|
تماشا
]ساندرا دى / ترجمه: لادن خضرى]
|
|
|
|
تهران رفتن و كانادا رفتن دردى را دوا نمى كند
|
|
|
|
|
|
|
تماشا
عدالت اجرا شد!
]ساندرا دى / ترجمه: لادن خضرى]
پدر «هرى دى» درست قبل از اين كه او بتواند وارد دانشگاه شود از دنيا رفت و هرى ناچار شد به جاى ادامه تحصيل، خانواده را اداره كند. زندگى در آن خانه آجرى كوچك در مرز نيومكزيكو كه نه آب لوله كشى و نه برق داشت و از نزديك ترين شهر، كيلومترها دور بود و اداره يك مزرعه حقير بسيار دشوار بود. اما زندگى ادامه داشت و معطل نمى ماند كه هرى نااميد باشد و يا اميدوار. او سعى كرد سرنوشت خودش را تغيير دهد. او ازدواج كرد و هنگامى كه نخستين فرزندشان، ساندرا، مى خواست به دنيا بيايد، ناچار شد همسرش را براى وضع حمل به شهرى كه ۲۰۰ كيلومتر با مزرعه آنها فاصله داشت، ببرد. از همان روز، تصميم گرفت با اين حداقل امكاناتى كه در اختيارش هست، بهترين دختر را بار بياورد. تا كيلومترها اطراف مزرعه، مدرسه اى نبود، بنابراين او و همسرش، شخصاً آموزش دخترشان را به عهده گرفتند. هر دوى آنها آرزو داشتند دخترشان به دانشگاه برود، به همين دليل هنگامى كه ساندرا توانست خودش را اداره كند، او را به بهترين مدرسه شبانه روزى اى كه از عهده مخارجش برمى آمدند، فرستادند. تنها درسى كه هرى و همسرش، «آدا » در زندگى سعى كردند به ساندرا ياد بدهند اين بود كه هرگز از موانع و ندارى ها و كمبودها، براى خودش بهانه نسازد و بداند تنها چيزى كه در دنيا تغيير نمى كند و ناممكن است، خود تغيير و ناممكن است. ساندرا مثل پدر و مادرش اراده پولادينى داشت. او با رتبه ممتاز از دانشكده حقوق استانفورد فارغ التحصيل شد، ولى تنها شغلى كه به او پيشنهاد شد، منشى دادگاه بودن، بود. اما او تسليم نشد و آن قدر ادامه داد تا دستيار وكيل دعاوى يك استان دورافتاده شد. ساندرا همچنان به تلاش ادامه داد. پس از ازدواج با شوهرش در آريزونا يك دفتر وكالت زدند و بزودى هر دو بسيار مشهور شدند. ۲۹ سال از فارغ التحصيلى ساندرا مى گذشت كه روزى مشاور حقوقى رئيس جمهور تلفن زد و به او خبر داد كه به سمت نخستين قاضى زن دادگاه عالى ايالات متحده آمريكا منصوب شده است. و به اين ترتيب بود كه عدالت اجرا شد!
|
|
|
|
|
تهران رفتن و كانادا رفتن دردى را دوا نمى كند
بيكارى از بى مهارتى است
|
|
|
تهمينه مهربانى
خطاب من به كسانى است كه هميشه گمان مى كنند «آنجا» بهتر از «اينجا» است و طرفه آنكه، وقتى به «آنجا» مى رسند، بار ديگر در پى «آنجا»ى ديگرى هستند. اينها كسانى هستند كه وقتى در شهرستان زندگى مى كنند، معتقدند كه «تهران يه چيز ديگه اس!» و وقتى در تهران زندگى مى كنند، دائماً نق مى زنند كه «كانادا يه چيز ديگه اس!» آمارهاى معتبر جهانى نشان مى دهد كه ميزان علاقه ايرانى ها به سرزمين خود، بالاى ۹۰ درصد است! پس از ايران، كشور مصر با ۸۰ درصد قرار دارد و كشورهاى بعدى با فاصله زياد پس از مصر. جالب اينجاست كه اروپايى ها و آمريكايى ها فقط ۳۰ درصد به كشور خود علاقه دارند و ۷۰ درصدشان از بودن در «آنجايى» كه بهشت آرزوى جوانان ماست، فرارى اند! اين آمار براى كسانى كه گمان مى كنند، اروپايى ها و آمريكايى ها «خيلى خودشان را قبول دارند» حامل پيام جالبى است و جالب تر، براى آنهايى كه گمان مى كنند، «ايرانى ها خودشان را قبول ندارند!» پس علت اين همه شكايت و گله براى آمدن به تهران از شهرستان ها و رفتن از تهران به كانادا چيست؟ اين آمار نشان مى دهد كه دست كم ۹۰ درصد مردم ما قبول دارند كه بايد اينجا زندگى كرد، كار كرد، بزرگ شد و از دنيا رفت. پس چرا هر وقت پاى صحبت افراد مختلف، بخصوص جوان ترها مى نشينى، سراپا گلايه و شكايت و دلخورى اند؟ سياستمداران اروپايى و آمريكايى مدت هاست به اين نتيجه رسيده اند كه ما هر قدر هم نق بزنيم و هر قدر هم از يكديگر گلايه و شكايت داشته باشيم، وقتى نوبت به دفاع از خانه و كاشانه و اعتقادمان مى رسد، به صورت تنى واحد در مى آييم. همچنين در مواردى چون زلزله و سيل، سر از پا نشناخته به يارى يكديگر مى شتابيم. پس چه بلايى سرمان مى آيد كه نسبت به مشكلات و مسائل يكديگر بى توجه هستيم و گاهى با كمال تأسف، از اين كه نفر بغل دستى سكندرى بخورد و بيفتد، كيف مى كنيم و قند توى دلمان آب مى شود؟ به يكباره چه اتفاقى مى افتد كه آن ملت متحد و يگانه و از خودگذشته، تبديل به آحادى مى شود كه الى ماشاءالله پشت سر هم بد مى گوييم و از موفقيت يكديگر، دق مى كنيم؟ مگر نه اين كه يك كل پيوسته، از اجزا تشكيل مى شود؟ پس چگونه است كه ما در كليتمان، شجاع و ايثارگر و يكدل هستيم، ولى وقتى مجزا مى شويم، اين اعمال و حركات از ما سر مى زند؟ پاسخ، بسيار ساده است: ما در كليتمان، در بسيارى از عرصه ها موفق هستيم. موفقيت، رمز شادمانى و احساس غرور است، اما در زندگى فردى، متأسفانه اغلب مان از انجام ساده ترين امور روزمره مان عاجزيم. جوان ترها را مى گويم. مى بينى آدمى با چهار ستون بدن سالم و غالباً هوش سرشار، راست، راست راه مى رود (و اى كاش راه مى رفت؛ يا دائم خواب است، يا جلوى تلويزيون ولو شده!)، اما لباسش را بايد مادر خسته اش بشويد، پول تحصيل و لباس و باقى مخارجش را بايد پدر پيرش بدهد، رختخوابش را خواهرش جمع كند و كل مشاركت ايشان در جامعه كوچك خانواده، افاضات نصفه نيمه اى است كه از جزوه هاى عهد عتيق دانشگاه اش اخذ كرده و اطلاعاتش اندر باب امور اجتماعى و هنرى و غيره، متعلق است به ۵۰ سال قبل؛ چون نه حال كتاب خواندن و روزنامه خواندن دارد و نه اگر دستش به اينترنت مى رسد، هنرى جز «چت كردن». همين شندرغاز افاضات را هم از ميان حرف هاى پدر پيرش قاپيده كه امروز، پس از بازنشستگى، زير بار خرج زندگى و شهريه دانشگاه نور چشمان و كرايه خانه رو به تزايد، خميده و خميده تر مى شود. اين نورچشمى عزيز كه در اتاقش چهل شتر با بارشان گم مى شوند و جوراب و بلوزش را بايد برايش پيدا كنند و به دستش بدهند تا به دانشگاه غيرانتفاعى!! تشريف ببرد و صدقه سر نظام آموزش عالى فله اى، مهندس و دكترى از كار درآيد، هنگامى كه نوبت به اظهارنظر درباره سياست هاى كلان جامعه مى رسد، چنان فرياد مى زند كه، «آقا! ما ملت، نظم نداريم!» كه رگ هاى گردنش از زور عصبانيت، در شرف انفجار قرار مى گيرند. خداوند دست كم ۵ حس آشكار و مبرهن و واضح به ما داده است و ما از هيچ يك استفاده نمى كنيم يا استفاده اى در حد زعفران روى پلو، براى تزئين! مهارت در ديدن هر چيزى و هر كسى جز خود، نشنيدن هر نغمه و صدايى جز صداى نق نق خود و الباقى حواس هم كه بماند. باور نمى كنيم كه نمى بينيم و نمى شنويم و نمى بوئيم و نمى چشيم و لمس نمى كنيم و در اين شتاب هولناك براى «فقط بيشتر داشتن» همه چيز، خاصيت همه چيز را از ياد مى بريم و در نهايت هستى و اجزاى آن فقط وقتى برايمان معنا پيدا مى كند كه آنها را براى روز «مبادا» نگه داريم، يا بسرعت برق «منابع» كنيم. از ياد برده ايم كه قبل از اينكه بياموزيم E=Mc2 بايد بتوانيم ببينيم، بشنويم، بو كنيم، بچشيم و لمس كنيم. كدام يك از برنامه هاى درسى ما، چه در سطح ابتدايى و چه دوره متوسطه و عالى، به اين چيزها فكر و براى آنها برنامه ريزى مى كند؟ حواس پنجگانه ما يا به كلى تعطيل اند يا فاجعه بارتر اين كه بد تربيت شده اند و در نتيجه، قادر به ايفاى نقش حقيقى خود كه به زندگى معنا مى بخشد، نيستند. چشم هاى ما تناسب ها و بى تناسبى ها، سايه و روشن ها، تركيب رنگ ها و هزاران نقش بديع را در طبيعت نمى بينند و از تشخيص تناسب در ساده ترين تصاوير عاجزند. از چنين چشم هايى چگونه مى توان توقع داشت كه افق هاى دور را ببيند و سايه روشن حيرت انگيز پديده ها را تشخيص دهد؟ از گوشى كه با نغمات طبيعت آشنا نيست و ذائقه لطيفش را صداهاى كركننده شهرهاى بزرگ، تخريب كرده است، چگونه مى توان انتظار داشت كه نغمات موزون را درك كند و تفاوت ميان زمزمه آب و چكاچاك آهن و فلز را بفهمد؟ بيكارى بى تريدد ناشى از بى مهارتى است. آن كسى كه كارش را درست بلد است، هرگز بيكار نمى تواند بنشيند و دائم كسى از درون وجودش به او اشاره مى كند كه چه كند و كجا برود. نداشتن مهارت، تنبلى، بيكارگى، بى سوادى، فرار از مسئوليت پذيرى و گناه، كمبودها و سستى ها را به گردن ديگران افكندن و توقع نابجا و بى تناسب با شايستگى ها، دردهاى خانمانسوزى است كه «تهران آمدن» و «كانادا رفتن» نه تنها درمانشان نمى كند كه بر آنها مى افزايد. وقت آن است كه دستى از آستين برآريم و اين همه كارى را كه روى زمين مانده به سامان برسانيم و يادمان باشد كه ابتدا از خود آغاز كنيم. بگرديم سودايى بيابيم كه به قول حضرت مولانا: اگر كه يار ندارى، چرا طلب نكنى؟ وگر به يار رسيدى، چرا طرب نكنى؟ همه درد ما، نيافتن اوست و فرياد برآوردن براى آب، بى آن كه تشنگى را ياد گرفته باشيم كه: آب كم جو، تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
|
|
|
|
|
ايمان، حتى به اندازه دانه خردلى اگر باشد
هانوچ مك كارتى - ترجمه: زهرا رضايى
در يك رمان قرن نوزدهمى آمده است كه در يك شهر كوچك در «ولش» اسكاتلند، طى ۵۰۰ سال گذشته، هميشه مردم شهر پس از انجام مراسم شب كريسمس در كليسا و كمى قبل از نيمه شب، فانوس هايى را روشن مى كنند و در حالى كه سرود مى خوانند، به جايى قديمى و دور افتاده مى روند، آنان در آنجا زانو مى زنند و دعا مى خوانند و سرود گرم آنها، سرماى هواى زمستانى را مى شكند. هر كسى كه مى تواند راه برود، به اين مراسم مى آيد. مگر عيسى مسيح (ع) نفرمود كه اگر به اندازه دانه خردلى ايمان واقعى در دل ما باشد، كوه ها را از جايشان تكان خواهيم داد؟ آنگاه كه سر وكارمان با بچه هاى پرخاشگر و ناسازگار مى افتد، هنگامى كه ناچاريم با طغيان هاى نوجوانانى كه در سال هاى بحرانى بلوغ به سر مى برند، كنار بياييم، هنگامى كه درگير معتادان، شكنجه ديده ها، بيماران روانى، آنهايى كه در آستانه خودكشى هستند، دوستان، مشتريان و هركسى كه به نوعى درگير با مسأله اى است، دقيقاً در آن لحظه، فقط به دانه خردلى ايمان نياز داريم، همان اندك ايمانى كه آن مرد را پاى آن سنگ ويرانه شب كريسمس مى كشاند.
|
|
|
|