|
نقد «كمپوت گيلاس»
روايت در ميان ۲ نقطه ذهنى
كاوه بهمن
داستان «كمپوت گيلاس» با اين جمله آغاز مى شود: «سر شب در دفترچه خاطراتم نوشتم: «امروز همه چيز تمام شد.»» و همين جمله در پايان داستان نيز با تغييرى بسيار اندك به كار مى رود: «... بعد از آن ديگر همه چيز تمام شد.» به كارگيرى نخستين جمله روايت در پايان بندى، در بسيارى از داستان ها، جنبه اى كاملاً تزئينى و فانتزى دارد، اما در داستان كوتاه «كمپوت گيلاس» خواننده با چنين جنبه اى روبه رو نيست. زيرا اين كار ـ يعنى تكرار جمله ابتدايى در انتهاى روايت ـ كارى است كاملاً صناعتى. صناعتى كه ساختار اثر را استحكام مى بخشد و با بستن منحنى روايت، مفهوم مركزى موردنظر نويسنده را در قالبى منسجم و كمال يافته به مخاطب عرضه مى كند. راوى در دفترچه خاطراتش مى نويسد: «همه چيز تمام شد.» و همين جمله را در انتهاى روايتش نيز تكرار مى كند. در واقع، نويسنده در فاصله ميان صحنه افتتاحيه و اختتاميه داستان و در ميان ۲ نقطه ذهنى روايت، فضايى لبريز از ركود و خمودگى مى آفريند، كه شخصيت راوى داستان نمودى از آن است. راوى مى نويسد: «همه چيز تمام شد.» و در پايان روايت نيز حقيقتاً به اين باور مى رسد كه همه چيز تمام شده است. گويى به رغم آمد و رفت پرسر و صداى محسن وحضور شخصيت پوياى او، كه همچون عاملى بيرونى وارد روايت شده است، هيچ عامل ديگرى به قصد برهم زدن تعادل اوليه روايت ـ به تعبير فرماليست ها، به عنوان يك دسيسه داستانى ـ بر ذهن ايستاى راوى تحميل نمى شود و بر آن تأثير نمى گذارد. حال آنكه همه عناصر داستان به شكلى پرداخت شده اند كه برخلاف راوى، خواننده به روشنى حضور تأثيرگذار محسن را در روايت فهم مى كند و از آن متأثر مى شود. به تعبير ديگر، عنصرى كه ساختار اثر را انسجام مى دهد، همين تضاد تأثيرگذار است. يعنى تضادى كه ميان فضاى سرشار از ركود ذهن راوى و حضور مؤثر و پوياى محسن در روايت ايجاد شده و نيز محدود كردن فضاى داستان در ميان ۲ جمله تكرارى آغاز و انجام داستان، عاملى است كاملاً صناعتى كه به نويسنده امكان داده است تا با اتكا به آن بتواند منحنى روايت را بندد و در نتيجه ذهن مخاطب را به سوى فهم حقيقت داستان هدايت كند. در حالى كه اگر پايان بندى اثر با جمله اى غير از جمله ابتدايى داستان پرداخت مى شد، آنگاه راوى روايت با درك حضور محسن در چادر، امكان فهم تأثير واحد داستان را از مخاطب سلب مى كرد. درداستان «كمپوت گيلاس» خلق و خوى ناآرام و پوياى محسن به وضوحى شبهه ناپذير براى ما شرح داده مى شود: «محسن بود. با همان صداى زنگ دار و قد تركه اى كه از پشت پتو هم خودش را نشان مى داد...» «پتو را كنار زد و تو آمد. گردنش را خم كرده بود تا سرش به سقف نخورد...» «... چشم هاى ريزش در تاريك ـ روشن سنگر دودو مى زد...» «... ميان بچه هاى تخريب از همه تيزتر بود. يك تنه از پس يك ميدان برمى آمد. هر بار كه جلو مى رفت، با كمتر از ۴ تا اسير برنمى گشت و اگر سماجت مى كرد، هيچ كس حريفش نبود. حريفش نبودم...» اما راوى داستان در حس و حالى است كه نمى تواند اين وضوح را فهم كند: «حال وحوصله هيچ كارى را نداشتم. شامم را با بى ميلى خوردم و رفتم سر جايم كه بخوابم؛ اما خوابم نمى برد...» «نه ميل خوابيدن داشتم و نه حال بيرون رفتن... جرأت ورق زدن دفترم را نداشتم. انگار كسى لاى صفحه قبل كمين كرده بود تا به من دهن كجى كند...» «... صداى انفجار مى آمد. بدنم كرخت شده بود...» واكنش راوى نسبت به حقيقت پركشش و كوشش حضور محسن، واكنشى ايستا و توأم با بى تفاوتى است. واكنشى كه نسبت به پويايى حضور محسن، خواننده را با تضاد روبه رو مى كند. يعنى ميان اين حقيقت و درك راوى از حقيقت آنچنان تضاد چشمگيرى وجود دارد كه مواجهه با آن، خواننده را به كشف حقيقت داستان نايل مى كند: «دست هايم را بيرون كشيدم و گفتم: برو جون مادرت. الآن حال و حوصله ندارم...» «بعد جلو آمد. خنده شيطنت آميزى روى لب داشت كه در آن حال اصلاً از آن خوشم نمى آمد...» «... بى آن كه تكان بخورم، دهان خشك شده ام را به زحمت باز كردم و گفتم: بفرما!» «... ول كن نبود. غرغركنان فانوس را برداشتم و راه افتادم. خواست همراهم بيايد، نگذاشتم...» «... گفتم: «خب ديگه، برو، بذار تو حال خودم باشم.»» «ابرويم را بالا انداختم و گفتم: برو صبح بيا!» اما اين كه راوى در مواجهه با سماجت نابهنگام محسن چه واكنشى نشان مى دهد، به هر حال، پرسشى است كه سازنده تعليق فزاينده داستان نيز هست. تعليقى كه تا نقطه اوج [Climax] ادامه مى يابد و در آنجا، بى تفاوتى و واكنش ايستاى راوى نسبت به حقيقت، خواننده را به فهم حقيقت حضور محسن نايل مى كند. در داستان كوتاه، نقطه عطف [Fallingaction] لحظه اى است كه شخصيت اصلى حقيقت داستان را كشف مى كند و نسبت به حقيقت به تجلى مى رسد، اما در داستان «كمپوت گيلاس» اجزاى روايت به گونه اى پرداخت شده است تا ـ همان گونه كه اشاره شد ـ بى تفاوتى و عدم فهم راوى نسبت به اين حقيقت، خواننده را به كشف آن نايل كند. اين مسأله سبب مى شود تا گره گشايى [Denoument] بر نقطه عطف منطبق شود و به نوعى نقطه اوج بينجامد. در اينجا تفاوت ميان گره گشايى و نقطه عطف اهميت بسيارى پيدا مى كند؛ همان گونه كه مى دانيم، گره گشايى به فهم مخاطب از حقيقت داستان مربوط است، حال آن كه نقطه عطف حسى است مربوط به شخصيت اصلى. ضمن اين كه نقطه عطف يك عنصر ذهنى است. به اين معنى كه شخصيت اصلى ممكن است به چيزى وقوف يابد كه تنها در ذهن او نمود داشته است. اما گره گشايى عنصرى است در درون داستان كه به فهم مخاطب از حقيقت مربوط مى شود. در داستان «كمپوت گيلاس» به تعبيرى مى توان گفت كه نقطه عطف وجود ندارد. زيرا شخصيت اصلى به حقيقت داستان وقوف پيدا نمى كند. بلكه اين ما هستيم كه از مواجهه با ذهن راكد و بى تفاوت راوى نسبت به حقيقت روشن بيرون به تجلى [Epiphany] دست پيدا مى كنيم. لحظه اى كه راوى در پايان داستان مى گويد «همه چيز تمام شد.» جايى است كه مى بايد نقطه عطف داستان شكل بگيرد. زيرا فهم راوى از حقيقت همين است. در حالى كه ما مى دانيم او حقيقت را به درستى فهم نكرده است. در عوض همين حقيقت كه راوى فهم درستى از حقيقت به دست نياورده، لحظه فهم مخاطب را از حقيقت باز مى سازد. پس اين لحظه، لحظه اوج داستان «كمپوت گيلاس» است. لحظه اى كه مخاطب در مى يابد نه فقط هيچ چيز تمام نشده است، بلكه با آمد و رفت معجزه وار محسن و نوشيدن نابهنگام شربت گيلاس، مفهوم مهم و يگانه اى در روايت شكل گرفته است. به نظر مى رسد كه حضور محسن در چادر، حضورى تعمدى است كه هدفى را دنبال مى كند. يعنى او به چادر مى آيد تا راوى را از خمودگى و ركودى كه بدان دچار آمده است بيرون بياورد و چشمان او را به حقيقت بيرون باز كند. به تعبير ديگر، حضور محسن در چادر، موهبتى است كه نصيب راوى شده است، اگر نه، محسن سماجت نابهنگام شبانه اش را در مورد كسان ديگرى، و از جمله ناصر حشمتى نيز مى توانست به خرج دهد. «تو اين تاريكى كى مى تونه دروازكن پيدا كنه. ناصر حشمتى رو كه مى شناسى. اگه خواب باشه و پا رو دمش بذارى، وامصيبتا!» حال آن كه راوى نشان مى دهد كه محسن در سماجتش ملاحظه هيچ كس را نمى كند. «بچه شرى بود.. اگر سماجت مى كرد، هيچ كس حريفش نبود...» پس اگر محسن به سر وقت ناصر حشمتى نرفته، از ترس نبوده، بلكه خود تعمداً راوى را براى ارزانى داشتن اين موهبت برگزيده است. يعنى بر آن بوده است تا چشمان او را رو به حقيقت بيرون باز بگشايد: «- آخه تو كه فهم و كمالات دارى، بگو خدا رو خوش مى ياد كه من توى اين ظلمات برم بيرون كمپوت بخورم. ناصر حشمتى رو كه برات گفتم. جاى ديگه هم نمى تونم برم...» «گفتم: «پس فقط زورت به من رسيده؟» كمپوت را يك بار ديگر بالا و پائين انداخت و گفت: «تو كه خواب نبودى، نازنين!» و البته درتمام مدت، راوى نيز در ناخودآگاهش دوست دارد همچون محسن باشد و مانند او از تلخى تن بزند. يا شايد هم اين تأثير حضور محسن در ناخودآگاه راوى است كه او را به اين حس و حال رسانيده است: «كاش چيزى مى خوردم كه مزه دهانم را عوض كند. تلخى بيخ گلويم را مى سوزاند. دوباره دفترم را ورق زدم: «اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست». صداى محسن بلند شد: - ما اومديم. و بلافاصله به قوطى اش نگاه كرد...» در واقع، قوطى كمپوت، آرام آرام و به تدريج حضور بيش تر و پر مفهوم ترى در داستان پيدا مى كند. چيزى مثل حضور تدريجى «كلاغ» در داستان «دست آخر نوبت كلاغ است» نوشته ايتالوكالوينو. يعنى كمپوت كم كم از حضور معمول خود جدا مى شود و حضورى نمادين مى يابد، تا خواننده دريابد كه نوشيدن كمپوت شيرين گيلاس، معنايى والاتر از تنها يك هوس شبانه دارد: شربت شيرين كمپوت يعنى پرواز كردن تا بر دوست. يعنى شهادت. داستان كوتاه «كمپوت گيلاس» داستان خوش ساختى است. به اين دليل كه ساخت داستان با كفايتى بسيار، همه اركان متن را به سوى موضوع محورى مورد نظر نويسنده هدايت مى كند؛ و مهم تر از همه اين كه هيچ يك از اين اركان و هيچ كدام از عناصر داستان، تأثير ديگرى را، جز آنچه در اين موضوع نهفته است به مخاطب القا نمى كند. داستان «كمپوت گيلاس» - همان گونه كه اشاره شد- از يك منظر شباهت بسيارى به داستان «دست آخر نوبت كلاغ است» دارد. اين منظر، البته، موضوع داستان نيست، بلكه وجه تشابه اين دو اثر، در نمادسازى عناصر متن نهفته است. يعنى اين كه در «كمپوت گيلاس» نيز همچون «دست آخر...» تك تك عناصر و اركان متن در خدمت ساخت يك نماد داستانى هستند. در داستان «دست آخر...» كه يك داستان جنگى است، كالوينو براى اين كه تصوير تأثيرگذار و بكرى از كشته شدن در جنگ، ترسيم كند، مى كوشد تا عناصر داستان را به سوى بازسازى تصويرى نمادين حركت دهد. يعنى همه عناصر روايت، جز به جز و در روندى كاملاً تدريجى، تصويرى از پرواز كلاغ را در شكل و شمايل دقيق و كامل يك نماد- نمادى از مرگ- در ذهن مخاطب باز مى آفريند، و اين دقيقاً همان روند هنرمندانه اى است كه در «كمپوت گيلاس» نيز وجود دارد: نوشيدن شربت شيرين و گواراى كمپوت گيلاس، آرام آرام به نماد مرگ در كارزار، و به طور مشخص و خاص شهادت بدل مى شود.
|