يكشنبه ۲۵ شهريور ۱۳۸۶ - ۴ رمضان ۱۴۲۸
Sun, Sep 16, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
خانواده
داستان كوتاه
نقد «كمپوت گيلاس»
داستان كوتاه
كمپوت گيلاس
314595.jpg
حميدرضا شاه آبادى

نقد داستان هاى كوتاه جنگ را در هفته هاى گذشته با بررسى داستان «جنگ» نوشته لوييجى پيراندلو آغاز كرديم. در اين نوبت، داستان و نقد داستان «كمپوت گيلاس» نوشته حميد رضا شاه آبادى از منظر گرامى خوانندگان خواهد گذشت.
سر شب در دفترچه خاطراتم نوشتم «امروز همه چيز تمام شد.» و بعد هر چه كردم، نتوانستم چيز ديگرى بنويسم. همه چيز تمام شده بود؛ حتى كلمه هايى كه چهار ماه و نيم اميدوارانه توى دفترم مى نوشتم. دهانم تلخ بود. همان وقتى كه خبر را توى كابين مخابرات شنيدم، دهانم تلخ شد. گفته بودند نمى شود. يعنى پدرش گفته بود. حتم خودش هم راضى نبود؛ اگر مى خواست، پدرش نمى توانست بگويد «نه». پدرش گفته بود نمى شود. گفته بود نمى تواند دخترش را به كسى بدهد كه نه كارش معلوم است، نه درس اش و نه حتى خدمت سربازى اش. نفهميدم چطور از مخابرات لشكر تا مقر خودمان رفتم. وقتى رسيدم، شب شده بود. دو ـ سه تا از بچه ها را راه انداختم و رفتم سراغ دفترم. تنها چيزى را كه مى شد، نوشتم و دفترچه ام را بستم. حال و حوصله هيچ كارى را نداشتم. شامم را با بى ميلى خوردم و رفتم سرجايم كه بخوابم؛ اما خوابم نمى برد. آن قدر غلت زدم كه خسته شدم. دلم مى خواست كلمه «نه» را از زبان خودش بشنوم. دلم مى خواست پيش رويم بايستد و خودش بگويد نمى شود. بگويد وضع كارت معلوم نيست. وضع درست معلوم نيست؛ نمى شود. مگر از اول همه اين ها را نمى دانست؟پس چرا نشانى داد؟ چرا گفت بيا خانه يمان؟ مى خواست اسم يك نفر ديگر را در فهرست طولانى خواستگارهايش ثبت كند؟ بازيم داده بود؟ كلافه بودم. خوابم نمى برد. بلند شدم و تكيه دادم به رديف جعبه هاى پشت سرم. دفترچه را از كنارم برداشتم و باز كردم. خودكار لاى صفحه آخر بود. «امروز همه چيز تمام شد.» زير نور فانوس بالاى جعبه ها جمله ام رنگ پريده بود. خودكار را برداشتم و بعد از كلمه «شد» يك نقطه گذاشتم و آن را سياه كردم.
از بيرون، مانند هر شب، صداى انفجار مى آمد. انفجارهايى كه گاهى دور و گاهى نزديك بود. نه ميل خوابيدن داشتم و نه حال بيرون رفتن. به چهار ماه و نيمى فكر مى كردم كه با يك اميد واهى گذشته بود. به كلمه هايى كه روى كاغذ آورده بودم؛ به شعرهايم. چهارماه و نيم به كسى دل بسته بودم كه دل بسته ام نبود. جرأت ورق زدن دفترم را نداشتم. انگار كسى لاى صفحه قبل كمين كرده بود تا به من دهن كجى كند. خودكار را روى نقطه سياه شده گذاشتم و پررنگ تر كردم. بعد به روبه رو نگاه كردم؛ به در سنگر و پتويى كه جلو آن آويزان بود. پتو با نرمه باد بيرون تكان مى خورد و من با هر تكانش تكه اى از آسمان را مى ديدم كه آن شب پر از ستاره بود. صداى انفجار مى آمد. بدنم كرخت شده بود. پاهايم را دراز كردم و سرم را تكيه دادم به رديف جعبه هاى مقوايى. دفتر همان طور باز روى پاهايم بود. پلك هايم را بستم و به نقطه هاى آبى پشت آن ها نگاه كردم كه زمانى ستاره هاى آسمان بچگى هايم بود. چند لحظه بعد صدايى سكوتم را شكست:
ـ صاحب خونه!
پلك هايم را باز كردم. يك نفر سرش را از لاى پتو آورده بود تو و صدا مى زد: صاحب خونه! بيدارى؟
محسن بود. با همان صداى زنگدار و قد تركه اى كه از پشت پتو هم خودش را نشان مى داد. بى آن كه تكان بخورم، دهان خشك شده ام را به زحمت باز كردم و گفتم: بفرما!
پتو را كنار زد و تو آمد. گردنش را خم كرده بود تا سرش به سقف نخورد.
ـ اى والله، بيدارى؟
دفترم را بستم و كنار گذاشتم. سرسنگين جواب دادم: تقريباً. بفرما!
خنده اى كرد و گفت:خوابم بودى بيدارت مى كردم.
بعد جلو آمد. خنده شيطنت آميزى روى لب داشت كه در آن حال اصلاً خوشم نمى آمد. با همان لحن قبل گفتم: فرمايش؟
نگاهى به سمت جعبه ها انداخت. بعد جلويم چندك زد و خنده كنان گفت:
ـ كمپوت گيلاس دارى؟
پاهايم را جمع كردم توى سينه ام و گفتم: كمپوت گيلاس؟ اين وقت شب ويار كرده اى؟
خنديد و گفت: اى هم چين.
ابروهايم را بالا انداختم و گفتم: برو، صبح بيا. دست هايم را گرفت ميان دو دستش، صاف به چشم هايم نگاه كرد و گفت: الان هوس كرده ام.
دست هايم را بيرون كشيدم و گفتم: برو جون مادرت. الان حال و حوصله ندارم.
پوزخندى زدم و گفتم: كمپوت گيلاس نداريم. چهار ـ پنج تا داشتيم، همين بعدازظهرى بچه ها بردن.
از جا بلند شد، لحن صدايش را عوض كرد و گفت:
ـ خالى نبند. اون پشت ـ مشت ها دارى؛ پاشو ديگه!
بعد دست هايم را كشيد و بلندم كرد. ول كن نبود. غرغركنان فانوس را برداشتم و راه افتادم. خواست همراهم بياد. نگذاشتم. جعبه هاى كمپوت ته سنگر بود. كمپوت هاى گيلاس را زير جعبه هاى ديگر گذاشته بودم. چند جعبه را جابه جا كردم تا به آن ها رسيدم. يكى برداشتم و برگشتم. تكيه داده بود به ديوار سنگر و از لاى پتو به بيرون نگاه مى كرد. قوطى را كه توى دستم ديد، گل از گلش شكفت: اى والله، دمت گرم. كارت خيلى درسته.
قوطى را به طرفش پرت كردم. آن را توى هوا گرفت و دوبار بالا و پائين انداخت.
ـ ديوونه تم.
گفتم: «من يا كمپوت؟»
گفت: «هردو.»
گفتم: «خب ديگه. برو، بذار تو حال خودم باشم.»
گفت: «اى به چشم!»
اما نرفت. سرجايش ماند و با گردن خميده اش به صورتم نگاه كرد و گفت: ببين، يه چاقويى ـ دروازكنى ـ چيزى ندارى؟
دلخور گفتم: «لااله الاالله! مگه خودت ندارى؟»
گفت: «تو اين تاريكى كى مى تونه دروازكن پيدا كنه. ناصر حشمتى رو كه مى شناسى. اگه خواب باشه و پا رو دمش بذارى، وامصيبتا!»
گفتم: «پس فقط زورت به من رسيده؟»
كمپوت را يك بار ديگر بالا و پائين انداخت و گفت:
- تو كه خواب نبودى، نازنين!
از روى يكى از جعبه ها دربازكن را برداشتم و به طرفش انداختم. با همان دست كه قوطى كمپوت را گرفته بود، دربازكن را هم توى هوا گرفت.
- بابا، كارت خيلى درسته. همه چيزت دم دسته.
گفتم: «تو رو به سر جدت ديگه برو.»
با پررويى سر جايش نشست و گفت: آخه تو كه فهم و كمالات دارى، بگو خدا رو خوش مى ياد كه من توى اين ظلمات برم بيرون كمپوت بخورم. ناصر حشمتى رو كه برات گفتم. جاى ديگه هم نمى تونم برم. آقايى كه خودت باشى، همين جا بازش مى كنم و دوتايى با هم مى زنيم تو رگ. باشه؟ كمپوت دوستى!
با حرص گفتم: مرد حسابى، وقت گير آوردى؟ برو يه جاى ديگه!
خونسرد گفت:
- جون تو، ايكى ثانيه تمومش مى كنم. بعد من مى رم، تو بشين نوار خالى گوش كن.
و مشغول باز كردن قوطى شد. همان طور سرپا، تكيه دادم به جعبه ها و نگاهش كردم. شست پاى راستش از پارگى جوراب بيرون زده بود. عين خيالش نبود كه مزاحم شده است. از سر لج گفتم:حالا اگه امشب كمپوت نمى خوردى، بچه ات مى افتاد؟
همان طور كه سرگرم كارخودش بود، گفت: تقريباً همين طوره كه مى گى.
تا بخواهم چيز ديگرى بگويم، در قوطى را باز كرد و گفت: به به، چه گيلاس هايى!
و من همان طور سرپا نگاهش مى كردم. سرش را بالا آورد و رو به من گفت: بيا بزن!
گفتم: «نوش جان. زودتر زحمتو كم كن.»
قوطى كمپوت را به طرف دهانش برد و كمى از آن را مزه مزه كرد و بعد از آن ملچ ملچ كنان گفت:
- جانم، عجب چيزى يه! نخورى، از دستت مى ره.
با حرص گفتم: پسر، مگه تو از اتيوپى اومدى؟ مگه كمپوت نديده اى؟
گفت: «جون تو، تا به حال چيزى به اين خوشمزگى نخورده بودم.»
گفتم: «بخور تا جونت درآد. فقط زودتر.»
قوطى را دوباره نزديك دهانش برد، اما انگار چيزى به خاطرش رسيده باشد، آن را دوباره پائين آورد و گفت:
-ببين، اين گيلاس ها رو حيفه كه آدم همين جورى تو قوطى بخوره. اين ها رو بايد تو ليوان بلور خورد. يه ليوان ندارى؟
جلوش چندك زدم و گفتم: تو امشب زده به سرت؟
گفت: «اووه، بابا يه ليوان خواستيم ها! حرف ديگه ندارى بارمون كنى؟»
شيشه مرباى كنار دستم را برداشتم و گذاشتم جلو رويش.
- بفرمايين! چيز ديگه احتياج ندارين؟ رقص عربى اى- چيزى؟
نگاه عاقل اندر سفيهى به من انداخت و گفت: آخه مرد حسابى، كمپوت گيلاس نازنينو تو اين مى خورن؟ بابا يه ليوان درست و حسابى بده!
با لحن محكمى گفتم: ليوان نداريم!
گفت: «دارى. خوبش هم دارى. وردار بيار، اذيت نكن.»
بچه شرى بود. همه لشكر مى شناختنش. ميان بچه هاى تخريب از همه تيزتر بود. يك تنه از پس يك ميدان برمى آمد. هر بار كه جلو مى رفت، با كمتر از چهار تا اسير برنمى گشت و اگر سماجت مى كرد، هيچ كس حريفش نبود. حريفش نبودم. از جا بلند شدم كه برايش ليوان بياورم. وقتى ديد به حرفش رسيده، با خوشحالى از جا بلند شد و گفت: خيلى باحالى! تا تو ليوان بيارى، من هم مى رم يخ بيارم.
گفتم: «يخ؟ يخ واسه چى؟»
گفت: «خب معلومه پسر خوب، كمپوت گيلاس با يخ. جور ديگه هم نگو كه جوابتو مى دم ها!»
بعد با دو قدم از سنگر بيرون رفت. از ميان ظرف ها يك ليوان برداشتم و آمدم، نشستم سر جايم. دفترچه ام را برداشتم و ورق زدم: «مهر خوبان دل و دين از همه بى پروا برد». قوطى كمپوت باز كنار ديوار مانده بود. هنوز از دور صداى انفجار مى آمد. «از سمك تا به سهايش كشش ليلا برد». كاش چيزى
مى خوردم كه مزه دهانم را عوض كند. تلخى بيخ گلويم را مى سوزاند. دوباره دفترم را ورق زدم: «اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست». صداى محسن بلند شد: ما اومديم.
و بلافاصله به قوطى اش نگاه كرد.
- ببينم، تك نزده اى كه؟
يك تكه يخ توى مشتش اش گرفته بود:
- فقط همين يه تيكه ته منبع مونده بود.
فورى نشست و يخ را توى ليوان انداخت.
- دستم كثيف نيست ها. همين الآن دستشويى بودم.
و بعد قوطى را توى ليوان سرازير كرد. اول شربت كمپوت ريخت و بعد دانه هاى درشت و سياه گيلاس. ليوان كه پر شد، آن را بلند كرد و جلو چشم هايش گرفت؛ چشم هاى ريزى كه از هميشه براق تر بود.
- به به، جانم. بيا اول تو بزن!
عنق جواب دادم: من نمى خورم. تو زودتر بخور، برو!
كمى به ليوان نگاه كرد و بعد چشم هايش را به من دوخت. قبل از آن كه چيزى بگويد، قاشقم را از كنار دستم برداشتم و به طرفش انداختم. قاشق را روى هوا گرفت و گفت: تو چقدر كمالات دارى!
و بعد مشغول شد. گيلاس ها را يكى يكى به دقت و با نوك قاشق توى دهانش مى گذاشت و هسته ها را آرام بيرون مى داد. رفتارش شبيه آنهايى بود كه در رستوران هاى لوكس، بعد از خوردن غذا دسرشان را مزمزه مى كنند. به ازاى هر دو - سه گيلاس كمى از شربت مى خورد و ملچ ملچ مى كرد. سنگينى نگاهم را انگار اصلاً حس نمى كرد. گيلاس هاى توى ليوان كه تمام شد، بقيه شربت را سر كشيد. گفت:شكرت خدا. هر كى گرسنه اس، سيرش كن!
و بعد، از جا بلند شد و گفت: دستت درست! به قول بالاشهرى ها مرسى. هر چى هم ته قوطى مونده، مال تو.
من هم از جا بلند شدم. آن وقت او يك قدم جلو آمد و با لب هاى چسبنده اش پيشانى ام را بوسيد و گفت: ما خيلى مخلصيم.
خنده اى زوركى كردم و گفتم: خوش اومدى!
به طرف در سنگر راه افتاد. من هم دنبالش رفتم. پتو را كنار زد و بيرون رفت. آنجا يك بار ديگر دستم را گرفت و گفت: ما رفتيم!
باد خنكى مى آمد. آسمان صاف تر از هميشه بود. نفس عميقى كشيدم و وقتى كه راه افتاد، از پشت سر نگاهش كردم. در تاريكى شب قدش بلندتر به نظر مى رسيد. شلوار گشاد و پيراهن تنگش اصلاً به هم نمى آمد. از سنگر كه دور شد، لكه سياهى شد ميان تاريكى كه انگار رو به بالا كش مى آمد. نگاهش كردم تا آن كه در خم يك خاكريز گم شد. بعد صداى يك سوت آمد. تا بخواهم چيز ديگرى بفهمم، از پشت خاكريز، همراه با صداى انفجار، نور شديدى بلند شد و بعد از آن ديگر همه چيز تمام شد.
بهار۷۶
نقد «كمپوت گيلاس»
روايت در ميان ۲ نقطه ذهنى
كاوه بهمن

داستان «كمپوت گيلاس» با اين جمله آغاز مى شود:
«سر شب در دفترچه خاطراتم نوشتم: «امروز همه چيز تمام شد.»»
و همين جمله در پايان داستان نيز با تغييرى بسيار اندك به كار مى رود:
«... بعد از آن ديگر همه چيز تمام شد.»
به كارگيرى نخستين جمله روايت در پايان بندى، در بسيارى از داستان ها، جنبه اى كاملاً تزئينى و فانتزى دارد، اما در داستان كوتاه «كمپوت گيلاس» خواننده با چنين جنبه اى روبه رو نيست. زيرا اين كار ـ يعنى تكرار جمله ابتدايى در انتهاى روايت ـ كارى است كاملاً صناعتى. صناعتى كه ساختار اثر را استحكام مى بخشد و با بستن منحنى روايت، مفهوم مركزى موردنظر نويسنده را در قالبى منسجم و كمال يافته به مخاطب عرضه مى كند.
راوى در دفترچه خاطراتش مى نويسد: «همه چيز تمام شد.» و همين جمله را در انتهاى روايتش نيز تكرار مى كند. در واقع، نويسنده در فاصله ميان صحنه افتتاحيه و اختتاميه داستان و در ميان ۲ نقطه ذهنى روايت، فضايى لبريز از ركود و خمودگى مى آفريند، كه شخصيت راوى داستان نمودى از آن است. راوى مى نويسد: «همه چيز تمام شد.» و در پايان روايت نيز حقيقتاً به اين باور مى رسد كه همه چيز تمام شده است. گويى به رغم آمد و رفت پرسر و صداى محسن وحضور شخصيت پوياى او، كه همچون عاملى بيرونى وارد روايت شده است، هيچ عامل ديگرى به قصد برهم زدن تعادل اوليه روايت ـ به تعبير فرماليست ها، به عنوان يك دسيسه داستانى ـ بر ذهن ايستاى راوى تحميل نمى شود و بر آن تأثير نمى گذارد. حال آنكه همه عناصر داستان به شكلى پرداخت شده اند كه برخلاف راوى، خواننده به روشنى حضور تأثيرگذار محسن را در روايت فهم مى كند و از آن متأثر مى شود. به تعبير ديگر، عنصرى كه ساختار اثر را انسجام مى دهد، همين تضاد تأثيرگذار است. يعنى تضادى كه ميان فضاى سرشار از ركود ذهن راوى و حضور مؤثر و پوياى محسن در روايت ايجاد شده و نيز محدود كردن فضاى داستان در ميان ۲ جمله تكرارى آغاز و انجام داستان، عاملى است كاملاً صناعتى كه به نويسنده امكان داده است تا با اتكا به آن بتواند منحنى روايت را بندد و در نتيجه ذهن مخاطب را به سوى فهم حقيقت داستان هدايت كند. در حالى كه اگر پايان بندى اثر با جمله اى غير از جمله ابتدايى داستان پرداخت مى شد، آنگاه راوى روايت با درك حضور محسن در چادر، امكان فهم تأثير واحد داستان را از مخاطب سلب مى كرد.
درداستان «كمپوت گيلاس» خلق و خوى ناآرام و پوياى محسن به وضوحى شبهه ناپذير براى ما شرح داده مى شود:
«محسن بود. با همان صداى زنگ دار و قد تركه اى كه از پشت پتو هم خودش را نشان مى داد...»
«پتو را كنار زد و تو آمد. گردنش را خم كرده بود تا سرش به سقف نخورد...»
«... چشم هاى ريزش در تاريك ـ روشن سنگر دودو مى زد...»
«... ميان بچه هاى تخريب از همه تيزتر بود. يك تنه از پس يك ميدان برمى آمد. هر بار كه جلو مى رفت، با كمتر از ۴ تا اسير برنمى گشت و اگر سماجت مى كرد، هيچ كس حريفش نبود. حريفش نبودم...»
اما راوى داستان در حس و حالى است كه نمى تواند اين وضوح را فهم كند:
«حال وحوصله هيچ كارى را نداشتم. شامم را با بى ميلى خوردم و رفتم سر جايم كه بخوابم؛ اما خوابم نمى برد...»
«نه ميل خوابيدن داشتم و نه حال بيرون رفتن... جرأت ورق زدن دفترم را نداشتم. انگار كسى لاى صفحه قبل كمين كرده بود تا به من دهن كجى كند...»
«... صداى انفجار مى آمد. بدنم كرخت شده بود...»
واكنش راوى نسبت به حقيقت پركشش و كوشش حضور محسن، واكنشى ايستا و توأم با بى تفاوتى است. واكنشى كه نسبت به پويايى حضور محسن، خواننده را با تضاد روبه رو مى كند. يعنى ميان اين حقيقت و درك راوى از حقيقت آنچنان تضاد چشمگيرى وجود دارد كه مواجهه با آن، خواننده را به كشف حقيقت داستان نايل مى كند:
«دست هايم را بيرون كشيدم و گفتم: برو جون مادرت. الآن حال و حوصله ندارم...»
«بعد جلو آمد. خنده شيطنت آميزى روى لب داشت كه در آن حال اصلاً از آن خوشم نمى آمد...»
«... بى آن كه تكان بخورم، دهان خشك شده ام را به زحمت باز كردم و گفتم: بفرما!»
«... ول كن نبود. غرغركنان فانوس را برداشتم و راه افتادم. خواست همراهم بيايد، نگذاشتم...»
«... گفتم: «خب ديگه، برو، بذار تو حال خودم باشم.»»
«ابرويم را بالا انداختم و گفتم: برو صبح بيا!»
اما اين كه راوى در مواجهه با سماجت نابهنگام محسن چه واكنشى نشان مى دهد، به هر حال، پرسشى است كه سازنده تعليق فزاينده داستان نيز هست. تعليقى كه تا نقطه اوج [Climax] ادامه مى يابد و در آنجا، بى تفاوتى و واكنش ايستاى راوى نسبت به حقيقت، خواننده را به فهم حقيقت حضور محسن نايل مى كند.
در داستان كوتاه، نقطه عطف [Fallingaction] لحظه اى است كه شخصيت اصلى حقيقت داستان را كشف مى كند و نسبت به حقيقت به تجلى مى رسد، اما در داستان «كمپوت گيلاس» اجزاى روايت به گونه اى پرداخت شده است تا ـ همان گونه كه اشاره شد ـ بى تفاوتى و عدم فهم راوى نسبت به اين حقيقت، خواننده را به كشف آن نايل كند. اين مسأله سبب مى شود تا گره گشايى [Denoument] بر نقطه عطف منطبق شود و به نوعى نقطه اوج بينجامد.
در اينجا تفاوت ميان گره گشايى و نقطه عطف اهميت بسيارى پيدا مى كند؛ همان گونه كه مى دانيم، گره گشايى به فهم مخاطب از حقيقت داستان مربوط است، حال آن كه نقطه عطف حسى است مربوط به شخصيت اصلى. ضمن اين كه نقطه عطف يك عنصر ذهنى است. به اين معنى كه شخصيت اصلى ممكن است به چيزى وقوف يابد كه تنها در ذهن او نمود داشته است. اما گره گشايى عنصرى است در درون داستان كه به فهم مخاطب از حقيقت مربوط مى شود. در داستان «كمپوت گيلاس» به تعبيرى مى توان گفت كه نقطه عطف وجود ندارد. زيرا شخصيت اصلى به حقيقت داستان وقوف پيدا نمى كند. بلكه اين ما هستيم كه از مواجهه با ذهن راكد و بى تفاوت راوى نسبت به حقيقت روشن بيرون به تجلى [Epiphany] دست پيدا مى كنيم.
لحظه اى كه راوى در پايان داستان مى گويد «همه چيز تمام شد.» جايى است كه مى بايد نقطه عطف داستان شكل بگيرد. زيرا فهم راوى از حقيقت همين است. در حالى كه ما مى دانيم او حقيقت را به درستى فهم نكرده است. در عوض همين حقيقت كه راوى فهم درستى از حقيقت به دست نياورده، لحظه فهم مخاطب را از حقيقت باز مى سازد. پس اين لحظه، لحظه اوج داستان «كمپوت گيلاس» است. لحظه اى كه مخاطب در مى يابد نه فقط هيچ چيز تمام نشده است، بلكه با آمد و رفت معجزه وار محسن و نوشيدن نابهنگام شربت گيلاس، مفهوم مهم و يگانه اى در روايت شكل گرفته است.
به نظر مى رسد كه حضور محسن در چادر، حضورى تعمدى است كه هدفى را دنبال مى كند. يعنى او به چادر مى آيد تا راوى را از خمودگى و ركودى كه بدان دچار آمده است بيرون بياورد و چشمان او را به حقيقت بيرون باز كند. به تعبير ديگر، حضور محسن در چادر، موهبتى است كه نصيب راوى شده است، اگر نه، محسن سماجت نابهنگام شبانه اش را در مورد كسان ديگرى، و از جمله ناصر حشمتى نيز مى توانست به خرج دهد.
«تو اين تاريكى كى مى تونه دروازكن پيدا كنه. ناصر حشمتى رو كه مى شناسى. اگه خواب باشه و پا رو دمش بذارى، وامصيبتا!»
حال آن كه راوى نشان مى دهد كه محسن در سماجتش ملاحظه هيچ كس را نمى كند.
«بچه شرى بود.. اگر سماجت مى كرد، هيچ كس حريفش نبود...»
پس اگر محسن به سر وقت ناصر حشمتى نرفته، از ترس نبوده، بلكه خود تعمداً راوى را براى ارزانى داشتن اين موهبت برگزيده است. يعنى بر آن بوده است تا چشمان او را رو به حقيقت بيرون باز بگشايد:
«- آخه تو كه فهم و كمالات دارى، بگو خدا رو خوش مى ياد كه من توى اين ظلمات برم بيرون كمپوت بخورم.
ناصر حشمتى رو كه برات گفتم. جاى ديگه هم نمى تونم برم...»
«گفتم: «پس فقط زورت به من رسيده؟»
كمپوت را يك بار ديگر بالا و پائين انداخت و گفت: «تو كه خواب نبودى، نازنين!»
و البته درتمام مدت، راوى نيز در ناخودآگاهش دوست دارد همچون محسن باشد و مانند او از تلخى تن بزند. يا شايد هم اين تأثير حضور محسن در ناخودآگاه راوى است كه او را به اين حس و حال رسانيده است:
«كاش چيزى مى خوردم كه مزه دهانم را عوض كند. تلخى بيخ گلويم را مى سوزاند. دوباره دفترم را ورق زدم: «اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست». صداى محسن بلند شد:
- ما اومديم.
و بلافاصله به قوطى اش نگاه كرد...»
در واقع، قوطى كمپوت، آرام آرام و به تدريج حضور بيش تر و پر مفهوم ترى در داستان پيدا مى كند. چيزى مثل حضور تدريجى «كلاغ» در داستان «دست آخر نوبت كلاغ است» نوشته ايتالوكالوينو. يعنى كمپوت كم كم از حضور معمول خود جدا مى شود و حضورى نمادين مى يابد، تا خواننده دريابد كه نوشيدن كمپوت شيرين گيلاس، معنايى والاتر از تنها يك هوس شبانه دارد: شربت شيرين كمپوت يعنى پرواز كردن تا بر دوست. يعنى شهادت.
داستان كوتاه «كمپوت گيلاس» داستان خوش ساختى است. به اين دليل كه ساخت داستان با كفايتى بسيار، همه اركان متن را به سوى موضوع محورى مورد نظر نويسنده هدايت مى كند؛ و مهم تر از همه اين كه هيچ يك از اين اركان و هيچ كدام از عناصر داستان، تأثير ديگرى را، جز آنچه در اين موضوع نهفته است به مخاطب القا نمى كند.
داستان «كمپوت گيلاس» - همان گونه كه اشاره شد- از يك منظر شباهت بسيارى به داستان «دست آخر نوبت كلاغ است» دارد. اين منظر، البته، موضوع داستان نيست، بلكه وجه تشابه اين دو اثر، در نمادسازى عناصر متن نهفته است. يعنى اين كه در «كمپوت گيلاس» نيز همچون «دست آخر...» تك تك عناصر و اركان متن در خدمت ساخت يك نماد داستانى هستند. در داستان «دست آخر...» كه يك داستان جنگى است، كالوينو براى اين كه تصوير تأثيرگذار و بكرى از كشته شدن در جنگ، ترسيم كند، مى كوشد تا عناصر داستان را به سوى بازسازى تصويرى نمادين حركت دهد. يعنى همه عناصر روايت، جز به جز و در روندى كاملاً تدريجى، تصويرى از پرواز كلاغ را در شكل و شمايل دقيق و كامل يك نماد- نمادى از مرگ- در ذهن مخاطب باز مى آفريند، و اين دقيقاً همان روند هنرمندانه اى است كه در «كمپوت گيلاس» نيز وجود دارد: نوشيدن شربت شيرين و گواراى كمپوت گيلاس، آرام آرام به نماد مرگ در كارزار، و به طور مشخص و خاص شهادت بدل مى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |