلم برتر تاريخ سينما
|
|
|
ترجمه: وصال روحانى/ منبع:film comment
* از فيلم هاى پرشمار ۱۰ سال اخير فقط ۴ فيلم به جمع ۱۰۰ فيلم برجسته تمام دوران ها راه يافته اند و موضوع وقتى جالب تر مى شود كه بدانيم يكى از آنها «حس ششم» كار سال ۱۹۹۹ نايت شيامالان هندى است. اما چرا؟ در ليست جديد انستيتوى فيلم آمريكا (AFI) در مورد ۱۰۰ فيلم برتر تاريخ همان فيلم هايى در صدر نشسته اند كه هميشه مى نشستند و بر اين اساس «همشهرى كين» شاهكار سال ۱۹۴۱ اورسون ولز، «پدرخوانده يك» كار گنگسترى سال ۱۹۷۲ فرانسيس فورد كاپولا و «كازابلانكا» رمانس جنگى سال ۱۹۴۲ مايكل كورتيز اول تا سوم شده اند و «گاو خشمگين» فيلم بوكسى كلاسيك سال ۱۹۸۰ مارتين اسكورسيسى در ادامه صعود دائمى و قدم به قدم اش به رده چهارم رسيده و «آواز زير باران» موزيكال كلاسيك سال ۱۹۵۲ استنلى دانن- جين كلى و «بربادرفته»ى هميشه محبوب پنجم و ششم شده اند و دو تريلر بسيار خوب آلفرد هيچكاك «سرگيجه» و «سايكو» نيز در رده هاى ۹ و ۱۴ جدول نشسته اند و كلاسيك هاى ديگرى مثل «جادوگر اُز»، «روشنايى هاى شهر» (از چارلى چاپلين دلنشين) و «جويندگان» نماد مسلم سينماى وسترن كار ۱۹۵۶ جان فورد نيز دهم تا دوازدهم شده اند، اما... ... اما در ليست مطروحه فقط ۴ فيلم مربوط به ۱۰ سال اخير (از ۱۹۹۷ به بعد) هستند و اين لابد به معناى فقير بودن چشمگير آثار ارائه شده در اين مدت است. ۴ فيلم مذكور «ارباب حلقه ها يك» (در رده ۵۰)، «نجات سرباز رايان» (۷۱)، «تايتانيك» (۸۳) و «حس ششم» (۸۹) هستند. شكى نيست كه دهه اخير به لحاظ كيفى و غنا و محتواى فيلم ها اصولاً دهه فقير و حقيرانه اى بوده است و واقعاً شمار فيلم هاى به ياد ماندنى آن اندك مى نمايد. هرچقدر كه دهه هاى ۳۰ و ۴۰ طلايى و دهه ۷۰ زمان ظهور فيلمسازان ماجراجو و غيرمتعارف (اسكورسيسى، كاپولا، دى پالما، آلتمن، اومت و پاكولا) بوده است، واقعاً در ۱۰ سال اخير به اسم هاى درخشان پرشمارى برخورد نمى كنيم و هرچند سم مندز دراين دوران شايان توجه است اما به محض به ياد آمدن نام تيم برتون يادمان مى آيد كه سال تثبيت اوليه او ۱۹۸۸ بوده و او متعلق و مختص ۱۰ سال اخير نيست و استيون سودربرگ هم سوار بر كپسول زمان به اواخر دهه ۸۰ رجعت داده مى شود و هرچند نام «خارج از ديد» فيلم پليسى عالى سال ۱۹۹۷ او در ليست AFI آمده و اين درست همان گستره ۱۰ ساله موردبحث را تشكيل و پوشش مى دهد، اما خالق سه گانه «اوشنز» هم مال زمان فوق نيست و به دورتر از آن تعلق دارد. راستى «حس ششم» در اين ليست چه مى كند؟ آيا اين فيلم (ساخته نايت شيامالان هندى) حقيرانه تر از اين حرف ها نيست؟ نوجوانى (هيلى جوئل اوزمنت) كه مرده است اما نمى داند كه زنده نيست، به هركسى مى رسد زيرلب زمزمه مى كند: من مرده ها را مى بينم! «از سه اثر ديگر ۱۰ سال اخير كه به ليست وارد شده اند، «نجات سرباز رايان» كار جنگى سال ۱۹۹۸ استيون اسپيلبرگ فيلمى خوب و سزاوار توفيقى است كه شامل حالش شده اما «تايتانيك» كار ۱۹۹۷ جيمز كامرون كانادايى باوجود تبديل شدن به پرفروش ترين فيلم تاريخ اثرى سراسر تظاهر و با نمادهاى غيرواقعى در دل يك حادثه تاريخى واقعى (غرق شدن كشتى تايتانيك) است و راجع به «ارباب حلقه ها يك» كار سال ۲۰۰۲ پيتر جكسون نيوزيلندى چه مى توان گفت كه به آن برنخورد؟! برپايه ضعف نسبى اكثر فيلم هاى فوق لابد مى توان حقارت دهه اخير در صنعت سينما را پذيرفت و دم نزد اما آيا راستى چنين است؟ آمار و اطلاعات به ما مى گويند در بين ۴۰۰ فيلم كانديدا شده اوليه، ۴۳ فيلم مربوط به ۱۰ سال اخير مى شده اند، اما بعداً كه اسامى را به ۱۵۰۰ كارگردان، بازيگر، سناريست، منتقد و ساير دست اندركاران هاليوود داده اند و آنها آراى خود را فرستاده اند، از آن تعداد فيلم فقط ۴تاى مرتبط با دهه فقير اخير از صافى عبور كرده اند، در ميان ۴۳ كار موردبحث كه توسط رأى دهندگان ناديده گرفته شده و به فهرست نهايى ۱۰۰ فيلمى راه نيافته اند، اين كارها هم جاى داشته اند! «اسپايدرمن۲» (۲۰۰۴)، «دزدهاى دريايى كاراييب يك» (۲۰۰۳)، «هرى پاتر و زندانى ازكابان» (۲۰۰۵)، «شرك يك» (۲۰۰۲) و «شيكاگو» (۲۰۰۳). با اين حساب اكثر قريب به اتفاق نماينده ها و نامزدهاى دهه اخير قهرمانان خيالى كميك استريپ، سارقان دريايى و غول هاى كاذب بوده اند و معلوم نيست «شيكاگو»ى موزيكال چگونه از ميان آنها سر برآورده است. باوجود تمام ضعف هاى «قابل پذيرش» و «قابل رد كردن» فوق، فيلم هايى هم در چارچوب زمانى فوق جاى داشته اند كه بدنبود به فهرست ۱۰۰ فيلم برتر راه يابند و يا اگر مى يافتند چندان اعتراض پذير نبودند. يكى «داخلى» Insider كار سال ۱۹۹۹ مايكل مان است كه درباره يك كارمند سابق ناراضى يك شركت بزرگ توليد دخانيات است كه رازهاى آن مكان را براى يك تهيه كننده تلويزيونى افشا مى كند. هم بازى راسل كرو و ال پاچينو در اين رل ها خوب است و هم كمتر فيلمى ديده شده است كه توانسته باشد راجع به فساد تشكيلاتى در شركت هاى بزرگ و افشاى آن توسط ضد قهرمانان مدرن اين قدر خوب قصه سرايى كند. كمدى عجيب «راش مور» كار وس اندرسون ديگر فيلم قابل توجه مدت زمان مذكور است كه مى شد به فهرست مزبور راه يابد. «لبوفسكى بزرگ» كار سال ۱۹۹۹ برادران كوئن (اتان و جوئل) يك اثر قابل اعتناى ديگر مربوط به زمان فوق است و همچنين «انتخابات» كه نخستين فيلم بلند ريس ويترسپون بود و هرچند او در سال هاى بعدى مشهور شد و با Walk The Line (۲۰۰۵) جايزه اسكار را برد، اما بهترين تصوير موجود از او همان فيلم «انتخابات» است. بيرون ماندن اكثر آثار ۱۰ سال اخير از فهرست ۱۰۰ فيلم AFI باعث شده است اين نكته از يادها برود كه اوايل دهه ۹۰ زمان ديگرى براى مطرح شدن كارهاى مستقل و غيرمتكى بر كليشه هاى هاليوودى در صنعت سينما بود. در ادامه همان روند بود كه ديويد فينچر فيلم نه چندان بد «باشگاه مبارزه» («باشگاه بوكس») را ساخت و پل توماس اندرسون فيلم بسيارخوب و آلتمن وار «مگنوليا» را رو كرد كه اولى در ۱۹۹۷ و «مگنوليا» در ۹۹ اكران شدند و دومى واقعاً سزاوار قرارگرفتن در فهرست لااقل ۲۰۰ اثر برتر سينماست. فيلم ديگرى كه به ياد مى آيد، كارى است به نام «مى توانى روى من حساب كنى» با بازى لارالينى، مارك رافالو و ميتو برادريگ. اين فيلم كه توسط كنت لانگران نمايشنامه نويس كارگردانى شده، شايد از انسانى ترين فيلم هاى دوران معاصر باشد. وقتى درنظر مى گيريم كه «ژنرال» باستر كيتون مدتهاى مديد بعد از ارائه اش (سال ۱۹۲۷) تازه وارد ليست ۱۰۰ فيلم برتر شده و در جاى رفيع هجدهم نشسته، لابد به اين معنا است كه روزى روزگارى به «خارج از ديد» سودربرگ، «مگنوليا»ى توماس اندرسون و البته «مى توانى روى من حساب كنى» توجه و اعتبار بسيار بيشترى ارزانى خواهدشد و آخرى وارد فهرست ۲۰۰ كار برتر خواهدشد. باز در ادامه كارهاى ناديده گرفته شده در مدت مذكور بد نيست نامهاى «خط نازك قرمز» فيلم سال ۱۹۹۸ ترنس ماليك، «گاسفورد پارك» كار سال ۲۰۰۱ رابرت آلتمن و «راهى به تباهى» فيلم نوآر سال ۲۰۰۲ سم مندز اشاره كرد كه آخرى يك اثر جنايى فوق العاده با تصويرى فراموش نشدنى و ناديده از تام هنكس ميانسال و پل نيومن پير است و آكادمى علوم سينمايى و هنرهاى تصويرى چون سه سال پيش از آن جوايز اصلى اسكار را به «زيباى آمريكايى» كار قبلى مندز داده بود، مثل موارد مشابه از قائل شدن بها و ارزش لازم براى «راهى به تباهى» خوددارى كرد. هر دو كار آخر الكساندر پين نيز شايسته توجه اند. يكى «درباره اشميد» محصول ۲۰۰۲ با بازى شگفت انگيز جك نيكولسون و ديگرى «سايدويز» محصول ۲۰۰۴ است و حالا كه اينها را گفتيم بايد متذكر شويم كه اگر هم «هوانورد» (۲۰۰۴) نتوانسته باشد در فهرست جديد AFI جاى گيرد، «گنگسترهاى نيويورك» ديگر اپيك مارتين اسكورسيسى كه در ۲۰۰۲ پخش شد، مى توانست اين كار را انجام بدهد و اين در صورتى است كه اين فرضيه پرطرفدار را بپذيريم اسكار اهدا شده امسال به Departed كار آخر اسكورسيسى جبرانى بر اسكار ندادن به ۲ فيلم فوق بوده است. با اين وجود نبايد بحث كرد زيرا از ۱۹۹۷ به بعد نقش و سهم فناوريهاى الكترونيك و مسائل فنى در فيلم ها بيشتر و بيشتر شده و محتوا و غنا و قصه كارهاى سينمايى (اگر اصولاً دركار باشند) به درجه دوم اهميت تنزل داده شده است. به اين ترتيب بسيارى از فيلم هاى ديدنى ۱۰ سال اخير نه كارهايى آمريكايى بلكه آثارى خارجى بوده اند. در اين ارتباط بايد از «ايستگاه مركزى» و «خاطرات موتوسيكلت» كار والترسالس برزيلى، «پسرپير» ساخته پارك چان دوك كره اى، «زندگى ديگران» به كارگردانى فلوريان هنكل فون دونرز مارك آلمانى، «در خط عشق» كار وونگ كارواى «هنگ كنگى» و «همه چيز درباره مادرم» و Volver كارهاى ۲۰۰۱ و ۲۰۰۶ پدرو المودووار اسپانيايى ياد كرد و همچنين دو فيلم درخشان ژانگ ييموى چينى با نام هاى «قهرمان» (۲۰۰۲) و «نفرين گل طلايى» (۲۰۰۶) را مثال آورد. با اين حال هركس كه مرتبط با ۱۰ سال اخير باشد و بابت راه نيافتن به ليست موردبحث اعتراض داشته باشد، بد نيست متوجه اين نكته شود كه شمارى قابل توجه از كارهاى كلاسيك دهه هاى پيشين نيز به ليست وارد نشده اند كه درمورد بعضى از آنها فقط حماقت رأى دهندگان مى توانسته چنين فرايندى را موجب شود. از آثار بارز اين رده مى توان به «لورا» (۱۹۴۴)، «از درون گذشته» (۴۷)، «دختر او، جمعه» (۴۰)، «طلسم شده» (۴۶) و در ابعادى پائين تر «منهتن» (۷۹) و «بعد از ظهر سگى» (۷۴) اشاره كرد. در ميان آنها «از درون گذشته» كارى است كه هميشه از بهترين فيلم نوآرهاى تاريخ به حساب آمده است، «لورا» مظهر راز است و «دختر او جمعه»، روايت جذاب هاوارد هاكز از سردبير يك روزنامه كه براى حفظ بهترين خبرنگار روزنامه اش هركلكى را سوار مى كند و تقابل كرى گرانت و روزاليند راسل در آن، يك رودررويى شيرين تاريخى است. وقتى حذف فيلم آخر و يا «از درون گذشته» را از فهرست مذكور به ياد مى آوريم بيشتر معتقد مى شويم كه جاى نگرفتن تقريباً تمامى كارهاى ۱۰ سال اخير در فهرست، چه عمل پسنديده و بجايى بوده است!
|
|
|
|